1- سایت محترم تابناک اخیرا یک دستی در زنده کردن تاریخچه همه چیز پیدا کرده اند. بدین معنی که یک - نظر سنجی گذاشته اند و خواسته اند مشکلات فرهنگی ما مرتفع بشود. به نظر تاریخچه چنین تحولی به دوره کودکی ما بر می گردد. هیچ وقت پرسیده اید چرا - میکی موشه یا میکی جناب موس حتی قبل از زمانی که موش ها یار دائمی کامپیوتر بشوند، دچار مشکلات نکبت بار فرهنگی بوده و همیشه در هر جایی اقدام به برپایی و راه اندازی - دیت- می نموده است؟

اما این روزها که - نیازمند تحول اساسی - هستیم، لازم است گروهی از دوستان خود جوش، با حفظ سمت خواستار ایجاد روابط مشترک ما و میکی موشه باشند. در این رابطه خود ایشان ضمن عذر خواهی ازرفتارهای غیر موقر، نا موجه و هویت دائما مخفی ایشان در بین کودکان ایرانی و علی الخصوص لباس همیشه قرمز نامزد محترمشان، اعلام امیدواری و خوشحالی نموده اند که پدر زن گرامی بعد از اصرار و پایداری و ذکر - نامزدمو بدید برم- های فراوان بالاخره تصمیم به سر و سامان دادن اوضاع نموده اندو. ایشان تاکید کرد: به جهت تحولات اساسی ماه عسل را تهران خواهیم بود.
2- رییس سازمان همیشگی سنجش این بار هم اعلام فرمودند ما در زمینه کنکور سراری نیاز مند تحول اساسی هستیم. ایشان دوباره با تاکید بر مواضع چند دهه ای خود اعلام فرمودند: برای تحول اساسی در زمینه آزمونهای ورودی دانشگاه ها دو رویکرد اساسی در نظر گرفته ایم:
الف- تحویل و تحول اساسی آزمون ورودی کارشناسی به آزمون دکتری در سراسر کشور
ب- تعامل با شرکتهای پیشرو در زمینه تولید کیک و کلوچه مانند شیرین عمل - به جهت به روز رسانی نیم چاشت و چاشت آزمونهای کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری
3- به جهت سرعت پیشرفت فناوری و ازینا... قسمت زیادی از درس نخوان ها و هیچ چیز نخوانهای محترم، این روزها به طرز عظیمی به تبلت خوانی - خواندن متن و آواز با لوح کامپیوتر نما- روی آورده اند. بعدش هم که کاغذ غیر فست فودی - باقلوایی هم حسابی گران شده و تازه این اواخر انجمن سبز و سفر ایران هم از قطع بی رویه درختها در سطح شهر و حومه خبر داده است. به همین مناسب مدیر اتحادیه روزنامه فروشان تصمیم به تحول اساسی گرفته و قرار است تمام روزنامه ها را به شکل تبلتی به فروش رسانند. سخنگوی این اتحادیه در ادامه اعلام نمود: در این زمینه با ناشران بزرگ رایزنی هایی صورت گرفته و قرار است تمام آثار جدید تولستوی و داستایوفسکی به عنوان طرح پایلوت کتاب در تبلت با جلد رنگی تبلت به دست مخاطبان همیشه تشنه برسد. ایشان در جواب سوال خبر نگاری در زمینه تشنگی اعلام فرمودند: تشنگی جوانان با تبکتاب به میزان بیشتری از موکا و دیگر نوشیدنیهای مجاز بر طرف خواهد شد. حتی در این زمینه و برای فرهنگ سازی بیشتر از برنامه عمو پورنگ کمک بیشتری خواهیم گرفت.

مراسم تبلت گردانی - محرم امسال
در ادامه مدیر سازمان صنعت- هنر- زیبا سازی اعلام فرمود: جوانان نیاز به ست فرهنگی مناسب دارند و ما نمی توانیم وجود پائولو کوئیلو را بر دوش غول فرهنگی مان تحمل نماییم.
4- سازمان برون سپاری- اصل 44 خصوصی سازی- سابق اعلام نمود ما برای برون سپاریهای بیشتر نیاز به سوخت بیشتری داریم. به همین مناسبت خبرنگار ما یک توک پا تشریف برده و سهمیه های سوخت سازمانی را بررسی نموده اند. نامبرده بعد از کنکاش بسیار به این نتیجه رسیده اند که فوتبال ما در کم ارتفاع ترین ناحیه از توزیع سوخت سازمانی قرار دارد که بعد از یک تحول اساسی به طور اتوماتیک و بر اساس شیب زمین دچار بیشترین سوخت گرفتگی در بین نهدهای فرهنگی - ورزشی و غیر از آن شده است. در این زمینه هنوز هیچ اقدام اساسی لازم نیست.
1- چند وقت پیش 3 تا ویدئوی محسن نامجو که گذاشته بودم توی سایت آپارات را به دلیل مغایرت با قوانین حذف کردند. البته کارنامه بنده این جاست:

زلف
گیس
ترنج
به نظر ترجیح این است که مردم کچل باشند و ساسی مانکن و حسین مخته گوش کنند و کلیپهای هندی و آخرین سجده فرهاد مجیدی گوشه زمین را نگاه کنند. این اواخر هم از چنین جایی چیزی دیدم شبیه اینکه یک عده آدم را دم دستشویی نشان می دهد که دارند تمام - اشعار در وا کن- را دم دستشویی و آفتابه به دست می خوانند. از شهرام شب پره بگیر تا کویتی پور...
2- درباره مرگ یزدگرد هست که یک آسیابان به طمع پول طرف را شبانه توی کلبه ای در حال فرار به مرو می کشد. تراژدی مردن نیچه خیلی ساکن تر است. انگار شرقی ها کلا همیشه طریف تر قصه سر هم می کنند. یک بار هم این را از عباس معروفی و درباره تفاوت اسطوره های شرقی و غربی در - این سو و آن سوی متن - دیدم. در مقایسه: اسفندیار از چشم بی بصیرت می شود و آسیب پذیر است و اما آشیل که از ناحیه ای بی ربط توی تاندون پایش آسیب پذیر است، هیچ خوانش اینطوری ندارد یا من ندیده ام. همینطوری است که تراژدی مدرن شدن توی شرقی ها خیلی ظریف تر است. یعنی همه مثل اول شاهنامه می دانند که جماعت مدرن کلی از آدمهای نسل قبل و تفکراتشان را با بی رحمی دور می ریزند.
3-
امت سازی در ادبیات داستانی و یا هر نوع مراد و مریدی در فرهنگ ما تنها روش موجود برای کسب فضیلتهای غیر دانشگاهی محسوب می شود. جامعه ایرانی همیشه این برخورد مهجور با پدیده های فرهنگی وارداتی را داشته است. هنوز در جامعه ما سلیقه ی معرفت شناختی افراد به شکل استاد و شاگردی و حوزوی و منبری وجود ریشه دار خود را حفظ می کند. البته مشکل از این روش نیست. روش امت سازی به عنوان روشی برای استاد نماها و شاگردهای غافل مورد توجه این یادداشت است. زمانی که استاد و شاگردی تبدیل به حجم سریع و گذرایی از کلمات قصار و جملات مینیمال منتشر شده از سوی استاد باشد، شاگردی که اهل عمق نیست و همیشه دست استاد را برای شنا کردن در دریای معرفت لازم دارد، تصمیم می گیرد امت درجه یک استاد محسوب شود. البته استثناء همیشه جای تنفس بهتری برای چنین احکامی است. ولی کلیت ماجرای تلخ امت سازی در کلیه ی زمینه های فکری موجود در جامعه ما قصه ای پر آب چشم است. به طوری که اگر کسی از امت کسانی نباشد، بی هویت و بی اعتبار خواهد بود. این دقیقا تصویر یک فضای علوم انسانی سیلاب زده را همراه خود دارد که فردیت ها و در حالت منفی تر آن منیت های افراد بر دستاوردهای واقعی عرصه ی معنی چربس حسابی دارند. حاشیه ضخیم و ناسور طرح اصلی قالی را تحت الشعاع قرار داده و عابران برای قدم گذاشت روی قالی هم موقع آمدن و هم موقع رفتن زمین خواهند خورد. امت سازی ادبی معمولا دستاورد چندانی در زمینه های مالی هم نخواهد داشت کما اینکه ادبیات در ایران لااقل در این روزهای سرد زمستان سوخت هیچ تنوری را چندان فراهم نمی نماید. امت سازی همانطور که از نامش پیداست یک جور رفتار مصنوعی است و در تضاد با روحیه ی رهبری یک جریان فکری ادبی خاص است. یک جور مدرسه است که باد با خود خواهد برد.
1- صفحه پادکست های 360 درجه را راه انداخته ام امیدوارم بهتر از متن خواندن با چشمهای خسته و آخر شبی باشد.
4- ذهن آدم تمایل دارد مثل آدمهای دیگر رفتار کند. این یک جور تمایل طبیعی است که هر چقدر آگاهانه جلویش را بگیریم، بخش بیشتری از این تمایل را در ناخودآگاه خودمان غوطه داده ایم و یک دفعه یک روزی از یک جایی این تمایل شدید برای رفتار جمعی میزند بیرون. یک روزی بلند میشوی و با خودت میگویی هیچ کس. هیچ کس رفیق آدم نیست. هر چقدر سالیانی خلاف جهت آب شنا کرده باشی.
5- خیلی دوست دارم مثل گذشته بروم جلسه های ادبی ولی اصلا طاقت بی اخلاقی هایش را ندارم.
6- تابناک یادداشتی دارد درباره herd mental که در شبکه های اجتماعی اتفاق می افتد. مثلا اگر فلان سوال را جواب ندادی شکل آواتار - profile picture - ات را به -زرافه- تغییر بده و خیلی حرفها... ناراحت کننده است. اما چه باید کردش همیشه سوال است. اکثر یادداشتهای روزنامه ها هیچ پیشنهادی تویش نیست. البته حق هم دارند. اینجا کسی روزنامه نمی خواند نه آدمهای عادی و نه مسئول ها
7- به نظر باید یکی از این ویدئوهای آموزش الفبای مرحوم نیرزاده الگوی عاشقانه بودن برای ما باشد. ما آدمها فقط با نور عشق فوتوسنتز می کنیم. بی عشق می شویم همین که دور و برمان در جامعه زیاد می بینیم.
فیلم برف روی کاجها- پیمان معادی یکی از سر راست ترین روایتهای زندگی امروز ما را بی هیچ تکلفی نمایش می دهد. انگار باید سالها از این فضاها دید تا بهتر فیلم ساختن را یاد گرفت. بخشهایی از فیلم به ظرافت خاصی که از روحیات پیمان معادی و استاد پر آوازه ترش اصغر فرهادی برآمده است، تبدیل روایت ساده و هموار به نوعی مستند درباره زندگی است که با تمام ظرافت پرداختش، خیلی شکننده است. کاری که از آدمهای با تجربه ی دارای این ژانر مثل فرهادی بر آمده است.
اما این فیلم هم به همان روانی و سادگی موضوع را در لفاف Insert های با امضای فرهادی، گیر می اندازد. بالغ می کند و به مخاطب تحویل می دهد. اینجا دیگر خبری از شوخ طبعی و بازی گیشه ای خانم مهناز افشار هم نمی بینیم. هماهنگی کامل تاشهای رنگ در عین بی رنگی، خبر از ماجرای عمیق و تلخ و به نظر روزمره ای می دهد که کشف و پرداخت جنبه های نادیده به درستی و به اندازه به مخاطب واگذار شده است. اگر هنر فیلمساز نمایش لذت بخش برشی از زندگی و هزارتوهایش باشد. فیلم بدون ادعا و ابزار خاصی این لذت را به مخاطب منتقل نموده است. امیدوارم این فیلم شروع طوفانی لازم برای پیمان معادی در ژانر روایی خودش نیز باشد.
پ.ن: اصولا بنده با فیلمهایی که به شعور مخاطب احترام می گذارند، به دیده ی احترام نگاه می کنم و برای نویسنده و کارگردانش آرزوی روزهای بهتری در این زمینه دارم.

سوژه ی نخ نما و هزار تکرار چه خوبیهایی می تواند داشته باشد؟
شاید اولین و سریعترین پاسخ به این سوال ایجاد نگاه متفاوت، برداشت متفاوت و زیبایی دوچندان بیرون کشیدن باشد.
اما این حرفها در عمل فیلمی را دست و پا کرده است که ذاتا یک جور توهین به زندگی روستایی تلقی می شود. کاراکترهایی که اصلا و ابدا نمی توانند در فیلمهای روستایی-rural- درست بنشینند و بازی قابل باور ارائه کنند. یک جور فانتزی غمناک از فیلمهای معاصر درست می کند. باید هیاتی بنشینند و زرشک طلایی هایی طولانی از فیلمهای روز سینمای ایران ردیف کنند تا برای آیندگان این دوره از سینمای ایران مثال آکادمیک و کلاس درسی پیدا کند.
فرهاد آییش با همایون ارشادی سر میز قهوه خانه روبازی حرف می زنند. به حق متن از نسخه ی آمریکایی ترجمه شده و کمی تحقیق ویکی پدیایی درباره ی زندگی روستایی انجام شده است. برای همین دیالوگها به راحتی قابل ترجمه به زبان اصلی در محاوره های بومی مردمان آمریکاست.
در جاهای متعدد بازی ضعیف خانم افشار و مصطفی زمانی مشکل جدی متن را دو چندان کرده است. حتی خوشمزه بازیهای کاراکتر قالبی - ارسطو- احمد مهران فر- نیز کمکی به نزول لحظه به لحظه ی فیلم تا انتها ننموده است.
به نظر مخاطب این جور فیلمها دو دسته اند: افرادی که به خاطر سرما و گرمای زمستان و تابستان، به جای مراکز خرید سینما را انتخاب می کنند. دخترهای نوجوان و پسرهای در حال بلوغی که شیفته ی چهره های برافروخته در سینما هستند و البته به نظر می رسد هر دو گروه دست خالی به خانه ها و زندگی واقعی و یا فانتزی خود باز می گردند و به یاد خواهند داشت که این فیلم هیچ کدام از این دو را برایشان به ارمغان نیاورد.

این روزها هر کسی بخواهد تبلیغ کند و محصول بنجل داخلی بفروشد دوتا راه دارد: عرضه محصول فلان با تیراژ محدود- فیلم فلان چند سال توقیف، رسید.
این پل چوبی هم از آنهاست. همیشه نمی شود با چهره ها کار خوب در آورد. البته فروش بحث دیگری است. ناله های حمایت از سینما هم چیز دیگری است. فیلم داستان تکراری همان فیلمهای آمریکایی مشابه است با موضوع نخ نما و البته به نظر بومی یک استاد عرفان- رابطه - پروژه و مایه داری که لاجرم واسطه ی شیطان است در زندگی زوج خوشبختی که نمونه اش مهناز افشار به عنوان یک پایه ثابت و بهرام رادان و محمد رضا گلزار به عنوان پایه های متحرک ماجرا. ماجرایی که حوصله را از دماغ آدم در می آورد...
از این بزرگواران اگر سوال شود، با همه تبلیغات و به به و چه چه های مختلف، نهایتا عجله در اکران را مطرح می کنند که اصلا به درمان روایت یخ زده ی فیلم کمکی نمی کند. بماند که بازی خانم مهناز افشار اصلا تا اینجا که ما رصد کرده ایم در هیچ فیلمی دل نشین نبوده است.
نیست یک داریوش مهرجویی نامی که یک بار دست این جوان ها را بگیرد و برایشان کاراکتری بسازد که تا پایان عمر بازیگریشان نانش را بخورند؟
مثل بهرام رادان که خیلی سخت می تواند از علی سنتوری رها بشود. تکرار علی سنتوری در فیلمهای بعدی به نظر اظهر من الشمس است. مثلا بی پولی که فیلم خوب و با سوژه ی بومی عالی بود، به قول عوام کار کردن با داریوش مهرجویی برای اکثر بازیگرهای فیلمهایش آمد داشت. حیف و دوصد حیف از این فیلم.
1- مهم نیست چقدر اسم برندتان زشت و به درد نخور به نظر می رسد، همینکه به عنوان - شرکت نشان طلایی- مجری انحصاری تبلیغات توی مترو باشید تقریبا یک جور واسطه ی کلام بین تولید کننده ی خدمات و کالا با مردم هستید و همه چیزش خوب است. مثل واحد مالی که ختم الدیسیپلین واحدهای سازمانی است.
2- صاحب مغازه ای را گفتم آقا این طور که تخفیف نمی دی حتما 10 روز اول اجاره مغازه را گذاشتید کنار. فرمودند: ما را به اجاره حاجتی نیست. و من در دم بمردم که به چه روی درس خوانده ایم و خطای دوم اینکه به چه روی این همه کارمند مردم بوده ایم.
3- یک بار برای یکی از اساتید شریف رزومه فرستادیم به قصد شکار پروژه ای، تقریبا یک سالی است تنها چیزی که شکار نموده ایم: ایمیل جالب است که گر و گر از سوی ایشان به ما لطف می شود.
سایت اخبار مسکن- مسکن نیوز- مسکن مهر -http://maskan-news.ir/
با تیمی از دوستان زبر دست در زمینه های مختلف بازار مسکن از رده های خبری مسکن مهر و مسکن اجتماعی و کلا پروژه های ملی در حوزه مسکن گرفته تا حوزه های مالی و بازاری با عنوان - تحلیل بازار مسکن- سناریوهای وام مسکن قرار است اطلاع رسانی کنیم.
یادداشت بنویسیم و با اهل فن مصاحبه کنیم. در بخشی از سایت قرار است علاوه بر مقالات و یادداشتهای مسکن به مباحث پایه در شهرسازی و به طور مشخص درباره - برنامه ریزی شهری و طراحی شهری نیز بپردازیم. شما مخاطبان گرامی را در اطلاع رسانی همایشها و نمایشگاه های مرتبط با صنعت ساختمان- شهرسازی و همچنین معماری نیز تنها نخواهیم گذاشت.
منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستیم. به علاوه در صورت تمایل می توانید با ما همکاری نمایید.
تیم مسکن نیوز
مشکل صادق زیبا کلام نداشتن ثبات رفتاری و سیاسی است. به نظر می رسد که هر صبح باید بلند شود به نوعی ناکامی سیاسی فکر کند.
سعی دارم تا فراغتی حاصل شده است کمی روزمره نویسی کنم و جای هیچی نویسی را بگیرم:
1- صادق زیبا کلام فرموده است که خیلی حیف می شود روحانی و کسانی که به او رای داده اند در راهپیمایی 13 آبان شرکت کنند.
صادق زیبا کلام یک دیدار با مقام معظم رهبری دارد ولی قبل ترش حسابی در برنامه شبکه چهار سیما از خجالت هم در آمد. اصولا صادق زیبا کلام جهتش معلوم نیست.
نامه اتو خوندم خوب من /اشک چکوندم خوب من یا به قول آمریکایی ها message recieved
2- یکی از سایتهای خوب در زمینه ویدئو - آپارات - یا همان جانشین یوتیوب - با کلی آفتابه لگن و سرعت و پهنای باند خوب است. افسوس که این یکی شده است : شبکه فوتبال دوستان مقیم سراسر کشور و حتی کانالهایی مثل شبکه خبر و باشگاه خبرنگاران جوان هم فقط - ویدئوهای جالب - نشر کرده اند که خریداری نداشته است.
3- یکی از دوستان - حسین کلهر- اخیرا در رادیو هفت - حسابی فعالیت کرده است و تاریخ دگرگون و طنز گونه ای برای گالیله و دیگر عوامل تاریخی ما - مثلا پینوکیو و غیره - نیز فراهم نموده است. اکثر این ها را اگر live ملاحظه ننمودید، already از آپارات مشاهده کنید. ایشان از درس خوانده های عمران شریف و از نویسنده های - همشهری جوان- هستند.

مشکل adsl مخابرات استان تهران تقریبا دائمی است.
یک چند وقتی طول کشید تا این جریان شبه ملی کردن اینترنت مخابرات استان تهران اثراتش رو برای ما بگذاره:
سایتهای داخلی و مجاز مثل همین blog sky باز نمی شد. ولی یه جایی مثل aparat با سرعت آفلاین قابل دسترسی بود.
اما راه حل رو برای این می نویسم که شاید خیلی ها این مشکل رو دارند و مخابرات استان تهران - adsl- ترجیح می ده چیزی روی صفحه اش منتشر نکنه یا ... فضای دولتی و عجیب غریب...
1- اول باید برای اتصال اینترنت خود ip و فقط dns آن یعنی بخش پایینی صفحه تنظیمات را به شکل زیر set کنید:

2- باید از دستور زیر تنظیمات را reset کنید و با restart کامپیوتر همه چیز درست خواهد شد.
توی خط فرمان تایپ کنید: netsh int ip reset
اینتر کنید و ری استارت سیستم.
تا زمانی که ازاینترنت مخابرات استان تهران و دیگر اینترنتهای پر سرعت مخابرات استفاده می کنید صبر و حوصله را پیشه ی خود نمایید. البته در صورتی که صلاح دانستید، خواهید توانست به جای تلویزیون از آب قلیل شبکه ی تصویری آپارات بهره ی فوتبالی و موبایلی ببرید. ماجرای اینترنت مخابرات ماجرای غم انگیزی است. خصوصی سازی و خصوصی سازان توانسته اند مرکز 20 20 برای پشتیبانی ADSL مخابرات استان تهران را راه بیاندازند ولی دریغ که نتوانسته اند مشتری مداری واقعی را راه بیندازند.
چگونه آزاد باشیم
1- از وسایل نقلیه ی آزاد، بیشتر استفاده نمایید.
این وسایل نقلیه دسته بندیهای مختلفی دارند. یعنی از موتور گوجه ای براوو شروع می شوند تا یک جور بی ام و کروک که شما لابد بیشتر بلدید، ادامه دارند. پس سوار همان موتور مخاطب خاصتان بشوید و با انداختن روسری در معابر عمومی افسرده و بی تفاوت، ویراژ بدهید و کمی جیغ خفیف بکشید.
2- برای در دست داشتن تمام آزادی خود از کار حقوق بگیری استعفاء بدهید.
به منظور افزایش درآمدهای مادی و معنوی خود هیچ وقت کار ثابت نداشته باشید. به همین منظور تا آنجا که ممکن است پشت کامپیوتر بنشینید و نمودارهای شمعی بورس را رصد کنید. انواع سایتهای بورس و سرمایه گذاری بهترین روش آزادی شغلی شما را در کوتاه و بلند مدت به ارمغان خواهد آورد. در طول روز هم می توانید انواع جلسات مفید و سازنده با کله گنده های حسابداری، تیول داری و غیره برگذار کنید و آزادانه بی خیال تحصیلات و آینده باشید.
3- با در دست داشتن اصل کارت ملی و همچنین مخاطب خاص به سراغ آزادیهای مدرن بروید.
یکی از این نوع آزادیها می تواند پرش با کش- بانجی جامپینگ- باشد. به همین منظور بعد از بارها عوض کردن سر خر به سمت پینت بال، یکبار برای همیشه آزادی خود را میان زمین و آسمان دریابید.
4- بهترین آزادی دنیا هنرمند شدن است. هنرمند باشید.
کنتوری برای اندازه گیری هنر شما وجود ندارد. برای همین بی دردسر مقاله نویسی و ISI و پایان نامه و مهندسی پایه یک و رتبه بندی شرکتی، از امروز هنرمند باشید. یعنی یک آیینه ی تمام قد در خانه پیدا کنید تا تمام آزادی هنری خود را به یکباره دریافت نمایید. قبلا از عواقب احتمالی و جانبی نگاه کردن در آینه بدین منظور آرتیستیک اطمینان حاصل نمایید. سپس به کافه و گالری و فرهنگسرا و دیگر میراثهای قابل رفت و آمد هنری، متصل شوید.
5- به منظور غلبه بر حرف مردم و حومه دستاویز محکمی برای آزادی خود انتخاب کنید.
این نوع دستاویز ها می تواند از نوع خانه مجردی، حتی در حد پانسیون باشد. پس همیشه کار کنید تا آزادی خانه مجردی را در آغوش بگیرید.
6- نفس عمل اروپایی یا آمریکایی بودن مهم است. در دیار خود اینگونه باشید.
به هر طریق یکی از اتفاقهای خوب دنیای معاصر در ایران، ارتباطات یعنی همین اینترنت است. پس با بیشترین توان به دنبال لایف استایل اروپایی - آمریکایی خود باشید. این یکی کمی مفصل است ولی به نظر برای شروع - cool- بودن را تجربه کنید. از همین حالا برای تمام نسلهای بعدی که سوخت فسیلی ندارند، cool باشید.
7- زندگی پیش رو را سخت نگیرید.
ایزی لایف یک وسیله ی مصرفی ساده و خنده دار نیست. بلکه یک مفهوم وسیع در حوزه دراز مدت بشری است. به همین منظور همیشه از زندگی آسان بهره ببرید. بدین صورت بیشتر به خودتان خواهید پرداخت، ارزشهای یک روش آسان آمریکایی با هوای همیشه آفتابی و بدون گرد و غبار را تجربه خواهید نمود.
8- بهترین نوع آزادی ایجاد تجهیزات یک نفره برای زندگی است.
همیشه به صورت یک لشگر یک نفره زندگی کنید. برای همین در مکانهای عمومی تا حد امکان سعی نمایید از mp3player و یا گوشی خود برای ایجاد حریم شخصی استفاده نمایید. به هر حال راه موفقیت طولانی است ولی با کمی تلاش در آینده نزدیک خواهید توانست در خانه از کیسه خواب و چادر یک نفره استفاده کنید.
9- هوای نفس دمده شده است.
در حواشی دنیای مدرن، لذت و تجربه های لذیذ بهترین و مفیدترین راه برای آزاد بودن است. پس حتی الامکان خوش بگذرانید و خوش باشید. به همین منظور انواع مهمانی ها را تجربه کنید. اولین راه برای به دست آوردن وقت کافی برای این بند، ترک دین و دفتر و کتاب است. به دورهمی ها و مهمانیهای بیشتری ایمان بیاورید تا رستگار شوید.
10- دنیا جای خوب و آزادی است. به طور داوطلبانه و روزانه از صفحه ی - پیوندها- بازدید نمایید.
چگونه پولدار شویم؟ آرزوی دور از انتظاری نیست. فقط زحمت بکشید و توی کنکور 70- 80 درصد بزنید تا رتبه ی 200-300 بیاورید و آن وقت پولدار شدن از همانجا شروع می شود.
1-به طور کلی دلیلهای خود برای پولدار به نظر رسیدن را بررسی کنید.
تقریبا اکثریت قریب به یقین آدمها در ایران سعی می کنند پولدار به نظر برسند. البته به دودلیل: اول اینکه شاید اینطوری بهتر به نظر می رسند و رضایت شخصی بیشتری کسب می کنند- شبیه به عقده گشایی و اینها - دوم اینکه به نظر می رسد تقریبا روشی برای اعتبار سنجی درست یک کسب و کار در مقیاسهای کوچک یا همان sme ها در ایران بهتر از پولدار به نظر رسیدن نیست. آمار قدیمی سال 86 نشان می دهد که 93 درصد صنایع ایران همین گونه - Sme- یا همان صنایع زود بازده و کوچک هستند و به عنوان مثال راه مستقیم تری مانند قیمت اسمی سهام و یا اظهار نامه های مالی مانند صورتهای سود و زیان و هزار تا نسبت اهرمی، ندارند، برای همین باید ماشین گران قیمت و خیلی ملک و املاک توی چشم دیگران داشته باشند.
2-صرفه جویی را همیشه با دقت بالایی انجام دهید.
برخی ها با توصیه آبفا در تهران بهتر است 20 درصد صرفه جویی کنند: - مامان میشورم دیگه اینقدر گیر نده گذاشتم همه رو شب بشورم.
ادامه مطلب ...
روزی که از مملکت داری فارغ شده بودیم باورمان نبود که به این روزمان افتخار کنیم. فکر میکردیم که چه کردهایم دراین سالها. گمانمان این بود که چیزی جز مجیز و عزت جقه ملوکانه را گفتن کاری دیگری نکردهایم. ولی انصافمان نمیآید بگوییم و در قیاس با این روزهای ایران و ایرانی، روزی که سالار و سردار ملی هنوز نیامده زیر استنطاق ازبین میروند.
روزی نیست که ما گوشه چشممان تر بشود برای روش اداره خودمان و خبطهایی که کردیم. روزهایی بوده که نشستهایم و با اخوان قدیمی خودمان نشستهایم و بار کجی را که این روزها در اداره مملکت بار خورده نظاره میکنیم،خاطرمان جمع میشود و حتی حاضریم کلی شرط ببندیم که به مقصد نمیرسد. حالا هرچی خواستید مینویسیم پای این شرط. از قراردادهای نفتی اینها که ذیقیمت تر نیست. از این همه شبابی که رفتهاند با همسایه جنگیدهاند که خبط تر نیست؟ باور کنید که برای آمدن حضرتعالی از همه چیز استفاده شده. راه ورود شما تا به طهران را قرار گذاشته بودند با گلاب کاشان وقصبات اطراف شستشو کنند که نشد و دعوا شد و کشمکش شد و خون ریخته شده از هر طرف تا خود تهران. ولایتی 3-4 تا آدم میرزا و تحصیل کرده داشته که آمدهاند برای یک الکسیون ساده که شما هم داستانش را مشخص کرده بودی بلوا کردند. سوادشان از دور سبز میزد. دستشان هم توی دست اجنبی ها بود. همانها که پهلویها را یک روز آوردند روی کار و یک روز دیگر بردند.
ما هرچه که بود تمام امورمان سوا بود از هم دنیای مردم دست ما بود. آخرتش هم دست ملاها و مفتیها. این امروزشان نه خدایی مانده برای ولایت ایران و خرمایی. راکب و مرکوب همه در عذاب یک جای امن برای خفتن شب هستند، مبادا کسی به نیمه شبی تا صبح گروهی را علم کند و بهتان خبث به پیشانیشان بچسباند و ناکامشان بگذارد و همین یک آخورگاه را هم بزند ازکفشان بیرون. بیرون از این امورات مردم افتاده دست عدهای که نه سوادشان به مملکت داری میخورد ونه دیانتشان اصالتا مال امور اخروی ملت است.
شاید قدیمی شده باشد و اصلا این روزها دانشگاه نرفتن را بهتر از دانشگاه رفتن و در یک پیمانه کلی در نظر بگیرند. اما بعضی از تفاوتها را باید اینجا دسته بندی کرد:
1- دانشگاه آزادیها از همان ترم یک یاد میگیرند که برای هر چیزی باید پول بدهند، اما دانشجوهای سراسری وقتی روزانه هستند چنین چیزی را دریافت نمیکنند.
3- دانشگاه آزادیها استادهایی دارند که در انواع پروژههای نزدیک به تواناییهای دانشجوها، پروژههای کوچک کاربردی و زودبازده مشغول به کارند، در حالی که دانشگاههای سراسری دو سر نا همگون از اساتید وجود دارد:
الف- اساتید فسیل در دانشگاه که به قدر دیوارهای فرسوده دانشگاه درسی را تدریس نمودهاند و بی کم و کاست همین طور حکم همان طبیبی را دارند که فقط تمام عمرش توی چشم مریض زل زده و برایش به ترتیب نسخه سرما خوردگی نوشته است- آیتم سوم استامینوفن 500 3 برگ –
ب- دستهای از اساتید که اصولا پروژههای بزرگ و ملی انجام میدهند و خیلی کم میشود یک دانشجوی کارشناسی بتواند در چنین پروژههایی درگیر شود. این اساتید برای دانشجوهای خودشان حکم پیر پرنیان پوشی را دارند که میتوانند آیندهی شغلی مناسبی را بعد از چند سال تجربه در یک کسب و کار، ترسیم نمایند.
به نظرم از این همه صغرا کبرا باید یک جور نتیجهای حاصل بشود. نتیجهاش هم به سادگی خروجیهای متفاوتی را ایجاد نمودهاست. به سادگی میتوان انواع اتفاقات را دید که کم و بیش شنیدهاید:
یکی از اساتید دانشگاه که خیلی خوب هم پروژه میبست، فقط با دانشگاه آزادیها کار میکرد چون واقعا میدانستند پول چیست و تعهد کاری معنی ملموسش چیست؟
آدمهای با تحصیلات موفق مثل شریفیها، امیر کبیریها و دانشگاه تهرانیها در رشتههای فنی و مهندسی که بنده بیشتر میدانم، اکثرشان دچار دایلمای فکری، های تک بودن هستند و و واقعا کمتر میشود اتفاق تجاری قوی از سمت ایشان اتفاق بیفتد. البته باید بگویم خیلی از این دوستان و همسنگرهای ما ایدههای خیلی خوبی را راه اندازی کردهاند که واقعا تمام اصول تجاری در تعریف پروژه و بعدها تعریف محصول در آن به درستی لحاظ شده است و صحت این ادعا با درآمد سالیانه ایشان قابل بررسی است.
دوره فیلمنامه نویسی بدون کتاب فیلمنامه نویسی یک جور تنبلی بسیار خطرناک است. فیلمنامه نویسی کار گل بسیار دارد. پس اگر دوست دارید فیلمنامه نویس بشوید باید به سید فیلد که از سادات آموزش دوره فیلمنامه نویسی هستند باید آموخت: زحمت فراوانی برای دوره فیلمنامه نویسی لازم است. دوره فیلمنامه نویسی با نوشتن های حجیم روزمره اتفاق می افتد و تا پایان تصحیح های دوره فیلمنامه نویسی امتداد می یابد.
چند وقت پیش با یک خانم فیلمنامه نویس جوان دیدار کردم. قاعده این بود که اصلا چیز تازه ای از این ماجراها دستگیرم نمی شود. تقریبا تمام نسل الانی ها به عنوان مثال دهه هفتادی های گرامی، اهل مطالعه نیستند. بیشتر دوست دارند برای یادگرفتن مهارتهای زندگیشان بروند سراغ گپ زدن و ایجاد ارتباط اجتماعی و یادگرفتن شفاهی و کافه ای . یادگرفتن هایی که اغلب با حدیث پر آب چشمی از فیس بوک به سراغشان آمده است.
ادامه مطلب ...
بازی شجاعت و حقیقت- چه خصوصیاتی برای کسب و کار ایرانی لازم است؟

نمی دانم اسم صحیحش همین است یا نه ولی دو تا قصه تعریف می کنم و بعد باقی حرفها:
1- چند وقتی بود که اصلا شنا نمی کردم. البته بیشتر از عمقی که بشود ایستاده راه رفت نمی رفتم و اصولا قرارم با خودم خیلی مشخص نبود که این کار اصلا شناست یا نه. به هر صورت روزی به خاطر طوفانی بودن دریا و همچنین بقایای وحشتناک زیر آب رفته از پلاژهای کنار دریای شمال - بابلسر- تجربه ای نزدیک به مرگ داشتم. آن روزها گذشت.
شبی به دعوت دوستی رفته بودیم یکی از استخرهای کنار دریا که تقریبا جای مجهز و کاملی بود. به دامادشان که داشت توی عمق زیاد شنا می کرد گفتم بهم روی آب ماندن را یاد بده. او هم گفت اینطوری. بعد تا آخر وقت از این سر می رفتم و بر می گشتم. تقریبا یک طول 20 متری. او هم نشسته بود و می گفت : ببینید. این داره مراحل رشد و ترقی رو پله پله طی می کنه : )
2- روزی در کنار پروژه ای در یک نقش کوچک کار می کردم. اصلا فکر نمی کردم در آن مجموعه بشود کار کرد چه رسد به اینکه چیزی به نام رشد و پیشرفت در آن کسب و کار پیدا کنم. این قصه حاوی جزئیات نامربوط به بحث نیست. یک روز تقریبا بخشی از بچه ها را داشتند به دفتر دیگری با پروژه های کم اهمیت تری منتقل می کردند. من هم در همان آستانه ایستاده بودم و جایگاهم روشن نبود. اما رفتم و صادقانه با مدیر عامل صحبت کردم. یک جور صادقانه ای خودم را و قوتها و ضعفهایم را گفتم. بعدها اصل ماجرا را از یک کتاب مرتبط با کارم خواندم:
داشتن صداقت به عنوان بهترین سناریو و بر اساس نظریه بازیها که در یک پست باید طولانی تر از این موضوع - صداقت- بگویم.
اما چیزی که در این پست قرار است پیش روی دوستان قرار دهم:
در داستان اول جرات، یعنی چیزی که ما زمان های زیادی در زندگی تجربه اش کرده ایم به سراغم آمد. در داستان دوم تقریبا شبیه تمام داستانهای کسب و کاری مرتبط با خودم، صداقت، همراه همیشگی ام بود و باعث شد جایگاه خیلی بهتری به نسبت شروع کسب کنم. اما واقعا این دوتا مهمرین عامل برای موفقیت در کسب و کار است یا بر خلاف نظر خیلی ها می بایست به قول عامیانه، دزد، بود و یا در خیلی از موارد می توان با نصف جراتی که گاهی به خرج می دهیم توی کاری موفق شد؟
به نظر خودم که مدتی در این زمینه فکر کردم این می رسد: هر دوتای این عوامل باعث افزایش ناگهانی اعتماد و برند شخصی فرد می شود. هر دوی اینها باعث می شود که حتی کسب و کارهایی که نیاز به رندی فراوان و سیاسی کاری بسیار دارند، شخص ویژه ای را با این برند بشناسند که بسیاری از فعالیتهای روتین ولی مهم و پر بازده - در مارکتینگ به اینها می گویند گاو های شیرده- را بدون هیچ دغدغه ای مدیریت کنند. به علاوه جسارت این آدمها بهشان اجازه می دهد هم برای خودشان و هم برای کسب و کارهای سریع رشد یابنده، اهرم، مناسبی برای راه اندازی باشند.
من اغلب وقتهایی که توانسته ام در جذب کسی توی تیم کاری موثر باشم، ترجیح اولم اینطور آدمها بوده است. به نظرم اینطور آدمها می توانند رندی عوام و سطح پایینی که هر کاسب خرده پایی در بازار دارد را در کوتاه مدت کسب کنند و یک لایه ی محافظتی قوی برای خودشان ایجاد کنند.
به عنوان نکته ی پایانی لازم است بگویم در زمانه ای که افراد برای هر چیز پیش پا افتاده ای دروغ و رندی را پیشه ی خود می سازند، اینطور آدمها - شجاع و حقیقت گو- با همه ی تلخیهایشان، برند شخصی متفاوتی ایجاد می کنند که مزیت رقابتی اصلی ایشان خواهد بود.

رب النوع آفتاب خدای آپولون ، رب النوع آفتاب در همسایگی ما زندگی می کند. ایشان تماما بر خلاف مدارک و مستندات موجود است.
آپولون تقریبا همیشه شبها بیدار است. گاز سه شعله ای توی پارکینگ دارد که به طور شبانه روزی روشن است. این گاز حتی به به خاطر بی جنسی، می تواند ساعتها در کنار یک سطل آب نمک، به آپولون، بلال شیری و غیر از آن تحویل بدهد.
خدای آپولون از سالها قبل تصمیم گرفت مالکیت چیزی را داشته باشد. برای همین از خداوند خدایان، مالکیت آفتاب را گرفت. متاسفانه آن موقع کسی از دوره های اقتصاد و فایننس خبری نداشت و مدرک CFA هم در آکادمی خدایان هنوز تاسیس نشده بود. به همین دلیل بهترین خاصیت روز را مفت در اختیار دیگران قرار داده است. آپولون از موتورسواری، خطاطی، رانندگی کامیون و کامیونت و گل فروشی و تی شرت فروشی و بساط های دیگر نیز بهره ی کافی برده است. ولی به همان دلیل که در دنیا بهترین چیزها رایگان هستند، آپولون موجود فقیری است که در همسایگی ما با پسر تقریبا لالش روزگار می گذراند. آپولون به همین دلیل روزها دچار کلافهای خورشیدی می شود و میدان های صوتی و گاهی الکترومغناطیسی قوی تولید می کند. دوستان آپولون او را رضا صدا می زنند ولی من همیشه در سکنات و وجناتش همان آپولون را می بینم. آپولون درد دیگری هم دارد. او یتیمی 47 ساله است که نبود پدرش کمرش را شکسته است. برای همین توصیافت آپولون دنبال تحویل مالکیت قطعی رهنی آفتاب در یکی از سر دفترهای درست و حسابی تهران است. او هنوز بر سر قیمت نهایی برای مشتری با خودش کنار نیامده است. شاید برای همین شبها دارد به این موضوع حساس فکر می کند.