360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم

تاریخچه کوچک طراحی مد و سوء استفاده های مردان

اگر از برخی کفشهای پاشنه بلند و البته رفتار صاحبان آنها دررنجید، بدانید و آگاه باشید که اولین بار مردها کفش پاشنه بلند را اختراع کردند. در آن روزگاران بیشتر برای قفل کردن کفشها در رکاب اسبها استفاده می شد. بعدها از بین اولیاء طراحی مد، باز هم این مردهای مستوجب آتش چنین ابزاری را در طبق مصرفی زنها نهادند. 

ادامه مطلب ...

تعطیلات چطوری سپری می شود؟

اهل فامیل هر کدام تعطیلاتشان را طوری سپری می‌کنند. یکی به یاد ویلایی که  توی سالهای دهه‌ی شست با برادرهایش  نزدیک فشم داشته و الان هیچ خبری از آن نیست جلوی تلویزیون می‌نشیند و خیره نگاه می‌کند. بعد یکهو احساس می‌کند کولر باد خنکی دارد، و خاطره‌ها به همین راحتی می‌بردش کنار ویلایشان. چرا فروختند به خاطر برادرهایش. به خاطر اینکه وقتی زن برادرها آنجا بودند خودش رودربایستی می‌کرده و سعی می‌کرده زن و بچه‌ها را برندارد و نبرد ویلایشان. شبهای خنک و درختهای البالو که توی شیب کوه رها بودند و نمی‌شد هیچ ساختمانی را با درخت آلبالویی نشان کرد. درختهای توت که روی پشت بامها تور سفیدی از توت پهن می‌کردند. پسرش تعریف می‌کرد که این روزها رفته‌ و اینقدر دور و بر ساختمانشان چرخیده و زل زده است به رنگ سفیدی که چند بار بازسازی شده است، تا صاحب ملک آمده و دعوتش کرده‌است تو. بعد هم گفته که هنوز هم اینجا متعلق به شماست. حالا که چند دست چرخیده  و برد و باخت این ملک خریدن، ریخته، دارند تعارف می‌کنند هر وقت خواستید بیایید توی ملکتان. 


فیلم نبراسکا

تماشای فیلم نبراسکا و باز هم پیرمردهای آمریکایی گردن سختی که پسرشان شبیه خودشان است و قرار است در آن سن و سال جمعشان کند.  یک فیلم 2013 ای ولی سیاه و سفید با صحنه‌های land scape زیاد و جذاب از نبراسکا و حومه. پدر مثل ایمیل‌هایی که از طرف مجله‌های زرد به افراد می‌رسد دنبال جایزه‌ی یک میلیون دلاری‌اش است. 


خلاصه داستان فیلم از صفحه ی ویکی فیلم: 

وودی یک اعلان مسابقه ی بخت آزمایی را توسط پست دریافت می کند. این برگه یکی از همان اعلان های شرکت "Publishers Clearing House" است که در آن نوشته: "اگر" شماره ی منحصر به فرد شما انتخاب شده باشد "ممکن است" 1 میلیون دلار پول نقد برده باشید. وودی "ممکن است برده باشید" را "برده اید" معنی می کند و تصمیم می گیرد که بایستی از خانه اش در شهر بیلینگ ایالت مونتانا به دفتر شرکت در شهر لینکولن ایالت نبراسکا سفر کند تا جایزه اش را بگیرد.

در اخلاق مدیران شرکتها و بنگاه ها

وقتی تراژدی شروع مدیریت و علم مدیریت و تاسیس رشته‌ی مدیریت و موج مهم و جدید MBA   توی ایران مصادف شد با مشاوران مدیریت نسل اول. همانهایی که حسابی ذوق و شوق داشتند و توی تمام زمینه‌های جدید مدیریت انگشت می‌کردند ما هم رفتیم توی چند تا از تیمهای تازه تاسیس مدیریتی توی کشور تا از غافله عقب نباشیم. ارشمیدسهای کوچولویی بودیم که در کسوت مشاور مدیر می‌رفتیم سراغ مدیر و با بدن برهنه فریاد می‌زدیم اورکا اورکا. الان فهمیدم مثلا سازمانی که داریم مطالعه می‌کنیم یا موضوعی که حسابی گیرکرده است کجایش ایراد دارد و به قولی راه برون رفت ازش چیست. یک جور فیلسوف قاره‌ی مدیریت در ایران به حساب می‌آمدیم  و در انزوایی که برای خودمان اختراع کرده بودیم از نردبان مفاهیم جدید بالا می‌رفتیم. الان اما اوضاع عوض شده است. مشاوران مدیران موی دماغ‌هایی محسوب می‌شوند  

ادامه مطلب ...

ماگی با نقش استاد شجریان

یه عده هم هستن که صبح به صبح اگه توی ماگ با عکس و نقش استاد شجریان نوشیدنی مثل چای و آب و آب پرتقال و آب جوش، نمی خورند. برای همین حواستون باشه یه وقت فکرنکنید که این عده طرفدار تیفوسی استاد هستند چون احتمالا اعلام کرده‌اند استاد طرفدار تیفوسی  ندارد یا به جز  باشگاه هوادارانشان طرفدار تیفوسیشان. یا اگر با کسی میلی دارید، لطفا به شکل ماگ استاد شجریان ایشان نباشد. بعضیا هم اصلن بی تفاوت‌تر از این حرفان به همین دلیل ماگ استاد شجریان رو همراه خودشون در بین ماگهای دیگه توی شرکت رها می کنند چون هیچ وقت گم نمیشه، سرقت نمیشه و کسی برای شکستن و لب پر کردنش تلاشی نمی کنه. ماگ استاد شجریان بهترین روش نگهداری ماگ از شر بلایای طبیعی و شرکتی محسوب میشه 

امیر تتلو چقدر ویژگیهای غریبی برای الگو شدن باید داشته باشد؟

اکثر چهره های موفق دنیا یا از بچگی توی فست فود کار می کردند یا بستنی فروش بودند... حالا بفرمایید فست فود بده یا بستنی چاق می کنه...البته استثناء هم داریم- مثلا امیر تتلو - در برنامه ی جدید دید در شب رضا رشید پور در سایت آپارات، اعتراف فرمودند در سوپر مارکت کار می کردند. قول هم دادند موهاشون بلند شد، تل رو هم از روی سرشون بر می دارند.
امیرتتلو سوژه ی خنده نیست. امیر تتلو امینم ایرانی هم نیست. امیر تتلو نگرانی دسته جمعی برای نسل موجوده که بی آینده و خشمگین دور یک چنین پدیده ای جمع شده

امیر تتلو حتی متوجه نشد که رشید پور چه برخوردی باهاش کرد. مهمترین سخن پایانیش این بود: اجازه بدین من برم راه آهن تست فوتبال بدم.


توی کف بودن

شاید هر کدام از شما درباره‌ی – توی کف بودن- آحاد ملت ایران فکر کرده باشید. موضوع توی فیلم فارسی‌ها هم منعکس شده است:
یک نفر نیمه شب دارد با ماشین می‌رود بعد می‌زند به شهلا ریاحی، البته از نوع فریبایش در فیلمهای فارسی که به حق باید توی دانشنامه‌ی بازیگران لوند ایرانی جا می‌شد که شد- بعد مجبور می‌شود شهلا ریاحی را بیاورد خانه. بعد از یک جای تاریکی توی فیلم، شیطان، طرف را وسوسه می‌کند. طرف می‌رود دکمه‌ی پیراهن شهلا ریاحی بیهوش روی تخت را باز می‌کند. بعد زیر آن پیراهن با یک بلوز یقه اسکی مشکی مواجه می‌شود. احتمالا این بلوز برای اسکی در شب طراحی شده بود. روی سینه‌ی شهلا ریاحی یک آویز الله هست. بعد دوربین، مثل آسانسور شرکت ما موقع رسیدن به یکی از طبقات، زوم می‌کند روی آویز الله. در همان موقع دستهای طرف همانجا روی یقه خشک می‌شود. توی همان وضعیت دست به یقه، صدای اذان صبح را می‌شنویم. این اولین پایان باز در سینمای ایران است و دقیقا نمی‌فهمیم طرف هنوز توی کف هست یا سرجایش خشک شده است.

مدرسه و درس فیزیک دبیرستان

اول سال و اول دبیرستان جزو شخمی‌ترین روزهای زندگی آدم قلمداد می‌شد. آن موقع ها وقتی برای شاد بودن نبود چون از همان روز اول اسرافیل صور اول کنکور را زده بود. بدترین جنایتی که فیزیکدان‌ها در قبال بشریت انجام دادند، ساخت بمب اتمی نبود. تالیف کتاب درسی فیزیک اول دبیرستان بود که بدون هیچ مقدمه‌ی خاصی از مفاهیم شخمی تخیلی آیینه، قوانین آینه‌ها و عدسی‌ها را به بچه‌‌ها حالی می‌کرد. این رده از فیزیکدان‌ها باید به خاطر کودک آزاری در ارائه‌ی مفاهیم پایه‌‌ی فیزیک مثل رابرت اپنهایمر دادگاهی شده و مورد مواخذه و تنبیه قرار بگیرند.

عدالت اجتماعی و لگد کردن کفش در مترو

یک روزگاری همش دردمان این بود که عدالت اجتماعی چطور می‌شود؟ آفتاب رفت بالا و افتاد پایین و سالها گذشت. حالا تنها درخواستمان این است که توی بی آر تی یا مترو کسی طور ناجوری کفشمان را لگد نکند. یا این بخش آکاردئونی تعبیه شده در وسط اتوبوسهای دوتکه‌ی بی آر تی، وقتی اتوبوس توی چاله و چوله‌های تهران می‌افتد، تویش یه ماده‌ی خوش بو باشد، بلکه این نیم ساعتی که باید بوی حشره کش آمیخته به عرق یک شب یا دوشب و بیشتر مانده‌ی بغل دستی را بهتر تحمل کنید. خوب زمان دارد می‌گذرد یالا بجنبید و اولین کاری که به دردتان می‌خورد را انجام دهید. 
مثلا اگر قرار بود چند سال پیش کتابی را بخوانید، بدانید و آگاه باشید که اینکاره نیستید و به اولین کتابخانه‌ی نه چندان عمومی اهدایش کنید. یا مثلا اگر قرار است دوباره دهن بازکنید و بفرمایید که می‌‌خوام رژیمم را شروع کنم، بدانید و آگاه باشید که تمام تیر برقهای کوچه‌تان خبر دارند پس حداقل به شبکه‌ی بزرگ نیرو کمک کنید. پر حرفی می‌کنم اگر چیزی هست که شما ناخواسته واردش شده‌اید مثلا خدای ناکرده فر و فر سیگار می‌کشید بدانید که عزراییل اینقدر مشتری محکم و دست به نقد دارد که به همین سادگی سراغتان نمی‌آید پس الکی نروید سراغ ترک کردن. 
اعتراف می کنم یک بار کاغذ لای کتاب یکی از دوستانم را خواندم. او هم برگشت و کلی با این انگشته، اسمش چیه؟ انگشت اشاره اش نصحیتم کرد که حریم خصوصی و از این حرفها. من هم برای دفاع از خودم، چون آن موقع اهل مدافعه بودم، گفتم تو مثل این آدمهایی که توی مترو سر کفش لگد کردن با هم دعوا می کنند، رخ می نمایی. آن روز گذشت ولی امروز همین هم ازمان برنمی آید.

نان آوران دلاوران چرا اینقدر ایرانی هستید؟

اولین باری که فیس بوک مرا وسوسه کرد و گفتم- ما ایرانیها- دقیقا توی یک نانوایی بود. حواسم نبود توی یک نانوایی سنگک همیشه صف اینطوری است: چندتایی، یکی و بی نوبتی و البته گاهی خانومها و آقایان را هم جدا می‌کردند. به یکی از بی‌نوبتیها بود که داشتم می‌گفتم: ما ایرانیها، دیدم گفت: خارجی. بعدش چند بارهم گفت. بعد هم دیدم کم کم ممکن است بخواهد فک یک خارجی را به دلیل احساسات میهنی‌اش، پایین بیاورد، بیشتر از آن نگفتم. حتی یک –ما- ی ساده هم نشد بگویم. از آن به بعد حس کردم خیلی راحت و بی هیچ جوش شیرینی می‌توانم بگویم، من اینقدر نون می‌خوام. یا مثلا من از تمامی سنگهای داغ سنگک تشکر می‌کنم. بازهم دلواپس این بودم یکی از بی نوبتی‌ها ممکن است از صدای بلندتر دیگران ناراحت بشود و بگوید: داداش اینقدر – ماما- نکن. اصلا از آن به بعد دیدم بهترین نان همان نان بسته بندی سوپری است که نه سنگ داغ دارد که تصادفی بخورد به سینه‌ ات و نه صف دارد. مثل همین فیس بوک که هیچ صفی ندارد و هر وقت دوست داشتید می‌توانید نان سوپری، نان آوران و یا سه نان را تجربه کنید.

صدای زناشویی در مدیریت آپارتمانی

صدای زناشویی - نه توسط فرهنگستان ادب فارسی، نه توسط ‫#‏رامین_ناصر_نصیر‬اختراع شده. این واژه فقط کار مدیرهای ساختمونه و حق استفاده اش به صورت کتبی روی برد ساختمونها محفوظه: واحد محترم 17 صدای زناشویی شما بلند است لطفا رعایت کنید.

سگ چرخ در هفت حوض

- گل نمی خرم. 
: بخر. چرا نمی خری؟
- برا اینکه ضرر داره.
: خوب ازسیگار که بهتره؟ تازه معتادم میشی
- نه. اعتیاد خیلی هم خوبه. الان قند هم اعتیاد آورتر از هروئینه. تو معتاد نیستی؟ 
: نه. من چایی بدون قند می خورم. 
- به هر حال به چایی که اعتیاد داری. 
: نه بخر گل بخر. من به نماز و اینا اعتیاد دارم. 
ولی به هر حال برا من همش ضرر داره. 
- خوب فال بخر. 
: اوف. اون که دیگه اصلا. زندگی آدم رو هم می پاشونه.

دیدم بالاخره قانع شد و رفت.

بعدی: 
آقا آدامس بخر.
نه برام ضرر داره. 
بخر ضرر نداره. 
ببین برو اون ور خیابون. اونایی که میرن رستوران یا از مغازه خرید می کنن پولدارن. اونایی که تو پارک می آن که پول ندارن 
باز هم قانع شد و رفت. به هر حال ما نسل خاتمی و گفتگو هستیم. امشب برای یک ربع نشستن توی هفت حوض حداقل چهار تا دستفروش را قانع کردم و از خود راضی ام.

زالو صفتی

زالو اخلاق و صفاتش بده ولی وقتی مدرک تحصیلی پزشکی داره باهاش با احترام برخورد می کنند. در دنیا ی حیوانات هم مدرک گرایی شده

یادداشتهای پنج ساله مارکز

ا مدتها فکر می کردم گابریل گارسیا مارکز که عمو گابوی بعضی دوستان داخلی است خیلی آدم خشک و نویسنده و آمریکای لاتینی متوهمی است. ولی یک کتابی دارد با عنوان یادداشتهای پنج ساله که درست مثل وبلاگ مارکز عمل کرده است. یادداشتهایی کوتاه از موضوعات مربوط به داستان نویسی، تا سیاست و حتی شاه ایران. 
بازهم اگر شخصیت مارکز را دوست نداشتید و دلیلی هم برای کنجکاوی درباره اش ندارید شما را به کرام الکاتبین تلویزیون واگذار می کنم. می توانید همان ‫#‏خندوانه‬ را بیشتر و بیشتر ملاحظه کنید. برای حمایت از بانوان هم همان الیکا عبدالرزاقی را رای مالی کنید.

این چپهای عزیز در ساندویچی پرولتاریا دور استوانه چهار راه ولی عصر

این چپهای عزیز چی میگن؟ 
طرف خودش یادداشت فیس بوکی و شبه کافه ای زده یه جا گفته مثلا مصدق پوپولیست بود بعد خودش نتیجه گرفته که منظور نویسنده اینه که فرقی بین مصدق و چاوز و احمدی نژاد نیست. بعد هم به نویسنده گفته قصد تقلیل فرمالیستی تاریخ داشته. 
آقا جان این حرفهای صفراوی رو نزن. به قول ‫#‏پیام_دهکردی‬ توی تئاتر مرد بالشی: شرط می بندم الان همه ی وجودت پر از آدرنالینه. 
واقعا چپهای امروزی که با کمک و همیاری موسسه های آموزشی فلسفه در فست فود رشد کردن برن مصداق ها و تحلیلهای خوب از همون قدیمی ها که دیگه بهشون سری نمیزنن بخونن: آقا برو همین یادداشتهای ‫#‏محمد_قائد‬ همشهری خوب و محترم آقای همساده رو بخون. یه دمی ازش بهت بخوره. جوشهای عظیم نزنی برای مطلق نگاری. برادر من فیس بوک محل عبور عابر پیاده است. همین کارها رو می کنید که جوک میشه.
بازم به قول آیدا کیخایی توی تئاتر خشکسالی و دروغ: جوکه جوکه جوکه. چپ جدید با ماشین آلفا رومئو جوکه. چپ جدید با نوشیدنی محترم هلسینکی جوکه.

مزخرفات و تفریحات

پروردگارا خوابی؟ آخه چرا؟
زندگی همه‌اش طنز و تفریح و دری وری است. از وقتی تصمیم می‌گیرید نقش یک راهزن پر رو را که پایش روی خرخره‌ی پدر و مادرش است ترک کنید و دستتان برود توی جیب خودتان، اولین مفهومی که یاد می‌گیرید دری وری است. دقیقا دوست دارید لخت شوید  
ادامه مطلب ...

اولین زن قجری بدون سبیل

یه مدته دنبال اینم بفهمم اولین زن قجری بی سبیل کی بود؟ کی اون کار رو کرد؟ از همونجا تفکیک جنسیتی در بین مردم شروع شد. بعد رفتند سراغ شلوارها. شلوار مردها دوتا شد. یه شلوار برای کار و یه شلوار برای تو خونه. ولی زنها همچنان یه شلوار که زیر شلیته نصب می شد. سرسره بازی هم به نظر خیلی بچه گانه رسید. رفت توی حیاط بازی بچه ها. مردهای ایرانی غرب زده شدند. لباس راگبی پوشیدند و دست از بغل و بوس برداشتند. خشونت چند صدایی شد و مردها از آن به بعد یعنی در دوره ی معاصر تونستن چند کانال برای خشونت داشته باشند. چند همسری به شکل زیر زمینی کنونی، از همون تغییرات، متولد شد. اما ویترین ایرانی شکل دیگه ای بود. روی زمین همه فکر می کردن مروارید زیباست. بعد از اون زنها آب مروارید گرفتن و در راستای همین تغییرات زیبا شدن.

پای مردانه روبرتو کارلوس

هر مردی توی یکی از پاهاش یه روبرتو کارلوس داره که همیشه می خواد شوت بزنه. مخصوصا وقتی از کنار بازی بچه ها رد میشه. این روبرتو کارلوس بالقوه تا شاید پنجاه سالگی هم توی آدم باشه. خدا رو شکر بروسلی تا همون 17 -18 سالگی بیشتر همراه آدم نیست. بماند. این یورگن گلوپ مربی لیورپول چرا اینقدر لیز می خوره توی وقتهایی که هیجان زده است؟

موزیک چارتار در بزرگراه

من هر وقت ماشین لباس شوییمون تو دور خشک کردن می افته شروع می کنم به خوندن. از بس صدام خوبه. مثل همون دوره ی دانشجویی که کنار بزرگراه آواز می خوندیم. مثل یک مراسم حرفه ای می رفتیم کنار شیخ فضل الله نوری و همصدا با بزرگراه می خوندیم:
شبیه تو پرنده ای که می‌رود به سمت خورشید*شبیه من ترانه ای میان شعله های تردید*نشسته ام به انزوا به رنگ و بوی بی پناهی*به خلوتم نمیرسد حضور روشن پگاهی*غزل نشد خیال من جنون من نگفته باقیست *چه ترسم از ستیز شب که صلح سینه ام چراغیست*شبانه ی بی صدائیست ترانه ای بی تو دم نمی‌زند*به ساعت بی حواسم ببین که عقربه قدم نمیزند*بخوان که با صدای تو جوانه می‌زند سرودم ...

مدل تورمی عالم اقتصاد

با کاپیتان صحبت کرده‌ام قرار است مرا بنشاند جلوی پنجره که آسمان را بهتر ببینم. اینطوری تورمی که از دل خانه‌ها و به شکل غریبانه و نوآورانه‌ای از ابتکار ایرانی بیرون زده است را حتما زودتر از بقیه خواهم دید. کاپیتان خودش فعلا سر در میان ابرهاست و حس و حال توجه تورمی ندارد. 
پ.ن: شیب ملایم آخر ماه رو تجربه می کنیم. اجرکم مقبول