X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

360 درجه (ادبیات داستانی | طنز | نقد فیلم | روزمره آنلاین | داستان کوتاه)

ادبیات داستانی | طنز | نقد فیلم | روزمره آنلاین | داستان کوتاه

گرمای تابستان

باز هم، نشسته، نوشتم از چیزهایی که دوست دارم. تلفنهای بین پدر و پسری که حرفی با هم ندارند: خوب؟ خوبی؟ خوبم.  عاطفه‌ی زنها درباره‌ی بچه‌های کوچکشان.  


ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: خاطرات، فرهنگ
تاریخ ارسال: 31 خرداد 1394 ساعت 09:14 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

سرمای تابستانی

نشستم و چیزهایی که شاید در این وقت از سال دوست نداشتم نوشتم. پیراهن بنفش کارمندی که آدمهای خسته و خیلی خیلی کارمند تنشان می‌کنند. کفشهای مردانه‌ی نوک تیز. کفش مردانه‌ی ورنی. کفش مردانه‌ی هشت ترک مخصوصا آنهایی که دخترهای رسمی یعنی دخترهایی که توی یک دفتر هواپیمایی کار می‌کنند یا رسمی‌تر از آن مانتوی کتی مخصوص وکلا را می‌پوشند حالا چه وکیل باشند 


ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: خاطرات، فرهنگ، طنز
تاریخ ارسال: 31 خرداد 1394 ساعت 08:22 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

من و دوست پسرم- خوش بودن روزگار انسانی به طریقه زناشویی

اعتقاد دارم اگر دو نفر توی یک اتاقی دائم درباره‌‌ی راز بقا صحبت می‌کنند، نفر سوم حتما باید بگوید: ماییدی گارو، موضوع بحثو عوض کن.این یعنی گفتگو. همه می‌دونیم رابطه‌های اجتماعی از بین رفته، اگر هم کسی مثال نقض بیاره همین دعوای توی ترافیک و یقه گرفتن توی مترو و تیکه انداختن توی محل کار مثال نقضهایی هستند که ظاهرا درست هم عمل نمی کنن.برای همین رابطه یعنی من و زنم، من و دوست پسرم، من و دوست دخترم، پر رنگ تر میشه.  
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: 29 خرداد 1394 ساعت 03:29 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

رادیو : پادکستهای 360 درجه

رادیو که نمی شود گفت ولی همان پادکست مربوط به نوشته های این وبلاگ را گاهی و به انتخابی خوانده ام. 

پادکست اگر حوصله ی پدید آورنده اش باشد، روزگار آدم را برای همان چند دقیقه هم که شده خوش می کند. می کند؟ 

 


ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: رادیو، پادکست
تاریخ ارسال: 29 خرداد 1394 ساعت 03:10 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

آن پشت لامذهب کتاب

پشت جلد کتاب باید خالی باشد تا راحت بتوانی موس را روی آن حرکت بدهی. یا وقتی شب، سکوت اجباری‌اش را آغاز کرد، کتاب را پشت و رو کنی تا خواب راحت داشته باشی. مثل همان حاج آقای پیش نمازی که موقع نماز حواسش پرت می‌شد و به مکبر اشاره می‌زد قاب عکس امام را برگرداند، عمل کنی.  


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: 26 خرداد 1394 ساعت 01:22 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

فاشیزم

چند وقتی بود که باید دراین باره گرد آوری مهمی که دم دستم بود به اشتراک می گذاشتم. فاشیزم یکی از آن ایده آلهاست. فاشیزم یکی از المان های مهمش خرد ستیزی است. چیزی که به طرز غیر قابل باوری در بین ما یعنی جوانان مرز پر گهر ما رشد کرده است. همانطور که خودتان هم می دانید فاشیزم، به عنوان یک مکتب، از دل اندیشه های خشنی آمد که امروزه تنها به صورت فحش و فضاحت در اقوال و افواه همه ی آدمها شناخته می شود. ولی بخوانید از فاشیزم- به دلایلی تاریخچه ی فاشیزم را در آخر این نوشتار آورده ام. 

 

ساختار فاشیسم‌ 


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: 24 خرداد 1394 ساعت 14:20 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

هوش آدمی

هوش آدمی توانایی هضم  مسایل ناگوار بزرگ را دارد. برای همین خیلی از مواقع نادر، ممکن است فکر کنم، خوش به حال آنهایی که نمی‌فهمند. آدمهای هوشمند زیادی را دیده ام که بعد از دقیقه‌های صحت در زندگی، که ممکن است چند سال هم طول بکشد، سکان کشتی آشوب زده را به دست گرفته‌اند. خیلی از اوقات کشتی زندگی با یک جمله تغییر مسیر می‌دهد. آدمهای هوشمند جمله‌های بیشتری کشف می‌کنند و به کار می‌برند  


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: 23 خرداد 1394 ساعت 17:55 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

تست ازدواج موفق تضمینی

برای انجام تست ازدواج اول به سوالات زیر به شکل بله یا خیر پاسخ دهید. 

تعداد بله و خیرهای مربوط به هر سوال را جایی یادداشت کنید. 


سوال

هر دوی ما وعده وعیدهای زیادی به پدر و مادرهامان داده ایم؟ 

هر دوی ما ترجیح می‌دهیم از شبکه‌های اجتماعی فیلتر نشده استفاده نکنیم؟

هر دوی ما علاقه داریم معده‌مان را با اسکاچ تمیز فرماییم؟

هر دوی ما بهترین تفریحمان استفاده از پایگاه‌های تصفیه خون اناری است؟ 


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: 23 خرداد 1394 ساعت 11:49 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

روح حاکم در جلسات ادبی: هایکوهای یک پرستار پشت جبهه

گاهی وقتها از خودم سوال می‌کنم چرا می‌نویسم. بهتر است مثل بچه‌ی آدم ننوشت  و زندگی خود را انجام داد. به قول این شاعرهای محفلی و جوهری، دیگر مرتکب شعر نخواهم شد. یا مرتکب شعر شدم، لطفا به دادم برسید. انگار بچه‌ای در گوشه ای از ایران هشتاد میلیونی سالاد پیش از غذای مهمان را جیشی کرده است. بماند. فعلا فعلا ها تا از سرم نیفتاده وضعیتم همینطوری است.  

اینکه ژانر نوشته‌هایی معلوم است یک حرف است که ناشرها، کاسبها و دیگر اقشار اقتصاد هنر دوست فرآهم آورده اند. بکت را نگاه کنید. ساموئل بکت در تقریبا تمام آثارش ژانر خاصی ندارد. هنری میلر  را ترا به خدا بخوانید. هنری میلر انگار گزارش با وبلاگ با داستان را ترکیب کرده است. به یک طرفش هم نبود که جایزه‌ی گلشیری بگیرد و یا نگیرد به خاطر اینکه یک زن منتقد تپل مپل مافیوزی برایش بزند که : همه ی کاراکتراش خودشه. همش، هم شخصیت داستان مکس و هم داستان شیطان  در بهشت  میلر همینطوریه. بزرگان میگن آدم همیشه یه رمان میتونه بنویسه در طول عمرش. و از این حرفا. 

منتقد ادبی وقتی از وزن و هیکل افتاد دیگر به  درد خانم بازی و دیگر کارها نمی‌خورد تا بتواند موضع قدیمی‌اش را حفظ کند. برادر خوب، خواهر اندیشمند، روح حاکم و اقتضائات لازم را بچسب. اگر نمی‌دانید روح حاکم یعنی چی، بند بعد را بخوانید.

 

اخیرا یک سایت ادبی دیدم که آنلاین کتاب می‌فروشد، مثل همه جلسه‌ی ادبی برگزار می‌کند، عکس می‌گیرد.دخترهای نوآموز جلسه‌های ادبی را به عنوان خبرنگار افتخاری دعوت به نوشتن گزارش جلسات ادبی می‌کند و حیف که دخترک بیچاره اجازه ندارد اسمایلی‌های دلخواهش همانطور که در چت تلگرام به کار می‌برد اینجا به کار برد. ولی یکی از خنده‌دارترین بخشهای سایتشان جستجوی پیشرفته‌ی سایت بود. یکی از امکانات و گزینه‌هایی که می‌توانید انتخاب کنید : روح حاکم بود. روح حاکم را که باز می‌کنید انواع مختلفی از طنز، اعتقادی، ترسناک، انتقادی و ماجراجویی در آن توی چشم می‌خورد. به روح حاکم که ما از این جستجوی پیشرفته استفاده نکردیم. این یعنی ادبیات صنعتی که نمی دانم از کجا وصله اش به مهندس ها چسبیده است. 

داشتم از توی تیوال مصاحبه‌ی فاطمه معمتمد آریا درباره‌ی تئاتر را گوش می‌کردم. به صراحت می‌گفت اصلا توی تئاتر داشتن چهره‌ی شاخص معنی ندارد. یا مثلا این خیلی بی هویتی است که دانشجویی با آشنا بازی توی سالن تئاتر ایرانشهر کار اجرا کند. ادمهای بازنشسته، همیشه از جان گذشته هم هستند. دیگر منفعت آنچنانی ندارند تا چیزی را مخفی کنند و راحت حرف می‌زنند. امیدوارم مجله‌‌ی بخارا به کوشش علی دهباشی هم پیر مردهایش را جمع کند و یک شب فاطی جون راه بیاندازد و تویش همش حرفهای انتقادی را به صورت دولپی بزنند. یک جور کوکتل پارتی ادبی هنری از این ناحیه تا هم مرور خاطرات بشود و هم یاد بگیریم برای روح حاکم انتقادی هم یک شبی را برقرار کنیم. 

یکی از خانمهای وزین و سرشناس ادبی، تئاتری، خوشنویسی، پیله ریسی اخیرا شنیده ام بلاگش را برده و منتشر کرده است. ای بابا. اگر بلاگت خواننده داشت خوب همانجا می خواند. می ترسم یک روزی بدهد اینها را به یک ناشری برایش به صورت هایکو های رشته رشته آویزان، اول فرهنگسرای نیاوران آویزان کنند تا چشم ملت را کور کند بلکه مردم کمی بیشتر اهل مطالعه شوند. تصور کنید یک روز خوب را برای گردش رفته اید فرهنسگرای نیاوران و با هایکوهای خانم نویسنده، چی چی چی  و غیره. که از تمام سقف فرهنگسرا آویزان است مواجه می شوید. ولی جدای از شوخی علی دهباشی مرد یک تنه کار کردن و سخت جنبیدن است. یک تنه مجله ی به آن بزرگی را خودش به تنهایی دارد می گرداند، دست مریزاد. هنوز هم خواننده و بازدید کننده دارد. آدم این هایکوها ببیند قطعا یا سهوا یاد پرستارهای جدی پشت جبهه می افتد که دارند به زخمی های فرهنگ و هنر و دیگر جوارح و اعضا کمک می کنند.


یکی از بلاگر ها نوشته است : ویتگنشتاین: «خودت را بهتر کن! این، تنها کاری است که برای بهتر کردنِ جهان، از دست تو برمی‌آید.» 

بعد هم اشاره فرموده اند که نوشتن این جمله هم یعنی خلاف این حرف رفتار کردن. یکی نیست بگوید ویتگنشتاین اگر این حرف و استدلال را قبول داشت اصلا چنین حرفی را حتی توی بلاگش هم نمی نوشت. 

اصلا این حرفها را ولش. کمی درباره ی نیروها ی احساسی موثر در لذت ادبی در بحث کاتارسیس و تعبیر ارسطو و بعد برتولت برشت از این مقوله، ملاحظه بفرمایید. این دیونوسوس یا همان دوباره متولد شده بازی خطرناکی با انگور کرده و از نتایج آن حسابی به حیرت افتاده است. 


تاریخ ارسال: 20 خرداد 1394 ساعت 00:45 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

آنجلینا جولی و نامه های سرطانی

ما تنها قومی هستیم که می توانیم آنجلینا جولی را هم محجبه نشان بدهیم. روحانی متشکریم. این از بابت حجاب دلبرانه ای که از خانوم آنجلینا جولی سراغ داشته ایم و خواهیم داشت. نکته ی دوم  این است که یک روحانی محترم همیشه می تواند بهترین دلایل را داشته باشد. برای همین روحانی این دفعه گفتند: حفاظت محیط زیست، همان امر به معروف است.  

 

  بدین روی اصلاحات به سرانجامی شبیه، آن تا به حال نرسیده بود که حالا دارد می رسد. اولا شاید پیشنهاد شده که خانم آنجلینا جولی به عنوان سفیر مهر و دوستی - مهرورزی سابق - بیاید ایران. شما مجبور هستید خوشتان بیاید و در غیر اینصورت آرنولد شوارتزنگر را راهی ایران خواهیم نمود. اما ماجرا به همین جا ختم نشد. عده ای پلاکارد به دست از دلوا نگرانها نوشتند: ما بد بدن تر از  اینها هستیم. دیدید آن بدن ساز معروف رونی کلمن را به جوش آوردیم؟ عده ای دیگر از پزشکان و علی الخصوص دندان پزشکان کمتر دیده شده هم پلاکاردی در دست داشتند با این مضمون: ما دهان آنجلینا جولی را نیز سرویس خواهیم نمود. 


بند قبلم - یکی از نویسنده‌های محترم توی فیس بوک کامنت گذاشته است که این مساله‌ی دبستانی را غلط حل کرده‌ای. به هر صورت هنوز درستش را به ما نگفته که امیدوارم بگوید و ما روشن بشویم.  اینقدر هم سرعتم بد است و فیلتر شکن و دل و دماغ درست و حسابی ندارم که آنجا چیزی بنویسم. 

چند روز تعطیلی یک بخشش صرف این شد که همینطوری تند و تند پادکستهای مربوط به این بلاگ را به روز کنم. بخشی از ویرایش شده‌ها که کیفیت مامان دوز دارند، توی صفحه‌ی پادکستهای 360 درجه هست. خواندنم ضعیف است که باید تقویت شود. بازی دیشب بارسلونا و یوونتوس را دیدم و حال کردم.  تمام روزهایی که می‌روم شرکت، با همین تکه از فریضه‌ام، همش دارم انرژی منفی می‌گیرم. مثبتها را هم می‌بینم. ولی بدنه‌ی انرژی منفی‌ها مثل یک آدم قد بلند چکمه پوش روی تنم راه می‌رود. وقتی می‌رسم خانه، فکر می‌کنم برای چی خسته هستم؟ چقدر کار کردن خسته‌ام کرده است. واقعا هیچی. این صدا توی سرم بلندتر می‌شود: هیچی. هیچی. هیچی. تمامش مربوط به انرژی منفی آدمهایی است که آنجا می‌بینم. قسمتی از آدمهای شرکت ما اینطوری‌اند. آدمهای سخت و پیچیده‌ای نیستند ولی به نظرشان مهم بودن یعنی تحویل نگرفتن دیگران و در درجه‌ی اول خودشان. راحت نیست که برای هر نوع کج فهمی رایجی توی فضای کسب و کار، توضیح بدهم. یک روح جمعی منفی در تمام آدمها جریان دارد که ده ساعتش را توی محیط کار و از نزدیک تجربه می‌کنم.

شاید دیگری بگوید آنها هم انرژی منفی را از تو دریافت می کنند. جوهره ی فرعی نظریه نسبیت انیشتین همین است.   دوست و مدیرم می‌گوید تو چرا می‌خواهی با دیگران صمیمی بشوی. به نظرش سلام کردن و جواب سلام دادن و ندادن، از ارکان صمیمی شدن است. گاهی استدلال می‌کنند که ما فلان جا کار می‌کردیم. نصفشان سلام و علیک نمی‌کردند یا به زور این کار را انجام می‌دادند. به هر صورت تفکیکهای جنسیتی و تفکیکهای مدیریتی در عین اینکه آدمها می‌خواهند کول باشند، خنده دار است. از دست دادنهای عجیب و غریب آدمها در محل کار که اصلش در آداب تشریفات به DEAD FISH HAND SHAKING   معروف است بگیر تا کج فهمیها و استدلالهای عجیب و غریب دیگر. آقا به فلانت. خانم به نافلانت. به همین سادگی همه‌ی ده ساعت از روز را طوری سپری می‌کنیم که برسد به آن بخش شیرین ماجرا. غروب یا شب. بعد جفتک پرانی و ادای عیش و نوش را درآوردن. ادای خوشحالی را درآوردن. گرفتن امتیازهای الکی و رقابت بر سر هیچ.  اگر با این آدمها همانطوری که خودشان رفتار می‌کنند، رفتار کنید، حیرت می‌کنند. باور نمی‌کنند و در انتها تخریب می‌کنند. ولش. همه‌ی اینها را ولش. چون ترجیح مدیران به این است که کارمندهایشان شبانه روز به صورت مساله‌های کاری آنها، فکر کنند. اینکه فلان جای شرکت لنگ می‌زند. کارمند خوب یعنی دراکولای بی دندان که هر وقت ما گفتیم بگیر. بگیرد و هر وقت گفتیم رها کن. رهاکند. 


بند بعدم- بعد از کار می‌روم پارک تا آنهایی که نمی‌دانند بدانند. نشسته‌ام و سیگارم را دود می‌کنم. مرد میان سالی با موهای سفید با عجله می‌آید طرفم. می‌گوید برادر نکش. خنده‌ام می‌گیرد. عصبی است و اینقدر تند آمده که توی مسیر از یک بخشی از باغچه‌ی روبرویم پریده است. خنده‌ام می‌گیرد. می‌گویم چشم. می‌گوید زهر مار. اینقدر خسته‌ام که هیچ واکنش خاصی نشان نمی‌دهم. بعد دوباره نرم می‌شود و می‌گوید: به جاش آب میوه بخور. انگار این بخش از دیالوگش را در جواب آنهایی آماده کرده بود که زود جواب می‌دهند: خوب به جاش چی‌کار کنم. بعد دوباره خنده‌ام می‌گیرد. می‌گوید: خنده‌ی مسخره می‌کنی؟ لبم را جمع می‌کنم. اگر دختر بودم. جلوی مانتو‌ام هم باز بود و لباس زیرم هم از روی مانتوی روشن و نازک معلوم بود، گشت ارشاد اینقدر مهربان برخورد نمی‌کرد. بالاخره ول می‌کند و به عنوان آخرین نصیحت دوباره می‌فرماید: کمتر بکش. آقا کمتر بکش. حیف این هیکل و جوونیت نیست؟  به شکمم نگاه می‌کنم. دلش به چی خوش است.

 

بند بعدترم - دو روز متوالی که رفتم پارک دو خانم متوالی هم، متاهل و به قول پدر بزرگ مرحومم، نا منظم، آمده‌اند و نشسته‌اند کنارم. هر دوتا حلقه توی دستشان نبود ولی تا بخواهی چیزهای مختلف در جاهای مختلف‌شان ردیف شده بود. یکی بعد از مدتی دخترش پیدا شد و بعد مامانش. خلخال پا خیلی سک س ی است.   آن یکی اینقدر پیدایش شد و گفت حالش بد است. احساس می‌کرد گرما زده شده است ولی تقریبا شب شده بود. گفت شوهرم دارد می‌آید دنبالم. بعد هم گفت که هفته‌ی دیگر همین موقع اذان ماه  رمضان است. مردم دین و ایمانشان ضعیف شده است. مثل آدمی که جلوی روی شما دست دراز کرده باشد و یک قاچ هندوانه از دیگری را بخواهد بردارد. بعد  چشم ناظری ببیند که بهش زل زده است. او هم پشیمان شده و بگوید: مردم این روزها دزد شدن اصلا حلال و حروم سرشون نمیشه. اما دیروزی خجالتی بود. جزوه‌اش را آورده بود. فعالیتش ترکیبی بود از خواندن جزوه، وایبر بازی، جواب دادن تلفن و بی قراری به دنبال اینکه دخترش را بپاید. همینکه مادرش آمد خجالتش به اوج رسید. دختر کوچولوی مامانی‌اش را برد پارک واقعی. بدانید و آگاه باشید که پارک که تویش ادمها می‌نشینند و زل می‌زنند به گذشته یا اینده، پارک واقعی نیست. پارک واقعی جایی است که شما وسایل بازی داشته باشید.

 

برچسب‌ها: طنز، اخبار، جامعه، فرهنگ
تاریخ ارسال: 18 خرداد 1394 ساعت 09:39 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

آموزش HTML و باورهای غلط درباره نسبیت خاص و عام و سیاه چاله ها

از آنجایی که این حقیر را می شناسید اینجا نه بحث آموزش HTML  اتفاق خواهد افتاد و نه حرف آنچنانی درباره ی نسبیت خاص گفته خواهد شد ولی اگر با این شرایط هم قبول زحمت فرمودید و گوش جان سپردید، فبه المراد.  

  

نسبیت خاص به طور خلاصه با عام آن زمین تا آسمان فرقهای اساسی و موضوعی دارد ولی نمی دانم چرا این فیلمهای علمی آموزشی و تعقیب کنندگان ایشان همش هر دو تا را یکی می گیرند.  

  نسبیت خاص به طور خلاصه چند تا معادله دارد که از تغییر دستگاه مختصات مراجعه کننده و با پیش زمینه های کاربردی، مثل اختلاف اعداد مشاهده شده در هواپیماهای فوق سریع، مشاهده شد. آنجا جایی بود که فیزیک کلاسیک پایه هایش حسابی لرزید. در نسبیت خاص اگر به سرعت نور نزدیک بشوید، طبق معادله ی زمان که در پایین آمده است و همچنین معادله ی مکان، خواهید دید که طولها کاهش پیدا خواهد کرد و زمان افزایش پیدا خواهد نمود. در این مثال که فقط حل آن بر اساس دو معادله ی مشهور  نسبیت خاص، آمده است جسمی با سرعت 260 هزار کیلومتر بر ثانیه، دارد حرکت می کنند. بدیهی است چنین جسمی حالا حالاها به دست بشر ساخته نخواهد شد و بدیهی است که نسبیت خاص اصولا جایی برای آزمایشهای دبیرستانی ما نخواهد بود. به عنوان مثال اگر سریعترین هواپیمای کنونی که 3380 کیلومتر بر ساعت سرعت دارد یعنی تقسیم بر 3600 ثانیه و در نتیجه سرعتی معادل 900 متر بر ثانیه بخواهیم سفر کنیم. واقعا کسر خنده داری از نسبت سرعت به سرعت 300 هزار کیلومتری نور خواهیم داشت. 


حالا توی یک برنامه ی علمی به راحتی از چیزهای فوق سریع در ابعاد ماکرو حرف می زنند که جل الخالق. بعد بدانیم و آگاه باشیم که این معادلات کاملا برای دستگاه های خطی و غیر شتابدار نوشته شده است.  این موضوع را هر کسی با زل زدن به معادلات  نسبیت خاص و شباهت عجیب و غریب ایشان با معادلات سرعت متوسط و جابجایی متوسط و اینها، می توان در یابد. بنابر این پارادوکس دو برادر که یکی می رود سفر و دیگری می نشیند تا برادرش که جوان مانده از سفر برگردد خزعبل محضی بیشتر نیست که کاربردش در  سینمای هالیوود به شهود و وفور قابل دریافت است. 


اما موضوع نسبیت عام در حدودی که بنده می دانم به طور خلاصه تغییر و تعبیر متفاوتی از - هندسه ی عالم - است. توی این مدل دیگر جرم مبع میدان جاذبه به آن تعبیر نیوتونی آن  نیست. توی نسبیت عام می فرمایند که هر گوشه ی عالم به خاطر وجود یک جرم در آن خمیده است. خمیدگی فضا - زمان، باعث حرکت اینگونه ی اجرام نسبت به هم می شود. برنامه های علمی با زحمت فراوان سعی کردند  این خمیدگی فضا زمان را با نشاندن یک کره روی یک سطح نشان دهند. بعد کره ی کوچکتری که به خاطر خم شدن این صفحه ی دو بعدی، در انحنای اطراف کره ی بزرگ می لغزد و عبور و غیره... 

ترا به جان عزیزان علم، و شهدای این راه، به یاد داشته باشید که این صرفا یک مدل دو بعدی است که دارد نشان می دهد وقتی از انحنای فضا - زمان حرف می زنیم از چه حرف می زنیم.  این اولین و پایه ای ترین تصویر شما نسبت به نسبیت عام انیشتین است.  

اما مساله ی سیاهچاله ها. اصولا هر جرمی مثلا زمین چیزی دارد به نام - سرعت فرار- یعنی شما اگر از یک حدی سریعتر به بالا پرتاب شدید از جاذبه ی زمین فرار خواهید نمود. این حرف به خاطر این است که جرم شما در مقایسه با زمین ناچیز است و فرضهای دیگر. اما سیاهچاله ها یک مساله ی حدی هستند. یعنی ستاره های فرو رمبیده ای که سرعت فرار در آنها از سرعت نور بیشتر است. یا به تعبیر درست  و منطقی تر سرعت فرار آنها مساوی سرعت نور است. برای همین حتی نور هم از سطح آنها به بیرون ساطع نمی شود. پس شما آن غروب ستاره ی در حال مردن را هیچ وقت نخواهید دید. به همین مناسبت دنیای دیگری آن جا یعنی در حدود شعاع شوارتز شیلد سیاهچاله، یک کره اطرافش در نظر بگیرید که درونش را سیاهچاله می نامیم، وجود دارد که شما بهش دسترسی ندارید. این سیاهچاله، اول روی کاغذ و توی مدلهای ریاضی فیزیکدان ها خلق شد. بعد دیدند هر جسمی، مثلا یک کهکشان یا توده ای از ستاره  ها که دارند جذب سیاهچاله می شوند، با شتاب و سرعت زیادی به آن برخورد می کنند. این برخورد که حتما تا حالا می دانید، رسیدن هر چیزی که در حال - بلعیدن- توسط سیاهچاله است، در مرزی به نام شوارتز شیلد، باعث بازتابش پرتوهای گاما می شود. کیهان شناسان به کمک ستاره شناسان این پرتوها را رصد کرده اند و با خودشان فهمیده اند که این باید سیاهچاله باشد. 

موضوع علم شعبده بازی در خودش ندارد ولی زیباست. در عین حال منطقی است.


 اما آموزش HTML   که کار ما نیست فقط همین قدر یاد گرفته ایم که این مختصر به تفصیل یعنی HOW TO MEET LADIES  

امیدوارم که همه ی ما بیاموزیم و درس بگیریم از این معارف درونی، در زمینه ی نرم افزار 


هر که دلارام دید از دلش آرام رفت(باز نیابد) چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم{شدیم}پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافتسرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشقخرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبرطاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمیحاصل{آخر}عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوختآخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستانراه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولیمی چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت
تاریخ ارسال: 12 خرداد 1394 ساعت 10:27 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

ما را همه شب نمی برد خواب Brooklyn Nine-Nine

فرست- برنامه‌ی طنزی که اساس آن آوردن شادی به دل و خانه‌های مردم است، هر چقدر هم قهوه‌ای و لوس باشد، باز هم می‌تواند قابل ستایش باشد. یعنی تا اینجایش که  دست مریزاد به اینکه یکی توی این گل و شل و آشوب و من بخر تو بخر های ممکن،  اساسش بر نفرت و چیز نشان دادن بنا شده است.   

من رامبد جوان هستم خوشحال هستم.  

 برنامه‌ هنوز غوره نشده مویز شده و از مهمان رسمی‌اش مثلا معاون وزیر بهداشت می‌خواهد بگوید خنده وانه یعنی چی خندوانه چه کارها کرده است؟ خنده وانه چیزی بیشتر از یک مفهوم است:)   

معاون وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی هم کلا یک شبه قسمت چپ وزارت بهداشت درمان آموزش پزشکی، مراکز بهداشت، پزشک خانواده، پزشک انساب و انواع و اقسام فعالیتهای پیشگیرانه‌ی وزارت بهداشت را منکر می‌شود و خطاب به رامبد جوان می‌گوید: ما کارمون پیشگیریه، شما کار خیلی خیلی مهمتری می‌کنید. 

این ما می‌توانیم و ما توانستیم پوز شما را بزنیم، یاوه‌های رامبد جوان به تنهایی نیست. او تنها یکی از میلیونها هنرمند خوش اقبالی است که در دوره ی هم همه‌ی هنر قدم گذاشته روی سن و دارد شلنگ و تخته می‌اندازد. باز هم تشکر و تشکر فراوان. به هر صورت ما همانطور به خنده‌های مانیایی خود ادامه خواهیم داد. امیدواریم این روحانیت معظمی که در برنامه شرکت می‌کنند مثل فیلم مارمولک بروند دنبال کارهای مهم‌تری مثل نقد فیلم، کلنگ زنی و غیره. 

سکند- خیلی از شرکت‌ها الان شده است یک ساحل امن و آسایشگاه مطمئن برای کسانی که جاهای دیگر آسیبهای اساسی دیده‌اند. والا به خدا گرداندن چنین شرکتهایی صواب خالص و توسعه‌ی پایدار در زمینه‌ی تیول‌داری را به همراه داشته است. تشکر. 

یک زمانی حرف بر این بود که مدیریت ما بر اساس سعی و خطا اتفاق می‌افتد ولی امروز با این همه زاییده از تحصیل‌ها در زمینه‌های مختلف مدیریت و غیره چرا روش کار همان هیاتی  چابک – agile heiati – است؟ خداوند عالم است.  


ثرد یا ترد - سریال بروکلین ناینBrooklyn Nine-Nine   یک سریال پلیسی طنز آمریکایی است که خیلی طرفدار پیدا کرده است. توی این سریال رییس پلیس و معاونش سیاه پوست هستند. لابد به خاطر سیاه پوست بودن باراک اوباما، این اتفاق افتاده است. سیاه پوستهایی خوب و سالم و قوی که نمی‌دانم الساعه چرا نمی‌روند و به بهشت نمی‌روند. بماند. توی ایران باید کم کم سریالهایی درست شود که سوای از مسایل قومیتی اسم کارکتر اصلی حسن باشد و یا یک شاگرد بقالی خوب همانطور که رییس جمهور محترم در ایام طفولیت بودند، کنترل اوضاع را به دست بگیرد. 

فورث آو ناثینگ -  خیلی وقتها از هزرگی آدمها در رنجم از اینکه وقتی شوخی های آدم را نمی فهمند سعی می کنند با توهین و شلیک کلمات بی ربط، جایی را قلقلک بدهند که به هویت انسانی آدم مربوط است.  با طرف شوخی می کنی. نمی فهمد بعد شروع می کند به انواع کلماتی که در لفظ عوام و خواص با و بی بصیرت هم به عنوان ناسزا یا همان فحش خودمان ازش تعبیر شده است و ماه حرام و حلال هم حکمش مساوی است. بعد  فکر می کند که  چرا طرف می خندد. لابد دارد ما را مسخره می کند یا تحقیر می کند. خلاصه عادت کرده ایم به شوخیهای بی مزه، اتو کشیده و چیز لیسی های پسر فشنی که  - کول - و همزمان - هات - به نظر برسیم. به غیر از دهات بزرگ خودمان - مرز پر گهر ایران -  جای دیگری را ندیده ایم و همان طور ملانصرالدینی، خوشحالیم. عزیز دلم. حتی بدوی ترین قبایل بشری هم که از قوم ایرانی خبر ندارند دایره المعارف کلماتشان خیلی خیلی بزرگ تر چهار تا بد و بیراهی است که تو بلدی، آی پدر سوخته:)  باور نمی کنی عیزم؟ به لاستیکی پسرم.  اصلا وقتهایی که فاز حرفهای قبلی ات را می فهمند تازه تو خسته و عصبی هستی و آنها تازه دارند می خندند. پناه بر خدا که فرهاد کنجکاو در کتاب علوم دوم دبستان بسیار زودتر از زود داستان بیرون آمدن کرمهای خاکی در باران را دریافته بود. 
وسط نوشت: گریه و خنده و اسهال حضار. 
این طنز نفهمی و هجو سرایی تقصیر تلویزیون و همکارانش است. آدمها را طوری تربیت کرده اند که یک مقام رسمی مثل معاون وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، مجموعه ی پرسنلی 300 هزار نفری خودش را مچل فرماید.  مثل اینهایی که توی صف نانوایی سعی می کنند کسی را جلوی خودشان راه بدهند. این تازه به دوران رسیده های بی خبر از همه جا، نمی دانند که موضوع صف، حق شخصی و فردی خودشان نیست. شما آقای محترم فقط و فقط سر صف ایستاده ای و بس. جیفه ی دنیا به هیچ کسی وفا نکرده است کما اینکه حضرت سعدی علیه الرحمه مضمونی کوک کرده با این روایت که : شیطان با مخلصان بر نمی‌آید و سلطان با مفلسان

ما را همه شب نمی‌برد خوابای خفته روزگار دریاب
در بادیه تشنگان بمردندوز حله به کوفه می‌رود آب
ای سخت گمان سست پیماناین بود وفای عهد اصحاب
خارست به زیر پهلوانمبی روی تو خوابگاه سنجاب
ای دیده عاشقان به رویتچون روی مجاوران به محراب
من تن به قضای عشق دادمپیرانه سر آمدم به کتاب
زهر از کف دست نازنیناندر حلق چنان رود که جلاب
دیوانه کوی خوبرویاندردش نکند جفای بواب
سعدی نتوان به هیچ کشتنالا به فراق روی احباب
تاریخ ارسال: 11 خرداد 1394 ساعت 14:51 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

این خرقه که تو داری در رهن شراب اولی این دفتر بی معنی

اوف- بعضی از علما و فضلا تنها دلیل وجودشان پاسخ دادن به شبهات است. عده‌ی زیادی از ایشان هم اصلا کاری با شبهات ندارند. یعنی تصمیمشان بر این است که بروند برای خودشان در دریای علم شنا کنند. آدمی را تصور کنید که کیلومترها در دریا و حتی اقیانوس شنا کرده باشد.   بعد وقتی به ساحل رسیدن تن خسته‌اش را حوله پیچ زمین بگذارد. نه به نظرم اینجا بهتر است لخت باشد چون در لمحه‌ای نزدیک کارش داریم.   خوب. همانطور لخت دراز کشیده باشد. شما خواهید توانست قطره‌های ریز و درشت آب را روی تنش ببینید. تن خسته‌اش را ببینید که افتاده در گوشه‌ای به دریا نگاه می‌کند. چشمهایی که دارند از هوش می‌روند ولی ته مانده‌ای از لبخند همراه صورت مرد است. زن و مردش نکردم چون باعث دردسر است. ولی تصور شما حریم خصوصی خودتان است پس همان را که اول انتخاب کردید ادامه دهید. به هر صورت. مرد می‌گوید: ببین! من کیلومترها توی دریا شنا کرده‌ام روزهاست کنار یک کشتی بزرگ  می پرم توی آب  و تا آنجا که توان دارم شنا می‌کنم. به عمق می‌روم. ماهی‌های بزرگ و کوچک و گله‌ای را می‌بینم. گیاهان سرخوش دریایی زیادی دیده‌ام. خلاصه آنقدر برایتان از چه و چه‌هایی که در آب دریا دیده است تعریف می‌کند که شما می‌گویید: خوب. حالا بعد؟ بعدش را بگو. 

ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: 10 خرداد 1394 ساعت 14:40 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

دایره المعارف آدمیزادی

وان- یکبار برای همیشه همانطوری که باید زندگی لازم است. ما طوری تربیت شده‌ایم که همیشه ملاحظه‌های سنتی آدمها را همراه خودمان داشته‌ایم. ولی نوشتن یا اصلا، زندگی کردن نیاز به گفتمان پیچیده‌تر و عمیق‌تری دارد. دچار فرسایش احساسی شده‌ام. اگر توی ده سالگی وسط حرفی که پدر  می‌زد نمی‌پریدم. اگر وقتی داشت می‌گفت یک کارمند چقدر در می‌آورد؟ اگر از جمع سوال نکرده بود پسرم نوشابه نمی‌خورد؟     و من هم یکهو وسط حرف آدم بزرگها پیدایم نشده بود که نه پدر جان من نوشابه نمی‌خورم. همه چیز روالش عوض می‌شد. شاید عوض می‌شد. اصلا مهم نیست عوض می‌شد یا نه. حالا آدمی ریزه خوار شده‌ام که به طور مستقل میلی به هیچ نوع تفریح سطح بالایی ندارم. خوردن کاری برای فرا فکنی است. مثل فیلم دیدن. دیدن سریالهای دانلودی که دسته دسته از هاردهای این و آن می‌رسد. مثل چند سال پیش که همه چیز روی دی وی دی بود. الان با پیشرفت تکنولوژی و البته بدون اینترنت توی ایران می‌شود هر نوع فرهنگ قوی‌تری را ملاحظه کرد. ما ترکیب این خرده ریزهای زیادی  جاگیر هستیم برای همین حیف از زمانی که داریم از دست می‌دهیم و لذتهای واقعی دنیا را نمی چشیم. فوق  فوقش یک جور خلا عاطفی، هویت خواهی متفاوت به شکل مدل عالم در حال انبساط حال ما را خوب می‌کند. مدل کیک کشمشی دنیا می‌گوید. دانه‌های رسیده و چروکیده‌ی کشمکی توی نسل ما دارند  توی این خمیر بزرگ منبسط می‌شوند. هر کدام  به طرفی می‌روند. همه از هم دور می‌شوند. هیچ دوتا کشمشی کنار هم قرار نمی‌گیرند. اینقدر منبسط می‌شوند تا کیک مورد نظر آماده شود. 

تو- روزهایی سخت را پشت سر گذاشته‌ام. برای همین اهل فرافکنی و فراموش کردنم. قصه‌ها، خیلی‌هایش زود دلم را می‌ زند. سعی می‌کنم دور بریزم. از میزم کنده می‌شوم. هزار بهانه می‌کنم تا بزنم بیرون. هر روز و هر کجا از محل کار  به خانه فرار می‌کنم. توی خانه اینقدر با اینترنت و یادداشت روزنامه‌نگارانه و فیلم و سریال مشغول می‌شوم تا فرار کامل. بعد دیر وقت می‌شود. زمانی که منطقی باید بخوابم تا فردا صبح با نیرویی شگفت انگیز به این فرار هیجان انگیز از خانه ادامه دهم. سایه‌ی نبودن و نشدن همه جا دنبالم می‌کند. درس خواندن که روزی ستاره‌ی بزرگ و عجیب و غریب آسمان زندگی‌مان بود یک غبطه‌ شبیه بازیهای دوره‌ی کودکی شده است. یک طوری هر بخشی از زندگی تمایل به تکرارشیرینی دارد. کودکی چیزی است که پدر و مادرهای در حال فرار از هم را به سمت هم می کشاند. برای همین هم بچگی بچه‌هاشان را بیشتر از همه دوست دارند. دوست دارند تا آنجا که ممکن است به آنها غذا بدهند، تر و خشکشان کنند ولی هیچ  وقت به خواسته‌های یک هیولای بزرگتر از سن ازدواجشان که به ظاهر خیلی دانا‌تر از هر زمانی از زندگی‌شان است، جواب پس ندهند. همین اتفاق در سطح جامعه دارد می‌افتد. بزرگترها ترجیح می‌دهند باز هم با نوستالژی جوانهای الان یا همان بچه‌های سابق را سرگرم، سیر  و تر و خشک کنند. رفتن سراغ سطح بالاتری از نیازهای ا جتماعی آدمها اصولا کشنده، خسته کننده و ناممکن است. بچه‌ها را بهتر می‌شود کنترل کرد. 

تری- بعضی وقتها ازهم سن و سالهام می‌پرسم هنوز زنده‌ای؟ نه اینکه واقعا همچین توهینی بهشان  بکنم. ولی عملا عده‌ی زیادی را مرده‌های کاملی می‌بینم که روح هنر درشان وجود ندارد و به همین سادگی و با اینکه شاید بارها به سنگ خورده‌اند مطمئن می‌گویند هنر وجود ندارد. هنر قابل ترحم  است. یک جور اعتیاد افیونی برای هم سن و سالهای ماست وقتی از یک باور دارند به باور و سر و شکل جدیدی کوچ می‌کنند.

فور- آدمیزاد دایره المعارف مزخرفات و تفریحات است. همه‌اش از آب و سرگرمی‌ تشکیل شده است. آینده‌ای که خودش را با آن سرگرم می‌کند. این آینده اینقدر توی آن آب خیس خورده است که تمام هویتش را بی تفکیک توی خودش  دارد. آینده‌ای که از روز اول شق و رد و ترد و شکننده به نظر می‌رسید، روزی از میان‌سالی، نرم و منعطف، می‌تواند مثل ماه کامل توی آسمان، که هر کسی ممکن است یکهو ببیند، جلوی چشم آدم بیاید. تب‌دار و افسونگر. چیزی قدیمی از وجود آدم که هیچ وقت در طول سالیان عوض نمی‌شود. تنها چیزی که درباره‌ی آینده‌ی این سوسکهای کوچولو و از بین نرفتنی واقعیت دارد، همان  مزخرفات و تفریحاتی است که ممکن است همان شب مهتابی، بدون  هیچ تعارف و اختیاری وسط آسمان بر شما حلول کند. لعنتی آسمان تهران که این قدر غبار گرفته، بی افق و دست نیافتنی است باید یکهو این یکی را نشانمان می‌داد؟ من شیفته‌اش هستم. ترسی ازش ندارم. شاید شما برای اینکه با چنین آینده‌ای، حک شده بر قرص ماه، آمادگی لازم را  نداشته باشید. برای همین  و در جهت اساسی مزخرفات و تفریحات بروید سفر. خطرناک‌ترین کار رفتن به سفر و تجربه‌‌ی آسمان برهنه با نور ماه است. مواظب باشید. 

فایو- آدمها هیچ وقت عوض نمی‌شوند. تنها چیزی که توی آدمها عوض می‌شود تغییرات هورمونی مربوط به سن و سال  است که قطعا یک آدم تند مزاج و عصبانی و خشم آلود را به آدمی محافظه کار تبدیل می‌کند. بیست ساعت نخوابید همان آدم را که توی هجده سالگی ملاقات کردید. حتی توی آینه‌ی نیمه شکسته بهش گفتید از ملاقاتتان خوشبختم آقای دیوانه، حتما دوباره خواهید دید. این ملاقات از جنسی واقعی‌تر و کمتر هورمون زده است. 


تاریخ ارسال: 9 خرداد 1394 ساعت 15:15 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه

چرا برنامه‌های طنز بعد از مدتی بی مزه می‌شوند؟

برنامه‌ی خندوانه هم مثل بقیه دارد به همین راه می‌رود ولی ایا این راهی اجباری برای تنها برنامه‌ای است که برای خیلی‌ها تنها چیز دیدنی از تلویزیون است؟ آیا همه‌ی آن ایده پردازی و خلاقیت‌ها یکشبه یا یک ماهه تمام می‌شود؟ آیا برنامه‌های دیگر هم به همین سرنوشت دچار شده‌اند؟   

  برنامه‌های طنز اصولا سخت نیست. از این دیدگاه نوشتن به طنز خیلی سخت‌تر به نظر می‌‌رسد که اهل فن در این رشته حتما خودشان بهتر می‌دانند. اما به نظر خودم، یکی از مهمترین دلایلی که در جماعت ایرانی، طنز اقبال مناسبی ندارد و تشنگی در این باره بی پایان است این حرفها نیستند. اینکه ایرانیها آدمهای طنازی هستند. اینکه ما برای آدمهای طناز نمی‌توانیم طنز بسازیم و خنداندن آدمهای طناز یعنی هم وطنان عزیز ایرانی خیلی کار سختی است یک آب گوشت طولانی و تمام نشدنی است که هر بوم منی boom man  از راه رسیده و بعد از تلاش برای کار طنز به بن بست خورده و هم سخن دیگران شده است که این کار  سخت است. بله. خندیدن به جوکهای قومیتی و خندیدن به حرفهای آدمهایی مثل حمید ماهی صفت یا آن قدیمی مرد حوزه‌ی طنز سید کریم که هزل و ابتذالش از هم قابل تفکیک نبود، اصولا هم کار سختی است و هم یکی از احمقانه‌ترین تعریفهای طنز، هجو، هزل یا هر چیز قابل خندیدنی است. به نظرم مهمترین مشکل ما بدوی بودن زبان فارسی معاصر است که به هزار و یک دلیل اجتماعی اتفاق افتاده است. در جامعه‌ای با سلیقه‌ی شعر عهد حافظ و سعدی نمی‌شود از آن بیشتر نیز بابت طنز گسترش داشت. این حرف کارشناسی نیست و نظر شخصی‌ام است که سالها سریالهای طنز آمریکایی را تعقیب کرده‌ام. ما یعنی جو زده‌های از دوره‌ی قاجار به این طرف خارجی‌ها را مردمی سرد دانسته‌ایم چون بلد نبودند بعد از آب گوشت بز باش، آروغ تازه تحویل دهند و دور هم بخندند. زبان به نظرم مهمترین بخش هر مجموعه‌ی طنزی است. ظرفیتهای موجود ما چه در تلویزیون و چه در نوشته‌های قابل پخش و هم چنین قابل فهم، فاصله‌ی زیادی با طنز روز دنیا دارد. عقب ماندگی زبانیف دقیقا به معنی عقب ماندگی فرهنگی ما چیزی است که رسما ازش بویی نبرده ایم به همین جهت عده ای هم خیلی از بابت زبات care نمی کنند و راه درست خودشان را می روند. خدا پشت و پناهشان...
 گاهی پای درد دل طنز پردازها بنیشید و گاهی متوجه خواهید شد که چقدر از  دست مخاطب طنز فهم دچار مشکل هستند. به امید تغییرات اساسی در زبان فارسی. این نظر آخری را کمی با حسن کلهر عزیز هم چک کردم و کمی هم موافق و از مخاطب غیر کانالیزه‌اش ناراحت بود. البته به خاطر دارید که ایشان مشت بزرگی نمونه‌ی خرواراست. 

یکی از کارکردهای زبان هوشیاری افزایی است. هوشیاری که ویژگی انسانهاست با زبان پدیدار شده است. مثل ما که در قرن هشتم هجری به سر می بریم.م 
تاریخ ارسال: 8 خرداد 1394 ساعت 22:52 | نویسنده: عمار پورصادق - 360 درجه