360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم
360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم

خاطرات یک معلم مدرسه- قسمت چهارم

اگر شما معلم ی باشید که پایه‌ی بچه‌ها باشید کافی است چند روزی باهاتان صمیمی بشوند. دخلتان آمده است. این یک قانون است. تنهاقانونی که دوست داشتم اصلا رعایتش نکنم. ولی نمی‌شد. یک روز همه از مساله حل کردن خسته بودیم و تقریبا یکی از آن تراکتورهای خرخوان از لشگریانم مانده بود که آورده بودم داشت تمرین حل می‌کرد. بچه‌‌های دبیرستانی تا وقتی پایشان به دانشگاه باز نشده همیشه باهوش و حسابی و باطراوت هستند. یکی موضوع کسالت عمومی را فهمید و دست بلند کرد. بهش اجازه دادم.
- آقا میشه یه سوال شخصی بپرسیم؟  
 - تا چی باشه؟
- آقا راسته مدیر به شما گفته نباید ریش پرفسوری بذارید؟ 
دوباره چند نفری‌شان هرهر شروع کردند به خنده. ولی بقیه سعی کردند خیلی ول ندهند. من هم سعی کردم لبخند بزنم. بعد توضیح دادم که اصلا همچین چیزی نیست و دیدم بهم نمی‌آید رفتم زدم. بعدش دیگر کسی اصرار به دروغگو بودن من نکرد. چون ما هم اصراری نداشتیم آنقدر زیاد مچ معلم‌ها را بگیریم. نسلهای آینده هم احتمالا همین‌طوری باشند. 
البته هر معلمی بی اخلاقی‌های خودش را هم دارد. یک روز واقعا خسته بودم و تصمیم گرفته‌بودم هر کسی که توی کلاس حرکت اضافی کرد را از کلاس اخراج کنم. از همان میزهای دم دست یک داشت شلوغ می‌کرد برگشت و چشم در چشم شدیم پرسیدم : 
- اسمت چیه؟ 
- علیرضا
- برو بیرون
- آقا چرا؟ بحث نکن. منظور از اسم روشن و مشخصه. برو بیرون. 
دلخور بلند شد و از کلاس رفت بیرون. به نظرم بیچاره آن‌قدرها هم مقصر شلوغی کلاس نبود. ولی کلاس‌داری رضاخانی باید از توبیخ شدید یک نفر شروع می‌شد. 
کارهای بد دیگری هم کرده‌ام. درست است که معلم‌های بد مثل ذغال بد بی‌تاثیر نیست. یک روز سر کلاس داشتم درس می‌دادم متوجه شدم. همانی که دراز و بلند بود و ته کلاس سر امتحان نارنگی می‌خورد دارد با بغل دستی‌اش ور ور می‌کند. بهش گفتم فلانی و فلانی بلند شید برید بیرون. دیدم هیچ کدام تکان نخوردند. بالاخره  به زور از کلاس بیرونشان کردم. دلم برای آن یکی دیگر سوخت چون فهمیدم تازه پدرش را از دست داده بود و من نمی‌دانستم. اما کاری از دستم بر نمی‌آمد. تقریبا گرفتاری‌ها باعث شده بود یک ماهی دلجویی را به تاخیر بیاندازم. زندگی عجیبی داشت. شنیدم همان ماه اول بعد از مرگ پدرش از ایران رفته است.  

رادیو چهرازی برنامه ای رادیویی برای اعتراض

رادیو چهرازی صدای نسلی است که زده است توی دستگاه شور. حسابی هم ناله و فعانش از اوضاع یک جامعه ی مرده به آسمان بلند. رادیو چهرازی برنامه ای است درباره ی هیچ چیز. رادیو چهرازی برنامه ای است که درباره ی جوانمردی و انسانیت نوستالژی دارد. ناله های بلندی از دل طبقه ی متوسط جامعه که هم دلش از دولت و سیاستهای فرهنگی خون است و هم از دست روشنفکرهای اشرافی به ستوه است. مهمترین چیزی که از رادیو چهرازی دوست دارم پرش ذهنی بسیار زیاد و گوشه و گلایه های عصیان گرایانه به همه چیز است. رادیو چهرازی قرار نیست دنبال نوستالژیهای رادیو هفت و حومه باشد. رادیو چهرازی به نظر خسته از هر نوع جریان به ظاهر مثبت و لوکس و مقاوم است.  گاهی مغشوش نویسی برای آدمیزاد لازم است. 

 رادیو چهرازی نماینده ی بخش زیادی از آدمهایی است که می توانستند خوب باشند ولی الان معیشت، رقت انگیز بودن نهادهای اجتماعی و مخصوصا فرهنگی داغشان را در آورده است. رادیو چهرازی قرار نیست راه حل بدهد. قرار رادیو چهرازی اعتراض است. رادیو چهرازی سعی کرده است با همین ها زمستان یلندی را سر کند. 

اینکه شکل اعتراض ها در ایران چگونه اثر بخش خواهد بود خیلی سوال آسانی است که جواب سختی دارد. اعتراض به خودی خود خیلی از مشکلات را مطرح، شفاف و دسته بندی می کند. وقتی شما می توانید از ابزارهای موجود استفاده کنید و خواسته ای را یکپارچه مطرح کنید هر چند - این حیوان را دیگر شکار نکنیم- باشد. قاعدتا باید به نتیجه برسیم. اما تنها نالیدن، بعد از یک زمانی محرومیت اساسی و پوست کلفتی خاصی ایجاد می کند. باور کنید قبل از ما دکتر شریعتی هایی بودند که الان سوژه های طنز شده اند.  به نظر داشتن دید جامع در حد روزنامه نگارهای حسابی، هم برای تک تک ادمهایی که همیت لازم برای انجام تغییرات را دارند بخش زیادی از راه حلهای مشکلات را به پیش می برد. در ذهن خود ذره ای به قلعه ی قدرت وارد شوید و ببینید اگر بخشی از این قدرت را داشتید و خرابه ی ایران پیش رویتان بود چه می کردید؟ چقدر طول می کشید؟ کدام کارها اساسی تر بود؟ چرا ایرانی جماعت بیرون از ایران می تواند به خاطر اقلیت یا هر چیزی هم که شده، آدم متمدن و درست و حسابی باشد ولی توی کشور خودش در رندی و پدر سوختگی با هم وطنش در حال رقابت است؟ 


اگر برنامه ی رادیویی دوست دارید از صفحه ی پادکستهای 360 درجه هم بازدید فرمایید.  این هم پادکست من - رادیو فیکشن - : https://t.me/fictionradiohttps://t.me/fictionradio

سایت برنامه پایش شبکه یک تلویزیون - دکتر حیدری

برنامه پایش شبکه یک تلویزیون اتفاق جدیدی است. لازم بود خیلی زودتر آزادی فریاد زدن برگردد. به نظر وقتی در بین کشورهای دنیا یکی از 5 ستاره ترین کشورهای فساد مالی و اداری هستیم چرا نباید پادزهر رسانه اش در برنامه های مثل سالی تاک باشد. یک برنامه ی غیر حرفه ای که می تواند کلی اعتماد زدایی کند. اما وقتی برنامه پایش از شبکه اول تلویزیون قرار است پخش بشود.  

 درد دلهای مردم به شکل تصویری، همان چیزی که آدمها توی شبکه های اجتماعی بهش عادت کرده اند مطرح نشود؟  ادبیات مجری برنامه دیگر مهربان و صبورانه و پرسشی و پیگیری نیست و مثل همین پورنجاتی که قبلا مدیریت مهمی در رسانه ملی بود، رنگ و بوی تیکه انداختن و متلک گفتن و عقده گشایی از جانب مردم شاکی و ناراضی را دارد. یک بخش جالب در این برنامه لابد معرفی کارآفرینان موفق در حوزه های مختلف است. نمی دانم توی کشوری که دست فروش ها را هم جمع می کنند و هم پخش می کنند. یک کارآفرین موفق توی برنامه پایش چطور می تواند در جواب جوانهایی که پول برای راه اندازی کسب و کارشان ندارند، پیشنهاد دستفروشی بدهد. ولی اینجا همه چیز ممکن است. یا به قول سالی تاک اینجا همه چیز در هم است. به نظر می رسد برای توده ی مردم برنامه ساختن نیاز به شعارهای لوس سالی تاکی هم داشته باشد که از حیدری و گروه اقتصاد بعید است.

سایت برنامه پایش تلویزیون  

مابعد التحریر: این روزها به مناسبت دهه فجر مجموعه سینماها در یک روز خاص رایگان است. حالا معلوم نیست این داستان چقدر به شرکت مترو ربط داشته باشد. زیرا مترو پیشگام و صاحب نام در این موارد است. 


آیا به نظر شما سینما شمایلی شبیه مترو دارد؟ 
1- عده ای می روند سینما و از آن جمعیت و شلوغی بالاخره به مقصد می رسند؟ 
2- یک سینمای خوب مانند دنیا محل گذر است مثلا آدم از فیلم- بایکوت- فرماندار-ناصرالدین شاه آکتور سینما به ایستگاه های پایانی مانند- س ک س و فلسفه و فریاد مورچه ها- خواهد رسید! 
3- یک سینما یک جور سوراخ زیر زمینی برای رفتن از ولی عصر به ولی عصر است. یعنی از تجریش می توانید به میدان شوش بروید. مثلا یک روز بودجه مستقیم رهبری در ارشاد را تخس بفرمایید در امور فرهنگی یک روز هم در بی بی سی از مظلومیت قوم یهود بگویید- اشاره به برادر مهاجرانی - 
- نمی دانم چرا اینقدر بد می نویسم که باید توضیح هم اضافه کنم- مترو یا سینما شما را به جایی نمی رساند و اصل بالا و پایین شهر مردگان هیچ فرقی باهم ندارد. آن مورد آخری هم وزیر ارشاد دوره خاتمی بود که توی بی بی سی داشت  می گفت: جریان مظلومیت یهود فقط منحصر به هولوکاست نیست. من نمی دانم این روژه گارودی - در فارسی رضا گاریچی- واقعا حرفش را از کجایش زده است؟ 
اگر موافق هستید می توانید - در روزی از روزهای بهمن به جای سخنرانی مسئولین بروید سراغ - سینمای رایگان- در این روز در سراسر کشور!

حرف پایانی: 
ریشه ی بعضی حرفها در اذهان عمومی کاملا نامشخص است. مثلا اینکه با حلوا حلوا هیچ دهانی شیرین نمی شود از بیخ و بن غلط است. ما کردیم و شد. شما هم بفرمایید. 

خاطرات یک معلم مدرسه -قسمت سوم

بعداز آن سعی کردم همیشه توی دفتر مدرسه وقت بگذارنم. البته آنجا واقعا سخت بود. چون معلم‌ها تقریبا معلم‌‌های خودم بودند. یکی بود که صبح می‌آمد و تقریبا همیشه پریود بود. یعنی بغ می‌کرد یک گوشه و سبیل بلندش را توی دست می‌گرداند. یک تسبیح هم داشت که با دست دیگرش بهش مشغول بود. واقعا درباره‌ی این آدم همش حرفهای بی ربط شنیده بودم مثلا یک جور جوک درباره‌اش بود:
دو تا دختر می‌رسند به آقای بوق: آقا میشه از اون سیبیلاتون به ما بدید؟  
آقای بوق هم دست می‌کشد به خرمن سفید و پرپشت سبیل‌ها و می‌گوید: دخترم تا وقتی انبار پره از ویترین که به مشتری جنس نمی‌دن! 
اصلا نمی‌شد با همچین معلمی ارتباط بگیرم و به نظرم هیچ وقت نگرفتم. 
یک روز صبح برای بچه‌های این مدرسه قرار کلاس جبرانی داشتیم ولی چون صبح زودتر از کلاس عادی‌شان بود رفتیم توی یک نمازخانه که گوشه‌اش هم تخته‌ای بود. بچه‌ها دانه به دانه آمدند توی کلاس. خودم خیلی کلافه بودم. آن موقع اصلا اهل صبح زود کلاس رفتن نبودم و کلا کلاسهای صبح دانشگاه هم تا ترمهای متمادی به هوا رفته بود. بالاخره آمدند و نشستند. ردیف جلو همان بچه‌ی عینکی که روزهای اول به خاطر روش تدریس متفاوت- ای جانم- تقریبا باهام قهر کرده بود مثل این پیر زنهایی که قرار است همین دو سه روز آینده مشرف بشوند زیارت و الان آمده ‌اند دقیق گوش بدهند که چی به چی است و چطوری باید احرام بپوشند و طواف کنند، چشمش را دوخته بود به دهانم. طوری که اصلا حرف نمی‌توانستم بزنم. بالاخره درسم را دادم و سوال و جواب کردم رفت پی کارش ولی از آن روز باهام دوست شد. گاه گاهی هم به  لطیفه‌های سرکلاس می‌خندید و کلا روغن‌کاری شده بود. 
سر کلاس یک دانش آموز هندی هم داشتم که خیلی با منش و باهوش بود. یک روز بعد از کلاس آمد و خبر از طرحی داد که نمی‌دانست به چه دردی می‌خورد یعنی مثلا به درد جشنواره خوارزمی می‌خورد یا جای دیگر که آن جای دیگرش را هم بلد نبود. بالاخره بهش گفتم که خیلی خوب است و تشویق‌هایی که یک معلم باید همیشه توی جیب کتش داشته باشد. البته من اصلا هیچ روزی لباس رسمی آنچنانی نپوشیدم. قرارمان شد برویم پیش یکی از اساتید دانشگاه که می‌شناختم و طرحش را مطرح کنیم تا ببینیم چی می‌شود. دوباره مجبور شدم صبح زود جایی قرار بگذارم. رفتم سر قرار دیدم پدرش یک مهندس هندی با چهره‌ای تیره، لاغر و تر و فرز پشت یک رنوی 5 نشسته و راما را آورده است. پدرش یک مهاجر بود که مهندس نیروگاه به حساب می‌آمد. برایم جالب بود که با همان بی پولی بچه‌اش را فرستاده است مدرسه‌ی غیر انتفاعی. راما هم که الان ازش خبری ندارم جوابش را خوب داده بود. یک بچه‌ی آرام، احساسی و درس‌خوان. اما طرحش و جلسه با استاد دانشگاه به نتیجه نرسید. تصور کنید: طرح کیهان شناسی دانش آموزی. واقعیتش را از روز اول می‌دانستم ولی به نظرم رسید که ببرمش اب را از سر چشمه لااقل ببیند. استاد خندیده بود و تشویق کرده بود و همین. باید اینجا بگویم که هندی‌ها همان موقع که ما دانشگاه می‌رفتیم کل دنیا موسسات کیهان‌شناسی خیلی خفنی داشتند و واقعا این کاره بودند. دانشمندهای کیهان شناسی‌شان هم که زبانزد خاص و عام هستند. هم دلم سوخت و هم از آشنایی با چنین پدر و پسری خوشحال بودم. 
یک روز هم سرکلاس داشتم درس می‌دادم و از بیرون همینطور نم نم برف می‌آمد. توی این چنین روزهایی تقریبا هیچ کدامشان حال نداشتند توی حیاط گز کنند. حتی دستشویی هم زود و سرپایی  انجام می‌شد. اما چشمم افتاد به یکی از این بچه‌های دومتری که توی حیاط داشت با حلقه‌ی بسکت بازی می‌کرد. یک توپ لاستیکی پنجر را سعی می‌کرد بندازد توی سبد. حسابی هم مجهز و سرگرم بود. به نظرم رسید شاگرد خودم باشد. برگشتم و به بچه‌ها گفتم: این کیه تو حیاط داره بازی می‌کنه؟ مگه مال این کلاس نیست؟ 
کل کلاس انگار سوژه‌ی بهتری پیدا کرده باشند. خم شدند تا توی حیاط را ببینند. یکی برگشت گفت: این جواد جردنه آقا!  بعد کلاس که تاحالا داشت چرت می‌زد رفت هوا.   لبخندی زدم ولی زود جمعش کردم و به همان که اسمش را بلد بود گفتم برود دنبالش. 

خاطرات یک معلم مدرسه -قسمت دوم


نتایج امتحان خیلی واگرا بود. از ده نمره یک چندتایی 6 و 7 شده بودند و بقیه همان حوالی سه، نمره گرفته بودند. جلسه بعد رفته بودم و همان اول صبح کل تخته را از جواب پر کردم. واقعا عجیب بود. همان دانش آموزی که ته کلاس توی سامسونتش داشت مجله دانشمند قدیمی می‌خواند شده بود 6.5. بلندش کردم گفتم دیدم فلان سوال را درست نوشتی بیا حل کن. بلند شدو خیلی شلنگ تخته انداز آمد. بعد سعی کرد ادای معلم اش دربیاورد. البته مودبانه. چون همیشه سعی می کردم ادایی یا تکه کلامی نداشته باشم. توی مدرسه اگر چنین اتفاقی برایت بیفتد کارت تا آخرین روزی که توی آن مدرسه درس می‌دهی زار است. گفت: من سعی می‌کنم مساله رو با اطلاعات دوره‌ی راهنمایی براتون حل کنم. یک عده از بچه‌ها رفتند هوا. مثل پرستارهای بخش روانی انگشتم را گرفتم جلوی بینی‌ام و گفتم: هیس! ادامه بده!  

 

ساکت شدند. مساله را که تمام کرد، یکی دیگر را صدا کردم. فکر می‌کردم باید از ته کلاسی‌ها یکی را بیاورم و همینطور تصادفی برای تشویق اذهان عمومی صدایش کردم. آمد جلو. یک لنگه کفش کتانی و یکی دیگر کفش کالج پایش بود. 

گفتم:  این چیه؟

- آقا هیچی کفشه! 

- چرا لنگه به لنگه پوشیدی؟ 

سعی کرد خطر نکند و دقیقا نمی‌دانست الان من عصبانی هستم یا کاری به کارش ندارم. برای همین با احتیاط و مودب‌تر گفت: برای تنوع! منظوری نداشتیم آقا! 

فرستادمش تا بنشیند و کفشش را عوض کند. در پرورش بچه‌‌های شرور و لوس داشتم شکست می‌خوردم. ولی باکارش حال کرده بودم. 

بعد از این امتحان سخت مدیر یک روز توی دفتر بهم گفت که بعضی خانواده‌ها شاکی شده‌اند. گفتم من با فلانی هماهنگ کردم. بعد آرام پرسیدم کی گفته؟ دقیقا توی ذهنم همان پسر تپل بی‌خیال بود. بدی‌اش این است که اصلا اسمهایشان یادم نیست. جواب مدیر هم همان بود. پدرش یکی از فوق تخصص‌های معروف بود. واقعا آدم باید خیلی منتظر باشد تا نبوغ پدرها در پسرها به یک شکل دیگر و یک روز خاص در دنیای آینده‌شان چشم باز کند. صبح همان روز یک جور تاول بزنند تا آدم بفهمد طرف بالاخره تیزهوشی پدرش را توی ژنهایش حمل کرده‌است. 


مدرسه یک جور مدرسه‌ی غیر انتفاعی بود که تقریبا من  و یکی دونفر جوان‌تر  سهام‌دار نبودیم برای همین ما توی حاشیه بودیم. ولی واقعا مدیر سعی می‌کرد از آش جوان‌ها و انرژی و این حرفها برای خودش کاسه‌ی‌ بزرگتری بریزد. حق التدریس اولم را یک روز همان مرد آبدارچی که ریش داشت و خیلی نایس بود لای پاکت بهم داد. واقعا خوشحال شده بودم. بالاخره معلم شدن و دستمزد گرفتن توی پاکت از بهترین گرفتنیهای توی پاکت است. پاکت را همینطور قلنبه گذاشتم توی جیبم و رفتم توی حیاط قدم بزنم. زنگ تفریح آنقدر سخت بود که توی حیاط خط کشی شده‌ی مدرسه با بچه محصل‌ها قدم بزنی ولی ترجیح می‌دادی بزنی بیرون. اما آن روز این کار را نکردم. یک عده از بچه‌ها دورم جمع شدند و سعی می‌کردند سوال کنند و حرف مفت بزنند. از آنها که ما هم موقع دانش آموزی زیاد می‌زدیم. صورتهای تازه شکفته و جوش جوشی که هر آدم عاقلی را هم سعی می‌کنند هم‌رنگ خودشان کنند. یکی هم آن وسط درباره برنامه نویسی سوال می‌کرد. پرسید: آقا جاوا بلدین؟ 

- تا یه حدودی بلدم چطور؟ 

- فرقش با C++ چیه؟ 

گفتم الان لابد دارم تمام معلوماتم را رو می‌کنم و چقدر خوب که بچه‌های اینجا اینقدر علاقه‌مندند. مثل قهرمان‌های درست و حسابی معرکه گرفته بودم. بعد گلویم خشک شده بود. درباره‌ی امنیت گفتم. سکیوریتی ولی بد تلفظ شد. 

- آقا چی؟ آقاچی؟ 

انگار یک بخشی از این حلقه‌ی چند ده نفری موج برداشت به سمت جلو و دوباره برگشت سرجایش. به زحمت دوباره درستش را گفتم و خیالم راحت شد که قضیه تمام شد. 


خاطرات یک معلم مدرسه- قسمت اول


خاطرات یک معلم مدرسه بخشی از تجربه‌ی زندگی شخصی ام است که بدون هیچ هدف  داستانی، صرفا می تواند یک روایت داستانی ساده باشد. خاطرات یک معلم مدرسه امروز و اینجا به قول گلشیفته فراهانی- کم کم کم کم- بالاگذاری خواهد شد. امیدوارم این خاطره نویسی یا روایت داستانی - به قول دوستان همشهری جوان- فضای متنوع‌تری برای دوستان عزیزم باشد. 


 من زمانی معلم مدرسه بودم.

یک سری از بچه ها را توی آموزشگاه تعلیم می دادم نمی دانم چرا این تعلیم فقط توی جملات بزرگان - تعلیم و تربیت  تعطیل نمی شود مگر تابستان مرده باشد- ویا تعلیم رانندگی هست. تعلیم همیشه ترکیب جالبی از زندگی و آموختن متقابل دانش آموز و معلم است. من که زیاد آموختم.

روایت داستانی اول- یکی از روزهای اول سال رفته بودم یک دبیرستان پسرانه و فیزیک درس می دادم. توی اولین جلسه حس کردم این بیچاره ها که خیلی هم از خودم کوچکتر نبودند چرا وقتی ماتحتشان به نیمکت بند نیست باید بنشینند و من هی بردار و کلی حرفهای دیگر را به خورد این حیوانکی ها بدهم. برای همین سعی کردم از همان جلسه اول با روش متفاوتی بهشان درس بدهم. تاکیدم بر روشهای راهنمایی و نسبت و چیزهای ساده ی اینطوری بود. من هم شروع کردم. دو قطار از روبروی هم می آیند. کی و کجا به هم میرسند. این را گفتم و سعی کردم بهشان بفهمانم از راه نسبت و اینها حل کنند. بعد از یکی دو جلسه کاملا اوضاع عوض شد. بچه خرخونهایی که همیشه عادت داشتند به روشهای کتابی برای بیان و حل مساله دهنشان به معنی واقعی کلمه سرویس شد. حتی یکی بود که عینک می زد و ردیف جلو می نشست. اسمش را پرسیدم. دیدم با حالت قهر بهم جواب می دهد. اما آن شیطانهای ته کلاسی همین طور با خنده می خواستند بپرند جلو و تمرین حل کنند. یکی دو جلسه‌ی اول واقعا برایشان سخت بود سر کلاس سالم و ساکت - سکوت نسبی را رعایت کنند- برای همین یک بار ناظم آمد تو و فکر می کرد معلم سر کلاس نیست. 

یک روز وسط درس قدم می زدم و سعی می کردم هیجانشان را کنترل کنم. برای همین تا ته کلاس می رفتم و بر می گشتم. مچ یکیشان را گرفتم. داشت توی کیف سامسونتش مجله دانشمند قدیمی می خواند.مجله‌اش را برداشتم.  مجله دانشمند قدیمی تصویرهای لختی و جذابی داشت. توی اولین صفحه چند تا شماره صفحه یادداشت شده بود. شماره‌ی صفحه‌ها دقیقا می رفت روی عکس‌های لختی که مثلا روی آخرین مدل قایق سال یک زن نیمه برهنه‌ی سیاه و سفید جاخوش کرده بود. مجله را دادم دستش.  خندید و سامسونتش را بست. من هم بلندش کردم برود مساله را حل کند. بچه ها هم می خندیدند و هم پچ پچ بود. مساله را درست حل کرد. من هم بهش گفتم اینجا جای این چیز خوندن‌ها نیست. رفت و نشست. به نظرم تا مدتی سامسونتش را باز نمی کرد.

یک روز صبح یکی از  همکارها که خودش معلم ما بود و معرفم به حساب می آمد گفت فلانی برو یک چند تا سوال بنویس از بچه ها امتحان بگیر. دستم سفت بود و سوالها همه سخت درآمد و البته متفاوت با مساله های خسته کننده ی درسی. از آن وقتهایی که آدم خودش با اطلاعات خودش حال می کند. بعد همکار و معلم سابقم را صدا کردم که بیاید چک کند. چون مدرسه غیر انتفاعی بود می ترسیدم فردا صدایشان در بیاید و بگویند بچه را می فرستیم مدرسه توی خانه ول نباشد شما چی کار داری که سوال سخت برایشان بگیری. همکارم هم کلاسش تازه شروع شده بود ولی زود آمد بیرون و سوالها را خواند و گفت خیلی خوب است. من هم رفتم سوالات را دادم آبدار چی. پیرمرد سرحال و متشخصی که توی هر دعوایی ممکن است فقط وساطت کند تا غائله بخوابد. رفت و تکثیر کرد و آورد. من هم خیلی تند و تیز رفتم توی کلاس و بچه ها را نشاندم بعد گفتم ماجرای میان ترم است و خیلی جدی است. البته مثل اینکه بهشان خبر داده بودند. بعد سوالهاشان شروع شد. ماشین حساب مجازه؟  گرسنمون شد میشه غذا بخوریم؟ و از این حرفها. دانه دانه شان را از هم جدا کردم. این یکی   از این‌هایی بود که به خودش هم پنالتی می‌زد. واقعا این نبود که خنگ باشد اصولا توی هپروت خاصی با خودش مشغول بود.  آدم احمقی به چشم نمی‌آمد. حتی می‌توانم غبطه‌ی این طور آدمها را بخورم. آدمهایی که اصلا نیازی نیست به هیچ کسی فکر کنند. کسانی که یک هاله‌ی مهربان و تپل اطرافشان هست و باعث می‌شود اصلا همیشه توی کسب و کارشان موفق باشند. شاید الان یک ادم چاق و خوش تیپ شده است که دارد با تلفن کارمندانش را مدیریت می‌کند و اصلا به هیچ چیزی جز آن توجه ندارد. آنجا هم نشسته بود و خیلی بی خیال با ورقه‌اش ور می‌رفت. بعد انگار اتفاق مهمی افتاده دست کرد توی کیفش و خیلی کند ماشین حسابش را درآورد و داشت بازی می‌کرد. همینطور نگاه می‌کردم که بوی نارنگی به مشامم خورد. برگشتم و دیدم یکی ته کلاس دولپی داشت می‌خورد. سریع رفتم بالا سرش. پوستهای نارنگی خیلی منظم روی هم و زیر نیمکتش جا خشک کرده بود. بچه‌ها هم فهمیده بودند. بلندش کردم و خیلی اتوماتیک فرستادمش بیرون که او هم بی‌هیچ مقاومتی رفت. ورقه‌اش هم تقریبا سفید بود. تا دم در که رفتم دیدم یکی دونفر خیلی طبیعی دارند نظریاتشان را حول وحوش جواب به هم انتقال می‌دهند. تا وسط سکوی مخصوص معلم و نزدیک جامعلمی رسیدم که همه چیز عادی شد. بعد یکی خواست ماشین حسابش را به دیگری بدهد. گفتم خودم زحمتش را می‌کشم. توی حافظه‌ی ماشین حساب یک عدد بود که باید پاک می‌شد. مقصد خیلی دلخور نشسته بود و دوباره داشت سقف را نگاه می‌کرد.


مشکل ازدیاد جمعیت مشکل تربیت

مشکل ازدیاد جمعیت یا پیک جمعیتی چیزی است که واقعا مثل ذرات هوای آلوده هر لحظه توی ذوق می زند. 

گاهی اوقات وقت قدم می زنید و توی خیابان به آدمها مخصوصا نوجوان ها نگاه می کنید، دقیقا جمعیت زیاد را می بینید. جمعیت زیاد یعنی بی حوصلگی در تولید بچه. بی هدف وبی مسئولیتی در موضوعی به نام تربیت، مراقبت، توسعه هر چیزی که اسمش هست. مشکل جمعیت یعنی من و شما مثل سیم خاردار به هم گیر می کنیم و اصلا هیچ چیزمان هم نمی شود. تازه بسیاری از پایه های فرهنگی ما - لااقل آن بخشی از فرهنگ عامه که از تلویزیون ضرغامی سابق علی خوانی کنونی دارد تولید می شود را لمس می کنید.

 به نظرم این طوری حتی گروه های فعال محیط زیستی هم یک سری گروه عصبانی باید باشند که با خودشان می گویند: چرا حتی اینجا هم این همه آدم هست و دست از سر ما برنمی دارد؟ چرا بی تربیتی و بی فرهنگی مثل قره قروت زیر دهن ملت خیس می خورد و کسی گاهی از ترشی زیاد یا شن ریزی ممکن است بخشی را تف کند یا ترش کند ولی همیشه ی تاریخ معاصر این موضوع هست؟ چرا درها باز نمی شود و این گله بیرون از چراگاه دائمی نمی تواند با جهان باز ارتباط داشته باشد. اصلا چرا کسی نمی گوید نفت مال خودتان، توریسم را بدهید همین ملت که دارند بند تنبان هم را می جورند راحت بشوند کشور توریستی؟ بدتر از ترکیه که نخواهند شد. مشکل جمعیت چقدرش با اعتیاد و کارمند پول نفتی حل می شود؟ چقدرش ملت عزب اقلی شپش قاپ بیاندازند و خودشان را باهنر و فرهنگ و گرافیک و آهنگ جدید و فیس بوک، رنگ روغن مالی کنند؟ چقدر بنشینند پای رادیو هفت و  به ریش نوستالژیهایشان بخندند؟ چقدر بایستی کافه نشین چپ فحش زیر شکمی بزند توی صورت میز بغل دستی اش که من، من توده، منی که از همین رعیت های ارباب مزاج ایرانی ام، فوق لیسانس و دکتری علوم انسانی ام به پشم شتر آن یکی بوتیک دار فشن بوی نیازرد؟ تا کی غلاف کنم این شمشیر دانستن را در نیام بی پولی و عاطل و باطل روز بعد و شب بعد بمانم؟  

مشکل جمعیت درست یعنی هر چیزی، هر چیزی را 10 برابر کرده باشی ولی ظرفیتش دست نخورده باشد. خیارشور هم توی ظرف می ریزد بیرون یا اصلا نمی گذارد چیزی جابجا شود. تغییری توی فرهنگ و خرده فرهنگ و آکادمی و کوچه بازار ممکن نیست. حالا جمعیت زیادی را خوش است؟ واقعا کفتر ملقی شده ایم ما ملت که هی یک عده توی بام ایران هوا می دهند تا خودش در راه خودش بال بزند. ملق بزند و ملق بزند و بعد دوباره بنشیند شب سیاه زمستان بچه تولید کند توی دل تابستان سال بعد صاحبش، اربابش، دان بریزد توی قفس و احسنت بگوید و دست بکشد به ریشش که امسال کفترای ما روسفیدمان کردند. جوجه کشیدیم به چه درایت. بیا و ببین 

تنهایی آدمها: آدمهای پربازدید تنهاترند

تنها می خواهید با آدمی که هزار بار دیده اید حرف بزنید و آتش صحبت را بندازید توی دامنش. مثلا همین سوپری خودمان: آقا این زیتون ها خراب نمیشه؟  

بعد شروع می شود. از اینکه وکیوم است. یک چیزهایی - لابد بنزوات سدیم- هم می ریزند تویش و کلی مثال می زند. از چند تا مشتری که فلان و فلانشان خراب شده یا نشده می گوید و تا آخرین اثر روشن از ماده ی سوختنی، می سوزد. البته همینطور معمولی. 
یادم می آید آدمهایی که روزانه با آدمهای زیادتری سر و کار دارند، تنهاتر و تشنه تر هستند. آب نجسته ای از سر و گوششان جوشیده ولی هنوز هم تشنه مانده اند. حتی اگر همین تنهایی را به کسی بگویند، شنونده ناگزیر شفایشان را از درگاه الهی خواهد خواست. آدمهای تنها خیلی به خودشان می رسند. مانند یک مراسم مردن آپارتمانی که کسی با بهترین لباس رسمی اش قرار است توی تخت بخوابد و دیگر بیدار  نشود یا مثل آخر فیلمها نگاهش خیره بماند توی شهر آدمهای تنها. خلاصه هزار جور چیز فانتزی دیگر که تکراری هم هست. آدم تنها جهان ذهنی اش مثل لایه ی تویی تخم مرغ  با اولین نوک زدن یک جوجه پاره می شود. اما بازهم سمت هیچ دره ای نمی رود مگر تنهایی، پادشاه تنهایی بهش امر کند از شیب کوه پایین برود و یکبار دیگر دنیای آدمها را تجربه کند. گوش می دهد و پایین می رود ولی باز هم همان تجربه با کمی تلخی گذر روزگار. این بار یکبار دیگر به اطلس، دارنده‌ی جهان بر روی دوشش نگاه می کند و بی حرف، دست از پا درازتر برمی گردد. می نشیند و ساعت می شمارد تا چیز دیگری مثلا یک بهمن کوهستانی یا یک دوست که اصلا توی خیالش هست و هرگز ندیده، شبیه نوجوانی خودش از لای زوزه ی باد زمستان، صدایش کند. 

رفع مشکل فیس بوک

مشکل فیس بوک ایرانی همانطور که شما قطعا بهتر از بنده خبر دارید، این روزها خیلی شلوغ و سردرگم شده است

این شاید در یک نگاه ساده، به خاطر اهمیت وازده ی رسانه در ایران باشد. تلویزیون در ایران یکی از بزرگترین مهم هایی است که کسی نگاه نمی کند ولی اگر چیزی نشان دهد برایش اهمیت زیادی قایل هستند. در چنین جمعی، جامعه شناس، فیلسوف و آدم اهل فکر یا منبری است که کمتر سراغش می روند یا اصلا چپ و مستقل است که جز دانشجوهایش باید دست به دامن دیگران شود تا حرفهای او را کم کم بشناسند. در بین چنین جماعتی قطع و یقین - سخنان فیس بوکی- مهمترین جایگاه را در رسانه های دیگر پیدا نموده است. برای همین فیس بوک فقط یک زندگی دیگر برای بخش بزرگی از آدمهای جامعه ما از بی کار و باکار و معروف و غیر معروف شده است که در آن هر فرد هویت اجتماعی جدیدی از خودش بروز می دهد. 

. اما شاید به طور خلاصه، فیس بوک ایرانی  حاوی چندین و چند گرافیست در حد قادر متعال باشد که تند و تند صفحات و محتوای گرافیکی و عکسی تولید می کنند و البته خلقی هم تقلید می کنند. شاید چون مرتضی ممیز گفته است: گرافیک یعنی کپی!  

 البته هزاران دلیل دیگر هم برای ضعف محتوایی صفحات وجود دارد. مثلا یکی اش این است که به طور جدی، جذابیت تازه به دوران رسیدگی بر تمام عمق و طول و عرضهای دیگر غالب است. صفحه هایی از فیس بوک مانند : مرد باس- زن باس- غلطنامه کدخدا- تایپوگرافی شعر- سبیلو گرافی- چیزهای کوچک-چیزهای بزرگ و خیلی ها که یادم نیست.  همه از توبره ی گرافیستهای خوب برای بچه های خوب تغذیه می کنند که حرفی تویش نیست. اما یک سری صفحات هم هست مانند روایته داریم  که دقیقا یک جور دورهمی مهم و درست و حسابی برپایه شوخی های عمومی راه انداخته اند. این طور فیس بوکی نشان از نوع تشنگی مجازی و غیر مجازی داشته باشد یک چیز برایم روشن است. تمامش مثل پدیده های جدی تر از روزگار وبلاگ نویسی بگیرید تا فرند فید بازی و گودر، شوخی و جدی، دور همی و کمی جدی نیاز مند یک جور همگرایی جدی هستند. همگرایی یعنی در یک آینده ی کم حجم ولی موازی فضای مجازی در ابعاد صفحات فیس بوکی به سمت و سوی کسب و کاری تمایل خواهند یافت. بعد از یک مدتی دیگر کسی حس و حال ول گشتن ندارد مگر خریدار یا فروشنده ی خدمات یا کالایی باشد. یا به طور جدی تر رسانه ی دیجیتال حرفه ای اداره کند. آن موقع شاید مانند موسیقی زیر زمینی - البته پشت بامی و پنت هاوسی- قهرا  از دل کمیت، کیفیت حاصل خواهد شد. شبیه این مدل تکوینی را می شود در اکثریت مکانیزمهای کسب و کاری و حتی اجتماعی- البته به شکل پیچیده تری- مشاهده نمود. 

سریال شوخی کردم مهران مدیری

سریال شوخی کردم مهران مدیری برای اولین و دومین قسمتی که بیرون آمده است کمی زود قضاوت می شود. چون مهران مدیری اصولا باید زود قضاوت شود. همیشه سریالهای مهران مدیری قسمتهای اولش قابل قضاوت است. بعد از آن می شود حکایت یک سری کارمند نفتی  که همین طور دور همی به تولید هجو می پردازند. اصولا نویسنده ای مثل امیر مهدی ژوله را دوست دارم. از همان زمان کودکی اش در نشریه چلچراغ - تنها نشریه فارسی که عربها به خاطر سخت بودن عنوان نمی خوانند- طوفانی و متفاوت  بود. الان هم متن کاملا متفاوتی را نوشته است که به قول مهران مدیری کاملا شسته و گذاشته است کنار. اما پرونده درست کردن برای موضوعات در سریال شوخی کردم مهران مدیری جالب است. یک جور کار مطبوعاتی هاست که برای هر موضوعی سعی می کنند پرونده درست کنند 

 

عکس: تموم دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم 

 

  مهران مدیری و تیم اش که حالا به اندازه دور تمام میدان ولی عصر تعداد دارند و از تمام هنر پیشه های طنز که روی دوپا می توانستند بیایستند، بازیگر طنز در سریال شوخی کردم اختیار کرده است. اولین قسمت این سریال درباره دروغ در تمام ابعاد و اندازه هایش بود. از دروغ های دکتر احمدی نژاد و مسئولین دوره ایشان بگیر تا روابط عاشقانه‌ی پر از خیانت و دروغ. گاهی به نظر سریال شوخی کردم مهران مدیری از طنز خارج می شود. اما به نظرم به دیدن یک بار و آن هم به صراحت تمام نرم افزارهای پیش بینی آینده  بورس - آینده نگاری 360 درجه بورس- این سریال هم سرنوشتی همگرا به سرنوشت دیگر سریالهای مهران مدیری دارد. پس تا آشی که دایی گرامی - مهران مدیری- پخته و سرد نشده، ملاحظه بفرمایید. از طرف مهران مدیری هنوز بیانیه ای مبنی بر دانلود نکنید. ترا به خدا  سریال شوخی کردم را دانلود نکنید، هنوز صادر نشده است. 

چربی دور قلب

چربی دور قلب چیز خوبی است آدم را نسبت به تمام احساسات ضد ضربه می‌کند

. بالشتک ضربه گیر است. برای مردن در وسط احساسات هم خوب است. جو آدم را در همه چیز بالا می‌برد. مثل یک دور حسابی سوار شدن روی ترن هوایی است. خون باید حسابی مسیر پر پیچ و خمی را دور توده‌های چربی بزند. بعد برود سرجای اولش، اینقدر که نفسش بگیرد و کبود بشود. اینطوری آدم از مرگ برگشته قدر زندگی را خواهد دانست. چربی دور قلب را از هر غذایی که دوست داشتید تهیه کنید. به خودتان منت بگذارید و بهترین نوع چربی دور قلب را برای مهربان ترین آدم دنیا فراهم کنید.  

 

 

 از مهمترین خاطره هایی که یک مرده می تواند با چربی دور قلبش داشته باشد شاید این است که زمانی تمام بدیهای دنیا را توی این نوع چربی حل کرده است. تلخ ترین روزها را هی چربی دور قلب سوزانده است و باز چربی دور قلب تهیه کرده است. چربی دور قلب جایی است که شما را از هر نوع خاطره ای پاک می کند. چربی دور قلب توانایی دارد صدای هیچ رقم فیلم سینمایی را نشنوید. همه اش برایتان یک زبان داشته باشد. شلپ شلپ در جا قدم زدن قلب و لرزش بی امان چربی دور قلب را  در سرمای زمستان و تاریکی شب از دست ندهید. هر طور شده چربی دور قلب را به کار بگیرید و رسانه ای اش کنید. عجیب است که در تاریخ بشر یک روز هم به همین نام نام گذاری نشده است. روز جهانی چربی دور قلب، باید روز مهمی بشود. روز جهانی چربی دور قلب از روز پیشگیری از چربی دور قلب باید معروف تر بشود.  چربی دور قلب راه درستی برای حصار کشیدن دور اتفاق های خشن و تلخ دنیاست. لطفا چربی دور قلب را فراموش نکنید و به آن بپردازید. 


ون سان ونگوگ یا ون کوک اهل چه مکتبی بود؟

ون سان ونگوگ یا گوک یا کوک اهل یکی از سرزمین‌های خداوند بود


 اصلا طبق اصل لانه کبوتر حتما یکی از شما با او در یک روز دنیا آمده‌اید. این مرد بزرگ اهل چه مکتبی بود. او یک نقاش بزرگ  بود طوری که همه جا آثارش به نیکی و دوام یاد می‌شود. اصلا هم بر خلاف امیلیانو زاپاتا یا تاناکورا، شعبه‌ای در بین فروشگاه‌های عظیمی که این‌روزها در تهران و سایر شهرستان‌ها برپا می‌شود‌، ندارد. به سهولت می‌توانید از هر کجا بخواهید زندگینامه‌ی این مرد بزرگ را بخوانید. اما ما یک جور زندگی‌ مکتبی از این مرد سراغ داریم و برایتان‌ بازگو می‌نماییم. ون سان ونگوگ همان‌طور که از ابتدای اسمش پیداست موجودی شبیه ون بود.  


 

 

 ون سان ون‌گوگ یکی از بزرگترین‌و دریا‌دل‌ترین مردمان روزگار بود. طوری که هر خانمی‌می‌توانست در دل او جای لازم و ناکافی پیدا کند. اصلا این موضوع به معنی عاشق‌پیشگی ون‌سان ونگوگ است. طوری که به خاطر این خاصیت بعدها دچار سردردهای میگرنی‌ گردید و  در ادامه به خاطر این نوع سردردها نقاشی‌های بدیعی کشید. او سبک منحصر به فردی از نقاشی را به جهانیان و به خصوص دنیای عاشق‌پیشه‌ها اهدا نمود. ون‌سان جوان طوری که همگان از دریا دلی او مطلع هستند، به دلیل هنر فراوانش درنقاشی مجبور بود برای امرار معاش در یکی از دفاتر رسمی ازدواج و طلاق کار کند. او شب‌ها تا بوق سگ درآن دفتر مشغول بود. ون سان ونگوگ آخرین نفری بود که درآن ناحیه از دفتر ازدواج و طلاق می‌زد بیرون و چراغهای مغازه را او خاموش می‌کرد. شبی متوجه اتفاق نادری شد. ون سان ونگوگ در سرمای خیلی درجه حوالی صفر سانتی‌گراد متوجه شد که تابلوی نئون مغازه‌ یا همان دفتر ازدواج و طلاقی که در آن کار می‌کرد خاموش شده و تنها بخشی از آن یعنی – و طلاق- باقی مانده‌است. به نظرش رسید که این کار باعث شکستن تمام تعدات اجتماعی دفتر ازدواج و طلاق می‌شود. به همین  خاطر تصمیم گرفت هر طور شده آن‌تابلو را درست نماید. به خاطر این موضوع  تا پاسی از شب مشغول ور رفتن با تابلو بود. در آن شب سرد خانمی از اهالی خیابان‌های اطراف در حال گذر از کنار مغازه متوجه این‌کار خداپسندانه‌ی او شد. البته آن خانم به عمد در ابتدای امر اصلا متوجه نشد. به همین دلیل نزدیک ون سان ونگوگ آمد و گفت: سلام آقا. میشه یه کمکی بهم بکنید؟ من حسابی سردمه و از شهرستان‌های دور آمدم. 

ون‌سان‌ونگوگ گفت اختیار دارید. چه کمی از من برمی‌آد؟ من که شما رو نمی‌شناسم. 

خانم فریبا که در آن موقع بسیار شبیه آدم برفی با دماغ قرمز بود گفت: آقا این‌که چیزی نیست. من دوست دارم اسم شما رو بدونم. اینجوری من و تو اهلی می‌شیم. اسم شما چیه؟ 

- من ون سان ونگوگ  هستم. 

- چه جالب و با خود تکرار کرد. ون سان ونکوک. چه جالب یعنی خونوادگی تو کار کک هستید؟ باید می‌دونستم. خدایا ممنونم داشتم از سرما می‌مردم. 

- خانم من نفهمیدم. الان اسم شما چیه؟ تازه اینطوری که شما با هر کسی... 

خانم حرفش را قطع کرد و گفت: نه عزیزم. ون سان ون گوک عزیز! من با هر کسی آشنا نمی‌شم. فقط آدمهای اصیل.

نگاه کنید. آقای شیک پوشی مثل شما توی این شب سرد و تاریک به تورم خورده. تازه از اسمتون معلومه که خانواده خیلی پولدار و مهمی هستید.  

بعد چشمکی زد  و گفت: خوب ینی همینطوری می‌خوای با اون تابلو ور بری؟ نمی‌خوای منو یه نوشیدنی گرم مهمون کنی ون سان؟  بعد کمی هویج قرمز روی دماغش را بادست نوازش کرد و صورتش را توی نور جابجا نمود. در همین حال  گفت: ون سان ون گوک من، فریبا هستم. خوشبختم. 

بعد دستش را دراز کرد. ون سان به ناچار دستش را دراز کرد و با او دست داد و گفت: چرا چرا.  الان که همه  جا بسته است ولی میشه بریم همین کباب  ترکی که سر چهار راه بعدی هست یه چیزی بخوریم. این تابلو هم می‌مونه برای فردا. 

ون سان و فریبا شب خوبی را سپری کردند. البته بر راوی زندگی‌نامه ون سان ون گوگ معلوم نیست که ون سان ونگوگ چنین ماجرایی را در شب سپری کرده است یا کاملا یک روز از مرخصی سر دفتدار، توانسته است چنین تجربه‌ی عاشقانه‌ی غریبی را از سر بگذارند. ولی بخشی از گفتگوی ون سان ونگوگ با فریبا به تواتر موجود است که عینن در این‌جا آورده‌ایم: 

- خوب الان موهات چرا این‌طرف و اون طرف رفته؟ 

- وا... چه سوالیه. تو که نقاشی می‌کنی نمی‌دونی به این می‌گن فشن؟ 

- فشن؟ نه

- ببین. اگه من ازت یه چیزی بخوام ینی تو خر شدی؟ 

- تا چی باشه؟ 

- ببین چرا شما فک می‌کنین تا یه چیزی ازتون بخوان خر شدین؟ 

- والا من عمرا خر نمی‌شم. یعنی من، ون سان ون‌گوگ اصلا توی این سبک‌ها کار نمی‌کنم. من سبک خودمو دارم. وقتی سه بار همین تابلوی پایین مغازه خاموش و روشن بشه، همه تازه یادشون می‌افته من کی‌بودم و سبک کارم چی‌بود!

- عزیزم سبک کارت چی بود؟ نه ولش کن تو اصلا از خودت خونه نداری؟ 

- نه! 

- واقعا که... اسکلی‌ها! توی این سن و سال... راستی نگفتی معنی اسمت چیه؟ 

- معنی؟ خوب همینیه که هست. چه می‌دونم تو هم گیر دادی‌ها یک نصفه شبی

- وا چرا قاطی می‌کنی خوب؟ بد اخلاق... 

بر می‌گردد و از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. دفتر تاریک است و با نوری که از خیابان به طبقه دوم می‌آید کمی روشن می‌شود.  

- ها به نظرم فهمیدم.  تو ساعت یک شب به بعد حسابی کوک می‌شی. ون سان وان کوک. 

- چه مزخرفاتی. 

- ون سان! 

- ها

- ون سان! به نظرم شام و نوشیدنیت عالی بود. ولی من سردمه.

- خوب چی‌کار کنم. برو بچسب به بخاری. 

- اصلا تو خیلی بد اخلاقی. به نظرم حتی اسکولی. 

- نمی‌دونم. ولی حاضرم باهات شرط ببندم خیلی تیزم. می‌خوای برم این پلیسه که پایینه رو اسکل کنم؟ بیا نگاش کن. داره با یه یارو قد دکل حرف می‌زنه. اوه اوه قمه تو دستشه چه خطرناک. 

- ولش کن بابا می‌ری یه بلایی سرت می‌آد. 

- من؟ ون سان ونگوگ، بچه پیروزی و ترس؟ 

تا اینجا شواهد و متن گفتگوها به روشنی در منابع متواتر از زندگی نقاش توانمند و صاحب سبک روایت شده است. اما بیش از این را به عهده خواننده می‌گذاریم. در واقع دلیل مهم و مشخصی برای اسکل بودن ایشان و صحت داستان ون گوگ گوش به‌دست نداریم.


بابک زنجانی دانه درشت و آقازاده است؟

بابک زنجانی هم می تواند یک شوخی بی مزه برای امروز ما باشد. 

1- همانطور که سیگار سر صبح واقعا موضوع فرح بخشی برای دوستداران و علاقه مندان این زمینه است، خواندن تیترهای روزنامه ها هم اینقدر خاصیت دارد. در همین راستا تیتر امروز یکی از روزنامه ها چنین بود: 

دانه درشت ها زیر ذره بین

اما از آنجایی که ما بایستی در هر پدیده ای فکر کنیم، انجام دادیم ولی باز هم اتهامات یقه خودمان را گرفت.

 چرا باید دانه درشت ها زیرذره بین قرار بگیرند؟ 

 

تازه اگر قرار گرفتند و بالاخره دیده شدند، چرا باید یک عده از آن سوی ذره بین به ایشان نگاه کنند؟ 

تازه به نظر فقط پلانکتونها و سیتو پلانکتونهایی که مشغول ساختن نفت هستند و برای نسلهای آینده احتمالا نفت خام تولید می کنند نباید زیر ذره بین دیده شوند؟ 

در ضمن این ذره بین یا حتی میکروسکوپ الکترونی را برای دیدن بخشی از مردم روشن بگذارید هم شاید موارد تازه تری ببینید. 

اصلا ما چرا توی این آلودگی هوا داریم هی یک چیزی را می بینیم؟ 


2- کارمند شدن یکی از تنبیهات خداوند برای زمینیان است. به همین مناسبت که تازه یک جایی قرار  است گوش شیطان کر، کارمند به حساب بیاییم، داریم تمام توان نظامی خود را برای استفاده نکردن از فیس بوک به کار می بریم. البته خودشان هم در زمینه توان زیادی مصرف نموده و با بستن پورتهای مورد نظر تمام زمینه های الهی نرفتن را فراهم نموده اند. 

اما این روزها فیس بوک جولانگاه عده ای گرافیست جویای کار است که هر چیزی را به عکس تبدیل می کنند و توی دیوارشان می چینند. خداوند پشت و پناه شما باشد، چون اولین فایده این کار جلوگیری از مصرف کاغذ و قطع درختان و تجمع در کافه و دفاتر طراحی است. 


عروس خانم چیکاره ان؟

عروس خانم چیکاره ان؟

دوره کامل حرکات موزون رو در انجمن ارتعاشات صنعتی ایران سپری می کنن!

عروس خانم چیکاره ان؟

-بدون مدیریت منابع پایان ناپذیر میک آپ از زیر لحاف بیرون تشریف نمی آرن! 

عروس خانم چیکاره ان؟

  اندیشه های کاترین بوی میکر رو در نشریات زرد تکذیب می کنند.

عروس خانم چیکاره ان؟

- فروشگاه نخ در بهشت دارند و همچنین دوره کار آفرینی اعتقاد به روح رو در دانشگاه تهران طی می کنن!

عروس خانم چیکاره ان؟

- به دلیل افزایش تمایلات صرفه جویی در مصرف سوخت دیگه - دختر چوپون- نیستن!

عروس خانم چیکاره ان؟

- به خاطر مدیریت بحران بینی سرپایین، اشکشون رو از دم مشکشون به ناحیه ای بیابانی لوله کشی می کنن!

عروس خانم چیکاره ان؟

- در معابر و محافل عمومی اقدام به رونمایی از جزوه و کتاب مورد حمل و نقل می پردازند!

عروس خانم چیکاره ان؟

- برای افزایش مشارکت اجتماعی خانمها، فیلم روشنفکری رو به تعداد دورقمی ملاحظه می کنند. 

عروس خانم چیکاره ان؟

- می خوان برگردن به هیژده سالگی دوباره دندون پزشکی بخونن دیگه بجز داماد با کسی خوب نباشن

عروس خانم چیکاره ان؟

دوره کامل حرکات موزون رو در انجمن ارتعاشات صنعتی ایران سپری می کنن!

عروس خانم چیکاره ان؟

-بدون مدیریت منابع پایان ناپذیر میک آپ از زیر لحاف بیرون تشریف نمی آرن! 

عروس خانم چیکاره ان؟

  اندیشه های کاترین بوی میکر رو در نشریات زرد تکذیب می کنند.

عروس خانم چیکاره ان؟

- فروشگاه نخ در بهشت دارند و همچنین دوره کار آفرینی اعتقاد به روح رو در دانشگاه تهران طی می کنن!

عروس خانم چیکاره ان؟

- به دلیل افزایش تمایلات صرفه جویی در مصرف سوخت دیگه - دختر چوپون- نیستن!

عروس خانم چیکاره ان؟

- به خاطر مدیریت بحران بینی سرپایین، اشکشون رو از دم مشکشون به ناحیه ای بیابانی لوله کشی می کنن!

عروس خانم چیکاره ان؟

- در معابر و محافل عمومی اقدام به رونمایی از جزوه و کتاب مورد حمل و نقل می پردازند!

عروس خانم چیکاره ان؟

- برای افزایش مشارکت اجتماعی خانمها، فیلم روشنفکری رو به تعداد دورقمی ملاحظه می کنند. 

عروس خانم چیکاره ان؟

- می خوان دوباره هیژده ساله بشن برن از سر دندون پزشکی بخونن

عروس خانم چیکاره ان؟

-  نصف دوستاشون تئاتری ان نصف دیگه هم توی صدا و سیما قدم می زنن

عروس خانم چیکاره ان؟

- اینقدر کتاب فلسفه و داستان خوندن که اسمای هیش کدوم یادشون نیست 

عروس خانم چیکاره ان؟

جیک جیک مستون تشریف بردند و هنوز سن و سالی ندارند تا زمستون 

عروس خانم چیکاره ان؟ 

از سال 52 که دنیا اومدن هنوز طفلکی و خجالتی هستن همه جا بدون استثناء 

عروس خانم چیکاره ان؟ 

بجز جامو و کشمیر همه جای دنیا رفتن و دیدن

عروس خانم چیکاره ان؟

اینترنت ندارن ولی وایبر و جی میل و یاهو شون بازه همیشه 

عروس خانم چیکاره ان؟ 

پست گرجوئیت هستند از فاکولته ی سوربن در نقاشی ولی خوف مخاطب دارن نمایشگاه گروهی هم حتی قسمتشون نشده 

عروس خانم چیکاره ان؟ 

قهرمان پینگ پونگ بودن ولی پوکی استخوان اجازه نمی ده برن دنبال علاقه شون 

عروس خانم چیکاره ان؟ 

در طول روز 5 دقیقه سکوت یوگایی دارند 

عروس خانم چیکاره ان؟

تیوب دارن به فصل سرما باهاش می رن جاده چالوس ته دره 

عروس خانم چیکاره ان؟ 

تیچر مقبولی هستن ولی عجقشون  درک درستی از سلامت عاطفی عمه ی گرامی نداره و همیشه مجبور به فحش عمه هستن 

عروس خانم چیکاره ان؟

طلاق عاطفی گرفتن، عکس پروفایلی می گذارن توی فیس بوک در حال شیلنگ گرفتن و خنک شدن 

عروس خانم چیکاره ان؟

پ.ن: عروس خانمها همه خوبند و اینها همش سوء تفاهم است!



آقا داماد چیکاره ان؟

آقا داماد چیکاره ان؟

- تو تبلیغ آب هویج بانک پاسارگاد، حیض بازی درمی آرن با عینک فریم مشکی 

آقا داماد چیکاره ان؟

- تو دست و پای کارشناس های بافت فرسوده شهرداری عکس فردین و عمو اسدالله از دیوار جمع می کنن.

آقا داماد چیکاره ان؟

- پایه های چرخ دستی پایتخت رو موقع جابجایی، روغن میزنن! 

 

 آقا داماد چیکاره ان؟

 - تو نمایشگاه هویت و فرهنگ ایرانی در بلاد کفر، کیک یزدی می دن دم دهن اجانب

آقا داماد چیکاره ان؟!

- توی هر شعبه -اژدر زاپاتا- راستی آزمایی می کنن. کلن.

آقا داماد چیکاره ان؟

- توی هر شعبه -اژدر زاپاتا- جوک قومیتی تعریف می کنن برای مکزیک و بقیه قاره جنوب شهر!

آقا داماد چیکاره ان؟

- شعبه مرکزی معجون انار تن درست دارن توی محله چینی ها- جردن سابق-

آقا داماد چیکاره ان؟

- تو تبلیغ ایرانسل، وسط دقیقه های رایگان، اول گوشی رو میزارن!

آقا داماد چیکاره ان؟

- قصد بمب گذاری انتحاری توی اداره هواشناسی دارند!

آقا داماد چیکاره ان؟

- توی ترانه ابی، ستاره های سربی از آسمون تهران جمع می کنن!

آقا داماد چیکاره ان؟

- با دست چپشون سوسک کش قوی میریزن کف - گروه آموزشی جو دار- !

آقا داماد چیکاره ان؟

- به خاطر عجقشون، آزمون دکتری شرکت می کنند هرسال!

آقا داماد چیکاره ان؟

- درباره سرنوشت اپراتورهای هوشمند اول تا هشتم، اظهار نگرانی می کنن.

آقا داماد چیکاره ان؟

- نصب پروفایل شعر بی بدیل و ماهواره استانی رو، فقط به عنوان پیشه ی فرهنگی، سرلوحه کارشون قرار دادن.

آقا داماد چیکاره ان؟

- مسئول کمیته تحقیق و تفحص - ویار و خاویار فرهنگی/هنری هستند!

آقا داماد چیکاره ان؟

- به خاطرات گذشته یونگ و فروید استناد موضعی می کنند! کلن.

آقا داماد چیکاره ان؟

- به شکل لایه مرزی، به جز واحد مرکزی خبر، همه جا نشست دارند!

آقا داماد چیکاره ان؟

- تو مرکز فضایی، از میمون فضانورد استرس زدایی عصبی کلامی می کنند!

آقا داماد چیکاره ان؟

- بخشی از اراده ملی تحقق یافته در بزرگراه صدر هستند!

آقا داماد چیکاره ان؟

- با استفاده از تکنولوژی های فایو، همه جا مشترک مورد نظر هستند!

: عباسآقا سلام!

آقا داماد چیکاره ان؟

- تو مرکز ژئو فیزیک دانشگاه تهران، روزهای تعطیل تقویم رو قرمز می کنن.

آقا داماد چیکاره ان؟

- برای کمک به انتقال پایتخت، هوای تهران رو آلوده می کنن، روی پله های مترو می دوند و به 90 اس ام اس هایده می زنن.

آقا داماد چیکاره ان؟

- به عنوان موافق به طور متوسط از تریبون هشدار، بالا و پایین می کنن.

آقا داماد چیکاره ان؟

- با پدافند غیر عامل، برای تهران، انار نه، سرمایه گذار پروژه ترا زیست محیطی شکار می کنند!

آقا داماد چیکاره ان؟

- برای فرگام- میمون فضانورد- تلقیات طعمی رو درباره موز چیکیتا و 59 

گونه موز دیگه همسان سازی می کنند.

آقا داماد چیکاره ان؟

- در زمینه فرصتهای هوشمند مطالعاتی پژوهشکده رویان، مکان یابی می کنند با منشی های محترم MFT - مجتمع فنی تهران-

آقا داماد چیکاره ان؟

منطق تندیس و مجسمه ها چیست؟

منطق مجسمه ها را درک نمی کنم. 


خیل قرص و محکم به نظر می رسند. اما اصلا کلی ایراد اساسی دارند.  




 خانه و زندگی درست و حسابی ندارند و الا توی این سرما می رفتند خانه شان. حالا خانه و زندگی هیچ، مجسمه ها اهل هیچ انگاری هستند. یعنی همه چیز را به هیچ می گیرند. شاید خیلی هاشان ترویج اباهه گریی و لاادری گری و خیلی گری گوریهای دیگر باشند.  مجسمه ها طعم دهانشان چیست؟ زیاد به نظر نمی رسد اصراری بر این زمینه ها داشته باشند و برایشان فرقی داشته باشد که طعم دار هم باشند و تنوع ایجاد کنند.  مجسمه ها بهترین نمونه های غیر اجتماعی  هستند. چطور یک آدم بعد ها مجسمه می شود و از حالت اجتماعی اشتراکی  خارج می شود؟  مجسمه ها به نظر متناقض ترین مراحل تکاملی انسان را طی می کنند. از وسط نرمی و رافت به مجسمه ای بی تبصره تبدیل می شوند.  مجسمه های اهل هیچ کاری نیستند. 

7- مجسمه ها اصولا خلوت و شلوغی، بارشان نیست و در هیچ شرایطی قرار نیست حرفی برای گفتن داشته باشند. 

افزایش جمعیت در ایران نیازمند چه دلایلی است؟

 افزایش جمعیت در ایران در برخی از آینده نگاریهای ایرانی سیر نزولی پیدا کرده است و به نظر می رسد در دوره ای به خاطر بازنشسته شدن فراگیر، جمعیت جوان کشور متناسب با نیروی کار در ایران نخواهد بود. 
1- نسل کنونی - دور از جناب شما- دور ریختنی به نظر می رسد و حیف است کلی هزینه برای بهداشت، آموزش و رفاه ایشان فراهم شود، پس با ایجاد نسل جدید، از همین امروز نسل آینده و لایق تر را بر ویرانه های در حال زوال کنونی تعبیه کنیم.  

 2- بزرگترین مشکلات دنیا نه مشکلات سیاسی و نه اقتصادی نیستند، بلکه پیک جمعیتی، هر مشکلی را تولید می کند. به همین منظور و برای تجدید قوا بایستی مشکلات جدید ایجاد نمود. 

3- ما اصلا به آمریکا علاقه نداریم، بنابراین چینی شدن را در دستور کار قرار خواهیم داد. 

4- برخی بخشهای برخی اسناد آینده نگاری و چشم اندازی با گوگل ترانسلیت ترجمه شده و احتیاج به آزمایش و تجدید نظر دارد. 

5- هزینه انتقال پایتخت خیلی زیاد است پس برخی استانهای حاصل خیر می توانند پایتخت جدیدی برای ایران احداث نمایند تا این کار به روش کمترین هزینه- یارانه ای - انجام شود. 

6- نوستر آداموس آدم مزخرفی است و قرار است پوزش را به خاک بمالیم و پیش بینی های خرافی او را نقش بر آب کنیم. 

7- از دل کمیت، کیفیت، بالاخره اتفاق می افتد. مثلا دو خط موازی در دنیای واقعی خسته می شوند و به هم می رسند. 

8- دیوان لاحه برای استرداد بدهی های ایران احتیاج به مقادیر معتدل تری از سرانه دارد و همه ی این پول را یکجا نمی تواند پرداخت کند. 

پ.ن: واقعا از دلایل جمعیت شناختی، آینده نگارانه و نگران کننده شما استقبال می کنیم. منتظر اقامه دیگر دلایل و دعوای هستیم.

فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند- پوران درخشنده- شهاب حسینی- طناز طباطبایی

زنهایی که قبل‌ترها بی پناه و مظلوم بودند و الان عصبانی و بی پناه و مظلوم هستند. وکیل مدافع قهرمان که قرار است بخش بزرگی از بیانیه‌های فیلم را بگوید. دنیای زنانه را ترسیم می‌کند، آدامس نعنایی، پاستیل و غیره... شاید هم کلیدی برای بخشهای بعدی فیلم بدهد. 
روایت کلاسیکی که فیلمساز یعنی خانم پوران درخشنده ماموریت دارد تا وقتی مساله ی اجتماعی اش حل نشده است دست از آن بر ندارد. زن، نابهنجاریهای رفتاری در مورد راننده سرویس و رابطه نامشروع. زن به هویت زن بودنش اهل راه حل فیلمساز است. در سکوت انتقام می گیرد. 
اما فیلم یک تلخی بی پایان و صدای بلند کارگردان برای گرفتن انتقام است. انتقامی که تنها راه حل دنیای بی ملاحظه نسبت به زنان است. 
به نظر هنوز خیلی از بیانیه های اجتماعی اهل این هستن که  خلق و خوی بی طرفانه ی هنر را کنار بگذارند. 
قاعدتا جای این نوع فیلمهای تلخ و فرساینده، دنیای سینمای مستند و گزارشاتی است که سازنده لابد به آن دسترسی ندارد. 
حیف از اینکه چنین فیلمهایی مخاطبش انگار چیزی به نام مسئولین است و اصولا جز بیان تلخی، هنری در بیان معنی و تحول آدمها یا جامعه اطراف در آن دیده نمی شود.  نوعی از فیلم که جزو جعبه ابزار تطهیر اجتماعی باید شوکران آن جلوی چشم مخاطبان فیلمساز باشد؟ 
این روزها انگار تمام فیلم ها و فیلمسازها عصبانی باشند ولی به روش خودشان فریاد بزنند! 

مراسم شب یلدا در آبادان و حومه

1- یک زمانی اگر خانمی را صدا می کردند: خانم دکتر! به احتمال 90 درصد همسر ایشان دارای مراتب  عالی دکتری در رشته طب الابدان بود. الان دوره ای شده است که به یقین بالای 90 درصد خودشان در یک زمینه ای تکمیلات نموده اند و دکتر هستند. حالا این همه به مدد 60000 ریال شدن یک کیلو انار است یا نه معلوم نیست. در همین رابطه به وضوح وضع وخیم تری نیز وجود دارد. یعنی به احتمال 50 درصد فلان آقای دکتر، زنی وجیهه و فرهیخته در این زمینه ها دارند. 

 

2- برای به وجود آوردن شور و هیجان کافی در زندگی روزمره کافی است در اسرع وقت، طوری که مدیرتان بویی  نبرد تمام کارهای محوله را انجام دهید و سپس به امورات خود بپردازید تا رستگار شوید. 


3- زمانی کتاب هزار سوال درباره قبر و قیامت و این حرفها بود. اما این روزها تمام تیترهای کتابهای آموزشی اینطوری است: 1000 سوال استعداد تحصیلی- 763 لغت سخت کاربردی در مدیریت و 500 نکته به روز بازاریابی 


4- اخبار این روزها هم که به اندازه خودش جای تامل و تدبیر دارد: 

احمدی نژاد با لبخند در دفتر کار جدیدش با مشایی 

خط مونتاژ خودروهای آمریکایی هم در ایران راه اندازی شد 

وزیر ارشاد هم به طرح جمع آوری ماهواره خندید 

و خیلی از این دست خبرهای متفاوت که امیدوارم همه اش خیر باشد 

مسابقات معماری سردر- کپ زدن- کپی کاری

معماری هم معماری آن طرف آبی ها. معمارهای ایرانی هم گاهی چنگی به دل می زنند که در archdaily  بعضی هایش را مشاهده کنید. 

نمی دانم چقدر فرار مغزها داشته ایم و ماندن فلانها

ولی هر چیزی که باشد مهمترین جریان باقی مانده اهل کپ زدن یا همان کپی کاری خودمان است. مثلا این طرح در یکی از مسابقات معماری طراحی سردر برای دانشگاه خیام شرکت کرده و دوم شده است. 

واقعا خوب شد که اسکناس 50 تومانی را جمع کردند تا کمتر به همچین راه حل های برنده ای بخوریم. 


 معماری و معماران با هر دیدگاهی فعالیت کنند لازم است زمان زیادی به این موضوع فکر کنند که قرار است سالها از دست رنج آنها و هم صنفهایشان حداقل به عنوان یک مبلمان شهری، یک نماد شهری   و یا یک المان مهم در زندگی بهره برداری بشود. این امر به نظر می رسد با فرهنگ کپی کاری به هیچ روی هم خوان نباشد 



شاید این مرا یاد مجسمه های بی رنگ و لعاب اخیر جلوی خانه هنرمندان یا به قول بعضی دوستان- خانه- می اندازد. 

که انگار خواسته تنه به تنه مجسمه های ژازه طباطبایی و پرویز تناولی بزند. ولی توی چشم آدم فرو می رود. عین کاردستیهایی که صافکاری و نقاشی اتوموبیل سر کوچه برای پسرک ترسان و لرزانی ساخته تا 20 بشود