تمام آدمها دارند شبیه
مجریهای تلویزیون میشوند. زیر آن پوست نرم و ملایم یک جانور مرموز خوابیده که با کوچکترین ساده لوحی و بیان
احساسی ممکن است آدم را پاره کنند. بعد هم برخلاف دیگر انواع جانوران به شکار پاره و نیمخورده شان بخندند. این یکی تلخترین نوع مرگ اجتماعی عاطفی است که با سر داریم سراغش میرویم. تلویزیون فقط به ما یاد می دهد چطور بازنده باشیم و در عین حال با یکی از دو خوبی ای که به دست آورده ایم زندگی کنیم.
سر ظفر ایستادهام ماشین بگیرم. یکی سوارمان میکند. چهار تا پسر زودتر از همه میپریم توی ماشین. چون من پسرترهستم صندلی جلو میشود مال من. روی داشبرد و شیشهی سمت شاگرد چیزی شبیه ماست ریخته و خشک شده است. بهش میخورد آدم بد اخلاقی باشد. شاید زنش ظرف ماست را پاشیده و یا در دفاع از خودش وقتی مرد داشته میزده تو دهنش همین صد متر قبل، اینطوری شده باشد. مرد موهای جو گندمی یکنواخت دارد. موسیقی امروزی و عاشقانهی قابل تحملی گذاشته است چون موسیقی وطنی فقط قابل تحملاش نمرهی بیست میگیرد. یکی میخواهد سر بهشتی پیاده شود. راننده کرایه را نمیگیرد: همینطوری سوار کردم. زور که نیست. میرسیم به هفت تیر. تشکر میکنم. میگوید: عزیزم ببخشید ماشین کثیفه. کارگرام رو هر روز میبرم جاجرود و برمیگردونم. امروز نبودن... همینطوری دوست دارد حرف بزند. باید آدم مشکوکی باشد ولی من این را نفهمیدهام. اگر خانمی یک خانم دیگر را زیر باران سوار کند هم همینطور می شود. شاید آن خانم سوار شوند ه فکر کند این یکی خاله یا هم جنس ب از است.
خانهی نقلی ما دارد سرد میشود. یاد زمانی افتادم که در یک اتاق بدون بخاری سرکردم. آری رسم روزگار چنین است. برای همین هم کلا آدم ضد سرمایی بودم. اما این سرد شدن از نشانه های رفاه و کهن سالی است. صاحب خانه در جواب ما که چرا اینجا به غیر از شومینه لولهی خروجی بخاری ندارد گفته بود: آشپزی هم کنید گرم میشید. آمدیم ما رژیم داشتیم. ترک سیگار و چایی کرده بودیم. نتیجهی اخلاقیاش این است که آدم به همینها زنده و گرم است.
یکی از همسایهها قاطی کرده است. معلوم است. توی جلسهی سرپایی ساختمان که کسی حاضر نیست کسی را به خانهاش راه بدهد، یکهو زل زد به گوشهی حیاط که باغچه هم دارد و چند تا لامپ رنگی آنجاست. شاید رفت توی خاطرهای و وقتی بیرون آمد یک صدایی بین جیغ و داد از خودش بیرون داد: آقا جون دوس دارم. به کسی ربطی نداره کی میآد کی میره؟
یکی از همسایهها که همیشه خسته است و آخرین توانش را برای چنین جلسههایی نگه داشته است گفت: خانم کسی نگفت کی میآد کی میره. میگیم در آسانسور رو آروم ببند. در خونه رو آروم ببند. صندوق ماشینت رو صب داری میری آروم ببند. اومدی آروم ببند. همهی درا رو آروم ببند.
میزند زیر گریه ولی جلوی خودش را میگیرد. من زودتر از بقیه برمیگردم بالا. چیزی ندارم بگویم. تلویزیون دارد اخبار هواشناسی را مثل خبر پرتاب شدن ماهوارهی امید، هیجان انگیز نشان میدهد. شاید تدوینگرشان که رعد و برق درست کرده و حتی چتر داده است دست گویندهی هواشناسی، قبلتر ها فیلم عروسی تدوین میکرده و تجربیات قویای در این زمینه دارد. هنوز توی فکر دختر دیوانه هستم. باید بهش میگفتم: چقدر تو منفوری. ولی بعد گفتم باید برود کنار دست تدوینگر اخبار، به جای عروسی به وضع هوا فکر کند.
روز تعطیل توی خانه فقط صدای در و دیوار و آسانسور هست. باید بروم بیرون. میروم
تجریش. مردم از باران ترسیدهاند و پناه گرفتهاند. من مثل شیر بدون یارانه میروم از توی باران رد شوم. از توی بازارچه رد نمیشوم. میرسم حلیم سید مهدی. آش رشته هست ولی روی هیچ میزی فلفل سیاه نیست. فلفل سیاه ر برای داعش است. خیلی قیمتش بالا رفته است. هر روز هم مقاله منتشر میکنند که فلفل سیاه بخورید و برای سوختن چربیهای سفید بروید هوای سرد تنفس کنید. فلفل قرمز اصلا خاصیت ندارد. فلفل قرمز چیز اصل و نسب داری نیست. بعد از اینهمه سال نگاه کنید ببینید مکزیکی توی دنیا یعنی چه؟ همه چیز میچسبد. یکی از دفعههایی که به طرز احمقانهای دوست داشتم مترجم و نویسنده معروفی به نام م ح را ببینیم توی همین تجریش گردی دیدمش. آدم نباید در زندگیاش ساده لوح باشد. البته این موضوع ربطی به ایشان ندارد. همینطوری کلی عرض میکنم که نباید آرزوهای عجیب و غریب و لحظهای داشته باشد.
بهترینآدمها همیشه توی نخ پدیدار شناسی روح هگل هستند. توی حیوانات هم ببینید هد هد فقط عاقل بود که همیشه پرواز میکرد. ما هم از لحاظ حمل و نقل عمومی و خصوصی درشهرهای هوشمند آینده اگر پرواز کردیم عاقل هم خواهیم شد.