ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
خجالت یعنی هزار بار روزگاری را مرور کنی. هی بگردی و ببینی اینطوری که پیش میرود باید فلان جا فلان حرف را میزدی یا بر عکس فلان حرف را نمیزدی. باید از کسی دورتر و دورتر سوال کنم. کسی مثل یک کشیش آن طرف پرده که نشناسدم. همینطوری هی خودم را در معرض تابش رادیو اکتیو قضاوت دیگران قرار بدهم. سالهای سال باید بگذرد و ماهها از این روزگار رد شده باشد. آلبرکامو در یادداشتهای روزانهاش گفته است: شجاعت زندگی آدمی است.
جلوی سفارت ایتالیا تنها جایی است که باید نشست. دن کورلئونه توی پدرخوانده، فقط به خاطر شجاعتش زنده ماند. شجاعت زمخت مافیایی که به درد دنیای امروز نمیخورد. شجاعت عشایری و نوستالژیک. شجاعت یعنی یک پیامی بفرستید به دنیای بیرون. یعنی من هستم. یعنی من هم هستم. یعنی قصد دارم دنیا را جستجو کنم. یعنی سرگشتهای هستم که اهل نیکان به حساب نمیآیم. نیکان یکجا گرفتهاند نشستهاند. سالهاست تکلیفشان با نهاد خوبی و بدی، معلوم است. عدالت پیشگان هم اینطوریاند. صدای توی سرشان اینقدر بلند است که چیز دیگری جز عدالتخواهی نمیشنوند. مثل آنهایی که رفته باشند پیک نیک و زیر انداز درست و حسابی نبرده باشند. یکی یک قلوه سنگ بزرگ زیرش افتاده باشد. دیگری چمنش خیس باشد. آنقدر سر و صدا راه میاندازند تا هیچ بخشی از آن روز قشنگ را به جز مقدمات و تمهیدات مربوط به زیر انداز برطرف کنند. شجاعت یعنی توی سرتان را به اندازهی یک بیابان باز بگذارید. تا مدتی کسی را راه ندهید و بگذارید هوا بخورد. عجله نکنید. سعی نکنید دست موجودات عجیب و غریب را بگیرید و به زور بیاندازید توی این بیابان. خودشان پیدایشان میشود. موجودات عجیب و غریبی که تا مدتی فقط میتوانید مشاهده کنید. آنها دارند با هم معاشرت میکنند. اگر دوباره خلوت شد نگران نباشید. مطمئن باشید این دفعه پیدایشان میشود و میتوانید باهاشان حرف بزنید ولی خواهشمندم. تمنا میکنم ازشان با کسی حرف نزنید. اگر این پنهان سازی بزرگ را انجام دادید، آنها دیگر سایههای سفید نیستند. رنگ میگیرند و میآیند نزدیکتر و از هویتشان و یا روزمرههایشان با شما حرف میزنند. حال خوبی خواهید داشت.
زیر گنبد کبود. همه چی بود و هیچکی نبود. بود ولی کم بود. زیر گنبد کبود عاطفه نبود. بود ولی توی کیسهی زبالهی تاریک نشسته بود. ساعت 9 منتظر بود بیان دنبالش. زیر گنبد کبود، هنوز مت دیمون بچه بود. اونجا هر چیزی رنگش فقط رنگ عاطفه بود.