درباره فیلم یک روز one day
میخواهم درباره قصهی این فیلم بگویم. این فیلم درباره سخن معروفیست با این مضمون که دوست داشتن از عشق برتر است. و با همان تعریفهای استاندارد هالیودی سعی دارد این قصهی خوب را هر طور شده در صراط مستقیم اثبات این گفته نگاه دارد. البته لایهی دیگری از قصه علاقهی یک بورژوا که احیانا پسر معروفی است- مجری تلویزیونی – و یک شاعر که در دورهی دانشجوییاش در یک کافه کار میکند. این لایه حتما به داستانی پر کشش از این دست نیز نگاهی دارد. البته این قصه دو شخصیت اصلیاش را با حضور یک آدم طنز پرداز و برای افزایش بار رمانتیک قصه به شکل ناخودآگاه به پیش میبرد. مرد طنز پرداز قصه از جایی دیگر نمیتواند بار مفهومی داستان را به همراه بکشد. پس در جایی به شکل جدی و به احترام شخصیت شاعر قصه – همان دختر- کلاه از سر بر میدارد و کنار می رود. اما در خیلی از جاها واقعا همین حفظ شعاری گونه باعث میشود، مخاطب داستان از پیش برد تصنعی روایت خسته شود. مخصوصا طولانیشدن داستان که چیزی در حدود 27 سال در مجموع طول کشیده است. دوستی روایتی خطرناک برای این دنیاست. به نظر روایت اصلی ضعفهایی دارد که روایت تحول پسر قصه که از یک مجری زن باره با آدمی دیگر تغییر میکند باید پر رنگتر قرار بگیرد. اما به نظر فیلمنامه نتوانسته است از خیر بخش طولانی روایت دختر قصه به صورت قهرمان دوستی دست بردارد. این چنین، فیلمنامه شیفتهی بخشی از خود شده است. خیانت زن، تاکیدی بیهوده و تکراری بر نوعی از زندگیاست که شخصیت اصلی دیرتر از تماشاگر به بی باوری به آن رسیده است. طلاق و سپس به عرش بردن مقام دوست به مقام مادری پسر تنهایی که از لندن رانده شده و از دوست نویسندهاش در پاریس دیدار میکند. به هر صورت پس از اینکه نویسنده ریسک عدم باور پذیر بودن احتمالی قصههای تو در تو را قبول میکند، کلی روایت را شتاب زده در کنار هم نقل میکند و مانند کلیت کار سعی دارد به روش کمی تا قسمتی فاخر خود در قصه پردازی، مخاطب را از پایان قطعی در داستان دور نماید.
اما حتی در پایان این همه فراز نشیب دوباره بیان می نماید که : دوستی، نازا، تخیلی و از بیخ و بن خیالی است.
درباره فیلم One day محصول 2011 -
کارگردان :
لئون شیرفیگ
نویسنده:
دیوید نیکولز
بازیگران:
آنا هاتاوی
جیم استورگس
روزی در آینده نزدیک فیلمی است به کارگردانی لئون شیرفیگ و اقتباس شده توسط دیوید نیکولز از رمانی از خود او به همین نام.
در عنوان هر فیلمی اگر حرفی از شعر باشد حتما باید با چهرهای شاعرانه از فیلم برخورد کنیم. بله! چنین نیز هست. تصاویر بسیار زیبایی جای جای فیلم را زینت داده است. از همان ابتدا موزیک شروع فیلم قرار است جادو کرده باشد. همانجا تاکید میشود: سنت، شرف، نظم، تعالی. همانجا کلک – ما بهترین هستیم با آهنگ کلیساییاش کنده است- سنتها در قالب برادر که قبلا از بهترینها بوده است، دارند روی دوش مرد جوان فیلم سنگینی می کنند.
در ظاهر بایک مدرسهی جهنمی Hell-ton طرفیم. اما با ورود معلم ادبیات همه چیز عوض میشود. معلمی که انسانها را غذای کرمها میداند و از زبان مردههایی که قبلا همینجا بودهاند نصحیتگرا میخواهد تا زندگی را به یک امر فوق العاده تبدیل کنند. امری فوق العاده که با پاره کردن دستورالعمل محاسبه مساحت شعر از کتاب درسی میسر خواهد بود. اینگونه ماشعر را برای زیبایی نمیخوانیم. برای لمس دردهای آدمها اینگونه زنده ایم. مطمئنا آدمهای که رامبراند وموتزارت نخواهند شد، متفکرانی آزاد خواهند بود. داستان انجمن شاعران مرده که یک جماعت مخفی از زمان معلمشان بوده تا زمانی پیش میرود که پسرهای نوجوان هنوز در دام شعر نیفتادهاند و این اتفاق دور نیست. درست وقتی که هر کدام مجبورند شعر بنویسند، می توانیم این گیر افتادن در حلقهی بستهی شعر را در اتاق خوابگاهشان موقع دست به دست کردن دفترچهها ببینیم. کارگردان همینطور به تصویرهای شاعرانه در فیلم ادامه میدهد. پسری با دوچرخه از وسط پرندهها عبور میکندو به جای زنگ ناقوس مانند مدرسه، آنها را فراری میدهد. بازهم میتوان از شعر درکنار زمین بازی به عنوان موضوعی فراگیر در فیلم یاد کرد.
هروقت اثری را اعم از فیلم یا کتاب و غیره نگاه میکنید و یاد بخشهایی از زندگی خود می افتید به نظر کیفیت اثر بالا میرسد. حتی اگر آن اثر فاقد جلوههای روانشناسانه به طور مستقیم نباشد. پسرهای جوان فیلم تقریبا تا بخش زیادی از زمان فیلم تفاوت معنایی زیادی با همن ندارند و این یکی از روشهای کمتر دیده شده در شخصیت پردازی افراد است. پسرکی که پدرش اصرار دارد پزشک شود، شب بعد از اجرا درست مثل مسیح مصلوب چنان سرمای سرد مادر و پدرش که در تصویر میبینیم میشود. معلمی که شکست خورده و هم اتاقیاش که کاملا به شعر درآمده است. همان که بسیار شبیه نیل – پسر تئاتری- است، در اولین حرفهایش برای بارش برف: خیلی زیباست و بلافاصله تلخی این شعر را بالا میآورد. اما چرا همینجا فیلم پایان نمییابد؟ آیا باید منتظر شکست کامل معلم ادبیات بود؟ معلمی که از دل شعر به بچهها wooing women را به شوخی یا جدی یادشان داده است. داستان ادامه مییابد چون شعر را برای cute بودن نمیخوانیم. داستان ادامه مییابد تا هر گونه نظری درباره ایده آلیستی بودن فیلم را باطل نماید. اپیزود طولانی شعر تمام میشود. قربانیها در دو دسته قرار میگیرند. منتظر کشیدن ماشهی شخصیت درون گرا- هم اتاق نیل- هستیم. دادگاه با ژوری خانواده اجرا میشود. نتیجهی آخرین امضا معلوم نیست. آقای KEATING یعنی معلم ادبیات این بار جایش را با معلم مخالف روشهایش عوض کرده و از بالا نظارت میکند. قاضی در کلاس درس به دنبال برگرداندن بچهها به بخشهای ادبیات واقع گرا است که تدریس نشده است. تمام متهمین در حضور قاضی به روی میزها قیام میکنند. این پایان تعلیمات معلم سابق و قاضی کنونی است. انجمن شاعران مرده با تعدادی جوان که سر کلاس به دار آویخته اند بر پاست.
اسم و مشخصات فیلم هفت دیوید فینچر آنقدر دیده شده و گفته شده است که شاید کمتر حرف جدید برای گفتن دارد. داستان قتلهای سریالی بر اساس بهشت گمشده میلتون و به دست یک دیوانه است. دیوانهای که قتلهایی خدای گونه از مرتکبین به هفت گناه انجام میدهند و جبری که قاتل در رویهی ماجرا باعث شده است تا با زور اسلحه مرگ خود را بپذیرند تا به سوی نور راهنمایی شوند.
یک مرد پیر –مورگان فری من - که در این دنیای نا امن ازدواج نکرده و به نمایندهی پارهی خردمند یک پیکر، نمیخواهد بچه دارشود. به کتابخانه میرود و به جای پوکر بازی کردن، آن پایین پایینها به مطالعه میپردازد. پارهی دیگر این پیکر پلیس جوان همکار اوست – براد پیت – که آدمی معمولی با راه حلهای شتابزده است. لرزیدن خانهاش کنار مترو چند دقیقهای بیشتر نیست و خیلی مشکل ساز به نظر نمیرسد. زنی که پارهی مونث این پیکر را میسازد، اما وجود ترسانیاست که دوست دارد ثمری داشته باشد. اما همزمان از سرنوشت کودکش ترسان است. ترسش از نانشاس بودن شهر و در مجموع دنیای نا امن است. زن، اهل عادت است. عادت به شوهر باعث شده او را که زندگیاش را وقف کار و سگهایش کرده، ناخوشایند نمیبیند. برای همین هم خیلی لازم نیست به همرش درمورد باردار شدن احتمالیاش دروغ بگوید.
درباره استادی فینچر حرف زدن کار سختی است. در قتل اول چراغهای اتاق مقتول که گناهش پرخوریاست مشکل دارند. نورپردازی منحصر به فردی با دو چراغ قوه که دارند از حقیقت ماجرا سر در میآورند. پیل مقتول همزمان با دو چراغ قوه، دو داستان و نگاه از دو پارهی ماجرا یعنی مورگان فری من و براد پیت، را تعقیب میکند. پس از آن همه جا دو مرد، مبرا از قتل زیر بارانی شوینده قرار میگیرند. آنجا دیگر کارآگاههایی هستند که انگار در این قتل حضور ندارند و تبرئه میشوند. در مرحله بعد یک وکیل که روی کف اتاقش با خون – حرص و آز – نوشته شده است، به قتل رسیده است. ساختار روایی اینقدر بی عیب و نقص است که هر بینندهای از حریصترین آدمها یعنی وکلا که خود در هیچ چیزی از مال غیر سهمی نباید داشته باشند، روایت میکند که به نوعی ایجاد موقعیت حرص و آز را به بی نهایت خود میرساند. در بقیهی گناهان نیز شما میتوانید چنین بی نهایتی را ببینید. زن کارآگاه که از نیمهی پر تعلیق ماجرا برای نشان دادن زندگی خصوصی و ارتباط آن با دوپارهی دیگر ماجرا واقع شده در کلاس 5 ام درس داده است. این درست همان طبقهای است که درگیری با قاتل خدای گونه که خبرنگاری است که براد پیت را وحشت زده کرده، درگیر میشوند. وحشتی که مرد خردمند فیلم آنرا با زبان روایت رویی فیلم این چنین بیان میکند: اینها– خبرنگارها- به پلیس پول میدهند تا برایشان اطلاعات تهیه کنیم. یکی از دلایلی که قاتل در این فیلم سطحی غیر انسانی دارد. دیالوگهاییست که از زبان برادپیت در مورد او میشنویم: او دارد ما را بازی میدهد. او دارد مارا به باد میدهد. چیزی که در متنهای کمدی الهی دانته – به عنوان ارجاعات بینامتنی – در فیلم در جایی مطرح میشود. خدایی که حتی در خانه خود، اثر انگشت ندارد. خدایی که برای یادداشتهای روزانه اش مثل خاطره نویسی در مترو، تاریخ ندارد. مثل همان شهری که فقط روزهای دوشنبه، سه شنبه و دیگر از آن میدانیم این خدا در شهری دست به قتل میزند که هیچ چیزی از آن نمیدانیم. جز تصویرهای بارانی دائمی و آدمهایی که اصلا در بخشی طولانی از فیلم وجود ندارند. فقط دو کارآگاه به همراه پارهی زنانهی خود در بازی با این خدای ندیده، دارند روزگار سپری میکنند. سکانسهایی که میشد مثل تمام فیلمهای پلیسی دیگر، پر از خبرنگار، اطلاع رسانی گاه و بیگاه از تلویزیون و حضور پر رنگ روسا برای تحت فشار گذاشتن کارآگاهها باشد. البته دلیل خلوت بودن این فضاها که در بزنگاه قتلها اتفاق میافتد. حدیث دیگری است که فینچر با داشتن این سه شخصیت جلوی چشم بیننده گذاشته است. مورگان فری من در تمام این ماجرا به نمایندگی از پیران خردمند، خونسردی خودش را با گوش سپردن به هر قتل به عنوان موعظههای قاتل، حفظ کرده است. خدای باور پذیری که حتی روایت گناهکار کشی خود را به زیر نویسهای صحنها هم منتقل کرده است: غرور. اولین گناهی که در آخر داستان اتفاق افتاده است. دیگر آسمان معماها نمیبارد.
نورپردازیهای عالی فیلم واقعا راهگشاست. برادپیت و مورگان فریمن در جایی خاطرهی استفاده از اسلحه را تعریف میکنند. براد پیت اسم دوستش را که در عملیاتی تیر خورده به یاد نمیآورد. در همین حین نور خورشید از شیشهی ماشین بسیار زیاد است و این به فراموش کردن بیشتر کمک میکند. صحنهها عالی طراحی شدهاند و دقیقا در جهت روایت هستند. در جایی این دو دوقلوی کارآگاه دقیقا بیرون اتاق کامپیوتری در جستجوی اثر انگشت خوابشان بردهاست. صحنه دقیقا مانند اتاق انتظار یک آزمایشگاه است. آزمایشگاهی که حقایقش از لابلای متنهای کتابخانهای و اطلاعاتی که از روش مطالعهی آدمها، کلید حل معمای قتلها را در بخشهای پایانی به دست میدهد. دیالوگهای فیلم مثل همان که انتظارش را داریم، پیش برندهی داستان، فلسفهها و تغییر شکل آدمهای فیلم هستند. مورگان فریمن که تقریبا خیلی جاها حرفی نزده در جایی توی بار به براد پیت یاد آور میشود تمام این رنج از هزینههای لازم برای دوست داشتن و قهرمان شدن است. چیزی که آدمها دوست ندارند و همبرگر خوردن را ترجیح میدهند و تمام این طور استدلالها را به دیوانهها وبیمارهای روانی نسبت میدهند. بلافاصله پس از این تصویر همان جنگ خرد برای عشق به شکل دور انداختن زمان و چاقو پرت کردن مورگان فری من، موازی به رختخواب رفتن براد پیت و همسرش است که در یک دیالوگ خسته و به وضوح برای عشقشان خیلی چشم بسته یکی دیگری را بی هیچ زحمتی دوست دارد.
مسلما هر سکانسی از این فیلم حرفهای زیادی برای گفتن دارد. سکانس پایانی جاییاست که اوج زیبایی دارد. در دیالوگ وضعیت مغلوب و یا رها بودن فرد از پس سیم توری وسط ماشین و یا بدون آن دیده میشود. تقریبا هیچ جایی نمایندهی خردمندی، بدون هیچ لغزشی، از پشت توری دیده نمیشود. خردی که دیوید فینچر از زبان مورگان فریمن با بخش دوم حرفهای ارنست همینگوی موافق است. دنیا جایی است که میارزد برای آن بجنگیم. این خلاصه ی ماندن در دنیاست. دنیایی که فینچر در تیتراژ تمام قصه اش را گفته است.
از ویکی پدیای هفت ساخته دیوید فینچر :
دیوید فینچر (به انگلیسی: David Fincher) (زاده ۲۸ اوت ۱۹۶۲)، فیلمساز آمریکایی است که بخاطر سبک تریلرهای سیاهش مانند هفت، بازی، باشگاه مشت زنی و زودیاک معروف است. فینچر دو نامزدی اسکار بهترین کارگردانی و دو نامزدی گلدن گلوب بهترین کارگردانیبرای فیلمهای سرگذشت غریب بنجامین باتن و شبکه اجتماعی را در کارنامه هنری خود دارد که برای فیلم شبکه اجتماعی ، گلدن گلوب بهترین کارگردانی را دریافت نمود.
فینچر توانسته تاکنون با خوانندگان سرشناسی همکاری کند و برای آنها نماهنگ بسازد. خوانندهها و گروههای مشهوری همچونمدونا، مایکل جکسون (برای نماهنگ «او کیست»)، جورج مایکل، اروسمیت، رولینگ استونز و پائولا عبدل.
پس از ساخت چند کلیپ موفق، فینچر فرصت ساخت قسمت سوم فیلم معروف "بیگانه" را بدست آورد. در آن زمان، فیلم بیگانه ۳، پرهزینهترین فیلم ساخته شده توسط یک کارگردان تازه کار در تاریخ بود. فیلم نامزد اسکار بهترین جلوههای ویژه شد اما نه نقدهای مثبتی بر آن وارد شد و نه فروش خوبی داشت. فینچر پس از این فیلم با مسئولین کمپانی سازنده "قرن بیستم" بارها دچار مشکل شده بود. وی گفته بود که مسئولین این کمپانی، اعتماد لازم را به فینچر ندارند.
وی پس از این درگیریها مجددا به صنعت تبلیغات و ساحت موزیک ویدیو روی اورد و توانست یک جایزه گرمی را برای موزیک ویدیو "عشق قدرتمند است" از گروه رولینگ استونز کسب کند.
در سال ۱۹۹۵، فینچر کارگردانی فیلم هفت را بر اساس فیلمنامه اندرو کوین والتر به عهده گرفت. داستان فیلم درباره دو کاراگاه (با بازی برد پیت و مورگان فریمن) است که در تلاش برای دستگیری قاتل زنجیره ای هستند که بر اساس هفت گناه کبیره، قتل انجام می دهد. فیلم در مجموع بیش از ۳۰۰ میلیون دلار فروش داشت و نقدهای بسیار مثبت منتقدان را توانست کسب کند.
پس از موفقیت خیره کننده در فیلم هفت، در سال ۱۹۹۷، فینچر تصمیم به ساخت فیلم بازی گرفت. فیلمی که از نظر ساختاری شباهت زیادی با فیلم قبلی فینچر داشت. فیلم داستان بانکداری(با بازی مایکل داگلاس) است که یک هدیه غیر معقول را از طرف برادر جوانترش (با بازی شون پن) دریافت میکند که وی باید در آن بازی کند در حالیکه ممکن است جان وی را بگیرد. فیلم در گیشه و از نظر منتقدان موفق بود اما به موفقیت فیلم هفت نرسید.
باشگاه مبارزه محصول ۱۹۹۹، فیلم بعدی فینچر بود که داستان دو دوست ( با بازی ادوارد نورتون و برد پیت ) است که تصمیم میگیرند یک باشگاه مشت زنی زیرزمینی راه انداخته و زندگی جدیدی را شروع کنند. فیلم با توجه به شرایطش، در ابتدا از نظر فروش بسیار ضعیف بود و نقدهای معمولی دریافت میکرد. اما پس از انکه فیلم بصورت DVD وارد بازار شد و دیدگاهها ی منفی از فیلم برداشته شد، توانست فروش خوبی داشته باشد بطوریکه یکی از پر صداترین فیلمهای سال شد. پس از این تغییر نگاه، افراد و منتقدان زیادی فیلم را بهترین فیلم سال دانسته و بعدها در لیستهای مختلفی که ارائه شد (و هم اکنون می شود)، فیلم به عنوان یکی از برترین فیلمهای تاریخ سینما انتخاب شد.
اتاق وحشت تریلر بعدی فینچر بود که اصلا نتوانست در حد و اندازههای فیلمهای قبلی فینچر باشد و نقدهای معمولی دریافت کرد. داستان این فیلم که محصول سال ۲۰۰۲ بود، درباره مادر (با بازی جودی فاستر) و دخترش (با بازی کریستن استوارت) است که در یک اتاق مخفی از دست خلافکاران مخفی می شوند و... .
پس از ۵ سال دوری از سینما و در سال ۲۰۰۷، فینچر تصمیم به ساخت زودیاک گرفت. فیلم که بر اساس داستان واقعی ساخته شده است، درباره قاتل زنجیره ای بنام زودیاک است. در این فیلم بازیگرانی چون جیک جیلنهال، رابرت داونی جونیور، مارک روفالو و برایان کاکس به بازی پرداختند. فیلم در گیشه فروش بسیار کمی داشت اما از نظر منتقدان، یکی از برترین فیلمهای سال لقب گرفت اما نتوانست در اسکار موفق باشد. این فیلم در جشنواره کن نامزد نخل طلا شد.
سرگذشت غریب بنجامین باتن که داستان زندگی فردی (با بازی برد پیت) است که بر عکس سایر مردم، وقتی به دنیا می آید، پیر است و در طی گذشت سال ها، جوان تر می شود. فیلم از همه نظر موفقترین فیلم فینچر است. در گیشه فیلم فروش بسیار خوبی داشت و در مراسم اسکار نیز نامزد ۱۳ جایزه اسکار شد و فینچر برای اولین بار، نامزد اسکار بهترین کارگردانی.
فینچر در سال ۲۰۱۰ فیلمی به نام شبکه اجتماعی را کارگردانی کرد که ماجرای درگیری های بین مارک زاکربرگ با موسسان فیس بوکرا نشان میدهد . این فیلم جایزه اسکار بهترین فیلم نامه را برد که نوشته ی آرون سورکین و برداشتی از کتاب میلیونر تصادفی بود . تهیه کنندگان این فیلم نیز کسانی همچون کوین اسپیسی ، اسکات رودین و مایکل دلوکا بودند . ترنت رزنر و آتوکس راس نیز موسیقی ای اسکاری برای این فیلم ساختند ، فینچر همیشه طرفدار کارهای رزنر در گروه موسیقی ناین اینچ نیلز (به انگلیسی: Nine Inch Nails) بود به طوری که در ابتدای فیلم هفت خود از ریمکس آهنگ نزدیکتر (به انگلیسی: closer) استفاده کرده است . این فیلم جوایز بسیاری برده است همچون گلدن گلوب (شامل بهترین فیلم درام و بهترین کارگردانی) ، سه جایزه از آکادمی هنرهای فیلم و تلویزیون انگلستان (به انگلیسی: British Academy of Film and Television Arts) (شامل بهترین کارگردانی) و همچنین سه جایزه اسکار برای بهترین فیلمنامه اقتباسی ، بهترین موسیقی متن و بهترین تدوین فیلم .
فینچر در سال ۲۰۱۱ کارگردانی فیلمی به نام دختری با خالکوبی اژدها (به انگلیسی: The Girl with the Dragon Tattoo) را بر عهده گرفت که البته نسخه ی انگلیسی از فیلمی سوئدی با همین نام است که در سال ۲۰۰۹ عرضه شده است . این فیلم بر اساس کتابی به نوشته ی نویسنده ای سوئدی به نام استیگ لارسون و فیلمنامه ای به نوشته ی استیون زایلیان ساخته شده است . بازیگران این فیلم ، که در سوئد نیز فیلمبرداری شده است ، کسانی همچون دنیل کریگ ، رونی مارا ، کریستوفر پلامر ، روبین رایت و استلان اسکارسگارد هستند . همچنین فینچر و زایلیان قراردادی مبنی بر ساخت اقتباسهایی از دو کتاب دیگر همین نویسنده بستند به نام های دختری که با آتش بازی میکند (به انگلیسی: The Girl Who Played with Fire) و دختری که به سختی ها لگد می اندازد (بهانگلیسی: The Girl Who Kicked the Hornets' Nest) .
یکی از بزرگترین درگیریهای آدمای اینجا که توی هرم مازلو گیر کرده اند ایجاد یک رابطه سالم با ج ن س مقابل - مخالف - است. رابطه ای که شکننده بودن آن برای خیلی ها در آن سوی آبها جنبه ی شوخی دراماتیک و تاریخی پیدا کرده است. اینجا هدم تحلیل اینکه اصلا کدام نوع رابطه بد یا خوب یا قابل مشاهده است نیست و به همین سربستگی می روم سراغ نظریه ای که حرف ارتباط را می برد در فضای طبقات اجتماعی و اقتصادی مطرح می کند. برای سادگی بحث فرض می کنیم طبقات اقتصادی به همان دو دسته ی کلی دارا و ندار تقسیم شده باشند که خیلی دور از ذهن نیست. البته طبقات فرهنگی ایران هم کاملا پیچیده و بسیار دینامیک تر از دسته بندیهای اقتصادی دارند گسترش می یابند.
حال فرض می کنیم که یک طبقه فرهنگی داریم و یک طبقه به نام غیره که البته این طبقه ی غیره دارد روزانه تعداد زیادی آدم را می ریزد توی دل طبقه فرهنگی. یعنی طبقه فرهنگی با همه ی عیب و عیوب احتمالی دارد به مدد رسانه های جهانی رشد می کند.
اما یک چرخه ی معیوب از دینامیک ارتباطی بین دختر و پسر می تواند به شکل زیر باشد:
1- سناریوی قطعی شده و اکثریت یافته برای خیلیها - حتی آنهایی که یکبار انتخاب کرده اند- پسر پولدار - خوش تیپ است. برای همین دختر از هر طبقه ای به دلیل همان فرهنگ دیگر باشی که یک سرش به خرده فرهنگهایی مثل تعارفات و عدم هویت شخصی آدمها در جریان بزرگی مثل جامعه در ایران وجود دارد، لشگری یک نفره خواهند بود که شاهزاده ی بالا شهری را به صورت زره پوش خلع سلاح می نمایند. اما بدی قصه ها این است که دنیای واقعی کمکی به این روند نمی کند. در نتیجه دختری با طبقه اقتصادی پایین به سرعت در ردیف اسباب بازیهای شازده قرار می گیرد. همین چرخه با اسباب بازیهایی ردیف می شود که دختر مذکور، در صف انتظار و از طبقات پایین دارد. این چرخه با اثر افزاینده ای می تواند باعث فرسایش ارتباطی هولناکی بشود که تقریبا روشن و واضح است.
2- مورد عکس این کمتر اتفاق می افتد ولی وجود دارد و آثار مخرب بیشتری به جای می گذارد که به جمع کل آثار بخش اول کمک فراوانی می کند.
3- به نظر در کشورهای دیگر به دلیل تعریف درست نحوه زندگی - LIFE style - آدمها توانسته اند با بودن در طبقه خودشان احساساتی مثل شرمنده بودن، بی هویتی، عدم استقلال هویتی فردی و ... را کنار بگذارند و به راحتی ارتباط با طبقه خودشان را برقرار کنند.
4- به نظر برای دهه هفتادیهای عزیز یک انقلاب دوم ج ن س ی علاوه بر آنچه که امروز رخ داده و به گوش برنامه سازان صدا و سیما هم رسیده است، را پشت سر خواهند گذاشت. این انقلاب هر اسمی داشته باشد محتوی تاثیرات در این حوزه هاست. یعنی به وضوح هویتهای فردی شکل گرفته از کم رنگ شدن ایدئولوژیهای آدمها، باعث شکل دهی هویت طبقاتی آدمهای اقتصادی پایین جامعه می شود. این عرصه را برای امنیت هرچه بیشتر ارتباطها - از هر نوعی - بین آدمها فراهم خواهد کرد. به نظر مسئولین فرهنگی، یا هر نوع شتابدهنده ای در زمینه هویت بخشی به آدمهای طبقات پایین که سخت در خواب خرگوشی پسر هندوانه فروش و دختر ترشی فروش در حال ازدواج فکر میکنند، باید کمی منعطف تر همین سناریو را به شکل توسعه یافته تری به پیش ببرند. خداوند پشت و پناهشان!
پ.ن:
بعضی دوستان به نظرشان این موضوع خیلی نادر رسیده است. ولی با توجه به اینکه واقعا اختلاف مالی طبقه ها در ایران زیاد شده است چنین بحثی به نظر خیلی قابل قبول می رسد. به علاوه بحث اصلی بنده می تواند طبقه متوسط فرهنگی را به عنوان اولین طبقه ی تخریب شده در این ماجرا، پر رنگ تر نشان بدهد و اصلا موضوع نادری نیست. کافی است به صورت تصادفی و آماری از تجربه های اطرافیانتان بخوانید و متاسفانه چنین مواردی را به وفور تردد آدمهای در کوچه و خیابانهای تهران ببینید. ارادت
تقریبا بعضی وقتها با حضور آفتاب بیدار می شوم. واقعا مثل ساکن اتاق زیر شیروانی دلم نمی کشد تصویری از اولین برخوردم با آسمان روز را جایی نداشته باشم. تقریبا خیلی از روزها این اتفاق افتاده است. مثلا این یکی به نظر مال چند روز پیش است.
خیلی بلد نیستم بازی وبلاگی انجام دهم ولی از دوستانی که اینجا را می خوانند می خواهم در صورت تمایل عکس اولین مواجه با روز را بگذارند و ما را هم خبر کنند.
پ.ن:
دوست عزیز ما زاغچه بزرگواری فرموده و عکس اولین مواجه با صبح را در بلاگ محترمشان گذاشته اند. ممنونم.
خانم فلاح هم لطف نمودند و در بازی ماشرکت کردند
این هم خانه ما :
عنوان به طور مشخص بازیگوشانه طراحی شده است. قهرمانی که اصلا مثل آدمهای کامل رفتار میکند. با هوش است ولی سازنده این آزادی را داده است که گاهی بچه باشد. The kid with a bike فیلمی است که مانند اغلب فیلمهای برادران داردن ضد قصه است. کشمکشها بسیار ساده و در بعضی پلانها طولانی بودن، حرکات دوربین به شکل مستند گونهای سعی در طولانی و ملال آور بودن جریان زندگی دارند. البته زیاد از این دو برادر فیلم ساز خواندهام و مجاز به تکرار نیستم. فیلم داستان پسر بچهای است که مادر ندارد. پدرش به علت مشکلات مالی و دیگر که اسمی از آن در فیلم برده نمیشود، میخواهد در کارگاه شیرینی پزی خود سر کند، گذشتهای از پسر بچه وجود دارد که با کشف مشکلات فراوان مالی پدر با فروش دوچرخهی پسرک، موبایل و غیره جلوی چشم بیننده میآید. در یک صحنه با تعقیب و گریز در مرکز پزشکی یک مجتمع آپارتمانی پسر بچه برای گیر نیفتادن محکم به زنی میچسبد.
این انتخاب تا پایان او را به سرنوشت انتخابگر خود پیوند زده است. کودکی که بر خلاف پدرش که فقط به خاطر ترس از پلیس حاضر به گرفتن پول دزدی نیست، سطح انتخابگر بالاتری دارد.
یکی از زیباترین انتخابهای کودک پذیرفتن کتک کاری اشتباه و تاوان پس دادن و افتادن از درخت است. نمای پایانی میتواند آزادانه نمای بازی از جامعه و شهر و حضور چنین دنیایی برای پسرک و مادر انتخابیاش باشد. چیزی که در ابتدا با صحنههای بسته و عصبی دوربین روی دست درباره پسر میفهمیم دنیای پسرک محدود به خودش است. این تحول شخصیت پسر نوجوان در کشمکشهایی که در لوکیشنهای کم و آشنا شده در طول فیلم اتفاق میافتد، میتواند به فیلمساز کمک کند، تا آنجا که ممکن است تحولات آدمها درونی است و حاصل تغییر هیچ چیز بیرونی به نظر نمیرسد. به عنوان مثال پدر همان کارگاه خود را دارد ولی دیگر پدر او نیست. این روش در پر رنگ کردن قصه پردازی به نظر شخصی بنده خیلی جذاب و کاراست. قصههایی که به راحتی میتوانند به دلیل عدم تنوع موقعیت دچار ملال شوند. اما دنیای روانی آدمهای قصه بسیار قابل تامل و زیباست.
از صفحه ویکی برادران داردن :
برادران داردن، ژان-پیر داردن (به فرانسوی: Jean-Pierre Dardenne) (زاده ۲۱ آوریل ۱۹۵۱ در لیژ، بلژیک) و لوک داردن (به فرانسوی: Luc Dardenne) (زاده ۱۰ مارس ۱۹۵۴ در لیژ،بلژیک) زوج فیلمساز بلژیکی هستند. آنها فیلمنامهنویسی، تهیه و کارگردانی فیلمهایشان را با همدیگر انجام میدهند.
داردنها ساختن فیلمهای داستانی و مستندشان را از اواخر دهه ۱۹۷۰ آغاز کردند، اما برای نخستین بار در میانه دهه ۱۹۹۰ با فیلم «قول» در عرصه جهانی مطرح شدند، این فیلم در بخش دو هفته کارگردانان جشنواره فیلم کن نظر منتقدان را به خود جلب کرد. اما آنها اولین جایزه مهم بینالمللی خود را هنگامی به دست آوردند که فیلم رزتا در جشنواره فیلم کن ۱۹۹۹، برنده نخل طلا شد. رزتا جایزه بهترین بازیگر زن آن جشنواره را نیز برای امیلی دوکنبه ارمغان آورد. همه آثار داردنها از زمانی که در جشنواره کن حضور داشتهاند، در بخش رقابتی به نمایش درآمدهاند و در هر دوره برنده یکی از جوایز اصلی آن شدهاند.
در سال ۲۰۰۲، بازیگر فیلم «پسر» (Le Fils) برنده جایزه بهترین بازیگر مرد کن شد و در سال ۲۰۰۵ دومین نخل طلای کن را برای فیلم بچه به دست آوردند. سکوت لورنا دیگر ساخته آنها برنده جایزه بهترین فیلمنامه در ۶۱امین جشنواره فیلم کن در سال ۲۰۰۸ شد.
آخرین فیلم آنها، پسری با دوچرخه در جشنواره فیلم کن ۲۰۱۱ جایزه اصلی را دریافت کرد. ژان پیر به عنوان رئیس هیئت داوران بخشهای سینهفونداسیون و فیلمهای کوتاه جشنواره فیلم کن ۲۰۱۲ معرفی شد.
مشارکتکنندگان ویکیپدیا، «Dardenne brothers»، ویکیپدیای انگلیسی، دانشنامهٔ آزاد (بازیابی در ۱۶ آوریل ۲۰۱۲).
شب روی زمین ساخته جیم جارموش و بازی درخشان بنینی حتما مجدوبتان خواهد نمود. دنیای شب روی زمین جارموش دنیایی به اندازه ی دنیای همان زمان فیلم است. گاهی برخی فیلمها اینقدر جامع اند و دقیقا حرفهایشان نزدیک به ذهنیات مخاطب است که به طور حسرت برانگیزی برای ساختن نسخه ی بعدی این چنین فیلمهایی باقی می گذارند. سد بلندی که فیلمساز خودش آن بالا نشسته و بقیه را در حال بالا رفتن از دامنه ی کوهی که قلعه ی فیلمساز آنجا بنا شده نظاره می کند.
از جیم جارموش پیداست که قرار است بایک فضای خاص مواجه شویم
فیلم داستان چند رانندهی تاکسی در شب است که هر کدام در گوشهای دنیا دارند شیفت شب را طی میکنند. مواجه اول دختر نوجوانی با یک تهیه کنندهی فیلم است. تهیه کننده شیفتهی استیل خاص دخترک میشود و او را به هنر پیشه شدن دعوت میکند. دخترک که علاقهاش مکانیک شدن است، اصلا جایی برای معروف شدن و ورود به دنیای سینما نمیبیند. او اشاره میکند چنین نقشهای برای زندگیاش ندارد. این اتفاق در نیویورک میافتد.
پسری که به گفته دختر باید خیلی مواظب اخلاقیات خودش باشد. مواجهه بعدی دلقکی اهل صربستان است که هیچ آدرسی را در نیویورک بلد نیست. مسافرش هم سیاهیست که حتی وقتی پول دارد کسی او را نمیبیند. وجه مشترک این دو ایهام اسمی هلموت، کلاه کهنه و نوی آنهاست. دلقکی که پول برایش مهم نیست ولی به آن احتیاج دارد.
مواجه بعدی در پاریس است، جایی که یک راننده از سواحل عاج که به نظرش زشت است با دختر نابینایی که به خانه معشوقهاش میرود بر خورد میکند. دختر به طور سمبلیکی بیناتر از پسر راننده تاکسی است.
مواجه بعدی رم و ایتالیاست. رانندهی تاکسی که از دوره نوجوانی مشکلات ج ن س ی دارد، نزد مسافر خودش که کشیش است اعتراف میکند. اعترافات گناه آلودی که با طنز دائمی فیلم به سکتهی کشیش منجر میشود. اعترافاتی که کار فرار کردن از آتش جهنم را برای رانندهی نیمه شب رم که هر گوشهاش به گناه آلودهاست، غیر ممکن میکند. مواجه بعدی هلسینکی است. سه مسافر سرما زده دارند، دوست مصیبت زدهشان را به خانه میبرند. خانه همان است که در پرتقال کوکی استنلی کوبریک با یک تابلو به نام خانه دیدهایم و آدرس چندان مشخصی ندارد. داستان غم انگیز مرد همراهشان که بر خلاف آنها خواب است. برخلاف آنها که از قصههای همدیگر اشک به چشم دارند لبخند میزند. اما قصهی راننده این بار نیز مثل تمام موارد بالا غم انگیزتراست. کودکی نارس که میمیرد و عشقی که مادر و پدر به بچهدادهاند را با خود دفن میکند. روایتی زبانی که انگار روزی روزگاری در آناتولی بعدها از روی آن بهرههای فراوانی برده است. قصهگویی پر درد آدمها در فضای شب تیرهای که با نور زیاد چراغها، خیابانهای خالی وحشت آور است. شبهایی که شرط راننده بودن در آن عصبی بودن است. برای همین دلقک صربستانی نمیتواند جای سیاه پوست نیویورکی پشت فرمان بنشیند. رانندههایی مثل یویو که اسباب بازی است و همینطور دیگرانی که اسمهای مضحک دارند.
فیلم برشهایی از حالتهای ممکن مسافرت کوتاه از شب آدمهای روی زمین است. برشی از نوع جیم جارموشی که در قهوه و سیگار یا در down by law نیز دیدهایم. حتما شوخی بودن و طنز تلخ آدمها نخ تسبیح ماجراییاست که ما به عنوان ناظر نشسته بر داشبورد تاکسیها و یا گاهی از بیرون داریم بی هدف در شب درون آدمها میگردیم. آدمهایی خوب که رستگار نیستند. با این حال در هر سکانس میبینیم که خوش و خرم دیده میشوند. دخترک کور که در نسیم میرود، رانندهی اهل فنلاند که با سبکباری مسافرانش را به خانه رساندهاست. اما پایان بندی فیلم، درست جایی که دو دوستی که خیلی برای رفیقشان ارزش قایل بودند، حرفشان را پس گرفتهاند و دوست دارند در بدبختی بزرگتری که از زبان راننده شنیدهاند شریک باشند. مرد تنها و خواب آلود که از دیدش حتی هیچ رفاقتی هم رایگان نیست، در زمینی خالی به اسم خانه از قصههای رمانتیک رفاقت آدمها به بیرون پرت میشود و روزش را با همان چشمان باز بی هیچ یار و یاوری شروع میکند. این حقیقت غصه خواری و هم دردی آدمهاست. یک شب بر روی زمین جیم جار موش در زمستان سرد آدمها در هلسینکی تمام میشود. جایی که ترانه پایانی فیلم در متنش درست آرزو دارد بر گردد به تابستانی گرم و پرشور، جایی که خورشید در آن یک طلای زرد است.
با صدای تام ویتس :
But when I was a man, the wind blew cold the hills were upside down.
But now that I have gone from here there's no place I'd rather be
than to float my chances on the tide Back in the good old world.
On October's last I'll fly back home rolling down winding way.
Scare crows are all dressed in rags out at the edge of the field I lay
and all I've got's a pocket full of flowers on my grave.
Oh but summer is gone I remember it best
.Back in the good old world
پ.ن:
جارموش در این فیلم سعی کرده است اصلی را که در خیلی از فیلمهایش داشته حفظ کند. پرهیز از جذابیت فوق العاده قصه. یا قربانی کردن قصه گویی در جهت افزایش بار سهل و ممتنع فیلم.
ما درباره یک شب یک سری راننده تاکسی صحبت می کنیم که انگار از دنیای خلوت و هراس انگیز شب جغرافیای بزرگی از دنیا بریده ایم تماشا می کنیم. قصه ها از عجیب تر به ساده و پیش پا افتاده تغییر می کنند طوری که روایتهای شفاهی آدمهای توی ماشینها در انتها قرار است به هجویه ای به نام رفاقت که رنگ روزانه اش را سر یک دوراهی سر صبح هلسینکی که آدمها را ازهم سوا می کند رنگ می بازد. زاویه های دراماتیک دوربین ، نورهای سوراخ کننده ی شب، مکثهای دوربین برای فضای شب ویژه ای که همه جای دنیا شبیه هم است برای تاکید بیشتر فضای ساکت و وحشتناکی که با یک موسیقی ساده تر و مناسب کمی قابل تحمل تر است و البته در پایان وجود ندارد. دنیای لوکسی که فقط مخصوص کارهای جیم جار موش است.
از ویکی جیم جارموش jarmusch:
جیمز آر. "جیم" جارموش (به انگلیسی: James R. "Jim" Jarmusch) (زادهٔ ۲۲ ژانویه۱۹۵۳)، کارگردان مستقل آمریکایی است.
این مقاله در مورد یک مؤسسه است.برای ابزاری آزمایشگاهی به همین نام، انکوباتور (ابزار آزمایشگاهی) را ببینید.
مرکز رشد یا انکوباتور، یکی از ابزارهای رشد اقتصادی است که به منظور حمایت از کارآفرینان تحصیلکرده تأسیس میشود و با ارایه امکانات و تسهیلات عمومی، زمینه پا گرفتن شرکتهای جدید را فراهم میکند. استفاده از مراکز رشد، امروزه به عنوان یکی از ابزارهای پذیرفته شده برای تبدیل خلاقیتها و دستاوردهای علمی و تحقیقاتی به محصولات قابل ارایه به بازار و توسعه کارآفرینی محسوب میشود. امروزه بیش از ۳۰۰۰ انکوباتور در سراسر دنیا وجود دارد که بیشتر آنها در کشورهای آمریکا و ژاپن مستقر هستند.
محتویات[نهفتن] |
مرکز رشد (incubator) نام وسیلهای است که گرمای لازم را برای تولید جوجه از تخم مرغ فراهم میکند. این لغت همچنین به وسیلهای اطلاق میشود که با ایجاد گرما، زمینه را برای ادامه حیات نوزادان زودرس پس از تولد فراهم میکند. در ادبیات کارآفرینی، انکوباتورها یا مراکز رشد، مراکزی هستند که برای پرورش یا ایجاد کسب و کارهای کوچک ایجاد میشوند.∗ انکوباتورها طرحهایی مبتنی بر نوآوریهستند و از کادر مدیریتی کوچکی تشکیل میشوند. این مراکز دارای مکان فیزیکی و تسهیلات مشترک هستند.
تأسیس اولین مرکز رشد جهان به سال ۱۹۵۹ میلادی در نیویورک بر میگردد. در این سال ژوزف مانسکو، تاجر آمریکایی با خرید یک ساختمان بزرگ قدیمی تصمیم داشت آن را پس از تعمیر، به یک مستاجر اجاره دهد، اما متوجه شد که ساختمان مزبور بزرگتر از آن است که یک مستاجر به تنهایی از عهده هزینههای آن برآید. لذا تصمیم گرفت که آن را به مستاجران متعددی اجاره دهد تا بتواند از این طریق درآمدزایی نماید. مانسکو بعد از یک سال، ۲۰ تا ۳۰ مستاجر داشت که حدودا ده هزار متر مربع از فضای مجموعه را اجاره نموده بودند. این مرکز هنوز هم فعال است و با نام مرکز صنعتی باتاویا (Batavia) شناخته میشود و حدودا هزار نفر در آن به کار مشغولند. ∗
اهداف عمده انکوباتورها را میتوان چنین دسته بندی نمود:
الف - کمک به جذب بیشتر کارآموزان و فارغ التحصیلان دانشگاهی در بازار کار و ایجاد شغل.
ب - ایجاد واحدهای صنایع کوچک و متوسط فنی و تخصصی که بتوانند در بازار کار رقابتپذیر باشند.
ج - نوسازی، انتقال فناوری و استفاده از اکتشافات علمی جدید.
د - افزایش بازدهی نیروی کار بالقوه و استفاده بهینه از این سرمایه عظیم ملی.
در کنار این اهداف، انکوباتورها اهداف دیگری را نیز دنبال میکنند: رشد اقتصادی منطقه، تنوع اقتصاد و سرمایهگذاران، کمک به زنان، مهاجران یا اقلیتها.
مراکز رشد، خدمات متعددی را به شرکتهای پذیرفته شده ارایه میدهند. این خدمات را میتوان بدین ترتیب برشمرد:
در ایران نیز تاکنون مراکز رشد متعددی تأسیس شدهاست که فهرست آنها به شرح ذیل میباشد:
1- فیلم چند متر مکعب عشق ساخته ی برادران محمودی اخیرا روی پردهی سینماهای کشور رفته و بالتبع عده ای از بزرگان توصیه نویسان شروع کردهاند به توصیهی این فیلم در شبکه های اجتماعی. یکی از ایشان همان آزاده نامداری معروف است که لابد سلیقهاش را به سمتهای جدید کج کرده و دارد در این مسیر حرکت میکند. سینما از زمانی که آه و نالهی ناصرالدین شاه را به دست دو برادر لومیر یا همان اخوان لومیر در آورد ترکیب بندی برادران فیلمساز را خوب تاب آورده است. برادران داردن، برادران کوئن و دیگران برادرانی که به صورت مشترک فیلم ساختهاند. خداوند پشت و پناه این دسته باشد.
2- کاش کوره ی آدم پروری روز هنوز خوب نپخته و هیچ چیز نشده خاموش نمی شد و آدمها درست تر می دانستند که با یک روز و تنها یک روز زیر آفتاب بودن هیچ گِلی به هیچ سان پخته نخواهد شد.
به هر حال صلاح کار را مجلسیان عزیز شورای اسلامی می دانند و الا هر کسی می رفت مجلس و لحاف پاره ی عموی پدر بزرگش را عودت می داد به دامان ملت تا شب یلدایشان را سرما زده دور هم نباشند.
این هم عکس اولین داف افغانی که بنده از راه همین رسانه ی خبری زیارت کردم.
به علاوه همین روزها توی شیراز با 100 میلیون تومان حدود 80 تن آش مخصوص رحلت پیامبر ساخته و کدبانوگری می شود که بزرگترین آش دنیاست. خدا قوت که ما رکورد این یکی را هم زدیم.
Hitting on a hot breakfast and say:
ever never had such a warm bread!
and then backing with those mud and hotness
جری سینفیلد کمدین آمریکایی است که مجموعه ای به همین نام و قبل از سریال تلویزیونی فرندز دارد.
ادامه مطلب ...دماسنج هر جامعه ای به نظرش هنرمندهای آن جمع هستند. ولی گاهی به علت شوکهای حرارتی در جامعه می بینید دماسنج از کار می افتد و باید به ردیف اسقاطیها منتقل شود. دماسنج ها با نشان دادن عیوب و رنجهای ناشی از آن می توانند موضوعی را همگانی نمایند و بر اساس آن آدمهای دیگر را پیش از زلزله خبر کنند.
روندهای کشورهای مختلف در این زمینه ها به راحتی می تواند نشان دهد که جماعت روشن فکر چقدر در ایفای چنین وظیفه ای موفق بوده اند.
در خیلی از حوزه های هنری و فکری در ایران نقد نداریم. این حرف بنده نیست و به وضوح و وفور زیاد شنیده ایم و نسبت به آن کرخت شده ایم. چیزی که روی دوش هر روشنفکر و هنرمند و کلا آدم اهل اندیشه ای هست، چیزی نیست که مثل کمربند ایمنی تخلف ازش مبرهن باشد. برای همین تعریف شغل روشنفکری برای افراد بزنگاه خوبی است برای پاسخ شنیدن و تکلیف پس دادن آدمها، حال ببینید اینجا چه می گذرد. باز هم داستان را با مصداق ها که همیشه مشت نمونه خروار هستند و ویترین فکری ما را پر کرده اند، تعقیب می کنیم:
1- دعوت جلسه نقد فیلم را می رویم. منتقد محترم چند مقاله ای در مجله فیلم و مجله 24 و فصلنامه سینما و ادبیات نگاشته اند. به عنوان مخالف و یا هر نیروی متوازن کننده و ایجاد کننده ی بحث خیلی نشان می دهند که حال کرده اند از صحبتها و نظراتت. جلسات بعدی با وجود لیست ایمیل و تلفن، خبری بهت نمی رسد. خبری که نهایتا به 40 تا ایمیل قرار است فرستاده شود.
2- جایزه ای ادبی راه می افتد. به هر حال زحمت کشیده شده و کار شده است. نگاه از بالای جوانهایی که احساس می کنند تجربه هایشان در ادبیات به علت بیشتر خوانی و بیشتر شناسی آدمه ها و اسمها، حتما از چیزی به نام زندگی هم بزرگتر است، خیلی راحت شو آف می گذارند، از بالا نگاه می کنند و اصلا یک نیم ساعتی هم ننشسته اند فارسی وان ببینند تا چهار تا چیز پایه از آداب و معاشرت عمومی را هم حتی بیرون از دایره ی به هم بافته ی خودشان کشف و برای سالهای بعد استفاده کنند. شاید بی انصافی باشد که بگویم از جلودار بودن جریانهای این چنین در ویترین فکری ایرانی شرمنده و نا امید هستم.
3- آدمهای زیادی را می شناسم که به نزاکتی اعتقاد دارند که نشان از دیگر بودن و طور دیگر باشیدنشان است. خنده ها و تعظیم های حرفه ای و زاهد مابانه ای که منافی همه چیز است و به طور بدیهی خنده دار، آزار دهنده و دور کننده است. چیزی منسوخ از بورژوازی زنگ زده ی قرون 18 و 19 اروپا که ازش بوی نا و روزمرگی هنری و خود شیدا زدگی روشنفکری بیشتر بلند است تا اینکه واقعا به درد جایی بخورد. یک جور اخلاق و رفتاری که به درد شبکه ی سحر یا دارالترجمه های دور میدان انقلاب می خورد. مثل اپل روی شانه و بالانشین مانتو که کاملا دمده و لوس و مزاحم است. دلم برای آدمهای اینطوری کاملا می سوزد. انگار یکی را حسابی لعاب داده باشی و بگذاری کنار آتش و آفتاب تا بنده ی خدا خشک و قابل استفاده شود.
مدیریت ارتباط با مشتری هر هر کشوری یک جور بازتاب فرهنگ عمومی آدمهاست. از دل این مدیریت ارتباط با مشتری - به همین طول و درازی که دوستان مدیریتی می گویند- کلی شغل توی ایران دست و پا کرده اند که از قدیم هم - نه دوره تاریخ بیهقی که تمام نویسنده ها و روشن فکرهای ما بروند توی آب خلیج فارس آن موقع شنا کنند،
از قاجار به این طرف را بگیرید- مدیریت آبدارخانه بوده است که در خیلی از جاهای دنیا وجود ندارد،بلکه نسخه ی حرفه ای تر آن یعنی مدیریت تشریفات که واقعا بدون هیچ اخم و تخم و اعمال نفوذی می تواند به مشتری بیچاره که قرار است توی دفتر و دستک شرکتی مسایل خود را پیگیری نماید وجود دارد. اتفاقات وارداتی مثل این که خوب تدوین نشده باشند همین می شود که مدیر عامل از آقای آبدارچی که تمام روز به فکر اقساط عقب افتاده اش روی ترش کرده و در اکثر جاها - مخصوصا دولتی - در فکر کتک زدن و رو کم کنی از کارمندان است، به راحتی با غریبه ی بیچاره ای که اموراتش را ممکن است یکی دو روزی توی شرکت میزبان پیگیری نماید، می توانند حسابی سخت بگیرند و خدا قوت که می گیرند. حالا این مطالب را ببرید در صنایعی که خیلی به روز هستند مثل صنعت نرم افزار که بخشی به شکل پشتیبانی دارند. تقریبا اکثر آدمهای پشتیبانی که باهاشان برخورد کرده ام به دلیل نرم افزارها و محصولات بنویس بنداز در حوزه ی نرم افزار که این روزها آسمان خاکستری تهران را ستاره باران کرده است، به دلیل مشغله ی فراوان، بسیار بد قول و بد اخلاق هم می شوند. مثلا موارد زیر تجربه های شخصی اینجانب در باب مشتری مداری نرم و سخت است :
1- شرکتی یک مدیریت محتوای ناقابل را به دوست ما فروخته و پول آنچنانی هم برای نگهداری اش گرفته است. خانم محترم پشتیبان از ساعت 11 تا فکر کنم 15 توی شرکت حضور دارند. به همین جهت اگر ساع 16 یا 10 صبح تماس گرفتید ممکن است یک منشی محترم بخواهد همانطور تلفنی بزند توی گوشتان
2- به بچه های تازه بالغ استخدام پسر خاله گفته اند که این چند تا خانم همان مرغ های حیاط شما هستند و تو باید هم مشتری مدار باشی و هم مواظب مرغها باشی -البته همه جای بانک پاسارگاد آدمهای بسیار شریف هم وجود دارند- بعد می روی بانک یا همان حیاطشان و خروس مشتری مدار گرامی فکر می کند باید هم به کار شما نوک بزند و هم مجموعه را بچرخاند. مدیر هم که تا از سماور ذغالی چایی نخورده باشد دستگیرش نمی شود فلان مشکل چطور باید حل شود، بعد این خروس جوان باید بیاید و بعد از کلی شماره و نوبت و منت و آقا بشین تا صدات کنیم و تلفن و اس ام اس فاطی و صبحانه خوردن، نگاه می کند که ای دل غافل، در این صبح دل انگیز - صبح های میدان شوش و اعدام و قیام و خراسان نه، صبح در خیابان پاسداران- یک عده بی نوا لنگ و لوچ نشسته اند توی صف و دارند زار زار برای عمر از دست رفته شان کنار جوبهای پر آب پاسداران و حومه گریه می کنند. کاش همیشه اینطوری بود. نه اینکه مثلا روز افتتاح حساب اینقدر خوب و محترم بودی که اصلا فکر می کردی بالای برج میلاد داری می روی کنسرت رضا یزدانی جیغ بکشی از خوشحالی و با کلاسی. اصلا آن روز افتاده توی جوی آب و سرپایینی رفته و گم شده است.
3- شعبه محترم و وزین گوشت ترکی - کباب ترکی نشاط - که اینقدر محترم و معروف است. نوعی از مشتری مداری خاص کبابی ها را دارد. حالا فرقی ندارد که شما با یک مجموعه گه از سالهای 60 همینطور جلویش صف بوده است و قیمت کنونی اش خیلی میلیارد است روبرو باشی. به دلیل تور گسترده ی مالیاتی و یا اصلا عشق کشیده و نکشیده ی صاحبش، هیچ نوعی از پوز ثابت و پرتابل ندارد و عابر بانک کوچه را حواله می دهد. اصلا تمام دخلش می رود و از آنجا دور می زند می آید توی دست مشتری. بماند که همه جا باید مواظب اموالت باشی. ولی یک جای کار حسابی می لنگد درست وقتی که مثلا آقایان باید بخشی را صف بایستند و یکی دو تا خانم محترمی که چشم بچه های سرویس مشتری مداری -CRM- مجموعه را گرفته مثل شب زفاف دارند به دوستان سرویس می دهند و اصلا می گویند هیچ جا تبعیض جنسیتی نیست- خدا درخلقت ما تجدید نظر کن-
4- رستوران هانی در خیابان مطهری یکی از منوهای گران را دارد. مثلا اگر تنهایی بروید و مثل بنده آدم شکمویی باشید به راحتی وعده ای 40 تومان نفری باید پول بدهید. اما بدی ماجرا سلف سرویس بودن آن است. اما ته ماجرا ختم به خیر نمی شود. یعنی آقای محترم انتهایی واقعا اهل کتک زدن مشتری باید باشند. چون آنها آنجا را ساخته اند و خیلی هم مهم نیست دو تا مشتری نباشند و دو تا خر دیگر هستند که بروند توی شلوغی زیارتی آنجا بخواهند شام خانوادگی بخورند دور هم. به نظر خانواده ها نمی توانند بروند کافی شاپهای مودب و متینی که شام خانوادگی شان هم بد نیست و برخوردشان هم زیادی شیک و تمیز و دوستانه است.
5- لیست پرتالهای برای فروششان را باز می کنم. از 50 هزار تومانی - مطلب برای سه سال پیش است- هست تا 25 میلیون تومانی که توی منوی رعیت نیست و برای سازمانهای بزرگ و حتی وزارتخانه ها کار کرده اند. خیلی هم مشتری مدار هستند. بچه های تند وتیز و مذهبی که به نوعی مشتری مداری هیاتی دارند. مدیر عاملشان که سه چهار تا کار از طرف وزارت خانه خریده بودند و ما رسیدیم و پیگیری نگهداری می کردیم، خط ایرانسل خودمانی 0935 دارد. از همین ها که می شود باهاش به برنامه نود هم اس ام اس داد و کاسه کوزه ها را سر مایلی کهن شکست. سعی می کند 50 هزار تومانی را نفروشد. یعنی در شان یک وزارتخانه نیست که بخشی از آن با پرتال 50 هزار تومانی به ساب دامین اصلی وصل شده باشد. مثل سرطانی که به عضلات سالم و تنومندی پیوند خورده باشند، خیلی بد نما و بد ترکیب به نظر می رسد. اما ما همان را می پذیریم و مشکلات حل می شود. بعد از یکی دو روز می فهمیم یک با یک برابر است و پرتال 13.5 میلیون تومانی ایشان همان است که 50 هزار تومانی اش را ما خریدیم. به هر حال خداوند در خلقت ما سوتی عظیمی داده است که موی دماغ خودمان هم هستیم.
6- اسمش نادر است یعنی همینطوری خودش را معرفی می کند و می آید با دانه دانه ی ما دست می دهد. حدود 40 سالی دارد و به صورت پیام نور و حضوری می رود فرانسه و بر می گردد. دکترای جامعه شناسی می خواند. البته دخترش هم توی این مدرسه است. توی دم و دستگاه کارخانجات کرج یا قزوین کارخانه شیشه خم دارد. خیلی ساده پوشیده است. قرار است اسپانسر تیم طراحی بازی ما باشد. خیلی ساده آمده بود و داشت به همه چیز کمک می کرد. اصلا بعد از مدتی فهمدیدیم مشتری مداری و این حرفها مثل خیلی از این شغلهایی که ما سالها بهش فکر می کردیم وجود خارجی ندارد. بلکه مهارتی است که از فلسفه های کسب و کار مورد نظر درآمده است. اینطوری نه مسئول دفتری را دیدیم. نه اتفاقی میانی قرار بود این آقای نادر کشور گشا را اسپانسر چند تا از پروژه های ما نگاه دارد. نگاه فلسفه دار شخص باعث شده بود، اتفاقهای کاری انجام بشود و همه چیز منظم جلو برود. اما در موارد 5تایی بالا اصل گم شده بود و فرع در انبان هیاهوی آموزشهای مدیریتی، مثل این پودرهای چربی سوز تن فربه ای را داشت چالاک نشان میداد که هنوز تا هنوز آماده ی جریانی به نام مشتری مداری نیست.
پزشکان گرامی انواع و اقسام برنامه های را برای تحریم محصولات دست ساز تلویزیونهای 24 ساعته و فارسی وان و جم کلاسیک و غیره راه انداخته اند که پوست و مو و دیگر اندامهای داخلی مردم شریف را از خطرات احتمالی و قیمتهای عجیب و غریب چنین داروهایی بر حذر دارند.
به نوعی همین کانال، طرف دیگر اعتماد پروری برای مشتری داخلی این پزشکان عزیز را تقویت می کند. که اصلا از قدیم هم زدن به نعل همسایه در کسب و کار فراوان توصیه شده است و امیدواریم کسی گوش شیطان کرد جای دیگری به همچین میخی نکوبد.
اما مشکل پزشکان - با گروه خونی و نژادی متفاوت بادیگر اقشار و لایه ها و رسوبات جامعه- تا اینجا به نوعی حل شده است. مثلا هر کسی می تواند با تلویزیون ایران کار کند ویا با کمی وطن فروشی بیشتر برود سراغ تلویزیونهای 24ساعته و با آن دکتر بداخلاقی که علاقه ی اصلی اش اصطبل داری و اینهاست، همکار بشود و توی قوطی های بدون برچسب و استاندارد شده در هواپیما، محصول بفرستد ایران.
ولی این سناریو برای فاطی قصه ی ما که سالهاست با ترزیق پیامهای بازرگانی به لایه های مختلف روح مردم بیچاره که دیده و ندیده، قبض مربوطه را هم پرداخت می کنند، تنبان خوبی نمی شود.
یعنی به نظر مدیر کل بازرگانی صدا و سیما که سالهاست دیگر -سیما چوب- ش نم کشیده و با این کرباس هیچ مرده ای را چال نمی کند، باید با خروج از روح و روان و اعصاب ملت شریف و قهرمان، یک joint venture اساسی بزند با این دکترهای ماهواره ای و همه با هم میهن خویش را آباد کنند. یعنی بروند سراغ محصولات نیرو بخش و توان افزای قابل عرضه از طریق تلویزیون، تا کسی به این قصد ماهواره نبیند، بازرگانی با دو دست - که صدا هم دارد- انجام شود- دست روشن داخلی و دست تاریک خارجی - محصولات میهنی بیشتری در این زمینه تولید شود، اشتغال زایی هم که قدیمی شده است، ولی هر چه باشد، خراشیدن و ..ییدن اعصاب مردم خیلی جانفزا تر از چند تا لک و پیس و جوش بر روی پوستی است که همین طوری دارد توسط ریز ذره ها و دیگر موارد معلق در هوا و فضای تهران، بر آدمی ایجاد می شود.
یکی از دلیلهای عمده برای اینکه مردم عزیز دنبال دلالی و در سر سلسه ی آن - مشاور املاک - هستند سیاستهای عدم ثبات مدیران است که به حمد الله به اتمیک ترین وجوهاتش یعنی دفتر رییس جمهور هم کشیده شده است. بعد داستان پر آب چشم تولید را به نظر همان کاوه آهنگر باید بیاید جلو ببرد.
آن هم با غلبه بر تفکر مدیران ارگاسمی که یک شبه می خواهند تمام منابعشان را مصرف کنند. جالب اینکه از وجوهات قانونی هم با این قضیه کنار آمده اند. قضیه ی مشاور املاک به گفته ی منابع معتبر اصلا وجاهت قانونی ندارد. شنوید حال دل شکایت کشان وز و شب را که البته صدا و سیمای گرامی همش دارد انعکاس می دهد. این را از رییس یکی از شعبات تجدید نظر استانی شنیده ام و از دیدن همین بخش بالایی کوه یخ چنین سیاستهایی در سطح جامعه که شبانه روز به گل آلود شدن آب کمک می کند، حیرت اساسی داشتم و البته دردی که دیگر از حیث زیادی، تمام اندامها را کرخت کرده است.
ای کاش بت پرست بودیم ولی حداقل بت پرست واقعی! اینطوری خاطرمان جمع بود که یک عده ی زیاد سر ریزه های سفره تکانی حضرات دعواشان نمی شود. این ریزه ها همه جا هستند. درست مثل همان فیلمهای هندی را که در کودکی بهش می خندیدیم، حالا روز و شب و برعکس دارد از تمام روزنه های ایجاد شده توسط مدیران درجه سه و فرصت طلب می بینیم. خوب این مدیران ثمرات دیگری هم دارند که کوچکترینشان همین - بی اعتمادی مطلق- است. وجوهاتش در کارگر و کارفرما، زن وشوهر ها، شاگرد و استاد، رییس و مرئوس، مفتی و مقلد و هر چیزی که فکر کنید، تکثیر شده است. حتی بی سواد پروری آموزش و پروش و آموزش عالی که با بلاهت پروری - صدا و سیما جفت و جور شده است، سناریو را تا قعر جهنم کنونی، تکمیل کرده است. یعنی یک دینامیکی از پدیده های متصل به هم که هر آدم خوبی را برای همیشه پشت و رو می کند و امید نجاتش را از شکستگی کف قایق نجاتش به آب تلخ و سیاه اقیانوس نفت، فرو می برد. البته ما خوبیم و ملالی نیست جز دوری همیشگی شما.
اینگونه است که بعضی فکر می کنند کاری به کاری هیچ کسی در کشتی نداشته باشند و تنهایی غرق شوند و عده ای خوش احوال تر همه ی این حرفها را سیاه نمایی می نامند.
نگارنده معتقد است هیچ حکومتی از مطلوبیت بیزار نیست و تمام گافهای این چنینی را به گردن بی اطلاعی مردم می اندازد که با مسایل قانونی خویش آشنا نیستند. اما این آگاهی به مسایل به یکباره و بر خلاف جو موجود که مسئولی به اس ام اس های مناسبتی بدون راهکار اجرایی می گوید اطلاع رسانی، ممکن نیست.
پ.ن :
طرح تعمیر و ارتقاء رایانه های مستعمل و دست دوم و اهداء آن به مدارس مناطق محروم
1- در حکایتها هست که مردی از سر شوخی شروع کرد که بگیرید آی دزد و بعد از اندکی که عده ای جمع شدند خودش نیز باورش شده بود که ازاول دزدی در میان بوده است. این دقیقا حرفها و حدیثهایی است که درباره فلان آدم معروف در جریان است که طرف روابط غیر افلاطونی زیادی با این و آن دارد و اصلا خیلی دور و برش شلوغ است که حتی نمی تواند به همسرش برسد و آی دریابید دوست وآدم هنرمندتان را که چنین است و چنان. واقعا خیلی از اوقات باور کردن اینها مثل باور کردن قصه های همان پیر زنی است که نیمه شب از روی تنهایی می بافد و به طاقچه ی خانه می آویزد.
2- اما حیرت اینکه راسته ی روشنفکری و هنر راسته ی خالی بندان و پشت هم اندازان و نام آوران و هل من مزیدهای بیهوده نیز هست. اینها همه جا و در همه وقت از تاریخ بوده است و فقط به درد روشن کردن موتور زندگی فکری آدمها می خورد. آن کسی که همیشه این جور موارد انحرافی را می زند توی پیشانی خودش، احتمالا احساس عقب ماندگی آن خروسی را دارد که مرغهای همسایه جلویش رژه می روند.
3- همیشه چهره ی آرزوهای بشر اینقدر توی گنجه ی ذهنش مانده که زرد شده و رنگ عوض کرده و نزار و بی مصرف به همین تصرف قلوب به این اشکال راضی است. به همین دلیل هم خوش بختی درونی خودش را انداخته و تور هزار سوراخ دنیای شهرت و هنر را هی می اندازد جایی از دریا که کاملا دچار آلودگی نفتی شده است و یا ماهی هایش مرده اند یا درشت ها را برده اند و یک سری از بچه هنرورهایی که واقعا مثل بچه گربه های خراباتی زندگی می کنند و به ظرف شیری از این بحر طویل نگاه های عمیق می کنند، که برای هر رهگذری خنده دار است. دوستان جدی باشید. هنر و فرهنگ یگانه جایی است که سقفش اینقدر پایین نیست و انگار اصلا سقف ندارد. لطفا ازتان می خواهم این از این گالری به آن نمایش، از این کافه به آن یکی رفتن اصلا به درد روز اول، یعنی روز روشن کردن چنین دستگاهی می خورد. باور کنید نسل های گذشته تجربه های بسیار عمیق تری از خود به جا گذاشته اند که هدف عبور از اینهاست نه تکرار مکرر و دست چندم اینها. نوشتن شعر و پرداختن به هنرهای تجسمی در حد بچه آخوندکی که فکر می کند چنگالش یکی از تیزترین چنگالهاست، همان قدر معتبر است که از درخت سر کوچه تان بالا رفته باشید و به خاطرتان بلند ترین جای شهر به رصد نشسته اید.
خودروی خوبان- کارت سوخت - بنزین
آنکه خاک سیهش بالین است منجی استر من، بنزین است
بازم آرد ز خرابات سوی دفتر کار بارهام خوب زمن در صدد تمکین است
Car ِ من نیک خصال است چنان سر و طاقش، کَمکی مشکین است
چون صف گاز نشستیم چنین طولانی اسبکم سقف دلش مشکی بور آگین است
دوستم صبر دل من ببرد بسکه او از نظرم خودرویی مهر آیین است
جان محبوب کمی لیزینگیست وین عجب بنزنما، نام خودش شیرین است
برسد هر گذری، دخترکم گریه کند نشتی اش از قِبل و هم گنه بنزین است
دل او، گفته ی مردم، که زسنگ است ولی دل این خودروی خوبان به یقین رویین است
گشتی ام نیست ون، از روی مرام گاهگاهی عقبش یک دو سه تا ژوبین است
فکر بد نوش نکن خوش سکنات شغل این بنده مسافربری آن پایین است
گاهی وقتها آدم خسته و شلوغ نمیرود و پروژههای خوبی را پیگیری نمیکند. از آنجایی که انسان کلا در خسران است، ما هم دچار همین موراد میشویم. زنگ میزنیم و بعد از مدتها بی خبری از دوستی، سراغ پروژهای را میگیریم. خوب پروژه رفته است روی هوا. البته به دلیل ادب و احترام و تعارف یا بی تعارفی هم که شده دو خطی دری وری میگوییم که فلانی کم پیدایی و نیستی و او هم همینطور. انگار 200 کیلومتر فاصله داشته باشیم یا آسمان تهران شده باشد آسمان مکزیکو سیتی که نتوان کسی را توی هوا آلوده و ریز ذرات پیدا کرد. به زور آدرس پاتوق همیشگیشان را دوباره قرقره میکنیم، محض رفاقت دور و ناپیدایی که بیشتر شبیه این حرفهاست:
چطوری؟ راستی تو هم بلند کنندهی قد مصرف میکنی؟ خوبه؟ تاثیر داره؟ قدت چرا بلند نشده پس باید بیام ببینمت رفیق! شنیدم قد کشیدی! مکمل و تقویت کننده مو چی مصرف میکنی؟
این قدر این سیم تلفن باید پیچ بخورد که برسی به این سوال: راستی شامپو چی؟ البته اینطوری کچلی بیشتر بهت میآد.
همینهاست که ساده ساده شربت بیمزهای از آب شدن یخها را توی سطل دوستیتان نشانه گذاری میکند و مجبوری برای رفع عطش هم که شده بنوشی و پروژههای دوستی را همینطور کلنگ خورده و کلنگی نگاه داری.
مثل این خواننده مردمی ابی که توی شعرهایش، مثل این یکی :
با تو انگار تو بهشتم
باتو پر سعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم
عاشق شهامتم من
که برداشته از ادبیات دفاع مقدس است، جایگزین شهادت، شهامت را به کار برده است.
ما هم دوستی را به جای هر چیزی شما بفرمایید! به کار می بریم. مفهومی کلنگی و غیر قابل توصیف.