360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم
360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم

دانشگاه امیر کبیر- روزگار دانشجویی

امروز بعد از سالها رفتم دانشگاه امیر کبیر. حس و حال آدمهای فنی که مدتی است از آنها دور مانده ام دوباره نشست به سرم. یک جور انرژی که دارد توی بازیهای سایتی و وقت گذرانیها و حال گیریهای دانشجویی هرز می رود. ما هم همین بودیم. مشکل فلسفه هاست. علوم انسانی ها حداقل فلسفه های بهتری همراه خودشان می برند دانشگاه ولی فنی ها اکثرا  دچار مشکل فلسفه ی کار و فکر کردن در فضای فنی هستند. یا دارند تحمل می کنند که اپلای کنند و بروند یا به یک شغل آبرو دار در یکی از شرکتهای پر پرسنل  خصوصی فکر می کنند. بقیه البته گرفتار بند سنگین مدیریت خواندن و کار مدیریتی می شوند. نمی دانم چه خواهد شد ولی اتلاف بی پایان منابع انسانی توی ایران غم انگیز است. جایی که برای کسب و کار داشتن و یا حتی نداشتن فوق دیپلم برای هر کاری کافی است، چرا دانشگاه این همه سرمایه را  دارد به فنا می دهد. باور کنید دانشگاه آزادیها و غیر انتفاعیها چون زودتر با مساله ی پول آشنا هستند خیلی حواسشان جمع تر است.   انگار خیلی با دیسیپلین تر از نوع ایرانی اش هستند و اصلا یک در هزارشان را دیده باشم که دنبال مقوله ای به نام علم و روش علمی و کمال گرایی در کار باشند. قصه های اینطوری زیاد است و عاقلان دانند. توی دانشگاه امیر کبیر یک غلغله ی دائمی هست که هضمش برایم  دلپذیرتر از دانشگاه خودممان می باشد. یک برنامه ای توی دفتر مطالعات فرهنگی دانشگاه داشتیم. همه متین و سنگین و رنگین نشسته بودیم. یک مهمان  هم داشتیم که از دانشگاه امیر کبیر آمده بود. امیر کبیری ها را آن روز دکتر سروش گرم می کرد و  به میدان می فرستاد. آن روز هم وسط بحث اسطوره یا رمان بود که یکهو همین مهمان گرامی به خروش آمد و گفت: راستی فرج سرکوهی رو هم گرفتن. همین نبود. بعدها از نزدیک و بیشتر با بچه های امیر کبیری رفاقت کردم. روزی را تعریف می کردند که یکی با تی داشت نماینده ی مقام معظم رهبری را با طی دنبال می کرد. چه حرارتی توی اینجور کارها بود هرگز نفهمیدم. به هر حال آن روزها گذشت و دانشگاه به تعبیری شد شهر بازیهایی برای عاشق شدن و زود فارغ شدن های دردناک.

محمود حسینی زاد برنده مدال انستیتو گوته 2013 ترجمه ادبیات آلمانی

محمود حسینی زاد - برنده مدال انستیتو گوته 2013 شده اند. محمود حسینی زاد مثل سیصد و خرده ای نویسنده و مترجمی که از سال 92 به جهت تبادلات فرهنگی با زبان و ادبیات آلمانی فعالیت نموده اند لایق این جایزه شناخته شده است.  ایشان مترجم آثار برشت، اووه تیم، ایگنو شوتسه، یودیت هرمان و دیگر نویسنده های آلمانی است. محمود حسینی زاد در سال 1325 در تهران دنیا آمد و بنا به شغل پدرش در جاهای مختلفی از ایران زندگی کرده است. محمود حسینی زاد اصولا تحصیلات علوم سیاسی در آلمان دارد که با ادبیات داستانی صیقل معنی داری به آن زده است. نکته جالب توجه در این جایزه و در ارتباط با فرهنگ و ادبیات آلمانی، وجود کارل پوپر در بین نویسنده های برنده ی مدال ادبی گوته است.  

 

نمی دانم چقدر ادبیاتی هستید و چقدر تهران هستید و چقدر اهل محافل ادبی هستید ولی زیاد لازم نیست همه ی این شرایط را بیشتر از یکی دوبار با هم داشته باشید تا از هم صحبتی استاد لذت ببرید.  

استاد محمود حسینی زاد، نویسنده و مترجم پر کار و به حق متواضعی هستند که من در همان یکی دو جلسه ی اول که دیدم، از آشنایی با ایشان خوشحال شدم. خوب! دیدن  مترجم آثار برشت و کلی از رمان و داستان های کوتاه جدید تر آلمانی که در نشر افق چاپ شده، به اندازه کافی دلپذیر هست. شاید دقیق تر از این حرفها را توی سایتهای دیگر یا توی ویکی پدیای ایشان بخوانید. 


ولی مهمترین چیزی که واقعا مسرورم کرد، دلسوزی، پرکاری و مسئولیتی است که ایشان در قبال نویسنده های جوان احساس می کنند. واقعا حرفه ای نقد می کنند و با حوصله کارها را می خوانند. روحیه ی امید را از نفس این استادها باید دریافت. 

فیلم زندگی دیگران -2006

فیلم زندگی دیگران داستان زندگی یک مرد سوسیالیست که تحت نظر نیروهای امنیتی آلمانی است و ماجراهای مربوط به شکستن دیوار برلین در آن روایت می شود. 


در قراری با نویسنده ای این چنین می گوید: 

نویسنده: دیگه نمی تونم تو این کشور بمونم. 

نه مردم درستی داره نه آزادی بیان. 

از طرفی این همون سیستمیه که ما ازش برای نوشتن الهام می گیریم. نوشتن درباره زندگی شیوه ی زندگی مردم. شیوه ی واقعی زندگی اونها. 

این شاهکاریست که از درون ما نشات میگیره. 


ولی واقعا ازش متنفرم ...

امیدوارم در زندگی بعدیم یه نویسنده بشم. 

http://www.imdb.com/title/tt0405094/


یکی از بهترین تصویرها وقتی اتفاق می افتد که مامور امنیتی تنها، با شنیدن صدای بغلم کن از سوی زن نمایشنامه نویس - یا نویسنده طبق توضیح IMDB- خودش را بغل کرده است. 

البته جایی هست که نویسنده - گئورگ- بعد از شنیدن خبر خود کشی دوستش سعی می کند در سکوت پیانو بزند، واکنش مامور امنیتی که حال گلچین ادبی برشت را هم از رویش عشق خوانده، باید بیننده را تحت تاثیر قرار بدهد. چیزی به نام فرهنگ موسیقی در آلمانیها که باهاش عجین شده اند. نمی دانم... ولی به نظرم ما ایرانیها در چنین موقعی سعی می کنیم مثلا بلافاصله در خانه متوفی جمع بشویم. 


فیلم به نوعی روایت هالیوودی جذاب دامن زده است. بارها مسایل اجتماعی در رویه ی این طور فیلم ها و سوژه ها مطرح شده است ولی مهمترین چیزی که برای آدمهای امروزی جذاب است به نظر مسایل شخصی آدمها در موقعیتهای اجتماعی مختلف است. 

باز هم اینجا درگیری مامور امنیتی با سوژه را می بینیم که در نسخه های زیادی از فیلمها و داستانها اتفاق افتاده و اصلا به ذات جذابیت دارد. و همچنین عشق، چیزی که انرژی زیادی برای بار کردن قصه دارد. جایی که ذهن مخاطب با هر تلنگری حتی افتادن یک لیوان هم می تواند تحریک شود. 

بخشی هست که مامور امنیتی با هنر پیشه زن وارد گفتگو می شود. مامور امنیتی نقشی خدای گونه دارد و به نظر قرارداد کامل و قائمی برای گفتگو دارد که بی چون و چرای اضافی با زن هنر پیشه انجام می دهد و به نظر خیلی به جا است. 

طرز تهیه پن کیک- آشپزی برای فراغت

در زمانی که سرعت اینترنت مثل ظلم آموزگار برای توی کلاس نگه داشتن بچه هاست می شود به علایق شخصی خود رسید. مثلا من در این هنگام سعی در درست کردن - پن کیک - می کنم. اصلا این پن کیک یک جور نماد مقاومت و پایداری است. مثلا همان شعرهای طنز که در وبلاگ می گذارم، حد اعلای به فلانم است. چرا باید بر خرمای نخیل که برای خیلی ها به نظر ترش و برای دیگرانی خیلی شیرین است و دست ما در کل کوتاه اینقدر زاری کرد؟ 

دستور تهیه پن کیک 
پ.ن: 

یک یا دو تا تخم مرغ را در ظرف اینقدری هم می زنیم. کف کردنش با خودتان. جوش شیرین هم برای معده خوب نیست. بیکینگ پودر ولی شاید بهتر است. آرد می ریزیم و شیر. اگر شیر نبود حتی با آب. بعد این ها را مخلوط می کنیم طوری که یک خمیر نه چندان سفت یا آبکی شود. بعد ته تابه را چرب می کنیم و به اندازه ای از این خمیر توی تابه می ریزیم که راحت بشود  پشت و رویش کرد. به اندازه ی یک نعلبکی - یادش به خیر نعلبکی -  به نظر مناسب است. یک طرفش وقتی قهوه ای شد پشت و رویش می کنیم و بر پدر لنگر خلیج فارس هم لعنت اگر سوخت. شکر را هم فرمودند اضافه کنید به هر جایش که دوست داشتید. یکی دو قاشق سوپ خوری معمولا کافی است. 

کنترل زد- CTRL+Z می زنی - شعر طنز- UNDO

کنترل زد- CTRL+Z می زنی - شعر طنز- UNDO


اگر با  دیر قسطان وام داری،  CTRL+Z می زنی 


اگر در دادگا  شاهد نداری 

اگر در بین دعوا کم میاری 


اگر در درس املا شاهکاری 

اگر ایراد قانونی نداری 

اگر رفتی برای خواستگاری CTRL+Z می زنی 


اگر شد فیش برقت صدهزاری 

اگر تومان شده صدتا فغانی 

اگر ادلار شد یک ده هزاری CTRL+Z می زنی 


اگر رفتی ته جدول ز جبر فوتبالی 

اگر آداب دانی، شد برای ماستمالی  CTRL+Z می زنی 


اگر شد کار مهرویان تبانی

اگر آرتیست شد، بعله:) فلانی! CTRL+Z می زنی 


اگر دروازه شمران شد زخاک پرتغالی 

اگر دربند شد جایی برای دستمالی  CTRL+Z می زنی 


اگر شیطان شده آتیش سیگار و بخاری CTRL+Z می زنی 


اگر – تینا- شده شکل زنای امتحانی  

اگر – سینا –  گذاشته ابروی رنگین کمانی CTRL+Z می زنی 


اگر دکتر، مهندس، مخترع،  می‌میره از درد گرانی  

اگر استاد دانشگاه پوشیده کتانی 

اگر تمثال دکتر ، وای دکتر، وای دکتر شد جهانی 


CTRL+Z می‌زنی 


شاهکار ادبی-درباره کتاب دوبلینی ها - جیمز جویس - اهلیت با اندیشه

یک حرف معروفی هست که با کمی اغراق دارد می گوید که هر گاه قصه ای را که خیلی هم دوست داشته اید ولی نمی توانید برای دیگران تعریف کنید، آن وقت به طور قطع یک شاهکار از زیر  دستتان عبور کرده است. خوب همیشه هم عقل سلیم کمک می کند تا به درستی بفهمیم که هر اثر گنگ و در خود تنیده ای نمی تواند زیبا و شاهکار باشد. به طور سر دستی چند تا ملاک مشخص وجود دارد که یکی از مهمترین آنها این است: 

به نظر خواندن یک کتاب خوب تجربه ی مشترک بین آدمهاست. بنابراین به طور مشخصی هرگاه در مجموعه آدمهایی  که سلیقه شان را قبول دارید، می توانید مثل یک جور انتخاب مرجع دینی - و یا انتخاب نکردن آن- عمل کنید. تجربه ی زیبایی شناسی ادبی به نظر بسیار شبیه تجربه ی دینی است. آدمهای مختلف با زبانهای مختلف اینطور چیزها را به طور مشترک دریافت می کنند و با آن به هیجان می آیند و لذت می برند. 

اما بعد از این مقدمه طولانی درباره کتاب دوبلینی ها : 

این کتاب مجموعه داستانی است که موضوع واحد آن دلزدگی آدمها در برش زیبایی از دوبلین -ایرلند-است که جیمز جویس توانسته است تجربه ی ماندگاری از آن به دیگران منتقل نماید.  گواه این موضوع جشنی است که هر ساله به بزرگداشت این نویسنده و این کتاب در دوبلین و توسط دوبلینی ها برگذار می شود. 

جشنی که نا خودآگاه تصویب شده و بیرون ریخته و دستمالی شده ای را فقط محض اطلاع در بین دوبلینی ها پخش می کند: ببینید ما در آن روزگار چطور  بودیم؟ 


به نظر تنها نبوغ این نویسنده برای ساختن چنین مجموعه ای کافی نیست. جسارت آقای جویس در پرداختن قصه ها به این شکل برای نویسنده های تازه کار حتما هراس انگیز و دور از دست خواهد بود. 

فضاهایی که تازگی و بدیع بودنش نسبت به نویسنده های دیگر دنیا، در اثر ماندگار جویس فریبنده است.  گاهی عمق اثر باعث می شود خواننده، خود تمام خاطرات مربوط به چنین تجربه هایی را در ذهن بارگذاری کند و حتی از خواندن باز بماند. 

این موضوع نه فقط تجربه ی شخصی بنده است، که بعضی دوستان هم دقیقا چنین تجربه ی مشابهی را در خواندن این اثر داشته اند. 

لازم است یاد آوری کنم برخی از داستانهای غریب این مجموعه توسط آقای گلشیری در کتابی مجزا منتشر شده اند. 

نکته ی جالب متن داستانها این بود که گاهی بر خلاف تصور امروزی از داستان، جویس از جملات و عبارات به نسبت فنی در حوزه اندیشه را مستقیم در متن استفاده کرده است. مثلا: 


دید که طبیعت اخلاقی‌اش نابود می‌شود.


یکی از آن آفت زده ها که تمدن بر پایه‌ی آنها بنا شده است.

و یا در جایی  تنهایی بی علاج روح به شکل صدای فردی شنیده می شود 

جویسی که ما می شناسیم در جای دیگری دقیقا نظریه ی زیبایی شناسی توماس آکویناس - نوعی عرفان مسیحی - را در رمان چهره مرد هنرمند در جوانی، به کار برده است. 

برای مطالعه در این زمینه لینک زیر را نگاه کنید: 


 زیبایی شناسی عرفانی هنر در چهرة مرد هنرمند در جوانی اثر جیمز جویس

بخشی از بخشهای جذاب و فراوان مجموعه دوبلینی ها : 


خانم از او پرسید :چرا افکار خود را منتشر نمی کند؟ آقای دافی گفت: چرا منتشر کند؟ برای اینکه با جمله پردازهایی که قدرت شصت ثانیه فکر کردن ندارد مقابله کند؟ برای اینکه خود را مورد انتقاد طبقه متوسطی کند ذهنی قرار دهد که اداره اعتقادات اخلاقی خود را به اختیار پلیس گذاشته و هنرهای دستی و موسیقی را به صاحبان تماشاخانه سپرده است؟ واقعه ی جانگداز - دوبلینی ها



استخدام نفت- اردوی فرار مغزها

تا به هیزم برسد یا که به نفت  

گاز کوتاه کند عمر زمستان مارا 



تا که کنکور شود بار دگر تشریحی 

مرگ تشریح کند قلوه و دستان مارا  


تا که پرباد شود طایر قدس ارشد

دکتری فرش کند ره به مهستان مارا  



تا شود جمع شبی بهر زفاف 

سرطان راه دهد از در پستان مارا 


تا به بستر برسد دلبر مست 

بکُشد بانک به قسطان مارا 


تا که این سود شود تضمینی 

ضامن کارد شود سود فراوان مارا 


تا شود زیر پل آسفالت برای رفتن 

سید خندان ببرد سمت دبستان مارا 


تا معبر بکند خواب به تعبیر خودش 

حسن تعبیر شود عورت عریان مارا  


تا که نفتی برسد سفره‌ی ما  

بحر میت شود این دولت هستان  مارا 


تا شباب وطنی می رود و بر گردد

وطن پیر کند غوز و خمستان مارا 



تا شود -روزبه-  استخدامی 
شب گمانم ببرد خواب زمستان مارا 

تاشوم من به فدای - نسرین 
هان! گمانم ببرد نور و چمستان مارا 

تا شود گاو چنین گوساله 

ببرد آب وجود از در بستان ما را 

شعر طنز مسکن : کرایه خانه - افزایش بهای مسکن- مسکن مهر شخصی

کرایه خانه دادن کمر هر کسی را شکسته است مگر خلافش ثابت شود. این روزها که خبر از افزایش بهای مسکن و گرفتاریهای زیادی مانند مسکن مهر وجود دارد. صاحبخانه ها در هر حرکتی تلاش می کنند بازار عرضه مسکن را در دست داشته باشند. افزایش بهای مسکن چیز عجیبی نیست ولی می تواند شعر طنز مسکن

به نظر برسد: 


آنچنان کز رفتن مستاجرم آماس می‌ماند به جا 

بعداز آن نرخ کرایه خانه‌ را دلخواس می آرم به جا 


می‌سپارم دست بنگاهی به دست خانه‌ام 

شاید او شرط رفاقت در سرش بالخاص می‌آرد به جا 


زیر زمین خانه را هم یک دو روزی بعد ازاین 

کل خانه یک طرف باشد ولی زاپاس می‌آرم به جا 


دکتری دیدم که خوش می‌گفت در قطع الطریق 

پارکینگش را سوییت گردانم و آناث می‌آرم به جا 


وین مکان از هر نظر نیکو شود با دقت آغاز ماه  

بدو شهرا الکرایه، لاجرم  وسواس می‌آرم به جا



کامجویی در جوانی هیچ منکر هم دارد عزیز خاطرم؟ 

چون مونث باشد این مستاجرم، آوانس می آرم به جا 


این همه اطوار و عادات و خصایل نقل شد 

از برای مسکن مهرم کمی احساس می آرم به جا  



آن معلمها که می گفتند درس و بحث را پروار کن! 

زین سبب ها عرض دارم لاشبه رقاص می آرم به جا 

مواظب خودت باش رفیق

حتما گوشه‌ای از دنیا نویسنده‌ها و کلا هنرمندهای زیادی- لبه‌ی آسیب پذیر جماعت- آدمهای نازک‌تر از گلی که شکسته‌اند و خارشان مانده است، هستند و ما احوالاتشان را ندیده‌ایم. گاهی به همین سادگی از کنارشان عبور نکنیم. 

این اصلا به این معنی نیست که خودم را هنرمند می‌دانم یا بزرگتر از خیلی‌ها و یا نصیحت‌های پدر بزرگها جلوی چشمم  باشد. ولی همیشه به جز اهداف شخصی که به خود اشخاص مربوط است مثل جفت یابی، شهرت و گاهی خیلی خیلی کم از پول. چیزی که زندگی روی  این سیاره را هنوز ارزشمند می‌دارد هنر است. هنر کشف ذکاوتمندانه‌ی معنای ناب از بین هرج و مرج، دروغ و جهان سوم بازی‌هایی که محصول خودمان است. خودمان که در یک متری انتهای این ماجرا قرار داریم. رفیق! خودمان که برای سلام و علیکمان احترام کافی نگه نداشته‌ایم. دور ریختن سنتها همیشه یک جور جایگزین خوب می‌خواهد. والا می‌شود همان نهی از منکری که دائم توی گوشمان هست و باهاش مخالفیم و همانطوری هم هستیم. رفیق! بزن روی سینه‌ی بغل دستی‌ات تا نفس بکشد. تا مبهوت هیچ چیزی جز منظره‌ی زیبای آدمها، زیبایی از ورای روشنفکری فکر کردن و بورژوایی زندگی کردن، نشود. همین بالاخره باید خود را در بین جماعتی بیمه کرد و همین قانون‌های – بالاخره- آدم عافیت زیست روشن فکر را یک جور کلاژ ناقصی از حب و بغضها خواهد نمود. همین یقه‌های بی‌تفاوت آدمها ازبس که گرفته‌ایم و می‌گیریم ما را می‌برد به جایی که قانون‌های جدیدمان، مثل – درباره‌ی دیگران قضاوت نکنیم- روی سطح لغزنده‌ای با انگشت زدن روی غبار نوشته شده که اصلا هدفش از اصل افتاده است. فرعش مانده که من به دیگری چه کار دارم. نفی جمعی و کلی خیلی فرق دارد با نفی عوام زدگی و انتخاب فردیتهایی که قرار است با چسبی به هم متصل شود. همین بالاخره‌هایی که من و شما را بیمه می‌کند تا سر همین اولین پیچ دنیای هنر به درد می‌‌خورد نه دورتر از آن. رفیق! تحمل می‌کنیم. یعنی مقاومت می‌کنیم مقابل هر چیزی که بویش، طعمش و رنگ و شیره‌اش با هنر فاصله‌های زیادی دارد. هدفهای شخصی که بالاتر هم گفتم فی البداهه بد نیست ولی وقتی تمامش این شد، می‌شویم  تمام همان جماعت عوامی که همیشه باهاشان مشکل داریم. رفیق! من خودم را باشم مثل یک بطری یک و نیم لیتری هوا، فقط برای عمق محدودی به آدم اجازه‌ی شنا کردن در عمق را خواهد داد. رفیق مواظب خودت باش. 


رازی درمیان نیست- پیتر بروک - درباره تئاتر

کتاب نه چندان حجیمی پر از آموزه های زیبا برای نمایشنامه نویسی.


گزیده ی کوتاهی از این کتاب که قطعا بیشتر از اینها حرف برای برگزیدن دارد: 



شاهکار یا اثر ممتاز در واقع بدون یکی از اجزای بنیادینی


عرضه میشود که میتواند آنرا به تماشاگران پیوند دهد:




حضور مقاومت ناپذیر زندگی




و این, دوباره مارا به فضای خالی بازمیگرداند.


به همین دلیل در همه ی کشورها, تماشاگران آثاری را


معمولا ترجیح میدهند که ما کم ارزش میدانیم.


گر کلمه ای بسیار معمولی بنظر میرسد در واقع اینطور نیست

بلکه در درونش و در سکوت پیش و پسش پیچیدگی ناگفته ی
نیروهایی موج میزند که میان شخصیت ها جاریست.


اگر قرار باشد دکور واقع گرایانه باشد,آنگاه سینما از پس کار

بهتر برمی آید.

در موقعیت هایی که تقلید زندگی هر روزه است,ضرباهنگ

همان کندی فعالیت های روزمره را دارد.

در اینجاست که کارگردان با تدوین از مزیتی برخوردار است که

کارگردان تئاتر وقتی دکور واقعگرایانه را کنار میگذارد

و به صحنه خالی رو میکند.

برای اینکه نیت بازیگر کاملا آشکار,ذهنش هشیار,احساسش

واقعی و بدنش متوازن و تنظیم شده باشد,سه عنصر باید در

هماهنگی کامل باشند:

 اندیشه                 احساس                  بدن


وقتی هر لحظه ای از نمایش از چنان خلوص و کیفیت و ظرافت

و لطافتی برخوردار است که فراموش نشدنی باشد و در عین حال

بتوانیم بگوییم این رویداد طبیعی است,میتوانیم آنرا ((نمایشی

یا تئاتری)) بنامیم.

کتابهای قدم اول- فلسفه - بودریار - کامو- سارتر - پیام یزدانجو

یک سری کتاب با عنوان کتابهای فلسفه - قدم اول که توسط نشر و پژوهش شیرازه منتشر شده است که به نظر کمی تصویری- شبیه کمیک استریپ- است و علاقه مندان بی حالی که گاهی کتاب ورق می زنند را ترقیب به خواندن می کند. نمونه ی این کتاب همین کتاب - بودریار - است که با تصویرسازی و کلاژهای متنی مناسب، مرور خوبی  بر افکار و اندیشه های بودریار است. شاید دوست داشته باشید و در نمایشگاه کتاب یک سری از این کتابهای کوچک را تهیه کنید. 

این کتابها و این کتاب خاص ترجمه ای است از Baudrillard  برای Beginners  که به نظر بقیه ی کتابهای این مجموعه نیز چنین است. اما نظر شخصی بنده این است که باید و حتما لازم است شما برای مرور این مجموعه در ابتدا دوره ی مناسبی از فلسفه را به صورت پایه گذرانده باشید و با خواندن این سری کتابها برای مطالب جدی تر گرم و آماده شوید. 

لینک معرفی کتابهای این سری - قدم اول - نشر و پژوهش شیرازه 


http://shirazehketab.net/ghadam-avval/


ولی یادم باشد فلسفه خواندن فقط گشایشی برای ادبیات است و بس

فیلم مصائب آنا - اینگمار برگمان

نویسنده ای که در گوشه ای زندگی می کند و به نظر باید هزاران بار مورد بررسی و واکاوی قرار گرفته باشد. اما اینطور نیست. نویسنده ای که ریش دارد و خدای گونه معشوقه ی غیر مجاز زن همسایه است. زنی که تصوری دوست داشتنی از یک خدای ریش دار را تا بزرگسالی خود به همراه می کشد. 

اما آنا یعنی زن - مادری که مدتی را با این نویسنده زندگی می کند، زنی است که سرگشتگی برای حالات چهره اش در سراسر فیلم، عبارت کم و تقلیل دهنده ای است. در میانه ی فیلم مردی از همسایه ها که دچار بی عدالتی در یک دادگاه شده است از سلوک اجتماعی خود دست برداشته و به نظر می رسد عامل جنایت - کشتن گوسفندها- باشد. او شاید به خاطر تحمل نکردن بار این بی عدالتی دست به خود کشی می زند و برای آندریاس نامه ای می نویسد. سکانس بعد از این ما درون زندگی آنا و آندریاس هستیم. دو تا نویسنده و مترجم که طبق همان واقعیت قدیمی که نمی دانم چقدر صحیح است، آدمهایی ناکام هستند. یعنی یک بار ازدواج کرده و بچه دارند و الان به - سرطان روح- شان می پردازند. بهترین راه برای ترمیم بینشان که به ملقمه از عشق و نفرت کشیده است، یک مسافرت است. اما دیوار بین روح نویسنده در اثرش و خود واقعی اش، حتی برای همسرش نیز قابل برداشتن نیست. نویسنده با چشمانی اشکبار آزادی را نوعی تحقیر می داند:

بعضی آدما فکر می کنن حق دارن بهت بگن چی کار کنی 

تحقیر با حسن نیت

اشتیاقی برای پایمال کردن یک چیز زنده 

من نمردم اما بدون احترام به خودم زندگی می کنم

...

بدترین مردم کسانی هستند که کمتر شکایت می کنند 

سرانجام ساکت میشن. 

....

در زوج همسایه آلیس زنی که خیانت کار است با فلسفه ای علیه اینکه کسی نباید رنج بکشد و یا دنبال عدالت و نجابت وقت خود را تلف کند. همسر او تقریبا چشمی خدای گونه برای عکس گرفتن از حالات مختلف انسانی دارد. 

و در بخش پایانی تنهایی بی پایان و واجب نویسنده با  دروغهایش که خیلی خطرناک نیست، یک جور پایان بندی که باید به هر صورت هر فیلمی داشته باشد. 

فیلمی درباره ی دو زن یکی به دنبال حقیقت و عدالت و نجابت و دیگری خلاف آن - آلیس- به علاوه ی دو مرد خدای گونه یکی نویسنده ودیگری عکاسی که از تمام عواطف انسانی خبر دار است.