یک راه مهم برای سرگرمی فامیلی ما بجز دعا و هیات و تسبیح و آش پختن و ... ، به نظرم اولش خیلی نمیرسید ولی حالا دارم میبینم فامیل ما خیلی سرگرمی داشتند، بازی منچ بود. در حقیقت این سرگرمی مهم در آن روزها و بین خاله خانباجیهای مشهور فامیل به صورت لیگهای دوره ای اتفاق می افتاد.
ادامه مطلب ...امروز توی راه باید سر ظفر پیاده میشدم. بعد دیدم وسط کنسرت داریوش هستم. راننده هم همینطور شوق زده داشت همراهی میکرد. مثل این بود که یکی وسط کنسرت بخواهد برود دستشویی. بالاخره هر چی شد مهم نیست. ولی به نظر میرسد که خنده وانه ناز و ادایش را بگذارد کنار و برگردد و ما را از پیش داریوش ببرد در آغوش خودش. ادامه مطلب ...
ازاین آدمهای افادهای دلچرکینم. مونا با همهشان یک فرق اساسی دارد.گاهی اینقدر مهربان میشود که شاید حتی گیتارش را هم ببوسد. بعد دوباره ادامه بدهد همان قطعهی سوزناکی که دلش کشیده را بزند. همه کارش دلی است. گاهی از پادشاههای گذشته حکایتهایی میگوید که خندهام میگیرد. اینقدر ساده است که خبر ندارد اینها را یک مشت روزنامه نگار بیکار مینشینند دور هم درست میکنند.
ادامه مطلب ...اگر از برخی کفشهای پاشنه بلند و البته رفتار صاحبان آنها دررنجید، بدانید و آگاه باشید که اولین بار مردها کفش پاشنه بلند را اختراع کردند. در آن روزگاران بیشتر برای قفل کردن کفشها در رکاب اسبها استفاده می شد. بعدها از بین اولیاء طراحی مد، باز هم این مردهای مستوجب آتش چنین ابزاری را در طبق مصرفی زنها نهادند.
ادامه مطلب ...امیر تتلو حتی متوجه نشد که رشید پور چه برخوردی باهاش کرد. مهمترین سخن پایانیش این بود: اجازه بدین من برم راه آهن تست فوتبال بدم.
صدای زناشویی - نه توسط فرهنگستان ادب فارسی، نه توسط #رامین_ناصر_نصیراختراع شده. این واژه فقط کار مدیرهای ساختمونه و حق استفاده اش به صورت کتبی روی برد ساختمونها محفوظه: واحد محترم 17 صدای زناشویی شما بلند است لطفا رعایت کنید.
هر مردی توی یکی از پاهاش یه روبرتو کارلوس داره که همیشه می خواد شوت بزنه. مخصوصا وقتی از کنار بازی بچه ها رد میشه. این روبرتو کارلوس بالقوه تا شاید پنجاه سالگی هم توی آدم باشه. خدا رو شکر بروسلی تا همون 17 -18 سالگی بیشتر همراه آدم نیست. بماند. این یورگن گلوپ مربی لیورپول چرا اینقدر لیز می خوره توی وقتهایی که هیجان زده است؟
امروز تابستون کلا برچیده شد؟ بچه مدرسه ای ها با سپر و کلاهخود و شالگردن می رفتن مدرسه یا جنگ؟ یه مدیر عاملی داشتیم نمی شد پیشش گله و گذاری هوا رو نمود. به نظرم ناموسش به هوا بسته بود. شاید هم از تکرار فصلها خسته شده بود و از بیخ طاقت حرف جوانتر ها رو نداشت. به هر حال یه روزی، فقط یه روز پشیمون شد و از کارش عذر خواهی کرد. حتی خودش رفت و بخاری شرکت رو راه انداخت تا آبدارچی جوون هم یاد بگیره
با کاپیتان صحبت کردهام قرار است مرا بنشاند جلوی پنجره که آسمان را بهتر ببینم. اینطوری تورمی که از دل خانهها و به شکل غریبانه و نوآورانهای از ابتکار ایرانی بیرون زده است را حتما زودتر از بقیه خواهم دید. کاپیتان خودش فعلا سر در میان ابرهاست و حس و حال توجه تورمی ندارد.
پ.ن: شیب ملایم آخر ماه رو تجربه می کنیم. اجرکم مقبول
ما همین جویده هایی هستیم که با چسبیدن به دیگران به دست میآوریم. تو به من میچسبی. من به بزرگتر از تو. تو دلت خوش است که این چسبیدن سرانجام یک لحظه. فقط یک لحظه هم بتواند فراموشی از دنیا بیافریند کافی است. جوک، لبخندهای قهوه ای آدمهایی که هنوز بین اینکه آدم پولداری به نظر برسند و یا خیلی کول باشند سگ دو استفراغ میزنند. سگ دو استفراغ را لطفا با هم بخوانید. یعنی کسی این قدر بدود و سگ دو بزند دنبال چیزی، بعدش از زور عقب ماندن از خودش بالا بیاورد. دست مریزاد. اینطوری حداقل لباس و سر و شکل آدم به هم میریزد مجبوری هم که شده نو میشود. طوری که دیگر آن کارمند مفلوکی که میدود ناهارش را اولین نفر بخورد نیست.
من همینم. این را برای چند هزار و دویست و چندمین بار گفت. لباسش را سبک کرد تا فقط بتواند برود توی رختخواب. به دروغهایی که در روز گفته بود فکر کرد. به نظرش اینطوری درست رسید مثل یک وظیفه. مثل وقتی که هوا سرد میشود باید بخاری را راه انداخت. شعلههای آتش بخاری را نگاه کرد و به خودش گفت. من همینم. آدمهای دیگر باید به حد کافی زرنگ باشند و وقتی باهام صحبت میکنند لیز نخورند. خندهاش گرفت. از آتش کوچولویی که در درونش حس میکرد خوشحال شد. باید بخش بزرگی از دنیا را از همین آتش میساختند و الا ما وجود نداشتیم. ما نبودیم. با همین تلقینها و به فکر فردا خوابید. انگار گوشهی دهنش مایع تلخی ریخته بود. در حال چشیدن غلظت و تلخیاش بود. این تلخی برای مزاجش خوب بود. توی همین فکرها انگار یک پلهی دیگر توی زیر زمین سوزانی که پر از زغال بر افروخته بود قدم گذاشت. همانجا به نظرش رسید خوابش عمیقتر شده است. هنوز نمیتوانست پایینتر برود. نسیم خنکی از بیرون زغالها را میافروخت.
امشب دارم برای اسباب کشی آماده میشوم. این بار کلی از کتابها و جزوه و مدارک فنی جاهای بیشماری که کار کردهام را میریزم بیرون یا آماده میکنم فردا ببر م تحویل جایی بدهم. درد دارد. تجدید خاطره هم هست. با چه عشقی کار میکردیم و چه شد. هیچ کدام از آرزوهایمان غیر منطقی نبود. به خیلیهایش دست یافتم.
ادامه مطلب ...1- دوست لامصب عزیز چرا کتاب نمی خونی ؟ می دونی هاینریش بل از همین تجربه های امروز ما که قراره کورمال کورمال رد کنیم نوشته ؟ می دونی آلبرکامو درباره ی جامعه اش گفته : فرانسوی یعنی کارمند و حقوق بگیر؟ به نظر شما این خیلی شبیه ما نیست؟ نمیشه تجربه های اونها رو تکرار نکنیم ؟
ادامه مطلب ...1- چیزی به همین راحتی تمام نمیشود ولی ما برای اینکه عادتهای زندگی را راحت حفظ کنیم، نیاز داریم برای خودمان دهن بین باشیم. از دیگران، چیز یاد بگیریم و بر مسیرهای از پیش رفتهای که هر چند مال رو هستند، قدم بگذاریم.
ادامه مطلب ...1- تمام وقت میتوانی از آدمها ببری. اینها وقتی حتی یک سینمای ساده و فکسنی و پر ازبوی جوراب هم میروند، به دعوت یکی از دوستان عزیز رفتهاند. انگار بقیهی آدمها اصولا با کشیدن افسار، پی کردن، هی کردن و دیگر روشهای انگیزشی و تشویقی سر به سینما میگذارند. خدا چنین خری را به همین سادگی توی دنیای هنر راه نمیدهد. باید سر و دست و دیگر اجزای مخالف هم را ازشان بیرون بکشیم تا بشود کسی که میتوان به نوعی دستاوردهای مناسب از دلش بیرون کشید.
ادامه مطلب ...