360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم
360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم

خطرهای بزرگ نوستالژی بازی

نوستالژی بازی که بسیار از طرف صدا و سیما ترویج می شود یکی از خطرناک ترین فعالیتهای ذهنی ممکن است که به دلایل زیر باید ازش حذر نمود: 


1. افزایش فرار از واقعیت: غرق شدن در خاطرات گذشته به جای مواجهه با چالش‌های واقعی زندگی.

   

2. افسردگی: احساس نارضایتی و ناراحتی ناشی از مقایسه مداوم زمان حال با گذشته.


3. اضطراب: نگرانی درباره از دست دادن تجربه‌های خوش گذشته و عدم توانایی تکرار آن‌ها.


4. وابستگی عاطفی: افزایش وابستگی به گذشته که ممکن است بر روابط و تصمیم‌گیری‌های فعلی تأثیر منفی بگذارد.


5. عدم رشد شخصی: جلوگیری از تجربه‌های نو و مانع پیشرفت در زندگی.


6. کاهش خلاقیت: تمرکز بیش از حد بر روی تجارب گذشته می‌تواند منجر به کاهش خلاقیت و نوآوری شود.


7. انزوا اجتماعی: کاهش تعاملات اجتماعی به دلیل تمرکز بیش از حد بر روی نوستالژی بازی.


8. شکاف نسل‌ها: ناتوانی در درک و ارتباط با نسل‌های جدیدتر که با بازی‌ها و فناوری‌های جدید آشنا هستند.


9. تاثیرات منفی بر روابط: ممکن است روابط خانوادگی و دوستانه آسیب ببیند زیرا فرد تمایل دارد زمان بیشتری را به یادآوری و بازیابی خاطرات گذشته بپردازد.


10. کاهش بهره‌وری: زمانی که صرف نوستالژی بازی می‌شود می‌تواند باعث کاهش بهره‌وری و کارایی در زندگی روزمره شود.


11. تاثیرات اقتصادی: هزینه‌های اضافی برای خرید نسخه‌های قدیمی بازی‌ها و دستگاه‌هایی که ممکن است گران‌قیمت باشند.


12. کاهش تعاملات جدید: فرصت‌ها برای ایجاد روابط و تجارب جدید ممکن است به دلیل تمرکز بیش از حد بر روی گذشته از دست بروند.


13. اعتماد به نفس پایین: اعتقاد به اینکه روزهای خوب گذشته هرگز بازگشت نخواهند کرد می‌تواند به کاهش اعتماد به نفس منجر شود.


14. مشکلات سلامت روانی: فعالیت ذهنی مداوم در گذشته ممکن است منجر به فشار روانی و مشکلات سلامت روان شود.


15. غفلت از مسئولیت‌ها: ممکن است فرد وظایف و مسئولیت‌های فعلی خود را به تأخیر بیندازد یا نادیده بگیرد.


16. توسعه نیافتگی مهارت‌ها: تمرکز بر نوستالژی ممکن است فرد را از تقویت و توسعه مهارت‌های جدید باز دارد.


17. خستگی عاطفی: بازگشت مداوم به خاطرات گذشته می‌تواند به خستگی عاطفی و روانی منجر شود.


18. کاهش انگیزه: نوستالژی بازی می‌تواند انگیزه‌ی حرکت به سمت اهداف جدید را کاهش دهد.


19. ایجاد بی‌ثباتی اقتصادی: تاثیرات مالی ناشی از هزینه‌های اضافی ممکن است باعث ایجاد مشکلات اقتصادی در درازمدت شود.


20. نارضایتی مزمن: زندگی در گذشته مانع از تجربه‌ی لذت‌های زندگی حال و پذیرش واقعیات زندگی می‌شود.


داستان لطفا کفش ملی بپوش

ما توی شرکت کم کم تبدیل به چهل دزد بغداد شدیم. یعنی اینقدر زیاد شدیم که آسانسور جواب نمی‌داد. درش که باز نمی‌شد مجبور شدیم همه با هم بگوییم: سسمی بازشو. بعد هر کدام از مدیر تیمها می‌آمدند یک رمزی را آرام دم در آسانسور می‌گفتند تا اول صبحی از وحشت این رفت و آمد و این صف طولانی رسیدن به میز، رهایی یابند. اینطوری هم فایده نداشت. ممکن بود خیلی از کارمندها ساعت 8 وارد شرکت بشوند ولی 9 به میزشان برسند. برای همین قرار شد یک پروژه تعریف شود تا یک شرکتی با کولبرهای فراوان افراد را اول پله‌ها کول کنند و به سرعت توی طبقات پخش کنند. از همان روزهای اول مطلع شدیم یک عده در همین ایران خودمان در کنار مرزها زندگی می‌کنند و –پخش کن- حرفه‌ای هستند. مدیران بالاخره تصمیم گرفتند کار را به پخاشهای حرفه‌ای بدهند. لازم است بگویم همین حالا ویراستار گرامی همین پخاشها را با اضافه کردن یک رای غیر فک اضافه تبدیل کرد به پرخاش خواهد نمود. ولی شما باور نکنید. چون پخاشها که آدمها را توی طبقه‌های اداره جات و میوه جان جابجا می‌کنند اصلا جیکشان در نمی‌آید چه رسد به اینکه پرخاشگر باشند. حتی بیمه هم ندارند. از فردا همه چیز سرجایش بود. ما توسط کولبرها به میزهای خودمان می‌رسیدیم و البته همان اول صبحی با چشمهای خیس استقبال از پاییز خشک و بی حاصل تهران برایمان آغاز شده بود.

داستان دامادی که مفید بود

قدیمها تزیین سفره عقد ساده نبود. خود داماد اولین قدم در راه غلامی‌اش این بود که باید حس مفید بودن را به خانواده‌ی دختر منتقل می‌کرد. اما من داشتم کنکور می‌دادم که یکی از بستگان از خواستگاری تا عقدش را خانه‌ی ما برگزار کرده بود. شبیه جام جهانی بود. آن موقع تست زدن هم آموزشگاهی نبود. یک امر خانوادگی به حساب می‌آمد. مثل قهر می رفتیم توی یک اتاق دیگر و می‌زدیم. تمام روز را تست می‌زدیم. سر عقد کنان این داماد هم اینطوری بود. اما یکهو در حال تست زدن تلفن زنگ می‌خورد و همه می‌ریختند ببینند نتیجه‌ی خواستگاری چه شده است. انگار خود روبرتو کارلوس داشت پنالتی می‌زد. هم من از درس افتاده بودم هم اینها از خواب. داماد می‌نشست کنارم و می‌گفت: واقعا تو این کتابهای به این کلفتی رو می‌خونی؟ می‌گفتم: آره خوب. ما اینا رو هم کم خوندیم. بعد برای اینکه به چنین املتی کره هم اضافه کرده باشم گفتم: این مال اوایل بود. بعد می‌رفتم توده‌ی دیگری تست می‌آوردم و می‌گفتم اینها هم هست. تستهای کنکور مثل گنجینه‌ی پادشاهی 2500 ساله ی ایرانی، همیشه از نسلی به نسلی دیگر منتقل می‌شد. داماد تعجب می‌کرد. بعد حواسش می‌رفت یک جای دیگر: راستی تو بری دانشگاه زن می‌گیری؟ گفتم: نه بابا هنوز کو تا زن گرفتن. البته تا بیایم همین تکه را جواب بدهم داماد رفته بود توی پاکینگ و داشت دمبل می‌زد. انگار همین حالا می‌توانست اینقدر ورم کند که مورد پسند بقیه هم قرار بگیرد. می‌گفت: بهش گفتم من اوضاع مالیم خوب نیست.

همانجا فکر خودم را کردم: غیر از پول یک ساندویچ ساده در هفته، چه چیز دیگری ممکن است لازم داشته باشم؟ نهایت دو تا ساندویچ در روز و البته کرایه خانه و بعد همه چیز هوار سرم می‌شد.

داماد گفت: می‌دونی بهم چی گفت؟ گفت: فدای سرتون. خدا بزرگه.

داماد افتاده بود توی دور مفید بودن. خانه‌ی هر کسی می‌رفت شیر آبی، فیوزی، مهتابی‌ای، ترانسی را انگولک می‌کرد تا درست شود. حتی باغچه‌ی اقوام را هم بیل زده بود. خاک گلدان ها را هم عوض می‌کرد. دو روز قبل از عقد، دایی‌اش از یک سرماخوردگی کلی افتاده بود. داماد گفت: من پنیسیلینش را می‌زنم. دایی نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کرد ولی یک آهی کشید و دراز کشید. داماد آمپول را آماده کرد. بعد پرسید: دایی از آمپول که نمی‌ترسی؟ دایی همانطور که با کت و شلوار دراز کشیده بود غلطید و توی تخم چشمهای داماد نگاه کرد و گفت: دایی خیلی هم می‌ترسم. راه حلی داری؟

داماد-عروس-ازدواج-عشق
داماد-عروس-ازدواج-عشق


داماد گفت: چاره‌اش اینجاست. سر آمپول را کرد توی ظرف عسل. بعد گفت حالا اصلا درد حس نمی‌کنی.

دایی دوباره دمر شد. آماده بود تا مارکائنات این نیشش را نیز بزند. داماد زور زد. سرنگ تزریق نمی‌شد و داماد سرخ شده بود. بعد دوباره فشار داد. آه از نهاد دایی بلند شد. داماد گفت: دیگه ببخشید دایی جان.

دایی با آه و ناله برگشت و گفت: کی بهت گفته بود عسل لیدوکائین داره؟

داماد گفت: ولی هر چیزی نباشه. مقوی که هست.

داماد با همین فرمان تمام سفره‌ی عقد و تزئینات را خودش طراحی کرد، دستور داد و ما چیدیم. گفت یک نان سنگک بگیریم. با عسل رویش بنویسیم: یادگاری که در این گنبد دوار بماند. ما هم با همان خط خودمان نوشتیم. بعد داماد مثل مدیر پروژه‌ها آمد و جعبه‌ی اکلیل را روی نان سنگک سر و ته کرد و ما آخرین شاهکار عسلی داماد را دیدیم: یادگاری که در این گنبد دوار بماند.

خاطره ی مرگ : روز اولی که مردم

روز اولی که مردم یک چیزی مثل خواب بود. هیچ چیز خاصی دور و برم نبود ولی انگار به هیچ چیزی از جمله تنم احتیاج نداشتم. فقط یک فرشته آمد ازم پرسید: چی لازم داری؟ تشنه بودم گفتم: آب جوی هنکل. گفت از توی این یخچال بردار. یخچال کوچکی توی هوا معلق بود. بطری را برداشتم و نوشیدم خیلی گوارا بود. دوباره روز بعد همان فرشته آمد، گفتم آب جو و روزهای بعد هر روز این بطری آب جو کوچکتر می‌شد. بعد روز چهلم دیدم فقط یک قطره توی بطری مانده بود. از فرشته ماجرا را پرسیدم. گفت: تو در آن دنیا آدم خوبی نبودی. روزهای اول تمام فامیل بعد از خوردن و نوشیدن چای و شربت مراسم خاکسپاری یک چیزهایی نثارت کردند. بعد از چند وقت شوهر عمه و بقیه‌ی فامیل و دوستهای نزدیکت که پولشان را خوردی و آبرویشان را برده بودی، نثارات خودشان را واصل کردند. اما در چهلمین روز مادرت بود که تو را بخشیده بود ولی ته دلش چیزهایی مانده بود و قطره اشکی چکانده بود.

خاطرات بیست و یک بهمن بعد از 57

همیشه چنین روزی برای یک بچه دبستانی حسابی خاطره بود. مادر نوبت روضه‌اش را می‌انداخت همین روز برای همین من با جایزه‌ی آنچنانی مدرسه که یک کتاب تو نویسی شده بود میرسیدم خانه. آنجا بود که یک بچه‌ی 8-10 ساله را دختر عمه‌‌هایش از پنجره می‌کشیدند بالا تا مبادا از وسط زنهای روضه‌ای رد شود. مبادا چشمش به صورت تازه شسته از اشک زنهای سن مادرش نیفتد و من توی آن اتاق تنها بعد از اینکه کتابم را می‌جویدم، وقتش می‌شد به خاطره‌ی دایی مادر فکر کنم. برای هزارمین بار یادم می‌آمد که دایی توده‌ای بود که بر گشت به اسلام و عضو کمیته شده بود. اخراجی ذوب آهن اصفهان بود و از کل فامیل بیشتر کتاب خوانده بود.دایی توی 21 بهمن تیر خورده بود. بعد این پا و آن پا می‌کردم روضه تمام بشود و دوباره جشن تلویزیونی شروع بشود. ساعت بشود 9 و ببینم کی دارد الله و اکبر می‌گوید چون فکر می‌کردم همین الله اکبر قرار است ما را نجات بدهد که به قول سعید نوری: هر که گفت الله اکبر شد رییس/ من که گفتم خانه پر شد از پلیس.

خاطرات یک فیزیو تراپ آنچنانی : قسمت دوم

 یک روز یکی از مریضها آمده بود که ریش نوک تیز عجیبی داشت. اول خیلی حال نکردم دور و برش باشم ولی کم کم فهمیدم آدم غریبی است. زانویش حسابی آسیب دیده بود. زیر زانویش زخم بزرگی بود که با یک دبریدمان ساده برداشته بودند و با اینکه خوب نشده بود با اصرار از دکتر نسخه گرفته بود تا زودتر بیاید فیزیوتراپی بشود تا به قول خودش زودتر در خدمت بچه ها قرار بگیرد. دراز کشیده بود روی تخت و من در حین اینکه پروب التراسوند را زیر زانو و روی بافتش می‌چرخاندم گفت: دکتر من معلم پرورشی مدرسه‌ام. باید برم این بچه ها رو جمع کنم. اگر جمع نشن خسارت به بار می‌آد.

گفتم: من که دکتر نیستم. اصلا هر کسی روپوش سفید داره که دکتر نیست. من فوق لیسانسم. بعد تازه بچه ها مگه مرغن؟  

  - اما شما که هنوز بچه نداری. - بچه‌های مدرسه منظورمه. بهشون گفتم توی کتابخونه زمین خوردم. عکس کتابخونه‌ی یکی از علما بود. بهشون نشون دادم. بنده خداها فکر می‌کنن من همش در حال کتاب بالا و پایین کردنم.

 - خوب راستشو بگو. بگو من پیک هم کار می‌کنم. حتی میتونی بگی معلم پرورشی و قرآن که دیگه تدریس خصوصی نداره معلومه باید بره یه کاری بکنه.

عصبی شده بود شانه‌اش را در آورد و شروع کرد به شانه کردن ریشش. من هم داشتم به دستگاه استراحت می‌دادم.
گفتم: عصبی هستی؟ - آره. - خوب اصلا خودت رو ناراحت نکن. صفحه ی لئونل مسی به دردت میخوره؟ بری توش فحش بدی؟ - نه آقا من معلم پرورشی و قرآنم. همینقدر موتور سوار شدنم رو بچه‌ها خیلی خبر ندارن. - خوب خبردار بشن چی میشه؟ - هیچی هر کدوم یه موتور ور میدارن می افتن تو خیابون.
درازش کرده بودم و دیدم بعد از گفتن این جمله خیلی راحت صدای خر و پفش بلند شد. بعد از مدتی من به کارهای خودم رسیدم و در حال رفتن بودم که خودش بیدار شد و گفت: یه چیزی رو نگفتم. من خیلی خاطرخواه بودم. یعنی موقع کنکور عاشق شده بودم. طوری بود که همیشه براش شکلات می‌خریدم می‌بردم می‌ذاشتم دم خونه‌اشون. هر بار هم یکی می‌رسید، می‌قاپید و می‌رفت. اینقدر کم محلی می‌کرد که بالاخره من تهران قبول شدم و رفتم الاهیات بخونم. این بار بعد از سالها دیدمش. مطمئنم خودش بود برای همین با موتور رفتم توی دیوار.
خسرو گاهی فقط معصومانه روی تخت دراز میشد انگار آنجا خانه‌اش باشد ولی فایده‌ای نداشت.

خسرو مرد خوبی بود ولی زیاد به شاگردهاش دروغ گفته بود. برای همین یکبار گفته بود حس می‌کند نجس است و باید زیر آفتاب پاک شود. گفتم: آفتاب پشت شیشه حساب نیست. باید پنجره را باز کنم. بدون هیچ مقاومتی قبول کرد و من پنجره‌ را باز کردم تا آن روز جمعه روی تخت فیزیوتراپی از آفتاب حض کافی ببرد. 

#داستان_ایرانی #فیزیوتراپی #سفید_پوشان #انتخابات

خاطرات کرونا ویروس در دوره مصدق

 پدر بزرگ: تو که این قدر خاطره داری الان بگو این کولونا شجره نومچه‌اش چیه؟ از کجا اومده؟
من: پدر بزرگ این ویروس کاملا جدیده. اسمش کروناست. کرونا.
پدر بزرگ: جدید چیه؟ من یادمه اینا زمان ما هم بود. همه هم می‌گرفتن اون موقع. دوره‌ی مصدق بود.
من: نه پدربزرگ دارین اشتباه می‌کنین. پزشکا میگن تازه اومده.
پدر بزرگ: پزشکا اگه راست میگن هزار و میلیون رو چپکی نمیگن. اونم وزیر وزرا.
من: ولی این یکی قوی‌تره. این جدیدیه. جهش یافته است. از ترکیب چند تا از اون قدیمی باحالا دراومده.
پدر بزرگ در حالی که چای دارچینش را سر می‌کشد، انگار یواشکی ازم می‌پرسد: عقیم که نمیکنه؟
من: نه. شنیدم. قُربانی فعال‌تر هم میشه. دنبال یک جفت کرونایی دیگه می‌گرده.
پدر بزرگ: یه چیزایی داره یادم میاد.
هیچی دیگه الان من و پدر بزرگ داریم خاطره میگیم. من که از دهه‌ی هفتاد می‌گم که اگه طرف از نیم متری ما رد می‌شد می‌گفتیم حتما این خانم ایمانش کَج شده و پدر بزرگ از دوره‌ی مصدق میگه که خانمهایی کرونا گرفته، یهو گُر میگرفتن و نزدیک می‌شدند. من هم از شوق این خاطرات پدر بزرگ در حال گریه هستم. پدر بزرگ دلداریم میده و می‌‌گه : ناراحت نباش، خجالت هم نکش، تاریخ یه روزی تکرار میشه.

خاطرات یک فیزیو تراپ آنچنانی قسمت 3

 تنها چیزی که آدم توی کسب و کارش آرزو دارد این است که به اندازه‌ی کافی مشهور بشود و بعد نانش توی روغن بیفتد. ولی نه روغن ترمز. مال من افتاد توی روغن ترمز. یک روز دو نفر آدم خیلی جدی آمدند توی دفتر. یکی حرف می‌زد و دیگری داشت تمام دستگاه‌ها را انگولک می‌کرد. ولی آن روز اصلاحال و حوصله نداشتم و فکر می‌کردم الان اگر چیزی بگویم بد خواهد شد. گفت: تو روزی چقدر کار می‌کنی؟ شاگردم داری؟ -نه. همه کاری رو خودم انجام می‌دم. تا چند ثانیه هیچ چیزی نگفت ولی طوری نگاه کرد که آخرین نگاه راننده‌‌‌ی اتوبوسی بود که دارد می‌گوید: شرمنده مسافر عزیز. همین قدر بلد بودم که نریم توی دره. ولی دره به ما غلبه کرد.
سه روز بعد باید می‌رفتم به آدرسی که بهم داده بود. یک لیست دستگاه هم باید برای یک برنامه‌ی کامل فیزیوتراپی می‌نوشتم که واتس آپی ازم گرفت. توی پروفایلش به جای اسم فقط یک نقطه بود و یک عکس از یک باغ بزرگ و عجیب چون باغ توی یک دره و دره بین آپاراتمانهای یک شهر بود.
رفتم توی خیابان بلند و طولانی‌ای اطراف سعدآباد که باید تهش بن بست می‌بود. حتی توی نقشه‌ی گوگل هم چیز واضحی از ته کوچه نبود جز یک زمین خالی که به شکل باغی بزرگ بود. سر کوچه سه تا سرباز ایستاده بودند. بالاسرشان یک دوربین آنچنانی توی ارتفاع زیاد، مستقر شده بود. بدون اینکه چیزی بگویند از کنارش و از یک دروازه‌ی بزرگ رد شدم. تا رسیدم به یک بخشی که به نسبت باریکتر می‌شد.کوچه اینقدر ساکت بود که حس می‌کردم دارم صدای آب توی قناتهای آن منطقه از تهران را می‌شنوم. باخودم گفتم الان است که کوه برف گرفته که اینقدر از نزدیک ندیده بودمش، بیدار شود و با صدایی فوق بم، بگوید: برگرد. از همین راهی که اومدی برگرد برو همون کار و کاسبی خودت رو داشته باش. مرض داری؟ کرم داری؟ سعی کردم به صدا اعتنا نکنم. دیدم پلاک مربوط به آدرس یک خانه‌ی معمولی مال قبل از انقلاب است که درش باز است و می‌توان وارد شد. در فلزی با شیشه‌های مات بزرگ رویش. پله‌ای از سنگ ریز شده که یک زوار زرد فلزی بهش کوبیده بودند. زواری که آن موقع‌ها حتی دور میز و صندلی و کمد و هر چیزی دیده می‌شد... 

خاطرات فیزیوتراپ آنچنانی _قسمت چهارم

بالاخره رفتم تو و حس کردم هزاران بار اینجا آمده بودم. دقیقا مثل خانه‌ی پدر بزرگ بالاشهری‌ای بود که شاید همه آرزویش را دارند. پدر بزرگی که به نوه‌ها اجازه می‌دهد تراس خانه‌شان را که رو به کوه‌های شمال تهران باز می‌شود، کل بعد از ظهر تا تاریک شدن هوا قرق کنند. اول از همه یک پیر مرد آمد و بدون هیچ سوال و پرسشی چای فنجانی‌اش را گذاشت روی میز وگفت: همینجا بشین. من هم اطاعت کردم. ده دقیقه‌ای شد که یکی گفت: اومدن. بلند شو لطفا. ناخود آگاه بلند شدم و دیدم رییس جمهور حسن روحانی بدون عمامه و با قدک دارد جلویم راه می‌رود. یک مرد جوان همراهش بود که با اشاره رفت بیرون. آقای روحانی گفت: بشین. ممنونم که آمدی. من زیمینه‌های زیادی برای کمردرد دارم. ما جلسات طولانی می‌ریم. به آقا حسینی گفتم برات همین بغل دفتر کارت رو درست کنه. فعلا تا مدتی همینجا پیش ما باش وکارت رو فشرده انجام بده. فقط با کسی مطرح نکن.
اینقدر تند و تند این حرفها را زده بود که فقط چشم‌اش را می‌شد من بگویم. که آب دهانم را قورت دادم و گفتم: چشم آقای رییس جمهور.
برنامه شروع شده بود. اول رویم نمی‌شد به لنگ و پاچه‌ی رییس جمهور دست بزنم. ولی خودم حس کردم بعد از مدتی انگار دارم راسته‌ی سنگ سری اصل را بالا و پایین می‌کنم. گاهی وقتها سعی می‌کرد از زندگی‌ام سوال کند ولی خیلی وقتها هم گوشی توی گوشش بود و داشت به جلسه‌ای گوش می‌داد. یک وقتی هم وسط جلسه مجبور می‌شد برود ولی اکثر مواقع با اینکه خیلی ضعیف بود ولی حواسش جمع بود و سوال و جواب می‌کرد. مثل این بود که بخواهد کل دستگاه‌ها را بخرد و موقع بازنشتگی یک فیزیوتراپی راه بیندازد. یک روز بعد از اینکه کلی فشارش دادم و لنگش را کشیده بودم و او هم دادش به آسمان رفته بود. سر صحبت را از در دیگری باز کرد. گفت: مراد. تو چی شد زن گرفتی. گفتم: ما آقا مثل همه گفتیم سنمون زیاد میشه دیگه تنها می‌مونیم... گرفتیم دیگه. گفت: نه مراد بهت نمی‌خوره. من تا حالا سه تا فیزیوتراپ عوض کردم ولی بعد از یک ماه توی این باغ خلوت، تنهایی می‌زد به سرشون. خل می‌شدن. تلفن رو برمی‌داشتن با این و اون حرف می‌زدن. راپورتهای ناجور می‌دادند. از خودشون چیز درمی‌آوردن. مثل زندانی می‌خواستن در برن. ولی تو اصلا نجنبیدی. همینطوری هزار روز هم اینجا ولت کنن می‌مونی. گفتم: آقا من همینطوری هم از اینجا فراری‌ام ولی جایی نیست. بیرون همش هوا آلوده‌است. سرده. کرونا هست.  
 شکست دهنده‌های کرونا هم هستند که بیشتر رو اعصابن. روی شکمش قر خفیفی داد و برگشت و گفت: مراد. تو دیگه می‌دونی. آدم بالاخره باید بره بیرون.
گفتم: چی شد که اومدین رییس جمهور شدین؟
گفت: من همون موقع هاشمی هم بودم. آقای هاشمی فقط ویترین بود... ادامه دارد
 
  
 
#پزشکی
 
#فیزیوتراپی

بخشی از داستان حسین ب

 از همان وقتی که دستمان به مدرسه‌ی راهنمایی رسید حسین ب را می‌شناختم. آن موقع قبل از آمدن معلم‌ها می‌رفت جلو و با تند کردن هر نوع ریتمی، شیش و هشت شهرام شب پره‌ای خودش را با بریک دنس اجرا می‌کرد. مثلا: در میخونه رو گیرم که بستن، کلیدش را چرا یارب شکستن؟
هربار به چیزی می‌چسبید و تا ازش خسته نمی‌شد نمی‌رفت سراغ چیزهای دیگر. من ولی زود خسته می‌شدم. موهای بور بلند و صاف داشت. اگر سنگ درست و حسابی از آسمان نباریده بود، موها هم مرتب می‌بودند. پدرش مهندس سطح بالایی بود که توی انجمن اولیاء و مربیان مدرسه فعال بود و گاهی برای ما سخنرانی هم می‌کرد. مثل مادر، همیشه توی تمام جلسات اولیا و مربیان حاضر ‌بود. حسین همیشه از قول پدرش می‌گفت که باید مرتب و منظم و خوش لباس برود مدرسه تا مدیر و ناظمها و غیره، حسابش کنند. یک نیروی ناشناخته هر سال مرا بهش نزدیک‌تر می‌کرد. سال اول راهنمایی ریزه میزه بودم. ردیف اول می‌نشستم. سال دوم رفتم آن وسط وسطها تا اینکه سال سوم تقریبا هم قد و قواره بودیم و توی یک ردیف ولی با فاصله می‌نشستیم. همان هفته‌ی اول پاییز به بچه‌ها گفتند موهایتان را کوتاه کنید. حسین این کار را نکرد. شکل یک زرافه‌ی خوشحال داشت تنهایی توی سرمای حیاط بسکتبال بازی می‌کرد. ناظم آمد. یواشکی از پشت بهش نزدیک شد و موهایش را توی مشتش گرفت. از دور معلوم بود که دارد خواهش و التماس می‌کند. ناظم هم ولش کرد. بهم گفت که فردا باید مویش را کوتاه کند. اما نکرد. صبح اول وقت حسین ب از دیوار بلند و خطرناک نزدیک بزرگراه راهش را به مدرسه باز کرد. با موهای لرزان و طلایی رنگش، از بالای دیوار آویزان بود. اول از آن بالا کیفش را انداخت تو بعدش هم خودش پرید توی جمعیت. بچه‌ها هم متفرق شدند. این بار خود مدیر آمد دنبالش. خیلی آرام دستش را کشید و برد توی دفتر تا باهاش حرف بزند. مدیر بهش پول داد تا برود موهایش را بزند. حسین هم نصف روز را رفت و گشت تا ظهر و بعد کمی از آن خرمن طلایی را کم کرد و دوباره آمد مدرسه. این دفعه آبدارچی را خبر کردند و همان روز بردند موهایش را از ته زدند..... #عمار_پورصادق #داستان

مریم میرزاخانی طلای همیشه جهانی

خدا رحمتش کنه. من افتخار این رو داشتم که یه درس اختیاری با ایشون هم کلاس بودم. ایشون و رویا بهشتی که اون موقع پسوند زواره رو داشت. مریم میرزا خانی خیلی شوخ و شنگ و معمولی به نظر میرسید. البته کلکسیون افتخارتش رو خیلی زود پر کرد. یادمه یک سال فرق داشتیم و من سال قبل مصاحبه های اونها رو از مجله بریده بودم و برای خودم نگه می داشتم. خدایش بیامرزد. چون المپیادی و فول مارک جهانی بود خیلی توی چشم بود. جزو معدود دخترهایی بود که آن موقع آرایش میکرد. ساده و صمیمی و فوق العاده بود. 

ادامه مطلب ...