ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
معلم همینطور که آمد تو دفتر نمره را گرفت و یکی را هدف قرارداد: مهمترین دلیل از بین رفتن تمدن غرب چیست؟
پسر که داشت تته پته میکرد گفت: لختی گری.
معلم گفت: نه دیگه برهنگی. آستین پور تو بگو؟
پسر گفت: آقا من؟ من دستاویزم. آقا اجازه، رفتن به ورزشگاه به شکل مختلط.
معلم گفت: نه به اون بحث کار نداریم. نجاستها رو نام ببر؟
پسر گفت: خون، ادرار، عرق شتر نجاست خوار، بال و کتف.
چیزی نمانده بود معلم پسر را بیرون کند که مبصر پرسید: آقا این شتر نجاست خوار چیه؟
یک گفت: آقا میشه ما بگیم؟
معلم خسته شده بود. اشاره زد که بگوید. پسر گفت: شتری که خونخوار باشه. گاهی هم نوشیدنیهای الکلی مصرف کنه.
یکی دیگر گفت: یعنی شترهای دیگه نوشیدنیهای ساده مصرف میکنن؟ - بستگی داره به جاش. ممکنه گاهی وقتها همین یک دلستر ساده گیرشون بیاد.
معلم گفت: مسخره بازی بسه. توی اعراب و در گذشته یک سری شتر بود... که زنگ خورد. هنوز باد خنک داشت از پنجره میآمدتو و تازه اول سال تحصیلی بود.
#عشقولانه #قصه_دلبری
همیشه چنین روزی برای یک بچه دبستانی حسابی خاطره بود. مادر نوبت روضهاش را میانداخت همین روز برای همین من با جایزهی آنچنانی مدرسه که یک کتاب تو نویسی شده بود میرسیدم خانه. آنجا بود که یک بچهی 8-10 ساله را دختر عمههایش از پنجره میکشیدند بالا تا مبادا از وسط زنهای روضهای رد شود. مبادا چشمش به صورت تازه شسته از اشک زنهای سن مادرش نیفتد و من توی آن اتاق تنها بعد از اینکه کتابم را میجویدم، وقتش میشد به خاطرهی دایی مادر فکر کنم. برای هزارمین بار یادم میآمد که دایی تودهای بود که بر گشت به اسلام و عضو کمیته شده بود. اخراجی ذوب آهن اصفهان بود و از کل فامیل بیشتر کتاب خوانده بود.دایی توی 21 بهمن تیر خورده بود. بعد این پا و آن پا میکردم روضه تمام بشود و دوباره جشن تلویزیونی شروع بشود. ساعت بشود 9 و ببینم کی دارد الله و اکبر میگوید چون فکر میکردم همین الله اکبر قرار است ما را نجات بدهد که به قول سعید نوری: هر که گفت الله اکبر شد رییس/ من که گفتم خانه پر شد از پلیس.