360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم
360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم

تعطیلات نوروز- خاطرات پیری و جوانی

دوست ندارم چیزی ببینم. سر صبح یکی دوتا سایت را باز  می‌کنم. زود می‌بندم. کتاب کاغذی بهتر است. اما باز هم می‌بینم جمله‌ از وسطش و هنوز نخوانده موج بر می‌دارد. دوست دارم چشمم را تار کنم. اینطوری اشک به سراغم می‌آید. یک پنجره از همه‌ی پنجره‌هایی که دیده‌ام را دوست دارم که نمی‌دانم کدام است. خیلی ساده است ولی قدی است. اجازه می‌دهد این باقیمانده‌ی سرمای زمستانی که خیلی بی تکلیف دارد می‌آید تو، کارش را انجام بدهد. سه نفر آدم با تکلیف از ما بی تکلیف ها برنامه‌ی تعطیلاتشان کاملا مشخص است. اشتهای کافی برای تعطیلات را ندارم. همینطوری‌اش چه مشکلی دارد که این همه ذوق و شوق برای تعطیلات است. مثل غذای خوشمزه‌ای است که شاید مدتها دوست داشتی بخوری ولی حالا داری باهاش ور می‌روی. سرد شده و از دهن افتاده، شکل تزئیناتش را هم از دست داده و کلی هم پول بابتش پرداخته‌ای. یک سال گذشته و قرار است سالی یک بار چنین غذایی را ببینی. فریب غذا را زودتر از خود غذا خورده‌ای. اما همین کافی است. فریب خوردن به تنهایی جذاب است. آدم تا آخرین روزش دارد فریب می‌خورد و می‌نالد. اما بازهم از این کار لذت می‌برد. فریب ساعتهای زیبا زیر باران با کسی قدم زدن. سکوت کمک می‌کند تا اشتهایت باز شود. پسر طبقه‌ی پایینی هم در حال فریب خوردن است. اگر توی خانه باشد همیشه دوست دارد بزند برود بیرون. وقتی هم بر می‌گردد حتی دو دقیقه هم نمی‌تواند پشت در معطل شود. سر و صدا راه می‌اندازد که چرا در را باز نمی‌کنید. تعلقات ما همیشه به شکل فریب، از بیرون و درون به ما سلام می‌کنند. دست تکان می‌دهند و با چشمهای خندان به ما زل می‌زنند. حتی وقتی نشسته‌ای و مثل یک کارمند خوب داری کارت را می‌کنی، از بالای سرت پیدایشان می‌شود. مثل کافه‌ای که مدتهاست تعطیل است ولی اشتهای بیشتری برای رفتن به آنجا داری. دوست داری یکی از پیر مردها یا زنهای جا افتاده را از دنیای خودش بیرون بکشی و باهاش سر یک میز بنشینی. فقط بشنوی که آن وقتها چطور بود. آن وقتها اشاره به جوانی است و همین. آن وقتها به جای دیگری جز دنیای جوانی اشاره ندارد. وقتی تعریف می‌کند و از رشادتهای داشته و گاهی نداشته‌اش می‌گوید. از اینکه خط اتوی شلوارش کاغذ را پاره می‌کرد، فکر می‌کنی همه‌ی زندگی‌ها وقتی بعدها می‌خواهی درباره‌اش بگویی یک جور قصه است. یک روایت ناقص که آدمها و همچنین طبیعت قصد دارند کاملش را تحویل شما بدهند. خوب بعدش چه شد؟ چی گفتید؟  همه‌اش یک آدم نیست. یک آدم نمی‌تواند باشد. باور کردنش  سخت است که یک آدم وقتی فشرده و خلاصه و چروکیده روبروی شما می‌نشیند، حداقل چند ده تا جوان داشته باشد! چطور بهش پا دادید؟ چی شد به فکر بچه افتادید؟ منتظر هستید بچرخد و سفارشش را تکمیل کند یا چیز جدیدی سفارش بدهد. اینطوری قصه‌اش نیز سرش را می‌چرخاند و یک آدم دیگر از آستین کتش بیرون می‌آید. یک آدم دیگر و همه‌ی آدمهای دیگر که در یک جسم چروک شده‌اند. یخ زده‌اند و صاحبشان هر روز می‌رود در گوشه‌ی پارکی، جای  خلوتی و یا تراس پنت هاوسی که بتواند آفتاب بگیرد. خودش هم اغلب نمی‌داند چرا. اما آدمهای تویش این تقاضا را دارند. جنب و جوش می‌کنند و پاها را می‌برند زیر آفتاب. تا  یخشان باز بشود. تا دوباره حرکت کنند. اما تقریبا همیشه و تا زمان مرگ این یخ باز نمی‌شود و آدمها آزاد نمی‌شوند. برای همین شاید بعضی هاشان که در وضعیتی خنده دار یخ زده‌اند برای همیشه همانطوری به دید ما می‌رسند.
پرده‌ی اشک زور زدن یخ‌های در حال آب شدن هستند. که اگر از زبان آدمی زاد بیرون نزدند از چشمها، نم می‌زنند. سه نفر دیگر اینطور نیستند. این سه نفر حتما هر کدامشان تقریبا موفق شده اند آدمهای دیگر را برای همیشه بکشند. مثل چند قلوهایی که توی رحم فقط یک نفرشان زنده مانده است. شاید برای همین است که آدمهای کوتوله ای به نظر می رسند. اما به هر صورت در این یگانگی، ماموریت موفقی داشته اند. 

سازمان محیط زیست: آمار درستی از حیات وحش نداریم!

سازمان محیط زیست: آمار درستی از حیات وحش نداریم!  

این خبری بود که قطعا منتشر شده والا برادر حیدری در برنامه ی مناظره ی تلویزیونی عصر جمعه، این خبر را باز پخش نمی فرمود.  

اما راهکار لازم برای این مشکل سازمان محیط زیست و به طبع آن مردم ایران چیست؟  شاید بخش عمده ای از بار سازمان محیط زیست بر دوش گونه های مختلف جانوری ما باشد. 

1- حیوانات گرامی در امر شناسنامه سازی برای گونه های مختلف جانوری از مکانیزمهای خود اظهاری تعریف شده در سازمان محیط زیست استفاده نمایند. 

2- با توجه به شکار در منطقه ی حفاظت شده ای در وسط تهران، سعی در به روز رسانی آمار مرگ و میر در سازمان محیط زیست را به عهده بگیرند. 

3- گونه های جانوری آبزی از طریق ارسال پیامک به شماره های اعلام شده از سوی سازمان محیط زیست آمار خود را به اطلاع برسانند. 

4- جغدهای محترم فقط در ساعات اداری به سازمان محیط زیست مراجعه فرمایند. 


5- کانگوروهای محترم لطفا از آوردن اطفال  در هنگام خود اظهاری در هر یک از شعب سازمان محیط زیست خود داری فرمایید. 

6- به جهت هر چه پربارتر کردن برنامه ی آمار گیری از گونه های جانوری مراسمی در سازمان محیط زیست به صورت جدی و نه مانند سالهای قبل برپاست. لذا از همه ی گونه های نام آور و یا کم نام بدین منظور دعوت می شود. دوستان عزیز توجه داشته باشند به جهت روز درختکاری و کمکاری مرکز 137 شهرداری تهران در توزیع نهال، شما رسانه باشید. هر موجود از هر گونه یک رسانه است. بدین روی، عزیزان با در دست یا بال داشتن نهال مورد نظر تا پایان هفته درختکاری در پارک پردیسان و مقر دائمی سازمان محیط زیست حضور به هم رسانید. 

7- به جهت حفظ شئونات اداری، از گونه های محترم تقاضا داریم از هر گونه اختلاط نامناسب، رفتار خشونت ورزانه و استحمام در ملا عام بپرهیزید.

غرش بیجا مانع کسب است، حتی شما دوست عزیز! 


خدمات و سرویسها: خیال آبادی به نام مرز پر گهر

خدمات و سرویسهایی که روزانه دریافت می کنید و یا به مشتری پرداخت می کنید چطور است؟ 

بدترین ضد حال این است که بعد از مدتها توی این ترافیک شب عید بروی کافه ی فرهنگسرای امام علی، بعد نگهبان زل زل نگاهت کند. در ادامه بفهمی کافه اصلا مدتهاست تعطیل است. انگار برزیل باخته باشد. از پا نمی افتیم و سعی می کنیم برای فردا برنامه ی بهتری بگذاریم.  

 برنامه ریزی برای غلبه بر ترافیک شاید موثر باشد ولی نمی شود به هم وطنانت اعتماد کنی. یکی از دوستان کافه ای را معرفی کرد که توی پروفایلهایش هم خبری نبود از اینکه رستوران است و شاید چای و قهوه ی بعد از غذا به شما بدهد. خیلی مودبانه منوی ناقصی هم داشت. بهترین جا برای دعوت به مسیحی شدن، گلد کوئست و غیره بود.

پ.ن: با حفظ احترام کامل نسبت به مسیحیان عزیز... دانه دانه ریگهای کویر ایران را می شمارم و روز به روز بیشتر به تقلبی بودن خدمات در این مرز پر گهر پی می برم. یک جور خیال آباد که نسلهای آینده قطعا ازش فیلم می سازند. از بی تمدنی و غرب وحشی گری خفیف و زیر پوستی جماعت هم وطن. 
ولی باز هم ادامه دارد. قرار است هر روز تصحیح شود. 

علوم انسانی و مربی گری: چرا کتابها را کامل نمی‌خوانیم؟

منظور از کتابهای علوم انسانی دقیق تر از تیتر،  مثلا کتاب داستان، درس و یا کتابی که در یک زمینه‌ی بین رشته‌ای مد نظر است به دلایل مختلفی انتخاب می‌شود و هر کدام فضا و تبعات خودش را دارد. به طور دقیق تر کتابهای بین رشته‌ای مد نظرم هست چون در زمینه‌ی هنر و زیبایی هنری و به طور مصداقی کتاب داستان پر کشش، هزار حرف بهتر هست. درباره‌ی کتابی صحبت می‌کنم که قطعا یک موضوع بین رشته ای دارد. مثلا ما که مهندسی و مدیریت خوانده‌ایم خیلی وقتها در خودمان نیازی برای خواندن فلسفه و جامعه شناسی و روان شناسی و هزار شناسی دیگر در علوم انسانی احساس می‌کنیم ولی برای خیلی از ماها این اتفاق می‌افتد که از آن ذوق و شوق اولیه برای خواندن می‌افتیم  

 و این یکی را هم به صندوق فراموشی دیگری‌ها می‌سپاریم. وقت نداشتن شاید اولین دلیل باشد ولی نه به این صراحتی که ما ازش صحبت می‌کنیم. به نظر اینجا حدسهای شخصی خودم را مطرح می‌کنم تا بعدتر بهتر درباره‌شان به نتیجه برسم. کتابی را می‌خوانیم چون شاید عده‌ی زیادی از افراد و دوستان متخصص یا علاقه مند که چند ده متری جلوتر هستند را توصیه کرده‌اند. برای همین یک اجباری برای پاسخ به تشنگی در زمینه‌ای خاص برای ما به وجود می‌آید. شاید دلایل زیر برای ادامه ندادن اکثریت این کتابها برای شما نیز تجربه‌ای  مشترک باشد:
1-    از روی اجبار به دانستن و نه ورزیدن در آن حوزه کتاب را انتخاب کرده‌ایم که این خود اغلب به دلیل نشناختن آن حوزه و کنجکاوی خالص درباره‌ی آن باشد.
2-    کشور ما کشوری سنتی است که کتاب شانش هنوز به شان مقاله های توصیفی و مروری در آن حوزه  از علوم انسانی نمی‌رسد، یعنی آدم حسابی باید کتاب بخواند و مقاله و یادداشت خواندن فقط طعم گرفتن از ماجراست و به درد قصه های زیر کرسی می‌خورد. در صورتی که خیلی از منابع علمی به معنی علوم انسانی، با جای آدمهای ملا لغتی که تمایل بیشتری به کتاب خواندن دارند، از منابع مهمی مانند ویکی پدیا توسعه‌ی سریع‌تری کسب نموده‌اند. البته باید متذکر شد که کتاب خواندن هیچ وقت برای وارد شدن به هیچ مبحثی، مطرود نیست ولی ترجیح اساتید و مخصوصا اساتید علوم انسانی در ایران تمرکز بر کتاب خوانی به جای ابزارهای نوین دانشی مانند ویکی خوانی و ویکی نویسی است.
3-    کتاب خواندن کار سختی است. این گفته تا حدودی درست است. البته من از این عبارت برداشتم این است که کتاب خواندن برای یادگرفتن سخت ترین کار است. چون اغلب بحث ثبیت یادگیری با دیدن و تجربه کردن است که با استفاده از کتابهای تئوری که مستقیم به بحث طولانی و اغلب بدون فلسفه در موضوعی می پردازند، از شدت ذوق و علاقه‌ی ما خیلی کم می‌کند. اینجا باید دقیق تر حرف بزنم. انگار اکثریتی از اساتید علوم انسانی در خیلی از حوزه‌ها که بنده در آن گردش کرده‌ام یا عمر نوح برای مخاطبشان در نظر گرفته اند که به منابع تمام نشدنی از بستر آکادمیک برای خوندن  علم انسانی مسلط است و فقط آمده است تا این خوشه های آخرین از این مبحث را بچیند و برود. خیلی از اساتید هم که تمرکز و همیت زیادی برای ترویج روش تحقیق به عنوان پشتوانه‌ی مطالعه در علوم انسانی دارند، واقعا یا صدایشان درست شنیده نشده است و یا اصولا چاره ای جز رانندگی در بستر دست انداز  دانشجویان ندارند. دانشجویانی که اغلب در هیچ دوره‌ای به راحتی مبانی مورد نیاز و مخصوصا فلسفه ورزیهای لازم در حوزه‌ی علوم انسانی را طی نکرده‌اند، نمی‌دانند چرا فلان رشته را می‌خوانند؟ و هزار و یک چرای بنیادی دیگر که اغلب برای سیاستگذاران این رشته‌ها هم قابل ترویج و تجمیع نیست. به باور خیلی از ما ایرانیها، و به خصوص بخش بزرگی از دانشجویان علوم انسانی، فلان استاد به یکباره سبز شده و با این همه فاصله بروز کرده است و خیلی خفت و خواریهای زیاد که متاسفانه دلیل عمده‌اش به نظر بنده، و بدون هیچ استدلالی در این گزیده، تقصیر اساتید بلند مرتبه‌ای است که قرار است خمیر مایه‌های فکری یک دانشجو را در آن حوزه پرورش دهند، اولین چیزی که یاد می‌گیرند یک جور عصبیت برج عاج نشینی در علوم انسانی است.
4-    یکی از مهمترین مشکلات ما در کتابهای علوم انسانی فرم زبانی این جور کتابهاست که موضوعی بسیار قدیمی و آبکی هم هست. تکرار این حرفها که زبان  فارسی ما یعنی مخلوط کنونی اصلا و اساسا نارسایی علمی دارد. ترجمه خیز نیست و دقت لازم را ندارد. به همین دلیل هم کتابها با ترجمه‌های خوبی منتشر نمی‌شود، دانشجویانی که از کتابهای فارسی از ابتدا شروع کرده‌اند در میانه‌ی راه به سختی قادرند به سمت مراجع انگلیسی و غیره چرخش داشته باشند. ادبیاتشان هم معلوم است: مراجع لاتین یا برچسب بخش لاتین، هنوز نشان می‌دهد سیستم کتابداری دیویی در دوره‌ی فارابی مد نظر ماست.
5-    در علوم انسانی مانند خیلی از علوم به معنی واقعی کلمه پژوهش از دوره‌ی کارشناسی  جدی نیست. اصولا روش تدریس قرن 19 امی برای تدریس علوم انسانی در ایران، موجب شده که یک عده‌ی زیادی از اساتید نه خود نوعی از تدریس فعال را در پیش بگیرند و نه اینکه پیچیدگی بار تحقیق را به رفتار گرایی و کمیت گرایی تقلیل ندهند. به نظر حرف واضحم این است که با یکی دو استاد در دانشگاه های برجسته، بهار اتفاق نخواهد افتاد.  روش تدریس یعنی اینکه پژوهشهای تعریف شده از خیلی لحاظ ها واقعی باشند. مثلا لازم نیست سانسور در زمینه‌‌های پژوهشی در علوم انسانی در حد پخش شبکه‌ی اول سیما باشد. یا  مجوزهای آماری برای همان مطالعه‌های رفتاری برای دانشجویان، آنقدر در پوسته‌ی محکمی از بوروکراسی دفن شده باشد.
6-    اصولا اغلب پرسشها و تشنگیهای جدی آدمها از خواندن کتاب در زمینه‌های علو م انسانی، پاسخ واحدی دارد. همه‌ی ما به روند و در نتیجه‌ی آن دینامیکی در آن حوزه احتیاج داریم تا هم سوالاتمان را تصحیح کند و هم نتایج ما را هر روز بهتر و دقیق‌تر نماید. این اتفاق با خواندن یکی دو کتاب شاید بتواند بخشی از مکتب خاصی را به عنوان مجموعه‌ای از آراء پوشش دهد. اما برای هر خواندنی نیاز به فلسفه و در اکثر موارد تاریخچه‌ی آن حوزه نیز داریم که به عنوان مکمل بحث، می‌تواند روح تحقیقی و سیال آن فهوا را برایمان روی میز بگذارد.  به نظر در این زمینه‌ هنوز تک منبرها، مهجوریت ها، حب و بغض ها و کم بینی و حقدهای زیادی در جریان علمی و واقعی نشر کتاب خواندن به منظور کسب دانش در زمینه‌های علوم انسانی و مخصوصا ترویج عمومی آن، سیلی خزنده است که هیچ نقشی از هیچ فردی را هم بر این آب نخواهد نگاشت.
7-    کتاب خواندن و شبکه های اجتماعی: این حرفم بیشتر مربوط به نسل جدیدتر است که فعلا دیوارشان کوتاه تر است و در حال کشف دنیا هستند. شاید اساتید و نقشهای میانی آنها که در برج عاج ننشسته اند یعنی مربیان بدون آنکه قهرمان پروری و مقاصد دیگری در کار باشد، نگاه روزنامه‌ای را به عنوان سقف ماجرا به کناری بگذارند و به جای جملات قصار و استاتوسهای فیس بوکی که مایه‌ی تفریح است تا جدیت و شاید حتی نتواند نقطه‌ی شروعی برای پرسیدن، تشنه شدن و آب جستن باشد، بایستی پر رنگ تر به کار بپردازند. حرف از حمایت همان است که مثلا در بین قله‌های قابل فتح در ایران به رفتن به قله‌ی دماوند بسنده کنیم و بعد چرا نرویم؟ چون متخصص ها و فقط متخصص ها قرار است بروند. حمایت از اساتید برجسته و با نگرش خاص این مصیبت را دارد.  می‌شود تربیت المپیادیها در گوشه‌ای از ویترین مرز پر گهر که قرار اول و آخرشان رفتن و کار کردن در کشوری دیگر است. فتوای بزرگی است ولی هم صدایی های زیادی لازم دارد. کتاب خواندن، همانطور که اکثریت قاطع سروران و مخاطبان عزیز می‌دانند خواندن ذبیح الله منصوری یا سخنرانی الهی قشمه‌ای در یک جمعی نیست. قصد شناختن نخ تسبیح است که قرار است آنچه من و شما در دنیای اطرافمان رصد کرده‌ایم به هم متصل کند. پیش بینی کند و ترفیع و تعالی در ادامه اش به جای بگذارد.

چاقوی شکاری هاروکی موراکامی مترجم مهدی غبرایی نیکو نشر

چاقوی شکاری هاروکی موراکامی یکی از کتابهایی است که از موراکامی دوست داشتم. موضوع شاید به خاطر تنبلی ذهنی ام در ارتباط با هاروکی موراکامی باشد. قبل تر از اینها کتاب دیدن دختر صد درصد دلخواه در صبح زیبای بهاری  - آوریل- را خوانده بودم به نظرم بد نرسیده بود. ولی نثر مخملی و خیال انگیزی اش به پای چاقوی شکاری هاروکی موراکامی  نمی رسد. چاقوی شکاری هاروکی موراکامی  از کافکا در کرانه یا کافکا در ساحل موراکامی هم جذاب تر به نظرم رسید. البته سخت می شود یک رمان را با مجموعه ی داستان کوتاه مقایسه نمود. 


دانلود مصاحبه هاروکی موراکامی 

  چاقوی شکاری هاروکی موراکامی  نمونه ای از کتبهای پخته ای است که یک دست به نظرم و در امتیاز مجموع چند داستانی که دارد بالاتر از مجموعه داستان قبلی اش است. به نظرم این مجموعه البته هم سطح هم نیست. چاقوی شکاری هاروکی موراکامی  انگار دارد از یک قرارداد با آقای موراکامی نویسنده و خواننده هایی که او را دوست دارند صحبت می کند. قرار دادی که الان بدون روضه خواندن زیادی، خواننده درخواهد یافت که با حضور نویسنده در داستان هم نه تنها مشکلی نداشته باشد، بلکه خود نویسنده به عنوان عاملی جذاب و شناخته شده در گوشه های قصه رژه برود و به آن بعد ببخشد. چاقوی شکاری هاروکی موراکامی  داستانی با عنوان چاقوی شکاری دارد که به نظرم شاید داستان اول این مجموعه باشد.  روایتهای اعجاب انگیز موراکامی که در یکی از قصه های کتاب چاقوی شکاری هاروکی موراکامی، فرهنگ عامه ای برای نسل من، کاملا شرقی و قابل دریافت است. نمی دانم خواننده ی غربی با چنین سوژه هایی چطور تا می کند. ولی برای ما شاید موضوع مثل آب گوارا به نظر برسد. اساتید ادبیات داستانی  پیش بینی کرده اند که شاید آینده ی ادبی ما به سمت و سوی ژاپن و به طور ویژه روایت امروزی اش یعنی هاروکی موراکامی برود. عده ای نیز از گرایشات ادبیات معاصر هند برای ما گفته اند. به نظر چاقوی شکاری هاروکی موراکامی  یکی از آن مواردی است که کاملا سمت و سوی مشخص بومی ما را نیز می تواند داشته باشد. اگر شما واقعا ندانید که نویسنده ایرانی نیست یا مثلا به صورت ایرانی الاصل در جایی بیرون از ایران در حال  روایت نیست، سخت می شود از غیر ایرانی بودن این مجموعه  سخن گفت.


 

واژگان و وسایل ناصری : از سرسره ناصرالدین شاه تا کالسکه ناصری

وسایل ناصری یعنی از سرسره ناصرالدین شاه تا کالسکه  ناصری  و خیلی از چیزهای دیگر به نظر یک حکایت نه چندان بلند دارد. همه ی شما از سرسره ی ناصری یا ناصرالدین شاه زیاد شنیده اید. شاید هم مستند بی بی سی در این باره را دیده باشید. اما داستان مربوط به آنجاست که چرا یک شاه  این همه روایتهای خرده و ریز و افتابه لگنی همراه خودش داشته است. به نظر می رسد شاه ناصری مثل خیلی از روابط عمومی های دولتی، 

  دلش می خواست همین حول و حوش کاخش باشد. شکل یک عصر طولانی و ملال انگیز که هیچ طور درمان نمی شود. تنها با همین ژانگولر بازیهای مختلف می توان فهمید که روزمرگی مسلط بر این دوره از پادشاهی ایرانی، دوره ی ناصری اش از خواب سنگین عصر، مکدرتر و بی خاصیت تر بوده است. دوره کسالت شاید یک  نماد مهم داشته باشد. آبدارخانه و آبدارچی گری. همیشه قسم حضرت عباس توی آستین داشتن و دم خروس از پرشال بیرون گذاشتن. ثمره ی همچنین دو گانگی ای را می توان در خیلی از پدیده های امروزی هم دید. موضوعاتی مثل مممنوعیت ماهواره و آزاد بودنش به طور همزمان. موضوعی مثل دستگاه ویدئو که دیگر کسی سرش قسم نخورد تا بالاخره یک جور موسسه ی رسانه های تصویری از دلش درآمد. درست زمانی که این کودک یتیم بود. قرار بود هر کسی ازش بهره  برداری کند، ولی جماعت به رسانه های بهتری روی آورده بودند. مثل حالا که برای شبکه های اجتماعی گوهر دشت دات کام و کلوپ دیر است، فیس نما جای نوجوانهای تازه بالغ است که توی کلاس دانه ی ماش می زنند به گوش جلودستی هایشان و دوست دارند کسی نشناسدشان. 

دوره ی ناصری سرآغاز چرخش ما به روز مرگی بود. سرآغاز چیزی بود که هر چند وقت یک بار دلمان را برای کوروش کبیر تنگ کند. زمانی که فکر کنیم با تیر و تخته های گذشته و آنهایی که در آینده جمع خواهیم کرد بزرگترین ملت تاریخی دنیا و یا همان حوالی هستیم. دوره ی ناصری، آفتابه و لگنش در طلوع و غروب هر روز هم غم انگیز است. دوره ای که شاه ناصری به نمایندگی کل ملت برای همیشه دست تجدد گر در زمین دیگری را بوسید و نشست و تماشای عجیبی کرد. سایه هایی از آن تجدد را می دید که بخار می شد ولی شاه روی زمین نشسته بود و با خیال عروسک فرنگی ها، دستور سالاد گوجه فرنگی داد تا همیشه این قرمزی آسان جلوی چشمش بماند. 

سرمربی گری احساسات و عواطف

بعضی ادمها همیشه جایی برای قلاب انداختن دارند. اگر یک سوراخی توی یک یخی در قطب باشد و یا جایی مثل کبک در کانادا که راه به راه نان سنگگ پستی را می‌زنند تنگ دیزی و به دل تنگ مهاجرهای ایرانی تحویل می‌دهند. این ادمها اتفاقا آدمهای با احساسی هستند همه جا از احساسات سر در می‌آورند و بر احساس سوارند. 

مثل آنهایی که روی موجهای خروشان دریا بازی راه انداخته‌اند. زندگی برایشان همیشه روش تکنولوژیک خودش را دارد. در زناشویی‌شان هم تکنولوژیک هستند. عالم غیب را هم تکنولوژیک رام می‌کنند. بازار احساسات را در همه جا می‌شناسند. قطره چکان دارند تا از ظرف احساسات اینقدر قطره قطره تحویل مخاطب بدهند تا عرضه و تقاضا همیشه غیر متعادل ولی متناسب باشند. از یک بیوه‌ی معمولی یک شاهکار احساسی درست می‌کنند. یک دلقک بی ریشه را که از نقابهای بالماسکه استفاده می‌کند، تبدیل به  بهترین بازیگر می‌کنند. مثل آینه تمام احساس‌های آدمها  را در خودشان ذخیره و در جایش بازیابی می‌کنند. فراست کافی دارند تا ناغافل از احساسات از دنیا نروند. ادب مثل پوست بر صورتشان نقش بسته است و نمک چون روزگار پر طاقت آفتاب تند صحراها بر صورتشان خواستنی و مشهود است. اندازه‌ی همه چیز را دارند. به عهده‌ی خودشان است که کجا گاز بدهند و اپرای زنجه مویه‌ی دسته جمعی بخوانند و کجا دم نزنند که انگار در تخته بند تنشان هیچ انسانی ساکن نیست و در این قفس هیچ مرغ احساسی بال بال نمی‌زند. مرده‌اند ولی زنده‌ها را به بازی احساس می‌گیرند. بلدند وزن کامل یک ادم را تا 70 کیلوگرم از احساس پر کنند. طوری که لابه لایش حتی اکسیژنی هم برای نفس کشیدن باقی نگذارند. سرما که می‌شود آبله مرغان احساس می‌گیرند و سرایت می‌دهند. گرمایشان، دانه دانه بخار احساس است که از سنگها هم بیرون می‌زنند و ترکهای بزرگ درست می‌کنند. دستشان جادو می‌کند، فرصت احساس مثل یک تقویم نمایشگاهی دائمی کنار بستر خوابشان هست تا نرخ احساسات هر روز دستشان باشد. از هر آفتاب بی رمقی کانون درست می‌کنند و مشتاقان را می‌سوزانند. منبر سفری دارند که به طرفه العینی پهن می‌شود. روی هر موجود زنده‌ای از ویروس گرفته تا بلندترین درختهای روی زمین سرمربی گری احساس هستند. 2 به علاوه 2 را طوری 4 می‌کنند که اگر ناراحتی 5 اش کنند. خداوند حفظشان کنند. 

اتوبوس نوشت

1- دو نفر هستند و یکی دارد با شیفتگی کامل به داستان دلاوریهای دیگری گوش می‌دهد. دوستش توی کت و شلوار سورمه‌ای هم چاق به نظر می‌رسد. گاهی به افقهای دور نگاه می‌کند و داستانش را ادامه می‌دهد: 
بهترین دوره‌ی زندگیم دوره‌ی دانشجویی بود. هر استادی بگی رو خریدم. یه وقت استاد زبان رو با 50 تومن 100 تومن. یه وقت یه استادی ماشین نداشت می‌بردم می‌رسوندم فقط همین. گاهی هم که استادا گیر بودن با 400، 500 تومن کل قضیه هم اومد. دوستش گاهی با موبایلش بازی می‌کند. عینکش را جابجا می‌کند و دوباره بر می‌گردد پای منبر. شلوغی توی اتوبوس اصلا برایشان مهم نیست.
- راستی بر نیاوران تجاری متری چقدره؟ 
- 100 تومن باید بشه. بذار این دوستم بنگاهیه
داستان به آنجا می‌رسد که دوستش هم دقیق نمی‌داند 30، 60 یا 100 تومان است. به هر صورت می‌شود که یکی دو تا ایستگاه بعد پیاده می‌شوند. اینقدر شل درباره‌ی این عددها و رقم ها صحبت می‌کنند که آدم غبطه می‌خورد. 
2- دو نفر هستند پیر مرد. یکی اصلا بهش نمی‌خورد درس خوانده باشد. عینک فریم کائوچویی قهوه‌ای به چشم زده. ریش سفید نامرتب و کت رنگ و  رو رفته ای که توی یک دستش هم یک نایلکس تقریبا کثیف هست. بحث می‌رود جایی که سینه راما را هم دیده است. برای دیگری از دوره ی شاه می‌گوید که لازم نبود حتما خیلی جلو باشی که فیلم را درست ببینی. پرده‌ی مقعری بود که همه می‌توانستند یک اندازه فیلم را ببینند. مثل کتاب سوم متوسطه که آن موقع ها می‌خوانده‌اند. بینشان هم یک جای خالی توی مترو هست که کمک می‌کند بیشتر خم بشوند و بچرخند تا روبروی هم صحبت کنند. انگار خودشان را ول کرده باشند به گذشته‌ای که یکی دو تا ایستگاه بعد قرار است برسند بهش. در همین حین پسر جوانی که مهاجر به نظر می‌رسد و لباس کثیفی هم پوشیده با موهای ژولیده از کنارشان رد می شود. بر می‌گردد و می‌گوید: کجا میری آقا؟ من کرایه‌ی همه رو حساب کردم. بدون اینکه جواب بگیرد بر می‌گردد و می‌رود تا شاید جاهای دیگری را آباد کند. سر حکایتها هم می‌چرخد به اینکه یک دیوانه‌ای داشت خودش را می‌زد و یکی هم تماشایش می‌کرد. بقیه‌اش را نمی‌شنوم. ما هم بعد از مدتی از دنیا که گذشت می فهمیم تنها دارایی آدم خاطره هایش هست که مثلا خاطره های مدرسه ناب تر و گران تر است. 
3- چراغ عابر دور میدان ونک کلی طرفدار دارد. به نظر 100 نفر این طرف و آن طرفش ایستاده‌اند. یکی با تیپ شهرستانی و ساده‌ای، کلافه می‌شود و دست بچه‌اش رامی‌گیرد که رد شوند. زنش هم دنبالش می‌آید. یک تاکسی ترمز شدیدی می‌کند و کلی بوق می‌زند. مرد که صورت آفتاب سوخته‌ای دارد بر می‌گردد و فحش می‌دهد: مرتیکه چه خبرته! یکی از توی جمعیت می‌گوید: آقا قرمزه! 
- قرمزه که قرمزه،  دارم رد می‌شم. ان آقا! 
رد می‌شود. بعد همه رد می‌شویم. شاید مثل سریالهای هر شب تلویزیون همانطوری. به نظرم اگر دوتا ماشین با هم خیلی نیش ترمز هم تصادف کنند حسابی همدیگر را کتک می زنند. اگر نمی زنند هم شاید پول جیبشان نیست. دماغ شکستن به قیمت پارسال 5 میلیون تومان بود که صرف نمی کند. دوباره توی اتوبوس می نشینم. تمام روزنامه هایی که دست آدمها می بینم تمایل دارند از همان روز اول حسابی مچاله شوند. اتوبوس این خط به نظرم بی انتها قرار است برود. 

راننده های اتوبوس ایرانی

مثل خیلی از شنبه‌ها، وقتی دیر بیدار شده‌ام و دارم با اتوبوس می روم، به نظر می‌رسد خسته باشم. تمام آدمهای توی اتوبوس هم اینطوری به نظر می رسند. تنها امید به بهبود اوضاع دو تا کودک افغانی یا پاکستانی هستند که  دایره دست گرفته اند و روح مرحوم هایده را در گور می لرزانند. تقریبا کسی از این وضعیت خنده اش نمی‌گیرد. بعد شروع می‌کنند یک شعر در باره‌ی مادر می‌خوانند. تازه یخ یکی از پیرزنهایی که روسری روشن دارد و روی عینک آفتابی بزرگش را بدین وسیله سقف زده است، آب می شود.  

 قرمزی لبهایش که کاملا جابجا می شود را می‌توان دید. لبخند می زند و به یکی از پسربچه های دایره زن پول می دهد. پسربچه دست می کشد روی موهای ماشین شده‌اش و چشمهای بی حالش حتی وقتی می خواند نیز حسابی برق می زند. راننده اتوبوس صدایش از توی اتاقک اتوبوس می آید که کمی نازک شده است و دارد از مسافری می خواهد برود آن طرف تر بایستد. ملاحظه کند و داشبوردش را به هم نریزد. مرد راننده شاید یک پدر مهربان با لهجه‌ی نرم قزوینی باشد.   اتوبوس یکهو ترمز می کند و تمام مسافرها می ریزند روی هم. پیر زن هم همین طور که میله ی وسط اتوبس کنده می‌شود پرت می شود این سمت. هنوز از روی زمین بلند نشده است و دارد به راننده می گوید: آقا این چه وضعیه. بعد مردم از پنجره ها سر بیرون می کنند. مقصر یک عابر است که بسته ای پول توی دست دارد. راننده غر و لند می کند و بعد شروع می کند فحش دادن. تقریبا یک جور لهجه‌ی  آدمهایی که صبح شنبه ساعت 10 سرکار می روند آماده هستند تا خلاء درونی شان را بیرون بریزند. دوتا جوان از روی صندلی شان بلند می شوند و می ایستند. همینطور هم وقتی ایستاده اند فحش می دهند: آقای راننده بذار پیاده شیم بریم حالیش کنیم. دیوس. 

پیر مرد دیگری از پشت عینک آفتابی و با سبیل مخملی سیاه و سفیدش می گوید: خوب حالا که چی؟ کتکش بزنید که فایده ای نداره. پیر مرد کاپشن مشکی  سبک پوشیده و شلوار کتان روشن پایش است. رو می کند به من و می خندد. من ولی لبخند خیلی کم رنگی روی لبم هست. دو تا بچه ی کولی 100 متر بالاتر و به خاطر ترافیک پیاده می شوند. در حالی که از جلوی ماشین عبور می‌کنند صدای راننده می‌آید: 

دفعه‌ی دیگه سوار ماشین من بشید هم خودتون رو می‌زنم هم دایره‌اتون رو! 

نمی‌دانم دقیقا قرار است چه دلیلی برای این پیر مرد دوست داشتنی باشد که او را پشت فرمان اتوبوس نگاه داشته است. اینکه اول باید شروع می‌کرد به زدن دایره و بعد خشمگین به کتک زدن بچه‌ها می‌پرداخت یا برعکس و یا اصلا شروع می‌کرد هر دو کار را با هم انجام می‌داد. 

به هر صورت آن دو تا جوانی که تا چند صد متر پیشتر می خواستند آن دیگری را کتک بزنند، دارند می خندند. 


11 قانون طلایی در سازمانهای ایرانی

11 قانون طلایی در سازمانهای ایرانی برداشتی آزاد از موضوعی به نام سازمان است که می تواند اداره و شرکت یا هر نوع بنگاهی باشد.  مطمئن باشید اخلاق حرفه ای و استفاده از قانونهای طلایی، تاکید می کنم فقط قانونهای طلایی، باعث می شود سازمان شما همیشه در صدر باشد.  

1- هیچ وقت نمی توانید بگویید به به چه روز با شکوهی و به سکوت محل کارتان گوش فرا دهید. مطمئن باشید اگر بیشتر گوش فرا دهید صدای اره شدن دور و برتان را در اندازه ی خوبی خواهید شنید. 


2- هیچ وقت نمی توانید با کسی صمیمی شوید چون صمیمیت طبق نظریات محیط کار، نظریات قرون وسطایی کارگر و کارفرما و توده ی دیگری از نظرات معطوف به داشتن اخلاق حرفه ای است. به همین مناسبت کل ساعت کارتان را مانند یک مغروق با در دست داشتن بینی به زیر آب یا فاضلاب و یا ترکیب آندو بروید. 


3- در سازمان شما کسی از کسی عذر خواهی نمی کند. یعنی به خاطر داشته باشید با پاچه های گشاد قدم زدن همیشه این عواقب را دارد: حالا که رفت تو پاچه ات!مواظب باش دوباره نره تو پاچه ات. این موضوع البته همه جا با لبخند گوشزد می شود. 


4- پشتیبانی از سوی IT Crowds یا - جوانان کامپیوتر- بسیار سخت اتفاق می افتد و معمولا چون خودتان در خانه آبگرم کن دارید باید زحمت بکشید و بلد باشید درستش کنید.  


5- همواره برای اینکه به عنوان گل زن تیم ثبت بشوید، طوری جلوی دوربین راه بروید که از پشت و جلو و دیگر زوایای ممکن شما را ثبت نماید. این کار به نظر می رسد برای ارتقاء فردی و جمعی مناسب باشد، اما حقیقت این  است که آدم مغروق به هر چیز خشکی متوصل و یا متبسم خواهد شد. 


6- شما آدم مودب و با کلاسی هستید پس اعتراض نکنید. در این صورت مناظر زیبایی که آقای راننده - Tour leader در حال تعریف آنهاست را به درستی که از دست خواهید داد. 


7- طلایی ترین قانون این است. سازمان شما از بالا، دو زرده ترین سازمان ممکن در این زمینه و حومه به نظر می رسد و رقیب باز هم هیچ غلطی نمی تواند بکند. بنابراین به حرف آقای راننده در پیچ  و واپیچ های جاده گوش دهید. برای گوش دادن بهتر در طول سفر شیرین کاریهای بیشتری بیاموزید. 


8- fads یا عبارات متداول راهکار اصلی شما برای فتح دروازه های قلوب و عروق ممکن در سازمان است. در سراسر سازمان خود طوری قدم بزنید که  اصطلاحات متداول شما زودتر از خود شما وارد اتاق شوند. برای این کار از دیگر زبانهای خارجی انگلیسی فرانسه آلمانی پشتو و حتی ضرب المثلهای قومی صد در صد ایرانی استفاده نمایید و شیرین باشید. 


9- سازمان یا شرکتی که در آن کار می کنید خانه ی دوم شماست. بنابر این یاد بگیرید یک ایرانی هستید و آبدارچی گری را همواره ترجیح و تبلیغ کنید. برای این امر از داخلی مورد نظر به صورت کوتاه و چکشی استفاده نمایید: دو تا چایی اتاق فلان تق! 


10- در سازمانهای ایرانی که خط فرضی به عنوان راه راست وجود دارد که همیشه در حال مقابله با دشمن فرضی است. مبارزه را در همان مسیر دشمن فرضی انجام دهید. سعی کنید کمتر اسیر دشمن فرضی شوید. 


11- روزهای مهم در سازمان را به خاطر بسپارید. برای این روزها همواره برنامه ی تقویم تاریخ را مسامعه نمایید. این کار باعث می شود این روزها بیشتر جشن تولدهای شرکتی برگزار کنید. در روزهای جشن بیش از حد کول یا هات نباشید. 


اگر از سازمان قدیمی تر و دیگری استفاده می کنید حتما خواهر خوانده ی آن در بین سازمانهای دیگر وجود دارد. حتما یک سازمانی راه کنونی را رفته است، بنابراین همواره تلاش کنید دانش سازمانهای دیگر را اتخاذ نمایید تا رستگار شوید. 


تاریخچه تقریبا همه چیز - میل ندارم

تاریخچه تقریبا همه چیز این بار درباره ی تاریخچه ی میل ندارم است. این عبارت را که از غرض جمله نیز هست می توانید روزمره زیاد بشنوید. میل ندارم چیزی نیست که مربوط به غذا باشد: 


1- ظریفی را شاید گفتند که بیا و کشتی ما در شط شراب انداز.  به نظر قرار بود صواب شود و ایشان مدیر کل یکی از ادارت سازمان بنادر و کشتیرانی بشود. اما ایشان با آینده نگاری و دور اندیشی مخصوص دهه 90 شمسی فرمودند: میل ندارم. تذکره به همین قطره ختم نیست.   

 در ادامه، موری نیست بر زمین که این میل ندارم نشنیده باشد و جویی نیست که چنین مناعت طبعی را به بستر نبرده باشد. فی المجلس در شیخ ابرو بر نکشیده هر کوی رود و فرهیخته طوری، روایت خود را حکایت کند که ذن آن می‌رود از این سعه‌ی صدر، ماهی در آب جوشان کباب شود و عنبر بر جای بسوزد. سال‌ها بعد این نکته بر ضعیفان شنونده آشکار نمود که این شط آخرش غیر قابل پخش است. 

2- معده‌های اسید سوخته با سبد کالا هیچ‌گاه پی غیر از رمضان نیست. دلمان ماه رمضان می‌خواهد محض گرسنگی و درون خالی از طعامی که کلی معرفت بارکنیم و همینطور دور هم حاذق‌ترین مردم دنیا باشیم. اینطوری است که در جواب هر نوع سبدی خواهم گفت: میل ندارم. 

3- حکیمی را گفتند که بیا تمام وقت برویم بابک زنجانی بشویم چرا که این یکی اصلا شوخی بردار نیست و تا چشم کار می‌کند قهرمان ملی است حتی پشت قالی فیلم‌های سینمایی را هم کنار بزنی نوشته‌است : بز حکیم الوزرای سورینت.  حکیم در جواب گفت: نیامد در برم جانانم امشب / نیامد آرزوی  جانم امشب / کجایی ای امید زندگانی/ بیا زین زندگی برهانم امشب. حاضران جمله در این رقاقت ذهن و قلب عرض کردند: ای حکیم! میل نداریم. 

4- عزرائیل علیه السلام در یک از ملوک عجم می‌گشت و از  حریم هوایی آن بیرون نتوانست شد. وسعت نظر و مشغلت البصرش در این سرای پر جوهر باعث دوری از ماموریت خویش افتادش. رو به درگاه الهی گذاشت و گفت: بار الها من این قوم بدین رنگ و بدین دوری از مرگ چنان یافتم که تازه جفت جداشده ماهی‌ای در آب دیدم. زین سبب badge خود را تحویل داد. بار اله فرمود: اصلا قرار بر نشد نداشتیم. عرض کرد: میل ندارم! 


شهر هوشمند چیست؟ Smart City

شاید با خودتان بگویید این نیز یکی دیگر از مدهای دنیاست که این روزها نصیب ماشده است. اما به نظر می‌رسد اسمها تکلیف دنیا را معلوم می‌کنند. به ما یادآوری می‌کنند هر محتوا و مفهومی به کجا مربوط است. برچسب‌ها روی مفاهیم قبلی، نشان از شخصی سازی، تعبیر و کاربردی نمودن مفاهیم دارند. 

  وقتی ما چیزی را با عبارت – هوشمند- Smart – برچسب گذاری می‌کنیم، اشاره‌ها و تعبیرهای به خصوصی برای آن در نظر داریم. به تعبیر دیگر با این روش، مفاهیم را اخذ می‌کنیم و کاربردها را به آن متصل می‌کنیم. مفاهیم را از حالت عمومی به حالت خصوصی‌تر و قابل تحویل‌ تبدیل می‌کنیم. با این تعبیر هوشمندی، به شکل متداول آن در دنیا به استفاده از فناوری اطلاعات یا پردازش اطلاعات، اختصاص دارد.

به عنوان تعبیر مقدماتی و به نظر مراجعی که این گونه شهرها را در تمام دنیا راه اندازی نموده‌اند، شاید تعریف خلاصه شده‌اش این باشد:

شهری که با استفاده از فناوری اطلاعات بتواند از منابع موجود، رفاه و حقوق شهروندی بیشتری برای شهروندانش فراهم آورد.

البته در تعریف ویکی پدیایی آن می‌توان این عبارت را که به فضای آکادمیک تعریف‌ها نزدیک‌تر است دید:

یک شهر زمانی – هوشمند- است که سرمایه گذاری بر روی منابع انسانی و سرمایه‌های اجتماعی، حمل و نقل و ارتباطات برپایه فناوری اطلاعات(ICT) به منظور توسعه اقتصادی پایدار و کیفیت زندگی بهتر به واسطه‌ی به کارگیری هوشمندانه منابع طبیعی در آن اتفاق بیفتد.

فیلمی درباره مفهوم شهر هوشمند :


شهر هوشمند توسط ۶ شاخص استاندارد در دنیا اندازه گیری و رتبه بندی می‌شود:

۱- اقتصاد هوشمندSmart Economy: 

2- حمل و نقل هوشمند Smart Mobility : 

3- محیط زیست هوشمند Smart Environment: 

4- شهروند هوشمند Smart Citizen : 

5- زندگی هوشمند : Smart Living

6- دولت هوشمند یا حاکمیت هوشمندSmart Governance :

به نظر می‌رسد از این تعریف می‌شود، نتایج زیادی گرفت. اما در ابتدا یک لم مهم را برای یادآوری خدمتتان مطرح می‌نمایم.

اول باید درباره دیدگاه معمارها و شهرسازها، دو رویکرد کلی را خدمت شما ارائه کنیم:

۱- نگاه مردم سالار

۲- نگار معمار-شهرساز سالار

به نظر می‌رسد، دیدگاه شهر هوشمند ریشه در نگاه مردمسالاری در شهرسازی و معماری دارد که بعدها به طور مفصل به آن پرداخته خواهد شد.

اما بخش بزرگی از شرکتها و موسسات تحقیقاتی وصد البته دولتهایی که درگیر هوشمند سازی در عرصه طراحی شهری بوده‌اند، طراحی شهری مردم سالار، به معنی مفصل آن، به فناوری اطلاعات به عنوان یکی از اهرمهای مهم در دستیابی به مفهوم شهرسازی مردم سالار، می‌نگرد.

اما ما در مباحث قصد داریم با رویکرد فناوری اطلاعات، به سبک اجرایی شده‌ی این مفهوم در دنیا، به شهر هوشمند نزدیک شویم.

چرا فناوری اطلاعات یکی از پایه‌های مهم توسعه شهری در دنیاست؟

فناوری اطلاعات در مقایسه با بقیه‌ی فناوریهای دنیا خواصی دارد که آنرا از دیگر فناوریهای مانند فناوری تجاری متمایز می‌کند. البته باید بگوییم که قصد ما در این مجال مقایسه مبانی تکنولوژی به شکل علمی صرف نیست. بلکه مواردی که در اینجا مطرح می‌کنیم، کاملا بر اساس مشاهدات فن سالاران- technologist – ها از اثر فناوری اطلاعات بر دنیای کسب و کار و به طور ویژه توسعه شهری است:

فناوری اطلاعات به درک بهتر صاحبان کسب و کار و به معنی ویژه‌تر آن، توسعه دهندگان شهری، کمک غیر قابل انکار نموده‌است.

به طور خلاصه، در نظر بگیرید که در دنیای امروز اطلاعات خام، به تنهایی ارزش آفرین نیست. فناوری اطلاعات به نوعی، مولد دانش مورد نیاز بنگاه‌ها و از جمله تمام مراجع درگیر در توسعه شهری است. فناوری اطلاعات با استفاده از ابزارهای خود در زمینه‌های متنوع درگیر در توسعه شهری، از سطوح حاکمیتی تا سطوح پایین اجرایی، می‌تواند داده‌های خام را به شکل تجربیات و درسهای آموخته و آماده تحلیل در اختیار به کار گیرندگان آن قرار بدهد. دانش، معجون تجربه و علم، در دنیای امروز بزرگترین دستاورد خود را در به کار گیری فناوری اطلاعات به عنوان، مهم‌ترین و موثرترین و نزدیکترین ابزار شناخته شده توسط بشر، یافته است. در قسمتهای آینده بیشتر در رابطه با معانی و اصطلاحات و تعبیرات بیان شده تا به حال، گفتگو خواهیم نمود.

پ.ن: این سایت تلاش جمعی بنده و دوستان در راه موضوعی در مدیریت شهری به نام شهر هوشمند است. 

سرمایه اجتماعی در ایران یک شوخی بی مزه است

سرمایه اجتماعی آخرین نجات دهنده ی های سازمانها و مخصوصا جامعه های در حال گذار هستند.  

نهادهای اجتماعی یعنی چیزی غیر از خانواده به تاکید و تکرار فراوان دولتی، منبع اصلی سرمایه های اجتماعی در دنیاست. هر کجا در حوزه ی اجتماع، فرهنگ و جامعه خبری است، خبر شاد تولد یک نهاد اجتماعی و یا خبر تاسف انگیز مرگ یک نهاد اجتماعی دیگر است. سرمایه ی اجتماعی Social Capital  چیزی نیست که شما در جلسات کسب و کار شرکتتان آن را تجربه کنید یا  هنگامی که به عنوان بازاریاب در یک سازمان دولتی در حال سفرهای درون  شهری سمیناری هستید، از یکی از آن سمینارها سر در بیاورید. سرمایه اجتماعی در ایران یک شوخی جلف است. طوری که هر مدیری به کلیت و جزئیات آویزان به این لاشه خواهد خندید  

در وصف و ستایش ناخود آگاه آدمها همین بس که اگر چیزی در آن وجود نداشته باشد و از خود آگاه آمده باشد به راحتی مثل یک دست یا پای مصنوعی بر چهره‌ی اندامش توی ذوق می‌زند، با اولین نگاه بیرون می‌ریزد و صاحب عزای هوشمند با مشاهده‌ی این عضو خارجی کم کم آنرا مثل شاخه‌ای خشکیده بر تن خود از دست خواهد داد. حالا همین حرف در توضیح هویت جمعی ما هم واقعا دردناک است. آدمهایی با اعضا و جوارح خشکیده که از دیدن همدیگر کراهت دارند و نگاه تلخشان زیر آفتاب ژولیده‌ی روز در حال لولیدن بین هم به وضوح حاکی بد فرجامی هر چه نهاد اجتماعی خواهد بود. البته ماجرا به همین جا ختم نمی‌شود ولی دیگر از سبزه‌های زباله‌دانی سراغ گرفتن حکم چه جور بازی کشنده‌ای را دارد؟ من اصلا نمی‌دانم و علاقه مند نیستم. 

یک توریست شیفته ایران- پدر خوانده بودن

یک بار از طرف شرکت رفته بودم ماموریت تبریز در راه برگشت با یک پسر فرانسوی توریست  آشنا شدم

توی پاریس ویدئو آرت می خواند به 5 زبان واقف بود دوست دخترش هم اهل اروپای شرقی بود 

آن موقع ها اینقدر اینترنت نبود که کسی برای فرزندش پدر خوانده نخواسته باشد.

برای همین هم یک روز که آمده بود توی شرکت صبحانه می خوردیم 

فرمودند که تو باید پدر خوانده ی فرزند آینده ام باشی

دوستهای خارجی زیادی داشته ام از نزدیک ولی این یکی واقعا بین المللی بود  

بعدها درسش تمام شد و به ویتنام رفته و کار ویدئو سازی انجام می دهد

خدا ازش قبول کند بعضی آدمها جهان وطن هستند 

یادم هست یک کارخانه ی قدیمی را توی گوگل ارث که آن موقع سهم بیشتری به زمینیها می داد نشان داد که 

چطور بازسازی کرده اند و در آن زندگی می کنند

مادرش از مهندسهای هسته ای فرانسه بود 

پدرش پرفسور ریاضی بود که در روزگار کودکی فوت کرده بود

یک خواهر داشت که با وجود دکترای جامعه شناسی گاهی چوپانی می کرد همان اطراف پاریس 

برادرش 26 ساله اش دانشجوی دکترای نجوم بود همانجا

مادرش عاشق ایرانیها بود  یک بک پکر -Back packer- از همین هایی که دل شیر دارند و می آیند ایران بود 

ویزای هفت روزه اش برای ایران خیلی کم بود

هرروز راهی کوچه پس کوچه های تهران می شد  و هیجان زده بر می گشت

دیوان خیام خریده بود و باهاش حال می کرد. 

به هر صورت اینها هم تهران را جور دیگری می بینند با هم خیلی سر آواز دهل از دور شنیدن بحث کردیم 

خیلی چیزها از فرهنگ ایران و مسلمانها می دانست ولی باز هم قانع نشد که نشد 

الان او در گوشه ی آسمان من هست گاهی از طریق اینترنت چشمکی می زند. 

همین کافیست

جمعه های غریب

امروز هم مثل هزار روز جمعه‌ی دیگر  چه مال خودت باشد چه مال دیگران، تمام می‌شود. زندگی یک روزمره است یا نه؟ به نظر اولین سوالی است که انگار بپرسیم اگر روزمره نباشد که خیلی از آدمهای دنیا دوست دارند اینطوری نباشد، آیا می شود زندگی علیه روزمرگی باشد؟ یعنی  زندگی از اول یک طوری به نظر برسد و بعد همیشه‌ی خدا علیه خودش باشد؟ تضاد دائمی دنیا مثل روز و شب، هر روز خون را از سرخ‌رگها به سیاه‌رگ‌ها می‌رساند. سیزیف را در سربالایی به تلاش وا می‌دارد، و آپولون جهان بر دوش روز هم بعد از روز و در تاریکی و غبار شب دوره ‌ی فیزیوتراپی‌اش را می‌رود تا، این روز نیز گذشته باشد. 

خاطرات یک معلم مدرسه - قسمت هشتم


یک روز از آن وقتهایی که کامپیوتر درس می‌دادم، قرار شده بود از بچه‌ها امتحان بگیرم. یک مدرسه‌ی دولتی درب و داغان بود. یک مساله‌ به عنوان پروژه داده بودم که قرار بود 20 خط برنامه برایش بنویسند. همه‌همه‌ی بیرون باعث نشده بود که توی آن اتاق کوچک با دوتا کامپیوتر اجازه بدهم هجوم بیاورند تو. دانه به دانه مثل مریض می‌خواندم و می‌آمدند تو  روی فلاپی برنامه را اجرا می‌کردند و بعد توضیح می‌دادند و می‌رفتند. یکی‌شان خیلی قد بلند بود. آن موقع تصمیم گرفته ‌بود سبیل هم بگذارد. یک چنار دومتری که آن بالایش سبیل  داشت. اگر خبر نداشتی دبیرستانی است فکر می‌کردی توی بازار حجره دارد و دوتا پسر 8 و 10 ساله هم باید داشته باشد. خیلی جدی و سرد به نظر می‌رسید. نشست و  بعد فلاپی‌اش درآورد گفت: میشه این رو ببینم توش چیه؟ 
-یعنی چی توش چیه؟ 
- آقا گفتیم ویروسی نباشه
فلاپی را گذاشتم توی دستگاه و بازش کردم. فلاپی پر از عکس‌های پ رن و بود. من هم خیلی اخلاق‌گرا و به صورت تصمیم در سکوت دونفره شروع کردم و تمام عکس‌ها را برایش پاک کردم. او هم حتما از این حرکت راضی بود. فقط برگشت و گفت: آقا این فایل‌هایی که از روی فلاپی پاک میشه بازیابی هم میشه؟ 
خیلی فنی و سرد مثل خودش داشتم پلک می‌زدم و جوابش را می‌دادم: نه! نمیشه! 

دوره‌ی سختی بود. شما یا عاشق هستید یا بی‌پول  که می‌روید تدریس خصوصی می‌کنید و البته شق سومی هم دارد که ممکن است معلم بورسیه باشید و ناچاربرای حفظ نام تجاری خود تدریس را پیشه‌ی خود خواهید نمود. مدتی مجبور شدم برای اینکه جای درست و حسابی نداشتم از اتاق توی پارکینگ خانه‌ای از بستگان استفاده کنم. ماجراهای زیادی داشتیم مثلا یکی از دوستان اگر به ما زنگ می‌زد و پیدایم نمی‌کرد به عقلش می‌رسید که زنگ بزند آنجا. آنها هم وسط کلاس مرا صدا می‌کردند که فلانی بیا گوشی بگیر. از یک پیر زن عجیب و غریب چیز بهتری در نمی‌آمد. خدا رحتمش کند. یک وقتهایی هم مهمان می‌رسید و همینطور با سر و صدای زیاد از همان دم در تا بالا رفتن از پله‌ها مثل پلنگ صورتی به نظر می‌آمدم. صامت درس می‌دادم. آنها هم تقریبا همش زیرزیرکی می‌خندیدند. اما مهمترین اتفاق آن محل کذایی تدریس خصوصی مال زمانی بود که صبح خیلی، سرحال و با انرژی رفتم توی اتاق. بچه‌ها ازقرار زودتر از من رسیده‌بودند. توی راه به خودم می‌گفتم مثل دفعه‌های قبل سعی نکنم توی دقیقه‌ی 90 راه مساله‌ها یادم بیاد و این بار آماده و غبراق بودم. دخترها انگار یک موجود وحشتناک توی کلاس دیده باشند،  چسبیده‌ بودند به گوشه‌ای و تکان نمی‌خوردند. هر چهارتاشان داشتند با چشمهای باز  کنار میز را نگاه می‌کردند. گفتم: 
- چی شده؟ چرا رفتین اونجا جمع شدین؟ 
- هیچی آقا! 
دور زدم و رفتم توی آن جای تنگ و باریک. پیر زن رفته بود توی زیر زمین و در زیر زمین تاریک باز بود. یک سوراخ مربعی بزرگ توی زمین که هیچ کدام حتی نمی‌توانستند به زبان بیاورند که یعنی چی؟ من هم تا آن موقع ندیده بودم چنین دریچه‌ای آنجا باشد. پیر زن سرخوش و لنگ لنگان از پله‌ها آمد بالا. نصف سرش بالا بود که سلام کرد. بعد یک دقیقه‌ای طول کشید تا بچرخد و هیکل چاقش را بکشد بیرون. بعد خاک لباسش را تکاند و چند تا تاس و قابلمه‌ی مسی خاک گرفته‌ای که توی دستش سنگینی می‌کرد گذاشت  زمین. 
- مادر جون بده من کمکت کنم. 
بعد قابلمه های توی هم را گرفتم دستم. خودش هم بلند شد و بالاخره لنگان لنگان از وسط کلاس راهش را کشید و رفت بیرون. 
اینطوری شد که دیگر تصمیم گرفتم توی آن خانه درس ندهم. اما همه‌ی ماجرای آن خانه همان نبود. 
یک گروه پسر شرور داشتم که برای تدریس خصوصی می‌آمدند پیشم. بنا داشتم به خاطر اینکه شاگرد مدرسه‌ام بودند بهشان نمره ندهم. یعنی باهاشان طی کرده بودم. آنها هم یک جورهایی به زبان بی زبانی گفته‌بودند که باهات حال می‌کنیم. یک روز همین تلفن بازی دوستان باعث شد که بروم طبقه‌ی بالا برگشتم و ساعت مچی روی میز را چک کردم. تقریبا یک دقیقه به آخر کلاس مانده بود. من هم تند چند تا نکته برای جلسه بعد گفتم و یک سری سوال بهشان دادم برای جلسه بعد. جلسه بعد نیششان باز بود. همان اول اعتراف کردند که وقتی رفتم بالا ساعت را یک ربع کشیده بودند جلو تا کلاس زود تمام شود. کلا بچه‌های با نشاطی بودند. اگر دیر می‌رسیدم توی همان پارکینگ مشغول بازی می‌شدند. بعد وقتی می‌رفتم توی کلاس شروع می‌کردند به مسخره بازی. به تقلید از برنامه قطار ابدی که آن روزها از تلویزیون پخش می‌شد یکی می‌رفت جای من می‌نشست و تا می‌آمدم تو شروع می‌کردند طرف را بلند کردن و می‌گفتند: این‌جا جای دکتره. اینجا نشین. 
یک روز وسط روز یعنی تقریبا 10 صبح کلاس داشتم و در حال رفتن به مدرسه بودم. کوچه‌ی مدرسه حسابی کنده کاری بود. به سختی تا 20 -30 متری حیاط مدرسه رسیدم. دیدمشان، یک سری از بچه‌های خودم توی کوچه ول بودند. کارگرهای افغانی دور یکی جمع شده بودند. آن یکی داشت با کمپرسور بادی آسفالت خیابان را می‌کند.  بعد تمام تن و بدنش را بیشتر از واقعیت موجود تکان می‌داد طوری که کلاه لبه دارش از سرش افتاد. سریع خم شد کلاهش را بردارد. یکی دیگرشان آمد و همینطور بعدی‌ها و بعدی‌ها. تقریبا 5 نفرشان توی همان چند دقیقه داشتند با این‌کار مسخره بازی درمی‌آوردند و می‌خندیدند. بالاخره خودم را نشان دادم تا بساطشان را جمع کنم. 
- آقا سلام بیاین بکنین ببینن چقدر خوبه! 
وسوسه شدم رفتم کندم ولی سعی کردم قرص و محکم باشم تا سوژه نشوم. اما طوری شود که انگار طوری نشده. هم این بشود که در جشنشان شرکت داشته باشم. ولی تمام سر و صورتم می‌لرزید. آنها هم زدند زیر خنده من هم همراهشان شدم. ولی به هر صورت به خیر گذشت و همه را جمع کردم بردم توی مدرسه. 

نوستالژی های الکی: رادیو هفت بودن

نوستالژی های الکی: مزمت رادیو هفت بودن 

محمد قائد یک سری یادداشت دارد که در سایتش می‌توانید  ملاحظه کنید. این یادداشت‌ها مثل هر نوع روشنفکری خارج از چهارچوب دیگری لابد ویرگول و یا نقطه‌ی اضافی داشته‌اند و سالها توی ارشاد مانده‌اند. به هر صورت ماوقع ماجرای مقالاتش که کتاب شد یا نشد را همان‌جا در سایت آقای محمد قائد ملاحظه کنید. اما بخشی دارد که درباره‌ی رویکرد نوستالژیک است. 

 بحث نوستالژی و مخصوصا نوستالژی جمعی را می‌گویم که بیشتر به عنوان یک جور دلمشغولی جمعی برای فرافکنی جمعی به نظر می‌رسد. اینکه در یک جامعه‌ای دهه‌ی 60 نوستالژی بزرگ و البته تقریبا بی خطر و خنثی و صدا سیما پسندی است که راه به راه از رادیو هفت به شکل مرکزی و سایه‌های دیگرش در برنامه‌های بزرگتری دارد پخش می‌شود.  

 به نظرم این‌ نوع  خوراک‌های فکری، اگر خوراک فکری باشند، دقیقا هله هوله‌هایی هستند که چربی، ترشی یا شوری غذاهای اصلی را همراه خود دارند و طفل گرسنه‌ را همین‌طور سر راه سرگردان و عاطل و باطل رها می‌کنند. و صد البته اگر آدم‌ها زیاد هله هوله بخورند که می‌خورند، دقیقا سر زخمهایشان را بازکرده‌اند که هوا  بخورد. ناکامی‌های خودت را دسته دسته توی سینی و هر شب بخواهی ورق بزنی، جعل کنی و هی چرک بزند بیرون بعد بشنینی زل بزنی و نگاهت را هم برنداری چون نویسنده و ایده پرداز چنین مصیبتی هستی. به نظرم نا عاقلانه‌ترین کار دنیا همین ور رفتن با زخمها و مزمن کردن آنهاست که می‌تواند هر آدم دارای امکانات و بالغی را از  این ظرف هله هوله که نه حتی از کنار ادبیات رد می‌شود و نه اینکه بار عقلایی دارد، به طور کامل زمین بزند و هی برایش شمارش معکوس بگیرد، ببیند سرآخر چنین آدمی از کشتی گرفتن با خاطرات طوری که نه بار عقلایی داشته باشد و نه بار عاطفی- آن طور که ادبیات به معنی‌هایی حول و حوش تجربه‌ی عاطفی مشترک بین انسان‌ها- دست برمی‌دارد یا خیر. خیر!


رادیو هفت عکس سایت  

پ.ن: خودمان هم از این کارهای ناجور کرده ایم که مصداقش را در یادداشتهای خاطرات یک معلم مدرسه به صورت لایت می بینید. و صد البته هدف اصلی ام برنامه ی  رادیو هفت نیست ولی به نظرم عقلای این یکی بیشتر اند. 


خاطرات معلم مدرسه - قسمت هفتم

برای من که زیاد پیش آمده دختری تنها آمده توی کلاس خصوصی و همان اول از محیط خوف آنجا ترسیده بعد توی دلش کلی به خودش لعن و نفرین کرده که چرا زودتر از همه و تنهایی راه افتاده و رفته نشسته تا بقیه مثلا 20 دقیقه‌ی دیگر پیداشان بشود. مثل آهن گداخته لپهاشان گل می‌انداخت. من هم خیلی ازشان بزرگتر نبودم و فکر می‌کردم طوری درس بدهم و نگاهشان کنم که راحت باشند  . ولی به هر حال برایشان طبیعی بود که از  حضور معلم‌ کم سن و سالی مثل من آن‌هم تنها توی کلاس یک طوریشان بشود.  توی یکی دوتا شوخی اول و دوم دمای اتاق را پایین آوردم. خیلی سخت است با شکلهای یک مساله بخواهید همین‌طور مثل دوتا آدم غریبه سر یک میز بنشینید و شوخی بکنید. به هر حال وقتی دوستهاش آمدند تقریبا کوره‌ی گداخته سرد و طبیعی به نظر می‌رسید. 
اما همیشه بدین منوال نبود.  برعکس یک گروه دیگر که برایتان می‌گویم. یک گروه دونفره که یکیشان همین شیفتگی و در عین حال دافعه را نسبت به معلمش داشت. یک جور غیر خطی زندگی و رفتار می‌کرد. 
پدر و مادرش جدا شده بودند. دخترک خوشگل بود و افسرده. این ترکیب کنایی در نزد تمامی اهل فن از منزلت بالایی برخوردار است. به هر صورت دو نفری می‌آمدند وتوی کلاس خصوصی – چندش آورترین و پولسازترین کار دنیا- می‌نشستند تا بلکه کمی درس زیر پوستشان برود. یک روز آمدم دیدم جفتشان با لباس راحتی خانه نشسته‌اند و برای اینکه دعواشان نکنم هر دوتا کلاهی  هم گذاشته‌اند سرشان. به هر حال به 
روشان نیاوردم که این چه جور قرتی بازی است. خلاصه اینقدر توی ذوقشان خورده بود که اصلا به قول خودشان جوشان را تحویل نگرفتم و رفتم سر درس خواندن. البته می‌دانید که به هیچ روی معلم زهر ماری نبودم. شاید آن روز بیشتر دلشان برف بازی می‌خواست تا درس. شاید اگر دختر نبودند همین اتفاق هم می‌افتاد. قدیم‌ها اینطوری بود که دور همی معلم و شاگرد دور باطل محسوب می‌شد. یک روز هم همانی که افسرده  و خوشگل بود- تاکید از اجزاء صواب است- آمد و بی‌مقدمه گفت: آقا ما می‌ریم کلاس گیتار. 
-به به! چه خوب
بعد خم شد و از زیر میز کیف گیتارش را درآورد. سعی کردم قبل از اینکه چیزی به هم بخورد بهش اجازه بدهم و الا بی اجازه می‌رفت سراغ زدن. کمی پیک را جابجا کرد و کوک کرد و نرم نرم شروع کرد به زدن. صندلی را فاصله داده بود از میز و زیر نور تقریبا متمرکز در وسط اتاق مثل یک فرشته‌ی معصوم و بی پدر و مادر شروع کرد به خواندن. صدای نازکش در گوش کسی که الان از در می‌آمد تو شاید خنده‌دار می‌رسید. و وقتی می‌خواند سوراخهای بینی ظریفش باد می‌کرد. جدی‌ترین حالتی که ازش دیدم همین خواندن و گیتار زدن نصفه و نیمه بود. طوری پاهایش را روی هم انداخته بود که انگارسالهاست توی محفل‌های خصوصی برنامه اجرا می‌کند. 
 خیلی طول نکشید و کارش تمام شد. بعد ما دوتا کف زدیم که یعنی خیلی خوب و حتی لبخند. این باعث شد که راحت‌تر بشود. در ادامه‌ی ماجرا یک روز چند تا از دوستهای شیطان‌ترش را آورد. کلاس شده بود آشوب. وسط کلاس از زیر میز به هم لگد می‌زدند. آنقدر زدند و خندیدند تا سرآخر یکی با صندلی خورد زمین و صندلی را شکست. یعنی یکی صندلی را از زیرش کشیده‌بود و اینطوری شد. حیف شد که عذرشان را خواستم چون تامدتی آن ساعت خالی و بی پول، مثل یک دندان شکسته توی تقویم آموزشی‌ام توی چشم می‌زد. 
چند سالی شد که یک روز آن دختر طرفدار معلم‌اش را دیدم. رژ پر رنگی زده بود که چهر‌ه‌ی لطیف و کودکانه‌اش را سعی داشت بزرگتر جلوه دهد. لبخند زد و با خجالت و سرعت رد شد. گاهی وقتها  یک لحظه دیرتر شناختن ادمها، شما را به موجودی منگ یا بداخلاق تبدیل می‌کند که اینجا هم کارکرد خودش را پیدا کرده بود. این البته آخرین باری نبود که دیدمش. چندسال بعد وقتی دیگر زن کاملی شده بود توی مراسم ختم پدرش دیدمش. بلوز و دامن و روسری مشکی سرش بود. برگشت و یک نگاه انداخت و بی‌حال سلام و علیک کرد. موهایش را کاهی کرده بود. خرمن موهاش از روسری بیرون افتاده بود و صورت زیبا و پراشکش را جذاب‌تر می‌کرد. 
روزهایی شده بود که ذوق و شوق مساله طرح کردن برایم شده بود بیماری و عادت. اینقدر سوال می‌نوشتم و با خودم حل می‌کردم که اهل خانه به سلامتم شک می‌کردند. موضوع به ادب و تربیت هم کشیده شده بود. بعد از مدتها جمعی از دوستان باهم رفته بودیم بیرون که یکی‌شان یعنی آن یکی که از همه مثبت‌تر بود گفت: بابا چت شده؟ حالم بد شد ازبس هی می‌گی آقای فلانی. چقدر مودب شدی
 و کلی بد و بیراه بارم کرد. معلم شده بودم. واقعا خودم هم نمی‌توانستم توی آینه به خود اصلاح شده‌ام نگاه کنم. 

خاطرات یک معلم مدرسه - قسمت ششم


تجربه‌ی تدریس توی مدرسه دخترانه خیلی جذاب است. یعنی می‌شود یکی از چالشی‌ترین اتفاق‌های ممکن زندگی آدم آنجا بیفتد. پسرهای مدرسه‌ای برای من سبیل کلفت خیلی جذابیت معنایی ندارند مگر آدمهای خاصی باشند. دخترها آدم – یعنی معلمشان - را تا با آزمایش کربن 14  سن‌یابی و موقعیت یابی نکنند، همیشه می‌نشینند و تا آخر هر درسی را گوش می‌دهند به امید آنکه مثلا آخر کلاس خاطره‌ای چیزی، آزمایش‌ها و نتایجش را برایشان روشن کند. دخترهای دبیرستانی معمولا هنوز این‌قدر دغدغه‌های بزرگ ندارند. مثلا خیلی برایشان فرق ندارد که توی صفحه‌ی اول شناسنامه باشند یا توی صفحه‌ی دوم آن قرار بگیرند. البته این موضوع توی ایران به شکل چیزی که عوض دارد، بی گلایه‌است. مردها هم توی صفحه‌ی دوم شناسنامه قرار می‌گیرند.  

  یک روز رفتم سر کلاس و دیدم که یکی خیلی متمرکز دارد معلمش را برانداز می‌کند. دختر باهوش و بانمکی بود که از قضای روزگار چادری هم سرش می‌کرد. ولی اصولا ما ازوناش نیستیم. به هر صورت اولین اقداماتش اینطوری بود که وقتی برگه‌های کوئیز و تست‌ها را می‌گرفتم می‌دیدم کنار اسمم روی ورقه – آقای- را با خط خودش اضافه کرده است. یک روز داشتم یک مساله‌ی فیزیک دما و حرارت حل می‌کردم. توی مثال گفتم یک قابلمه را می‌گذاریم آبش جوش بیاید که باهاش چای دم کنیم. کلاس رفت هوا و شروع کردند که توی قابلمه چرا؟ بعضی وقتها به خاطر رفع خواب‌آلودگی کلاس از این کارها می‌کردم. دخترها اغلب باجنبه‌تر بودند و کلاس را به ف ا ک نمی‌دادند. بعد دیدم دارد ازم دفاع می‌کند. 

 بعد از مدتی و در جریان طولانی و خارج از محدوده‌ای با برادرش دوست شده بودم. یعنی شده بودیم دوستهای خانوادگی.

 اصولا درباره‌ی معلم‌های  مرد حرفهای زیادی شنیده بودم نه همه‌شان. بدیهی است که قسمتی ازشان توی سرم بودند. یک معلم افسرده‌ای با عینک ته استکانی که وسط کلاس خصوصی از اینهایی که شبیه نشستن و قصه گفتن دور کرسی است. چنگ می‌اندازد روی ران دخترک. دخترک هم سرخ و سفید می‌شود و بیشتر باور نمی‌کند این اتفاق افتاده باشد. معلم‌های زن‌دار زیادی که همش توی نخ ابرویو لب و لوچه و خیلی جاهای دیگر از دخترها بودند را زیاد شنیده بودم. قصه‌های عاشق شدن‌ها و وابستگی‌شان را به معلم‌ها  هم زیاد شنیده بودم عشق و گریه‌های احمقانه‌ی نیمه‌شب برای داشتن معلمشان. تصورش هم خنده‌دار و حتی ترسناک بود.  برای همین هم از دخترها مخصوصا دخترهای راهنمایی فرار می‌کردم. یک بنیاد علمی خصوصی  کار می‌کردیم و من مدیریت تیم ریاضی را داشتم. اصلا هم آدم پرت و پلایی بودم که توی باغ نبود. رییس بنیاد خودش خانم معلم شیمیایی و حسابی بود. یک روز دیدم دخترش آمده و دارد برای خودش سوراخ سنبه‌ها را می‌گردد. توی دالان مدوری که دور بنیاد بود قدم می‌زد. دختر سوم راهنمایی و تازه بالغ چیزی است که عرض کردن ندارد و خودتان بهتر می‌دانید چه عشوه‌هایی دارد. مادرش بعد از مدتی آمد و باخنده گفت که من شما را از خیلی آدمهای دیگر موفق‌تر می‌دانم و چی و چی. من هم لبخند و لب گزیدن و خیلی ادا و اصول‌های دیگر تحویلش می‌دادم و اصلا منظورش را نمی‌فهمیدم. بعد صاف یک قدم آمد جلوتر و گفت به دخترش ریاضی درس بدهم. فاصله‌اش هم حسابی خطرناک بود. همانجا درجا تصمیم گرفتم و گفتم: نه!  چانه زدن‌هاو خالی های دیگر بعدش را یادم نیست. این یک جور اخلاق بد بود.  مثل غذا خوردنم. وقتی که با قاشق دارم توی دریای آب خورش دنبال گوشت می‌گردم و گوشتی پیدا نمی‌کنم. 

اما آن دختری که گفتم سعی می‌کرد خیلی دوست‌دار معلمش باشد.  البته خیلی رفت و آمد نداشتیم. این ماجرا شد تا روزی که بهم زنگ زد. 12 اردیبهشت بود و نزدیک امتحانات آخر ترم. قرار شد بیاید خانه‌مان و رفع اشکال کند. من هم گفتم عصر بیاید و خوشحال می‌شویم و از این حرفها. تصور کنید همان عصر مادر و خواهر گرامی بخواهند بروند خرید و تو توی خانه تنها باشی. دخترک چادرش را کشید و آمد تو. دیدم گلدان درست و حسابی هم آورده  برای روز معلم. هیچ چیزی هم نشد. رفع اشکال هم انجام شد و به خیر گذشت اما موقع رفتن پدر گرامی پیدایش شد. 

خدا حفظش کند آن موقع اینطوری بود. اخمهاش رفت توی هم و همین برای پسری که هیچ وقت از پدرش کتک نخورده کافی بود تا حساب کار توی صورت وضعیت آخر دور‌ه‌مان تراز شود. این رامی‌گویم چون پدر گرامی یک مدیر مالی حسابی بود و اصلا با همه‌ی شوخ بودنش درباره‌ی بعضی چیزها اصلا شوخی نداشت. 

گفت: این خانم کی بود؟ 

- هیچی! شاگردم بود.

و بدون اینکه بخواهد بپرسد سرمنشاء آوردن گل را برایش گفتم. بعد هم با همان یک اخم اول اعتراف کردم که اصلا قرار بود مادر و بقیه خانه باشند بعد یکهو زدند رفتند خرید. اینطوری قضیه حل شد و چیزی نگفت و رفت. این شاید آخرین بار و اولین باری بود در ماجرای دختر بهم گیر داد.


خاطرات یک معلم مدرسه - قسمت پنجم


درس دادن توی مدرسه‌ی پسرانه شیفتگی‌ها و جذابیتهای اکشن زیادی برای یک معلم  مدرسه دارد. عمر مفید آدم را بیشتر می‌کند. حتی زمانی که خاطرات را نشخوار می‌کنید، نیز این اتفاق برایتان می‌افتد. توی مدرسه‌ای که درس می‌دادم یک ساختمان بود که کاملا از ساختمان حاوی دفتر فاصله داشت. می‌دیدم و می‌شنیدم که خیلی شلوغ‌اند. یعنی به خاطر دوری از دفتر خیلی راحت نمی‌شود سرشان را به هیچ آخوری بند کرد. این مدرسه البته آن مدرسه‌ی غیر انتفاعی تقریبا لوکس نبود که تا به حال برایتان گفتم.    

 یک ساختمان‌های پراکنده و بی‌ریخت از قبل انقلاب بودند که حالا به عنوان مدرسه‌‌ی دولتی داشتند ازشان کار می‌کشیدند. ساختمانهای آجری بی تفاوتی که توی تاریخ هر کشوری هست تا وقتی طرح عمودی سازی توی تهران اجرا نشده بود اینها به عنوان بهترین نوع مدرسه‌ها نهایتا دو طبقه بودند. مدرسه‌ حاوی یک سری ساختمان بود که دور حیاط اصلی کشیده شده بود. البته یک جور نعل اسب که کل حیاط را در بر می‌گرفت. اوایل زیاد توی کوک بچه‌ها نبودم ولی خیلی زود از معلمهای خسته که فقط اضافه‌کار و صبحانه‌ی چرب براشان مهم بود خسته شدم و تفریحم این بود که انگار دارم به شما گوش می‌دهم ولی در اصل زنگ تفریح دنبالشان می‌کردم. آن موقع تنها معمای زندگی‌ام این بود که چطور خودم و خودمان را آن‌قدر پرجنب و جوش فراموش کرده بودم واین‌ها دیگر چه جور جانورانی بودند که فقط از سر و کول  هم بالا می‌رفتند. برای گرداندن چنین دم و دستگاهی سه تا ناظم به نظر کافی می‌رسید. ولی بازهم کم بودند. برای یک مدرسه پسرانه‌ی دولتی که قرار است ملت را با کتک و تنبیه و تحقیر آدم کند و بدهد بیرون و سرآخر بنر قبولی دانشگاه فیلان را بزنند جلوی در مدرسه، تنها چیزی که زیادش هم کم است، ناظم است. ناظم‌ها همه‌شان بد نبودند. ولی توی آن باغ وحش واقعا لازم بود که کسی کنترلشان کند. باغ وحشی که یک جور نظریه‌ی داروینی آموزش و پرورشی به سبک ایرانی تویش موج می‌زند. زندگی گله‌ای فله‌ای مدرسه‌ای.  یکی از ناظم‌ها انگار هنوز توی دهه‌ی شست زندگی می‌کرد. خوش مشرب بود ویکی دوتا مساله‌ی ریاضی بلد بود که می‌شد باهاش نهایت 20 دقیقه تاخیر معلم را جبران کرد. همش دستش تسبیح بود که می‌چرخید بعد یکهو حرکتهای غیر خطی می‌کرد. صدایش در می‌آمد که: جانور نرو بالا از اونجا.

دقیقا توی ضلع روبروی ساختمان دفتر می‌دیدی یکی دارد از دیوار می‌رود بالا و رسیده است به تراس طبقه‌ی دوم مدرسه. ساختمان روبروی دفتر تقریبا خالی بود. درها قفل بود و گاهی می‌شد تویش یکی دوتا میز خاک گرفته برای پینگ پونگ بازی کردن بچه‌ها پیدا کرد. ناظم دیگری هم بود که یکبار بچه‌ها سر کلاس آمارش را خیلی مودبانه بهم داده بودند. واقعا کارهاشان خنده دار بود. موقع مراسم صبح‌گاه می‌رفت توی فرو رفتگی محل اجرای مراسم و به نظرش خیلی یواشکی بچه‌ها را رصد می‌کرد. دید می‌زد که کی دارد شیطنت می‌کند تا بعد برود حسابش را برسد. دست بزن داشتن یک جور افتخار انتظامی بود. یک وقت که کلاس افتاده بود به درد دل‌های بچه‌ها بهم گفته بودند که این یکی فکر می‌کند خیلی جای خوفی قایم شده است، در صورتی که همیشه شکمش از لبه‌ی دیوار زده بود بیرون و از تمام بخشهای صف مدرسه قابل دیدن بود. این داستان خود به خود تمام حربه‌های تیزهوشانه‌اش را برای مچ گیری از بچه‌ها نقش برآب می‌کرد. اما ساختمان کنار ساختمان روبرویی جایی دنج برای  بچه‌ها بود. بچه‌ا حق نداشتند توی ساعت تفریح، آن هم چه تفریحی، توی کلاسها بمانند. این ناظم شکم گنده حس کارآگاهی‌اش گل می‌کرد و هر چند وقت یکبار می‌رفت تا بچه‌ها را غافلگیر کند اما کلا ناموفق بود. یکبارش را خودم دیدم بودم و حجت بر من تمام شده بود. همینطور که داشت از پله‌‌های طبقه‌ی دوم بالا می‌رفت. ردیف بچه‌ها، رنگ به رنگ با کاپشنهای زرد و نارنجی و غیره مثل تفاله‌های میوه از پنجره‌های انتهایی ساختمان ریختند بیرون روی سقف دست شویی و بعد همه کم کم توی سوراخ و سنبه‌های دشتشویی پراکنده شدند. توی ایران و مخصوصا مدرسه‌‌دولتی، دستشویی بزرگترین رکن زیبایی شناختی و کاربردی حیاط است. طوری که اگر بچه‌ی شما خواست نقاشی بکشد ساختمان کلاسها را یک طرف یک حیاط می‌کشد و طرف دیگر به نظر خیلی مودبانه یک آبخوری می‌کشد درست عین طویله‌هایی که شاید توی فیلم یا از نزدیک دیده باشید. من تفریح این بچه‌‌ها را از دور یا نزدیک می‌دیدم. مثلا از بالای در دستشویی نایلون آب می‌انداختند تو. حتی یکبار دیدم یکی یک مکعب کاغذی درست کرد و تویش آب کرد بعد برد از بالای در انداخت تو. بیچاره هر کسی که‌آن تو بود بایستی با این بمب آبی به کلی مهندم شده باشد. خیلی دلم می‌خواست بروم و روش ساختن چنین مکعبی را یاد بگیرم. اما هیچ وقت نشد. یک شاگرد بود که چند روزی توجه‌ام را جلب می‌کرد. پسرها توی مدرسه و زنگ تفریح اصلا اهل آرام و قرار نیستند. یکی بود که درشت اندام بود و همیشه توی این زمینهای سیمانی- ورزشی مدرسه داشت بازی می‌کرد. بازی‌اش مهم نبود یک وقت می‌دیدی دارد از بالای تور والیبال اسپک می‌زند. یک دقیقه بعدش می‌دوید و می‌رفت توی آن یکی زمین و سعی می‌کرد  توی خط دفاعی توپ حریف را بزند. بعد می‌شد که گل می‌زد و داد و بیداد کنان شادی بعد از گل می‌کرد و می‌دوید تا می‌رسید به اتاق پینگ پونگ. آنجا هم یک گردو خاکی می‌کرد تا وقت تمام شود. دوست داشتم ازش بپرسم توی خانه چه جور غذایی می‌خورد و اصلا چه جور جایی زندگی می‌کند. گاهی‌وقتها می‌رفتم و بی حوصلگی‌های ناظم را تحمل می‌کردم و ازش درباره‌ی بچه‌ها می‌پرسیدم انگار سالها  منتظر بودم زاویه‌ی دیدم را عوض کنم. جای آنها بنشینم و ببینم واقعا چه چیز خشنی توی ذهنشان نسبت به بچه‌ها می‌گذرد که اکثرا اینطوری هستند. اما بعد از مدتی تصمیم گرفتم اصلا در این باره‌‌ها حرف نزنم. ناظم یک مدرسه‌ی دولتی پسرانه یک چیزی در حد افسر یک کلانتری شلوغ است. توی ایران هیچ وقت نمی‌توانید با یک ایرانی صمیمی بشوید. طوری هزینه‌های جانبی این کار آن‌قدر بالاست که بعد از مدتی تجربه با آدم‌ها ترجیح می‌دهید همان روزمرگیها و مسخره‌بازی‌های ابلهانه و عوامانه را هم‌رنگ جماعت پیش ببرید. مخصوصا توی آموزش و پرورش که معمولا معلم‌ها از آدمهای ضعیف کنکوری جذب می‌شوند. ناظم گرامی هم تقریبا مایه‌ی خنده‌ی بچه‌ها بود. سعی نمی‌کرد احترام آمیز با بچه‌ها رفتار کندو احترام خودش را به دست بیاورد. دلیلش هم این بود که آموزش ندیده بود یا همین‌طوری مثل تمام مراکز آموزش ضمن خدمت برای ارتقاء شغلی یک دوره‌هایی گذرانده بودند. بماند.