-
پایان بهترین کمونیست دنیا - ناصر تقوایی مروز آثار سینمایی
22 مهر 1404 14:16
یکجا درست یک جای عالم بهترین کمونیست دنیا ایستاده بود و بهترین فیلمها را میساخت. ناصر تقوایی کمونیست لفظی بود که خمینی برای او به کار برد. ناصر تقوایی به طور ویژه ای به آثار مهم زمانه ی خودش مثل رمان معروف آرامش در حضور دیگران مسلط بود. بعدها ناخدا خورشید رو ساخت و کاغذ بی خط رو با بازی هدیه تهرانی و خسرو شکیبایی به...
-
فوتبال 30 درجه
21 مهر 1404 13:04
بالاخره چیز به ریش پیشیمون اتفاق میافته. یک زمانی میز عادل فردوسی پور رو داده بودند به دوستان هندوانه فروش. البته اون دوست هندوانه فروش بعد اون رو فروخت به گوسفند فروش. چون گوسفندها قبل از فروخته شدن باید یک پرزنت کافی و وافی از تواناییهای گوسفندی خودشون میداشتند. گوسفندها باید میرفتند پشت تریبون و خریدار رو از...
-
قشنگتر از پریا
29 مهر 1403 12:01
بالاخره پریای واقعی زنگ زد برنامه با خود شهرام شب پره صحبت کرد. البته چون ما ایرانیها ریاضیمان ضعیف است حواس مامانش نبود که هرکسی بزرگتر - زیباتر از پریاست در این مجموعه مورد خطاب گرفته و هیچ کجای تاریخ شهرام شب پره از بزرگتر- مساوی استفاده نکرده است. اصلا پریا خودش در این داستان نقطهی صفری است که قابل استفاده نبوده...
-
عقب ماندگی
9 مهر 1403 17:12
بعضی از متنهای پادکست - رادیو فیکشن https://t.me/fictionradio - رو اینجا منتشر میکنم: هر وقت میرم اینستا یا به قولی اینِستا حس عقب موندگی بهم دست میده. میگم الان طرف میاد میگه: هنوز اینو داری استفاده میکنی؟ بابا تو چقد عقب موندهای بعد حتی یه چیزی اندازه پیانو رو با طبر خورد میکنه. میره یه چیز کوچیک مث سیم ارتو دنسی...
-
کیس غریب آیسان اسلامی
4 مهر 1403 03:06
جامعه ی خیلی خشنی داریم. من ذره ای این بابا رو موجه نمیدونم. ولی مردم حتما منطقی هست که دنبالشن. مردم لازم نیست حکیم باشن تا به راه صواب برن. بالاخره تا حدود زیادی به جبر روح تاریخی خودشون تاسی میکنن و البته این فحاشی بخشی از وجودشونه که از زبون این بابا میاد بیرون. کارگر بوده خاکیه از وضعیت بیچارگی بیرون اومده. همه ی...
-
رادیو فیکشن رادیوی تخصصی داستان و رمان و کتاب راه افتاد
30 مرداد 1403 23:48
نسخه اسپاتیفای داستان با صدای نویسنده کست باکس رادیو فیکشن کانال تلگرام رادیو فیکشن رادیو فیکشن یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعهشناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیارهای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. بهترین پادکست فارسی دنیا البته بعد از رادیو دیو، چنل بی، رادیو مرز ، پاراگراف ،...
-
تنها خانم معلم من
28 مرداد 1403 16:08
ظرافت زنها را میشود توی یک مهمانی دید ولی این کار خیلی سختی نیست. زنها وقتی درست در اوج بی نظمی دنیا قرار میگیری مثل یک طاووس بلدند پرهای رنگینشان را باز کنند و جلویت قدم بزنند. بعد پخی بزنی زیر خنده که این دیگر بی منطقتر از همه چیز است. حتی یک زن 90 ساله هم اینطور قدم زدنِ محلول سختیها را بلد است. شاید اگر امروز...
-
داستان آدیداس مشکی ندارد
23 مرداد 1403 13:35
این داستان صرفا برای افراد باهوش تهیه شده است : نسخه اسپاتیفای داستان با صدای نویسنده کست باکس رادیو فیکشن کانال تلگرام رادیو فیکشن ماکارونی را آبکش میکنم. چشمش میافتد به من که بیست و نه سال است با هم رفیقیم. در حقیقت من پسرش هستم. لمیده توی مبل و گوشی موبایلش را گذاشته روی شکم اش. این شکم سالهای سال تورم دو رقمی را...
-
آنا خسته است- یادداشتهای فئودور داستایوفسکی (داستان یوسفی )
7 اردیبهشت 1400 18:15
آنا تمام غرغری است. دربارهی همه چیز غر میزند. طوری است که انگار با این کلمات و فحش و فضیحت آدم را جارو میکند و از خانه بیرون میاندازد. میگوید اگر به همان دهاتی اطراف کروشما شوهر کرده بودم الان کلی قواره زمین ریز و درشت پشت قبالهام بود که فقط باید میرفتم از آن بالاها با بالگرد، انعکاس آیینهای آب تویش را...
-
شبکه من و تو تونل زمان آب گرفته
25 فروردین 1400 10:30
1- یک صلح و صفا و بی خبریای توی فیلمهای فارسی قدیمی هست که فقط آرامش قبل از طوفان است. هر بار که منو و تو چنین تونلهایی از زمان میگذارد حس میکنم تونل را آب گرفته و آن بخش را لولو برده است. حتی اگر بروس لی مرحوم هم زنده شود فقط به این فکر میکند که یک برند شلوار لی راه بیاندازد تا تویش جفتک بیاندازد و پول در بیاورد....
-
ماجرای آن رجب ترکیه که ما ایرانیها از چاه به چاله پناه می بریم
22 فروردین 1400 10:20
رجب طیب اردوغان با خودش گفت: باید یک کاری بکنم. الان اجنه از من بیشتر فعالیت میکنند. دستور داد قهوه ترک برایش بیاورند. اینطوری بود که به فکر کودتا افتاد. گفت: یک روز گشاد بازی، باعث میشود تمام مخالفها از خاک سر برآورند و بعد من و سربازهام مثل سیلاب میریزیمشان توی دریای سیاه. مشاور رجب گفت: دریای سرخ عالیجناب. رجب...
-
داستان فروشندهی تقلبی که مروارید داشت
16 فروردین 1400 16:05
همه جور مرواریدی داشت. از ریز تا درشت. انواع گردن بند، سینه ریز، دستنبند، پابند و هر بند و ریز دیگر که فکرش را بکنید بساط کرده بود اول پاساژ. گفتم: خانوم اینا همش تقلبیه. یکهو زد زیر گریه. بین هق هق هایش گفت: راست میگی آقا. به هر حال عیالوارم باید بفروشم. گفتم: بفروش. من کارهای نیستم. گفت: نه دیگه آقا الان گفتی...
-
شباهتهای سریال دراکولای مدیری و آدمهای معمولی رامبد جوان
13 فروردین 1400 19:39
سریال دراکولای مدیری واقعا افتضاح و تکراری و غیر قابل تعقیب است. داستان تکراری اینکه مدیری سرمایه دارها و تازه به دوران رسیده ها را قبول ندارد ولی خودش هم از این تیپ آدمهاست و شاید خبر ندارد. کلسیون ماشین و ساعت و اسنوکر بازی متعلق به طبقهی متوسط نیست. به خودش مربوط است ولی رامبد جوان هم دچار همین گرفتاری تکراری در...
-
تفاوتها ی شخصیت نور الدین در سریال نون خ و نقی معمولی در سریال پایتخت
12 فروردین 1400 11:41
نورالدین یعنی سعید آقاخانی یک کرد بی تعصب به قومیت خویش است همانطور که نقی معمولی حتی منتقد مازندران هم هست و در مجموع هر دو بی تعصب به قومیت خویش طراحی شدهاند. نورالدین فرصت طلب نیست. دست روزگار پای او را به ماجراها باز میکند چون قلب بزرگی دارد و همه ی اهالی بهش مراجعه میکنند. نقی معمولی اسم پهلوان را یدک میکشد...
-
ما آرامیم. شما چطورید؟
11 فروردین 1400 19:28
ما هر کداممان یک گوشهای مشغول کاری هستیم. یکی دارد طرح میزند بعد بعضیها را مثل دراگونهای کلش، یک مرحله میبرد جلوتر. یکی سریال جدید آمریکایی و تازه هارد به هارد شده میبیند. مستندها را من مثل پیرمردهایی که هنوز به سن راز بقا نرسیدهاند میبینم. آن یکی کنکاشی بر جدیدترین شخصیتهای سینمایی دنیا دارد و فرق ندارد که...
-
آزاده نامداری خانومی که تو باشی
9 فروردین 1400 22:55
گاهی وقتها جرات نوشتن ندارم. وقتی توی شبکههای اجتماعی میگردم، زرد میشوم. زرد میشویم. زردک برای سوی چشمهای ما خوب است. یادم میرود. دست انداختن این و آن را کنار میگذارم. همین آزاده نامداری که به این جوانی مرد، یادم هست چقدر بد و بیراه نوشتم. آزاده نامداری که مرد انگار ما مردیم. نسل ما یکی دوتا مبصر خوشتیپ و موجه...
-
مزخرفات و تفریحات - خشت آدمی چیست؟
6 فروردین 1400 00:42
آدمیزاد دایره المعارف مزخرفات و تفریحات است. همهاش از آب و سرگرمی تشکیل شده است. آیندهای که خودش را با آن سرگرم میکند. این آینده اینقدر توی آن آب خیس خورده است که تمام هویتش را بی تفکیک توی خودش را دارد. آیندهای که از روز اول شق و رد و ترد و شکننده به نظر میرسید، روزی از میانسالی، نرم و منعطف میتواند مثل ماه...
-
داستان کوتاه ابومسلم خراسانی غزال تیز پای ایرانی
2 فروردین 1400 11:53
روزی شاگرد معماری رفته بود به آرایشگاه زیبا. آنجا مردی در حال اصلاح شدن و مردی در حال اصلاح کردن بودند. مردی که اصلاح میکرد مهم نبود چون برخواسته از تودهی جامعه بود ولی چشمتان روز بد نبیند مردی که اصلاح میشد، به نظر میرسید خودش اصلاح کننده باشد. شاگرد معمار سر صحبت را با مرد سلمانی باز کرد و گفت: دیگه خسته شدم. هر...
-
داستان کوتاه ارتباط قلبی
29 اسفند 1399 16:40
در دوران گذشته کلی حیوان بر اثر سرما یخ زدند و مردند به جز خارپشتها. چون یک داستان معروف وجود دارد که میگوید اولین قومی از حیوانات که پشت خار و مادر همدیگر صفحه میگذاشتند همین خار پشتها بودند. یک مدت خداوند ایشان را تبعید کرده بود به موجوداتی که برای کلیهی موجودات جنگل، خار جمع کنند ولی افاقه نکرد و این گروه از...
-
داستان عموجان قبل از عید امسال
29 اسفند 1399 12:48
عموجان شده بود موی دماغ ما. دیگر مهم نبود که شب لامپی را خاموش کند و یا صدای موسیقی نباشد، تا راحت بخوابد. حالا بهتر نشده بود، بدتر شده بود. به بوی ماندهی ماکارونی گیر میداد. خودش یا غذا نمیخورد و یا خوردنش جوجه و کوبیده بود. اینطوری موقع خواب آنقدر راحت میرفت آن دنیا که از دهان نیمه بازش میشد هفت پادشاه را آورد...
-
تبریک سال نو با مثبت اندیشی بی حساب 1400
28 اسفند 1399 15:51
پدر بزرگ گفت: پدر جان تو که دستت به نوشتن آشناست یه دو خط هم از سال جدید بنویس. خوبیت نداره. یه تبریکی بگو. گفتم چشم و اینطوری شد: ما همین مایی که میبینید یک جوری مثل زیتونهای بی شخم، تنگ هم چپیدهایم توی یک صفحهی مجازی. مثل اموات یکی میرسد و فاتحهای میخواند و یا فقط آب دهانش را قورت میدهد و رد میشود چون خود...
-
چرا دکتر انوشه را تعیقب نمیکنم.
28 اسفند 1399 12:11
چند تا چیز است که باید با شما خوبان در میان بگذارم. 1- دکتر انوشه و آدمهای مثل ایشان، خیلی خشک و سرد هستند. زندگی بدون شوخی و طنز اصلا لایق نبودن است. حتما چارلی چاپلین توی نامههایش به دخترش چنین چیزهایی را گفته بود. البته اینجا باید یک واقعیت تاریخی را بگویم. چارلی چون مدتی با دخترش قهر بود نامه ها سر طاقچه میگذاشت...
-
تنوع فرهنگی یا توهم فرهنگی ؟
28 اسفند 1399 12:09
گاهی وقتها مجریهای تلویزیونی حسب اینکه حقوق خودشان را به موقع دریافت کنند و مثل آقای حیاتی مجبور نشوند به خاطر چندر غاز بودن بازنشستگی، تبلیغات کنند، حرفهای عجیبی میزنند. مثلا این آقای سبیل مخملی صبح به خیر ایران به عنوان سر کردهی این مجریها، دمب و دقیقه میگوید: ما ایرانیها تنوع فرهنگی بالایی داریم. کوش آقا جان...
-
شش روش کاملا کاربردی جهت نخوردن میوه توسط مردم
28 اسفند 1399 10:21
1- حسینی بای را بفرستید تا از گوجه له شده ها و خیارهای پلاسیده، سیبهای گوشهی جعبهها مانده گزارش تهیه کند: آقا اینا میوهی امساله؟ - بعله. – پس چرا اینطوری پوسیده و کپک زده ؟ - ته بار بوده فشار اومده بهش. حسینی بای: پس بهتر نیست ما یه مدت میوه مصرف نکنیم؟ 2- میلاد حاتمی را جلوی دوربین ببریم و ازش سوال کنیم: - خوب....
-
دعای باب راس - لذت نقاشی- در پیشگاه الهی
28 اسفند 1399 01:21
باب راس از خداوند میخواست که او را بیشتر از این مسخره نکند. باب به خداوند گفت مرا در قلب بی وفایی دنیا قرار بده. خداوند گفت: آری. ولی از نسخهی قبلی خود پیش از اینکه انسان باشی راضی نبودی؟ باب گفت: نه. واقعا همه مثل سگ باهام برخورد میکردند. من هم دل نداشتم حتی یک لحظه هم از اربابم دل بکنم. باز هم به خواستههای او تن...
-
آلمان: کشور بدون گاو کشور بدون طبیب است!
28 اسفند 1399 01:17
این قدر که آلمانها به زیر ساختشان با خوردن لبنیات اهمیت میدهند، ما دنبال معنویات بودیم. یعنی درست همان موقع جملهای شبیه این را روی دیوار مردم، مینوشتند. آن موقع هم طوری نبود که کسی برای نوشتن یک جمله از کسی اجازه بگیرد. با سلیقهی شخصی خودشان مینوشتند و صد البته مردم ما هم اهل نوشتن روی دیوار بودند. مثلا - لعنت بر...
-
شطرنج با ناپلئون بناپارت: اینقدر شکست خوردم تا دادم!
28 اسفند 1399 01:16
من مثل هر کسی هر روز ویار چیز خاصی میگرفتم. یک روز روح شطرنج از میان بناهای زیبای ماهاراجههای هندی پرواز کرد و اینجای زمین در من حلول کرد. من هم رفتم یک شطرنج سادهی قابل حمل و نقل خریدم که با خودم اینجا و آنجا ببرم تا بازی کنند. روز اول امید آمد خانهمان. همینطوری بهش پیشنهاد کردم تا بیاید بازی کنیم. بعد از اینکه...
-
جمله تشکر از تومان و ریال برای عرض خسته نباشید.
28 اسفند 1399 01:14
میخواستم از هزار تومنی و دوهزار تومنی تشکر کنم، چون باهاش میشد نان خرید ولی حالا مثل اینکه اوضاع عوض شده است. ما توی صف نانوایی داشتیم از کلافگی میمردیم که طرف آمد. یک نگاه به ما کرد. یک نگاه به ردیف نانهای کنجد زده کرد و بعد گفت: من یه دونه کنجد زده میخوام. بعد دوباره به ما نگاه کرد و دلش رضا نداد برای همین ادامه...
-
دستی دستی کسی را ترک نکنید!
28 اسفند 1399 01:13
آدم با هر کسی بخواهد میتواند حرف بزند. بلند البته نه زیاد. آهسته و شمرده. میتواند لبخند هم داشته باشد، مکث کند و باز هم چیزی بگوید. اما در بین تمام آدمها، هیچ کس مجاز نیست که با خودش حرف بزند. آهسته و شمرده یا بلند بلند بعد بچرخد و راه بیفتد از آن طرف برود، مکث کند و باز هم چیزی بگوید. آدمی نمیتواند دستی دستی کسی...
-
یوم الله 13 آبان چه روزی است؟
28 اسفند 1399 01:08
Usa مخفف uoum ollahe sizdahe aban میتواند برای تمام بچه مدرسهایهایی که از این طرف صف میآمدند و از آن طرف در میرفتند، مهم باشد. یک تعطیلی گرانبها وسط روز. مثلا همین خانمی که از دیوار سفارت بالا رفت و آنجا مشغول نوشتن خاطراتش شد، چون سفارت، حیاط قشنگی داشت و جان میداد برای قدم زدن خانم و نوشتن این خاطرهها. ولی...
-
داستان مادر بزرگ آدرس دان
28 اسفند 1399 01:06
زنگ زدم گفتم شرکت فلان؟ خیلی گرم گفتند: بفرمایید. گفتم ببخشید آدرستون همینه که توی سایتتون هست؟ خانومه گفت: بله قربان. امروز تشریف میارین؟ برای نمایندگی فروش؟ گفتم: نه. بیشتر نگفتم چون داشتم عصرانه میلمباندم. گفت: آهان مشتری هستید؟ گفتم: نه خانم. خلاصه اینقدر پرسید تا اصلا نفهمیدم چطوری نجویده قورت دادم و گفتم: خانم...
-
قضا و بلای روزانه در برخورد با شرکت ملی گاز ایران
28 اسفند 1399 01:04
امروز از خانه که خارج شدم یک جوانی کنار حجلهی جوان ناکامی توی کوچه داشت صلوات میفرستاد و استغفار میکرد. چند قدم بعد یک پیر زن داشت با تسبیح استغفار میکرد و میرفت. به نظرم رسید که چند قدم دیگر به طور قطع جنازه ای نیمه سوخته توی جوی آب افتاده و یا قرار است پیانوی بزرگی از آن بالا بیفتد توی کوچه. البته افتادن پیانو...
-
داستان لطفا کفش ملی بپوش
28 اسفند 1399 01:03
ما توی شرکت کم کم تبدیل به چهل دزد بغداد شدیم. یعنی اینقدر زیاد شدیم که آسانسور جواب نمیداد. درش که باز نمیشد مجبور شدیم همه با هم بگوییم: سسمی بازشو. بعد هر کدام از مدیر تیمها میآمدند یک رمزی را آرام دم در آسانسور میگفتند تا اول صبحی از وحشت این رفت و آمد و این صف طولانی رسیدن به میز، رهایی یابند. اینطوری هم...
-
داستان یک روز بی آپشن : خرید کامپیوتر
28 اسفند 1399 00:58
پدر وقتی کامپیوتر خرید مثل معلمها آمد بالاسرش تا ما درست استفاده کنیم. گفت: این را قسطی خریدم و اگر درست استفاده نکنیم خیلی راحت پسش میدهم. گفتم: یعنی چطوری؟ پدر گفت: یعنی اینکه باید ازش استفادهی مفید ببریم. خواهرم گفت: خوب ما هر کار با کامپیوتر بکنیم مفیده. ولی پدر طوری نگاه کرد که انگار مفید نبود. بعد گفت: اول...
-
فرهنگ غذایی در شرکت ما و شرکت آنها
28 اسفند 1399 00:53
یک شرکت دولتی هست نزدیک ما که البته بوی غذایش همیشه همراه ما هست. یک تیم آشپز ژاپونی در طبقهی دوم فقط غذای معاونین را ردیف میکند چون اعتقاد عمده بر این است که ژاپنیها و معاونها عمر بالایی دارند. طبقهی هفت آشپزهای ایتالیایی برای مدیران فست فود درست میکنند. البته اصلا به این دلیل که فست فود خورها و مدیران عمر کوتاهی...
-
عاقبت به خیری در فوتبال برگ گرد
28 اسفند 1399 00:38
چند روز پیش امیر مهدی ژوله را دیدم گفتم: آقا شما اخیرا کاری کردی؟ گفت: نه چطور؟ البته ما همیشه درحال کاریم. چه کاری؟ گفتم: این روش بچهی برادر خانومم هست که یک سوال پلیسی اینطوری رو مطرح میکنه #آرین_جون . حالا واقعا با شهرداری تهران همکاری میکنی؟ وزارت خارجه؟ سازمان صنایع سبک و سنگین؟ امیر مهدی ژوله گفت: نه راستش...
-
از چیزی که به خودتان میمالید راضی هستید؟
28 اسفند 1399 00:37
خیلیها تنها سکویی که در زندگی رفتهاند رویش، همانا فقط سکوی مترو است، آیا چنین افرادی طفیلی جامعه هستند؟ آیا اگر خداوند دورهی فرستادن پیامبران را تکمیل نکرده بود از یک آدم کاملا معمولی دعوت نمیکرد بیاید توی دار و دستهاش؟ یا مثلا میگفت: ویدئوی کارتو بفرست به این آدرس ببینمت به درد نبوت میخوری یا نه؟ اصلا چه جور...
-
سوپرمارکت بدون سارق، سوپر مارکت بدون دوا و درمان است!
28 اسفند 1399 00:35
یک مدتی مثل همه مجبور شدم کار دانشجویی بکنم. برای همین رفتم توی سوپری محل مشغول شدم. اینقدر از سوپری سرقت شد که اولش مدیر سوپر مارکت فکر میکرد چه نابغهای هستم که دایم سرم توی کتاب است. بعد معلوم شد توی رو دربایستی با بچه محلها همهاشان پشت دخل تشریف دارند. هر روز یکی می آمد به بهانهای خودش را به پشت دخل میرساند:...
-
حکایت شیخ پالان دوز و باخت استراتژیک
28 اسفند 1399 00:34
ننه سرما هم به جهت کمتر کردن مصرف سوخت خودش را به جان بقیهی افراد انداخته بود گفت: من دیگه هشتم نهم بهمن میرم. همه گفتند مگر میشود زمستان را بدون ننه سرما سپری کرد؟ خلاصه گفتند حالا تازه هشتم نهم آذر است ننه جان. به هر حال شیخ پالان دوز خیلی دانا بود برای همین ما در همین جا ننه سرما را در تنهایی ابدی خودش تنها...
-
شعله های آفتاب در فصل مدرسه
28 اسفند 1399 00:33
پدر گل باز حرفهای است یعنی طوری طرحهای خلاقانه برای همان باغچهاش صادر میکند که به اندازهی یک باغ پر و پیمان عواید دارد. اولین کاری که کرد این بود که شروع کرد به در آوردن موزاییکهای کف حیاط. بدون قلم، با چکش و یک پیچ گوشتی که قبلترها درخیارشورهای حلبی را باهاش باز میکرد، افتاد به جان حیاط. این کار یکی دو روز طول...
-
داستان صدف بیوتی بدون چتر و باران
28 اسفند 1399 00:32
نمیدانم چطور شد دستم خورد یا چی که مرغ مینای داداشم از قفسش پرید و رفت. اینطوری معلوم شد چقدر زورگو است. برای یک مرغ مینای صد گرمی سیاه سوخته، دیگر مرا همراه خودش سر تمرین فوتبال نبرد. بابا آمد گفت: پسر تو رفتی بهش دون دادی؟ گفتم: نه بابا. من اصلا با مینا کاری نداشتم. بابا گفت: خوب برادرت همیشه قفس رو تمیز میکنه....
-
داستان دامادی که مفید بود
28 اسفند 1399 00:31
قدیمها تزیین سفره عقد ساده نبود. خود داماد اولین قدم در راه غلامیاش این بود که باید حس مفید بودن را به خانوادهی دختر منتقل میکرد. اما من داشتم کنکور میدادم که یکی از بستگان از خواستگاری تا عقدش را خانهی ما برگزار کرده بود. شبیه جام جهانی بود. آن موقع تست زدن هم آموزشگاهی نبود. یک امر خانوادگی به حساب میآمد. مثل...
-
کتاب خواندن عاقبت ندارد!
28 اسفند 1399 00:31
میگویند اگر کتابها را نخوانید در آن دنیا ازتان شاکی میشوند. تصور کنید شخصی که به جای مو توی سرش برگهای کاغذی دارد بهتان نزدیک میشود. چون او را نخواندهاید حسابی عصبانی است برگههاتقریبا سیخ شدهاند ولی شما باید باهاش حرف بزنید هزارتا دلیل عجیب و غریب و حتی بیماری پدر بزرگتان را بیاورید که خردههای کاغذ و اصلا بوی...
-
داستانک رقعی یا رحلی مساله این است
28 اسفند 1399 00:30
وقتی آمد از در کفشداری رد بشود سرش گیج رفت. نایلونش پاره شد و چند تا مفاتیح و قرآن ازش افتاد پایین. خادم مسجد دوید و آمد مچ دستش را چسبید و داد زد. حاج رضا. حاج رضا. یکهو چند نفر از در مسجد آمدند بیرون. توی کفش داری جا نبود. وقتی دستگیر شد خادم مسجد گفت: ما گفتیم برای مسجد دوربین مدار بسته بذاریم حاجی. حاج آقا گفت:...
-
بخشی از خاطرات مختار بدون سقف
28 اسفند 1399 00:28
من باید افکار پوسیده را درست کنم. نباید اجازه داد آدمها دستی دستی به جهنم بروند. رفته ام سلمانی یا همان پیرایشگاه که پارسی گوها بیشتر استفاده میکنند. برای استاد سلمانی دارم میگویم: ببین اوضاع دختر و پسرها چطوری شده؟ ببین خانوادههاشون ولشون کردن اصلا نمیشه جایی نشست و چیز ناجوری ندید. استاد سلمانی بد اخلاق است. پیر...
-
عرق شتر نجاست خوار
28 اسفند 1399 00:27
کلاسهای مدرسه کوتاهتر شده بود. هوا هنوز گرم بود و تشنگی بر ما غلبه کرده بود. معلم همینطور که آمد تو دفتر نمره را گرفت و یکی را هدف قرارداد: مهمترین دلیل از بین رفتن تمدن غرب چیست؟ پسر که داشت تته پته میکرد گفت: لختی گری. معلم گفت: نه دیگه برهنگی. آستین پور تو بگو؟ پسر گفت: آقا من؟ من دستاویزم. آقا اجازه، رفتن به...
-
شرکت ما و شرکت آنها –بخش دوم
28 اسفند 1399 00:26
اما بشنوید از شرکت ما: وقتی که آخر سال میشود بهمان کلی کتاب هدیه میدهد. مدیر عامل: خانم منشی به بچه ها اعلام کنید pdf های توی شبکه رو به عنوان هدیه برای پرسنل در نظر داریم. منشی با لحن مخصوص شب عید: وا؟ فقط همین؟ مدیر عامل: نه خوب یه بادیه مسی کوچیک هست. وضعیت شرکت ما -مدل کسب و کاری -مدیریت - چرا کوچیک؟ - برای...
-
فرهنگ سازمانی : آبدارچی یا مدیر، مساله این است
28 اسفند 1399 00:25
منشی شرکت زنگ میزند: الو – خانم رفیعی؟ میگویم: خانم رفیعی همین حالا از اتاق بیرون رفت. میگوید. ایشون چرا ضوابط رو رعایت نمیکنه؟ چرا بدون اجازه تقویم رومیزیش رو با بغل دستیش عوض کرده؟ اصلا آبدارچی باید پاسخگوباشه؟ - باشه. بهشون میگم. - اصلا چرا ایشون تمام خودکارهای سبزی که شرکت بهش داده گذاشته توی یک کشو، محصور...
-
فرهنگ سازمانی در شرکت جمع و ناجور
28 اسفند 1399 00:24
تنها جایی که یه مرد میتونه چیزی رو سر بکشه یخچال شرکته چون توی هیچ خانهای چنین حرکتی پذیرفته نیست. #سرکش حالا این روزها آبدارچیهای محترم مثل دکترهای شبکهی سلامت، روزی هزاربار انواع خوراکیهای سالم را با ما مرور میکنند. به آبدارچی میگویم: امروز زیتون آوردم. میگه: آقا جان ببین. اینجا جا نیست. زیتونت رو بخوای بذاری...
-
آیا مشکل سازمانها استخدام افراد کارآمد و باهوش است؟
28 اسفند 1399 00:22
حتما تصدیق میکنید که از لحاظ فنی فاصلهی بسیار کمی بین ما و آنها در توان فنی تولید نرم افزار وجود دارد ولی فاصلهی منابع انسانی ما تا ایشان از زمین تا آسمان است. افراد کارامد یعنی چه؟ اگر بپذیریم فرد کارآمد در آن طرف دنیا با ایران فرق دارد میتوانیم به بحثمان ادامه بدهیم. فرد کارآمد در ایران یعنی کسی که با هزاران...