دوستی داشت به ما یاد آوری میکرد برنامه ی به سرپرستی ضعیفه ای به نام عزیز سالی تاک یا به قول نو آموزهای انگلیسی که زمان ما دبیرستانیها نو آموز بودند و الان به پیش دبستانی رسیده اند، سالی تالک از اخوان استکباری شبکه من و تو خیلی شبیه وبلاگ 360 درجه است. اما سالی تاک حتما یک پیام اساسی برای بینندگان من و تو دارد. راحت ترین راه استفاده پیدا کردن برای تکنولوژی های مربوط به رسانه است. رسانه موضوعی که با اکراه و وسواس و سنگینی دریافت و درک شده است و هنوز تا هنوز راه دارد تا استفاده های روشن و درستش را به ملت نشان بدهد. سالی تاک اما توانسته است آدمها و به همین نسبت برخی مسئولین شهری را درباره ی خرابی های مختصری که قرار است درست کنند، به قول من و تو یی ها پوش کند و جماعت زیادی از بیننده های هپی را به آسان بودن و ارتباط پذیر بودن با رسانه حتی از نوع غربی اش بیاندازد.
یعنی همانطوری سطحی و درباره همه چیز و بیشتر تصویری و سرگرم کننده است. اما بد بختانه کسی ما را دوست نداشته و یا دو دستی محکم دوست داشته است و هیچ حالت بینابینی وجود نداشته است تا مثل آن خانم محترم برایمان بنویسند سالی تاک دوست داریم و با بچه ها سر غار گل زرد باشند یا از توی دل نهنگ اقیانوس پیما یا خیلی ساده تر از کوچه پشتی مدرسه شان پیام صلح و دوستی به آن شکل دسته جمعی ارسال کنند. البته ما همیشه اعلام نموده ایم که اینجا همه چیز در همه و کسی هم نتوانسته ایم برای تعمیرات اساسی پیدا کنیم.
اما ما همیشه دوستان را و دوستانِ دوستان را دوست داریم و دوست داریم که با دوستانشان...
همینکه که کلا ما را انکار نمی کنید بسیار متشکریم. سالی
پ.ن: تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی
تئاتر اپرت - یعنی کمدی موزیکال در تئاتر شهر به نام سمفونی واژه ها در جریان است. برادر سیاوش صفری نژاد و بقیه دوستان در حال اجرا هستند و تاریخش را هم کل خرداد فرموده اند که احتمالا همین یک روز هم جزو آن است. این از مزایای میز شلوغ و به نشانه ی همان ذهن شلوغ است که در بالا گفتیم.
کتاب فضیلتهای ناچیز مانیفست خانم ناتالیا گینزبورگ است. واقعا کتاب فضیلتهای ناچیز به این خوبی و تاثیر گذاری را دیر یافتم. خانم کینزبورگ از آن شخصیتهایی است که واقعا دوره ی جاه طلبی و مغازله با هوشمندی خویش را به جرات و با فاصله سالیان رها کرده و دارد چنین اثری را پیش روی خواننده می گذارد. عصاره ای از زندگی که نوع ادبی بزرگی از دنیای معاصر را شکل می دهد. البته شاید بعضی به این که گونه ای ادبیات تعلیمی را در این مجموعه داستان می بینند خرده بگیرند و آن را مطابق با روح جریانهای مدرن و پست مدرن ندانند. اما خیلی ها نیز در چنین مواردی به مصدر کلام و سخن ابریشمینش نگاه می کنند. گینزبورگ نیز در کتاب فضیلتهای ناچیز چنین کاری کرده است. داستانهای کتاب فضیلتهای ناچیز شامل زمستان در ابروتزو، کفشهای پاره، تصویر یک دوست، درود و دریغ برای انگلستان، خانه ولپه، او و من، فرزند انسان، حرفه ی من، سکوت، روابط انسانی و در نهایت کتاب فضیلتهای ناچیز، همه به نوعی نزدیک به خاطره گویی و برداشت آزاد از زندگی خود او می شوند. طوری که خیلی از این داستانها به نظر اتوبیوگرافی می رسند. اتوبیوگرافی از آدمی وارسته که به همین آسانی دم به تله ی زندگی با ادعاهای ناچیزش نداده است.
پردازش زیبای نویسنده زمانی که بی پیرایگی را کنار می زند، جدا از همه ی معیارهای ریز و درشتی که برای نقد یا مرور یک کتاب به صورت مجموعه داستان در نظر داریم، قالبهایی را می شکند که خواننده را بی رو دربایستی و از نزدیک به لمس نزدیک تر نوشته اش فرا می خواند. این فاصله این قدر ناچیز است و پیامی که خانم گینزبورگ قصد انتقال آن را به مخاطب دارد، اینقدر مهم است که باید از فاصله ای نزدیکتر از قالبهای پیچیده ی ادبی به خواننده انتقال داده شود. البته این موضوع اصلا به معنی هرمنوتیک نبودن آثار نیست. به نظر چنین اثری همانطور که درآثار خیلی از بزرگان دیده ایم، متعلق به تپه ای درست بعد از نقطه اوج آثار یک نویسنده است و کنجکاوی خوانندگانی را که می خواهند نزدیکترین تجربه های شخصی از نویسنده را داشته باشند سیراب خواهد نمود. نثر موجز داستانها و پرهیز از تصویرسازیهایی که این روزها به دلیل نفوذ سینما در ادبیات بسیار شاهدش هستیم می تواند برای نویسنده های تازه کاری که دوست دارند فضایی متفاوت و غیر سینمایی تر را تجربه کنند، یقه ی مخاطب را بگیرند و با او از خلال متن صحبت کنند، مفید و موثر واقع شود.
تا آنجا که به تربیت بچه ها مربوط می شود، فکر کنم که به آنها نباید فضیلتهای ناچیز، بلکه فضیلتهای بزرگ را آموخت. نه صرفه جویی را، که سخاوت را و بی تفاوتی نسبت به پول را. نه احتیاط را، که شهامت و حقیر شمردن خطر را. نه زیرکی(رندی)را، که صراحت و عشق به واقعیت را. نه سیاست بازی را، که عشق به همنوع و فداکاری را. نه آرزوی توفیق را، که آرزوی بودن و دوست داشتن را.
بخشی از کتاب فضیلتهای ناچیز - ناتالیاگینزبورگ- ترجمه محسن ابراهیم - نشر هرمس
![]()
گلشیری از نویسنده هایی است که به نوعی شهید راه کارشان شده اند.
یعنی در یک دوره ای بسیار بر مواضع خودشان پافشاری کرده اند و در اوج تفکرات چپ ایستاده اند. گلشیری به بیان بعضی ها صادق هدایت نیمه دوم قرن بیستم، بهترین داستان کوتاه نویس ایرانی است. آدمی بسیار پرکار که در حلقه ادبیاتی دوستانش آدمهای بزرگی تربیت کرده است. بزرگترین نمونه اش همین عباس معروفی عزیز است که با رمان های معروفی مانند سمفونی مردگان هنوز در صدر پر فروش ها قرار دارد(سایت آدینه بوک را برای این منظور ببینید)
به هر حال همیشه وقتی یک نویسنده ای برای ملتی بزرگ می شود، افسانه های اهورایی و اهریمنی در حول و حوش آن آدم زیاد دیده می شود. مثلا اهریمن جاه طلبی و غیر را به حلقه راه ندادن یکی از آن حرفهاست. به هر صورت امیدوارم این حرفها تخفیف های بزرگ داشته باشد. ولی آنچه معلوم است در روزگاری که گلشیری می توانست بدون اینکه روی تربیت افراد وقت بگذارد، برود سراغ تولید کارهای قوی تر و بهتر که نکرد و نشد.
گلشیری کلا یکی از رک ترین منتقدهای ادبیات زمان خودش بود. به همین دلیل یکی از معروف ترین سخنرانیهایش را درباره جوان مرگی در ادبیات ایراد کرده که نشریه های معتبری مثل فصلنامه سینما و ادبیات به اندازه کافی به آن پرداخته اند. در این سخنرانی به طور مفصل خیلی از آثار نویسنده های ایرانی و خارجی را که دچار تکرار و مرگ نویسنده شده اند می توان مشاهده نمود.
به هر صورت از آثار این مرد فیلم و پایان نامه زیاد تهیه شده است.
او نویسنده ای پرکار بود که جهان داستانی خاص خودش را خلق کرد و توانست طیف پر رنگی از نوع نگاه کردن به دنیای اطراف را به نویسنده های بعد از خودش اعطا کند. دنیای گلشیری دنیای ایجاز، توصیفهای همینگوی گونه و سبک روایی خاصی است که ریتمهای بدیعی را در قصه گویی در پی داشته است.
اما امروز اغلب کارهای او بازتاب فضای نهایتا دهه 60 در ایران هستند که در برخی از داستانها فضای او کاملا شخصی شده و قابل درک برای آدمهایی است که آن فضا را در دهه 60 تجربه کرده اند. به دلیل اینکه در خیلی از آثار او توانسته است از تیغ تیز نگاهش در توصیف پدیده ها استفاده نماید. آثار او در هر دوره نماینده ای بسیار جدی از فرهنگ ایرانیان در همان دوره وحوزه خاص است. به هر روی یاد و نامش گرامی باد.
«نه، من خانهای ندارم. سقفی نمانده است. دیوار و سقف خانهٔ من همینهاست که مینویسم.»
| هوشنگ گلشیری | |
|---|---|
هوشنگ گلشیری در حال خواندن «بختک»، اصفهان، ۱۳۵۳، عکس از رضا نوربختیار | |
هوشنگ گلشیری (۱۳۱۶[۱] در اصفهان - ۱۶ خرداد ۱۳۷۹[۲] در بیمارستان ایرانمهر تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی و سردبیر مجلهٔ کارنامه بود. وی را بعد ازصادق هدایت، تأثیرگذارترین داستاننویس ایرانی دانستهاند.[۳]
او با نگارش رمان کوتاه شازده احتجاب در اواخر دههٔ چهل خورشیدی به شهرت فراوانی رسید. این کتاب را یکی از قویترین داستانهای ایرانی خواندهاند.[۱]
وی با تشکیل جلسات هفتگی داستانخوانی و نقد داستان از سال ۱۳۶۲ تا پایان عمر خود نسلی از نویسندگان را پرورش داد که در دهه هفتاد خورشیدی به شهرت رسیدند.[۱] او همچنین عضو و یکی از موسسان کانون نویسندگان ایران و از بنیانگذاران حلقه ادبی جُنگ اصفهان بود.[۴]
محتویات[نهفتن] |
ماهنامه تجربه به هر حال از ظاهر تکراری اش دست برداشت و با ظاهر کرم قهوه ای زیبا با عکس روی جلدو تکه ای از مصاحبه ی جالب مهدی یزدانی خرم با رضا امیر خانی، آذین شده است.
مجله را ورق می زنیم. انگار از دفعه پیش 1000 تومان به قیمتش اضافه شده و به شکل 6000 هزارتومانی در خدمت دوستان و علاقه مندان قرار می گیرد.
در این شماره نقدی از کاوه فولادی نسب می خوانیم که به طور مودبانه ای نویسنده ی رمان قیدار را از رمان فیلم فارسی اش که کمی هم جای ستایش و تحسین دارد جدا می کند. جدا از ادب منتقد مورد نظر که خیلی نرم شنهای کویر را می رود تا برسد به جایی که روی کاروان سرای آبادی نوشته باشد : فیلم فارسی اخلاقی - را می توان به عنوان تیتر دید.
در پرونده رضا امیر خانی هم در نقد کاوه فولادی نسب و هم در مصاحبه با مهدی یزدانی خرم از تواناییهای نویسنده و تسلط او بر قصه گویی گفته شده است. به نظرم این روزها هر کتاب فروشی در ایران به جرات یک نسخه از من او نوشته رضا امیر خانی را دارد. هنر قصه گویی و قصه پردازی این نویسنده را حتی در مجموعه داستانهای کم رمق تری مثل ناصر ارمنی نیز می توان یافت. مجموعه ای خطی و به سبک کلاسیک قصه گویی که در قیدار به نظر می توان عصاره تربه در کتابهای قبلی را به عنوان نسخه راهنمای شفا بخش روزگار کنونی مشاهده نمود.
اما مصاحبه یزدانی خرم و نگارنده ی بی وطن، میرا و قیدار به عنوان کسی که هنوز اعتقاد دارد راه حل برون رفت از وضعیت دو قطبی حاضر و حتی بلایی که چپها در این باب بر سر ما آورده اند، نوعی برداشت هویتی از طریقت با نام زنده نگاه داشتن ارزشهای جوانمردانه است. فانوسی که در این شهر نه تنها باعث تحقیر آدمها نشده است، بلکه شاید قیدار امیر خانی در ستایش چنین شخصیتی مهمتر و پر رنگ تر از پی رنگ داستان، بر سینه ی خواننده می نشیند.
پ.ن:
1- مصاحبه بسیار جذابی بود. به همین دلیل رفتم توی بساط خانم کتابدار و او هم مجله را داغ داغ مهر کرد و ما خواندیم و آمدیم خانه اینها را برای از دهن نیفتادن مطلب تقدیمتان کردیم.
2- اگر سکوت علامت رضا باشد، به زعم مهدی یزدانی خرم نویسنده رمان من منچستر یونایتد را دوست دارم، رضا امیر خانی می تواند نقدهای تند و تیز بکند، چون سپر نسوزی دورش را گرفته است. خداوند پشت و پناهش.
3- مسعود فراستی به عنوان امیتاز دهنده و در مقام عکسی که از یکی از صفحات مجله سینمایی 24 درباره کارنامه سینمایی داریوش مهرجویی برداشت شده است:
نقاط سیاه امتیاز دهی فیلم مساوی بی ارزش است. نام فیلمها هم خیلی مهم نیست. ببینید و لذت ببرید. شاعر توانا در مواجه با چنین اثری: تا حالا این همه نقطه یکجا ندیده بودم.
4- به دلیل تعطیلات عمده ای در این روزها می توانید راهنمای تعطیلات را با عنوان
درباره روزی روزگاری در آناتولی - بیله جیلان
برنامه نقد فیلم روزی روزگاری آناتولی در پاتوق 7 در فرهنگسرای قبا یا همان فرهنگسرای دفاع مقدس. بدون توجه به این موضوع نقد فیلم فهمیدم برادر رضا امیر خوانی مولف من او، بی وطن، قیدار و غیره دو هفته در میان در این جمع حاضر می شود.
اما فیلم که جایزه های کنی و غیره گرفته است دو ساعت و نیم طول کشید که باید از همان اول چک می کردم. یعنی با نقدش هم کلی طول کشید. ابلهانه ترین اتفاق این بود که بنده با همه عجله ای که داشتم اولین نفری بودم که سوال کردم و بحث شروع شد ولی به دلیل اینکه دیر شده بود، خیلی زود بیرون رفتم و کل ماجرا را دریافت نکردم.

و اما درباره فیلم :
فیلم در یک فضای مدرن با نوع های مختلفی از سینما ساخته شده است که لزوما حتی جمع اینها هم نیست. یعنی بیان سه پرده ای سید فیلدی را در فیلمنامه خود ندارد. در جایی (همشهری آنلاین ) خواندم که فیلمساز تحت تاثیر تارکوفسکی در نوع سینمای خودش به نقاشی شبی با هزار تویی پرداخته که بهانه آن پیگیری قتل توسط این گروه از آدمهاست. آدمهایی که توانسته اند مخاطب را زیر فشار همزاد پنداری با خود، توی تپه ماهورهای گندم گون آناتولی، تحت تاثیر قرار دهند. در این فیلم به گفته مازیار فکری ارشاد ما ضد قصه داریم و اصلا قصه و درام نداریم. محمد رضا مقدسیان که بحث اصلی اش را در برنامه پاتوق 7 فرهنسگرای قبا نشنیدم کدهایی از همین دشت آناتولی با بوم خاص این ناحیه بیان کردند که بسیار جالب بود.
تریپ آرت چیست؟تریپ آرت آیا مجموعه ای شامل مانتوهای سارافونی، یا پیراهن و مانتوهایی به خط شکسته نستعلیق و غیره که روی تن آدم بیشتر معلق می زند؟ یا کلی خنزر پنزر دست آویز یا دقیق تر مچ آویز؟ شلوارهای رنگی که مثلا یکی پر رنگش را بپوشد و مخاطب خاص برود کم رنگترش را استفاده کند؟ یا مثلا تیپهایی با عینکهای گل و گشاد و موهای فرفری و گاهی اسید سوخته؟ یا از همین فرهای ساده تر که اشتباهی با ریختن ماء شعیر روی موها به وجود آمده است؟ کیف های برزنتی و بافنتنی کج و کوله با انواع پیکسلهایی که گاهی به جای بدنه کیف و پیراهن و مانتو، روی کفشها هم دیده می شود؟ به هر صورت تیپ هنری بخشی به این شکل است که شامل هنر ورزان محترم می شود. البته تمام بازیهای فوق الذکر با مو و دیگر بخشها شرایط سنی خودش را دارد. مثلا خیلی کم میبینید که آقایی 42 ساله با پیراهن و کفش صورتی و خیلی شاد و زیبا بتوانددر فضای خاص هنری رفت و آمد نماید بدون آنکه کسی در احوالات ایشان مداقه ننماید. به هر حال این مساله ی داشتن ظاهر هنری باید از یک جایی گوشه اش به پرس و جوی زیر ربط داشته باشد:
در یکی از روزهای ولرم خرداد کمی در این ور و آن ور گشت زدم و نظر کلی آدم را درباره تریپ هنری جویا شدم. بعضی از این عزیزان خودشان مانند ماهی های دریا دچار آبی بی کران تریپ هنری بودند. و برخی ها هم مثل فروشگاه های لوازم التحریر و کتابفروشی ها و کافه ها مشتری های این تیپی داشتند. به هر حال مجموعه زیر بخشی حقیقی و بخشی توسط کلاغ خبر چین به دست مان رسیده است.
نظر ات هنری دوستان هنرمند را در این باب جویا شدیم: چرا تریپ آرت یا هنری دارید؟
ادامه مطلب ...برخی از نویسنده هایی که می شناسم حسابی با ریچارد براتیگان، نویسنده ی در قند هندوانه مشکل دارند. براتیگان به نظرشان سخیف و روزنامه ای است. شاید برخی دیگر به ستایش براتیگان پرداخته اند چون براتیگان عصیانگری واقعی و نویسنده ای با سبک آمریکایی است. آمریکایی های نویسنده اصولا به زبان عامیانه ی ما خدا را بنده نیستند و خیلی اوقات جنون زیبایی در نوشته های این نوع نویسنده ها عیان و جذاب است.
پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد- براتیگان یکی از چند کتاب عصبانی ریچارد براتیگان است. وقتی کتابهای براتیگان را می خوانید شاید با بنده هم عقیده باشید که براتیگان در کتابهایش مثلا صید قزل آلا در آمریکا به شدت از اینکه توی بخشی از سرزمین خدا قرار گرفته اند که همه چیزش را خودشان ساخته اند عصبانی و دلخور است.
یکی از مهمترین موضوعاتی که در هنگام خواندن رمانهای براتیگان برای هر کسی شاید پیش بیاید. صداقت و سبکی خاصی است که نوشته های این آدم به خواننده می دهد. سبک بالی، که باعث می شود خواننده یک نفس رمان پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد را روی زمین نگذارد.
اینجا به سلیقه ی خودم برخی از بخشهای جالب رمان را آورده ام :
من منتظرم و مهم نیست وقتی آدم منتظر چیزی یا کسیه، وقتش رو چطور میگذرونه. چون به هر حال آدم همیشه منتظره.
مردم بیشتراز یک لحظه به اینکه یه بچهی 5 ساله چطوری خوابیده علاقه نشون نمیدن.
ای کاش روزی دوباره شش سالم میشد تا میتونستم سوالهای ظالمانه بپرسم.
یکی از بهترین اتفاقهایی که به نظر باید زودتر از اینها می دیدم همین مصاحبه با رضا امیر خانی نویسنده پر تیراژ و فعال ادبیات داستانی بود که در تجربه شماره 12 می توانید بخوانید.
به نظر این همدلیها و همفکری ها خیلی به ایجاد فضای مثبت برای جلوگیری ازمطلق گرایی و بازگذاشتن عرصه برای تحقق مفاهیمی مثل جذب حداکثری می تواند خیلی مفید باشد.
اما من هیچ وقت بیشتر از همان مجموعه داستان ناصر ارمنی اش را نپسندیدم. اصولا ایدئولوژی و فیلم فارسی را قاطی هم کرده است. هیچ خواننده ی کتابی چنین منویی را نمی پسندند. رضا امیر خانی یک زمانی جزو پر تیراژترین نویسنده های ایرانی بوده و حالا هم هست. اما مشکل از آنجا شروع شد که از کتابهایی مثل من او بیرون آمد و سر به بی وطن و بقیه ی کارهایش گذاشت. رضا امیر خای سفرنامه هم نوشته است. معروفترینش جانستان کابلستان اوست که کتابی از سفر به افغانستان است.
پ.ن: به یاد فیلم اتوبوس شب ساخته کیومرث پور احمد افتادم درست جایی که یکی از بهترین بازیگرهای مرد ما یعنی محمد رضا فروتن می گفت: بریم فالوده شیرازی بخوریم.
به نوعی بعضی از فضاهای جدید آدم را یاد چنین چیزی می اندازد.
همچنین ببینید:
بهترین راه درمان دردها و بیماری های مزمن برای بعضی از افراد کافه درمانی مخصوصا در فصل های بد آب و هواست. در این باره مشاره و یا مشار الیه های بی شماری چنین گفته اند:
1- کافه غذای روح و موتور محرکه جامعه فکری خاموش و روشن ایران است.
2- کافه همانند اسمش می تواند درتابستان محیطی خنک و دلپذیر برای ناخنک زدن به جنس مردم دقیقا به همان معنی بحثهای جنسیتی و هم جنسیتی باشد. زمستان و فصول سرد که سوال کردن ندارد:
- کجا داری میبری منو؟
: کافه خونه میبرمت، این که سوال نداره عزیزم!
3- کافه محیطی برای تبادل دود با فضای آسمان به طور غیر مستقیم و برخلاف روش مستقیم و زیر سقف آسمان می تواند موتور محرکه ی تمام هودهای سقفی و غیره باشد.
4 - کافه همانطور که از اسمش پیدا نیست جای دنجی است که مثل عبادتگاهی برای هر جوانی در روزهای بد، خوب، زشت (پ ر ی و دی فراجنسیتی شامل دختر و پسر) باشد.
5- کافه رخت آویز تمام احساسات پاک جوانان و پاشویه ای برای تخلیه ی اضطرابهای زمین است. به همین مناسبت برای ایجاد اتصال، قطع اتصال، موازی کردن اتصال، انتظار اتصال، پیش از طوفان اتصال، آرامش پس از طوفان اتصال، اتصال راه دور(اتصال هاتفیه ) از این بهترین مکان یعنی جایگاه استفاده نمایید.
6- کافه می تواند به جای برنامه نود در فوتبال از شبکه سه و به طرفداری از لیورپول مارا به عنوان دانشجوی جامعه شناسی و یا جوشکاری در خود استخدام نماید.
7- کافی شاپ خوبه در تهران جایی است که نیاز به معرفی ندارد. یعنی در کنار باجه رییس بانک می نشینید. به راحتی کسانی را که درخواست وام جعاله تعمیرات ساختمان و یا انواع دیگر وامهای مربوط به بافت فرسوده داده اند پیدا می کنید. اینها دو دسته اند یا حوالی میدان انقلاب دارالترجمه رسمی دارند و یا بین انقلاب و ولی عصر دارای کافه می باشند.
8- آقا کریم چوب دست که عموی گرامیشان با عنوان ادوارد دست قیچی در خارجه به سر می برند چیزی در خواص کافه نگفته اند، فقط خیلی گذری خاطره فرمودند: ما یه شب رفتیم کافه، گفتیم جای به این خوبی باس یه چیز خوب بخوریم. - آقا سیرابی دارین؟ (واقعی - از بردن اسم کافه معذورم)
در همه ادوار تاریخی معاصر در این بابت شنیده ایم:
به کافه رو که جهان خموش در آن است
کلید گنج رفاقت زیر میز پنهان است
همچنین ببینید:
In bruges فیلمی محصول سال 2008 با رنک 8 از 10 در سایت Imdb رو دوباره بعد ازمدتها دیدم.
برای آنها که دیده اند:
بالا بودن رنک این فیلم به نظر نشان از این دارد که مردم دنیا هنوز فیلمهای ناکجا آبادی و همچنین بیشتر تئاتری را دوست دارند.
فیلم کمدی و درام است. البته دوستانی که به کمدیهای برادر ماهی صفت علاقه دارند اصلا نتوانسته اند از کمدی ظریف موقعیتهایی که آدمهای فیلم در آن گیر میکنند مثل بخشهای ابتدایی فیلم در بروژ - in Bruges- که هنوز خیلی معلوم نیست چرا این دو نفر در بروژ Bruges هستند و یا بخشهایی که تا میتواند آمریکایی بودن را مثل رمی جمره در مسلمین، سنگ میزند. و یا یکی دیگر از بخشهای طنز فیلم جایی است که آقای فارل در حال خود کشی است و دوستش که آمده او را بکشد، از خودکشی منصرفش میکند و حتی برای شیرین تر کردن فیلم اسلحهی صدا خفه کن دار دوستش را سبک سنگین میکند.
این فیلم از فیلمهایی است که دربخشهای پایانی آن تمام آدمها و دغدغه هایشان حتی از لحاظ مکانی هم تکرار میشوند. از فیلمهای خوبی که از اول با شخصیتهای خلاف کاری که کاملا معصوم و لطیف تر از آدمهای معمولی هستند، دارد به ما این را زودتر گوشزد میکند که بازیهای درونی ما میتواند شکلهایی مثل کشتن یک پسر بچه و عذاب دایمی از کشتن این کودک درون باشد. سازنده قوی پنجه فیلم به نظر با استفاده از میمیک خاص شخصیت اول فیلم و بازی زیبای او در نقش آدمی که کودک درونش خیلی فعال است، معصومیت انگار تباه شده در لایه ظاهری فیلم را به رخ بیننده میکشد. مثل خیلی از فیلمهای دیگر خیلی قرار نیست معمایی باشد و بیشتر از همان اول با این جور شخصیت پردازیها دارد شما را پرت میکند به لایهای که در آن هر کسی میتواند کودک درونش را کشته باشد. به هر صورت فیلم نواقص خودش را هم دارد. یعنی مثلا بخشهای پایانیاش شاید خیلی دلچسب نیست. البته بخش پایانی رقابت دو دوست و همکار قدیمی برسر کشتن و نکشتن پسرک خل وضع فیلم یکی از بهترینهاست. جایی که یکی از پله پایین میرود و دیگری بالا میرود و دوست دارد از بالا به جریان فیلم کمک کند. حتما دیدهاید و لذت برده اید. به نظر موسیقی متن کاملا دلپذیر و در خدمت فیلم بودهاست. تصویرهای روز معرکهاند. شبها هم مخصوصا سکانسهای پایانی از لحاظ تصویر برداری با کلوزآپهای کلاسیک توانستهاست بهترین همخوانی را با تاکیدهای سناریویی فیلم داشته باشد. بعضی بخشهای فیلم مثل شخصیت زن هتل دار، مرد کوتوله و اینطور چیزها تئاتری هستند و اعتقاد دارم اگر همینها برود در یک فیلمی با فضای متفاوت کاملا دلغک گونه و غیر قابل استفاده و باور خواهند بود. شخصی مرد شرافتمند و کارفرمای قتل فیلم به عمد خیلی پرداخت نشده است چون اصلا قرار نیست عمیق تر از دو تا شخصیت محوری دیگر باشد. او مثل خیلی دیگر از آدمهای فیلم و دنیای واقعی پایبند به اصول شرافت و غیره است که خیلی محل بحث ندارد.
در آخر می فهمیم Bruges بروژ ممکن است جهنمی باشد که آدمهای کوتوله در این جای ارزان قیمت بایستی برای همیشه آنجا روزگار سرکنند. آدمهایی که لذت بردن را مجبورند به خاطر ارزانی در چنین جایی تجربه کنند و همیشه سنگینی پول خردهایشان را به هیچ کاری نمی خورد توی جیبشان داشته باشند.
کتاب هاروکی موراکامی اثر نویسنده پر تیراژ معاصر است و به طبع آن جریان حاضر در ادبیات است. منظورم از این حرف این است که مثلا تمام مجله های ادبی و سایتهای داخلی در ایران سعی دارند حول و حوش هر جریان روزی از این دست پر تیراژ و کمی تا قسمتی نخبه گرا بمانند. حتی مترجمین محترم و گرامی نیز با شلیک کردن این ترجمه ها به ذهن خواننده ها می توانند سهم خوبی از علایق خود را در اختیار جماعت علاقه مند به کتاب و کتابخوانی بگذارند. به هرصورت من دلایلی در اینجا جمع کرده ام که چرا کتاب کافکا در کرانه - نوشته هاروکی موراکامی - ترجمه استاد مهدی غبرایی
برای ما شاید مطلوب نباشد:
فضای اجتماعی ما چندان مدرن نیست و حتی روشنفکر های نداشته مان هم تا حدود زیادی نمی توانند ادعا نمایند که چنین فاصله عمیقی از این فضا گرفته اند، مگر واقعا پرت و بی اثر از وقایع اجتماعی باشند.
به نظر من هر فرم یا سبک ادبی حتی فانتزی ترین هایش هم بر روی بستر متوسط و یا نخبه ی یک جماعتی می نشیند. در ادبیات داستانی هم فکر نمی کنم بتوان چنین قاعده ای را تبصره ای حسابی زد. این حرف به این معنی نیست که ادبیات داستانی و یا منشا فلسفی آن در دنیای معاصر آن همه قاعده پذیر باشد. اما به نظر اگر کتابی به غیر از تبلیغ و مترجم عالی، خودش مسیرش را پیدا ننمود، احتمالا جوابی برای تشنگی خاصی را فراهم ننموده است و به نظر آن فاصله زیاد را با متوسط نخبه ها داشته است.
به نظر کتاب موراکامی یعنی کافکا در کرانه از چنین خصوصیتی برخوردار است.
و به طور خلاصه برخی از مخاطبین - مثل بنده - خیلی نمی توانند تصورات و توجیهات و تبلیغات کناری را روی دوشهای نحیف خود حمل کنند تا اثری قابل هضم باشد.
از دیگر روی بدیهی است که چنین کتابی به لحاظ ساختاری و تکنیکی در سطح مطلوبی قرار گرفته است و به همین دلیل شاید بتوانید از خواندن آن و دنبال کردن آن در طول زمانی که کتاب را در دست دارید لذت ببرید ولی تصویر کردن آن به زندگی ما در اینجا کار سختی خواهد بود.
تا اینجا دلایلی بود که بنده نتوانستم با کتاب ارتباط برقرار کنم.
البته نویسنده ای جهانی در این سطح باید چنته ای پر داشته باشد. داستان پردازی هاروکی موراکامی در این کتاب عالی است. کار از لحاظ شخصیت پردازی، تصویر پردازی ها و حتی عمیق ترین لایه های اسطوره و افسانه ها عالی است. افسانه ادیپ راهبر این رمان حجیم است.
به نظر برای خواندن آن به دلیل حجم بالای آن، چیزی در حدود 600 صفحه - نشر نیلوفر - ترجمه اقای غبرایی به طور دقیق تری تصمیم گیری نمایید.
لازم به ذکر است از دیگر نویسنده های این سبک می توان به اشاره نمود.
در ابتدا قسمت اول را آوردیم و از نمایشگاه کتاب رفتن گفتیم که چی شد رفتیم.
تا سرانجام در گوشه ای آنچه را که جسته ایم بیابیم
(ذوق کتاب مرا هم زیاد زمین زده است)
اما راه یافتن، همانا سنتی فکر نکردن
(نمی دانم اول خاور دوریها خواستند فرهنگ سنتی فقر و فحشایی خود را به ما بدهند یا ما اشتباهی محصولات سینمایی و تلویزیونیشان را با کشتی خریدیم و آوردیم )
به صد سال پیش برنگشتن
جهانی فکر کردن
محلی عمل کردن
(شما به خود نگیرید، محله ما اینطوری است)
ساده زیستن
(ساده زیستی یا مال کتابهاست یا مال رییس جمهورها)
دست نزدن به هر کاری
عامی نبودن
بیرون آمدن از محاصره هر بندی
ولو با مطالعه کردن فراوان
و پاسداری از ارزشهاست. مادران گرامی روزتان مبارک
این تنهای آرزوی ماست که سال دیگر نمایشگاه کتاب پربارتری داشته باشیم.
و الا به نظر از سال بعد باید به سفر استانبول برویم و سفرنامه استانبول و یا سفرنامه تهران را ادامه دهیم.
پ.ن: این پانوشت درباره یکی از دوستان همراه در نمایشگاه و کاملا تصویری است!
تصویر بنا به دلایلی حذف شد!
همچنین قسمتهای قبلی را بخوانید:
خوب تا آنجا که در قسمتهای اول و دوم گفتیم بماند.
رسیدیم به جایی که افراسیاب داشت ... واقعا اگر فردوسی خبر دار می شد جماعت کتابفروش این همه بابت شاهنامه در می آورند هر جور شده خودش را می رساند به امروز و شاید مافیای نفتی می شد و اصلا یک فصل کشف نفت در شاهنامه می نهاد:
بنا کردم از نفت شاخص بلند / که در هیچ بورسی نیابد گزند
و اما ادامه ماجرای طی طریق در نمایشگاه کتاب سال 91 و درسهای آموخته ی اینجانب:
به هرصورت انواع محتوای سرنوشت ساز به اشکال زیر در معرض علاقه مندان و بالعکس بود:
البته آنهایی هم که به روشهای تولید ترشی علاقه نداشتند می توانستند نادر شاه را بکنند توی انواع قوطی فلزی
و یا بروند ترشی سازی را از جای دیگری یاد بگیرند
ولی هر چه بود به پای بعضی ناشرهای پولدار و کاپیتال به نرخ روز خور نبود که بتوانسته باشند قیمت های عوام فریبانه روی کتاب بگذارند. (کتاب استاد زرویی را جدا از ماجرا بدانید)
اما تمام اینها در سایه ی مدیرتهای موفق فرهنگی علمی تاریخی سیاسی اجتماعی انتظامی است. این مدیران درست بلدند فیل را نیز قورت دهند، وزن ایده آل داشته باشند و همزمان مردی مریخی یا حتی زنی ونوسی باشند و شمابگید؟ - ذهنی معجزه گر را چیز کنند- داشته باشند.
اما باید دانست انتهای همه چیز مرگ است
و ما همه در این دنیا رهگذریم
و از یک هزارتوی خسته ی نمایشگاهی می گذریم
چه فرق می کند ایرانی باشیم و خلیج فارس داشته باشیم
و یا خلیج فارس نداشته باشیم(من هر چه تعمق کردم اینقدر نور زیاد بود که درست نفهمیدم از کی خلیج فارس داشتیم و یا نداشتیم )
و یا اصلا اهل اروپا باشیم
دقیقتر اینکه آلمانی باشیم(سلام اشمیت آقا)
یا کلا سخت کوش و تاجیکی باشیم
حتی افغانی با سوادو خوش تیپ به نظر بیاییم
حتی بتوانیم در نمایشگاه کتاب، دوچرخه سواری را تبلیغ کنیم
اصلا اهل کشور هفتاد و ملت و مردمانی سخت کوش از شبه قاره باشیم.
(تقویم هندی رویت شده در نمایشگاه )
به یاد داشته باشیم که هیچگاه مسایل کوچک را بزرگ نکنیم
و به زبانی صحبت نکنیم تا دیگران ما را درک نکنند
هرگز با قصه های زندگیمان بازی نکنیم
و اصولا راهی هموار را طی کنیم
که متنهی به دعوا و مرافعه نشود. به هر حال یکی از بزرگترین ارزشهای ما ایرانیها مردمداری، سردمداری، تیولداری و کلا داشتن است. پس قدر این علاقه و تمایل را بدانید.
اصولا اگر این مسایل را رعایت نکنید به صورت غیر مترقبه ای در دام بی تفاوتی نسبت به همه چیز می افتید
اصلا موضوع به همین جا ممکن است ختم نشود. دام بیگانگان یکی از این دامها و مهمترینش است
حتی ممکن است به وادیهایی بیفتید که نامتان را از دست بدهید و با هویت ملی خود بیگانه شوید و در یک کلام - بی وطن - شوید
اما در چنین موقعیتهایی نیز اصلا وحشت نکنید
از پا ننشینید و به رصد کردن ادامه دهید
به سلطنتهای تو خالی اهمیت ندهید
صحنه را هیچگاه خالی نگذارید و گاهی خودتان را در آن پر کنید
با امید بیشتر و با اشراف کامل به مسایل جستجو کنید
در موقعیتهای اشتباه قرار نگیرید
تا بیهوده رنگی نشوید
همه جا زین موفقیت را دودستی بچسبید و رها نکنید
به توصیه های بزرگان به دقت و با شور و شوق گوش فرادهید و همه جا شرکت کننده باشید
(عذاب وجدان عکاس از حضور بی موقع در سخنرانی و بیدار شدن حاضرین که به درستی جای خواب خوب جمعه خود را به ضرب و زور زن و بچه از دست داده بودند: نازی! بگیر بخواب)
با تمامی ملتهای دنیا دوست و برادر باشیم
همچنین بخوانید :
در ابتدا قسمت اول را آوردیم و از نمایشگاه کتاب رفتن گفتیم که چی شد رفتیم.
در نمایشگاه امسال لیلی و مجنون کاملا به قصه پیوسته بود.
ولی یوگا از آن دسته ورزشهایی بود که جفت پا پریده بود به صورتمان
حتی مترجمهای قدیمی مثل آقای نجف دریابندری برگشته بودند به همان تخصص سابق و کتاب مستطاب آشپزی را آورده بودند با آشپز خانه شان
به هر حال آدم بعضی غذا ها را وقتی با جناب مستطاب آشپزی آشنا نباشد و تهیه و میل نماید دنیا برایش کهریزک می شود. در همین راستا انتشارات کهریزک نیز کتابهایی چاپ کرده بود و به نمایشگاه آورده بود.
در بسیاری از جاها مرجع کاملی برای پاسخ گویی به پرسشها بر اساس تفکیک جنسیتی وجود داشت.
در برخی از غرفه ها می شد کتابهای نوستالژیک از دهه 60 را پیدا کرد
و در جاهایی دیگر می شد برخورد نزدیک رهنمودهای عملی سعدی را کاملا احساس نمود.
و حتی رهنمود های عملی تر از این حرفهاکه ترکیب خلیجی و هندی بود.
(این خانمی که در غرفه همین شالها را بسته بودند خیلی، نسبت به هویت عکاس، سوال و جوابشان از غرفه مطالعات استراتژیک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بیشتر بود )
حتی مدیرو پدر و مادر یک دقیقه ای کافی نبود و می بایست به سراغ روشهای بله گرفتن، نه گرفتن و حتی روشهای منطق فازی رفت.
و در بعضی جاها هم بعضی گم شده های نوجوانیمان بودند که حسابی یادمان رفته بود
به هر حال هر ملتی به رازهای سلامتی و نشاط، به زور هم که شده احتیاج دارد و مثل همین باران زورکی اسیدی تهران باید بزند و سرمان را کچل کند.
همچنین بخوانید :
آنقدر این روزها از نمایشگاه کتاب گفته شده که تصمیم گرفتم با همین دوربین نحیف چند تا عکس اینجا بگذارم. امیدوارم این عکسهای بسته از نمایشگاه کاملا عناوین جاری و فراگیر موجود را به خوبی نشان دهد. پیشاپیش از پر حرفی و کیفیت آماتوری و بد عکسها و سرد بودن کوبیده ی ناهار عذر خواهی می نماییم.
شروع از اینجاها و ختم به این جور جاها خیلی خوب است و پسندیده. ما هم از نمایشگاه همین انتظارات را به صورت سرد و گرم داریم.
به هر حال یک شبی مرامی را به ذهنمان خطور دادیم :
و به مرامات گروهی از دوستان نوستالژیک یادمان آمد اگر مثلا انتشاراتیهای خوب مثل چشمه و اینها نیستند، کدامیک از خوبها را می شود دید. برای همین کرگدنی رفتار کردیم
ولی امان از شب که افکار مزاحم سراغ آدم را حتی شده از سوپر دریانی نیمه شب نیز می گیرند.
کابوسهایمان کمی تا قسمتی مربوط به نان بود
و البته بی منظور به یاد تعطیلی فرهنگ هم بودیم
به هر حال صبح شد و برخواستیم و به نمایشگاه رفتیم.
عده ای برای نجات خود داشتند تلاش می کردند تا ملاقاتی جذب کنند.
اما به همین سادگی ها نبود و باید حسابی معطل می شدند
به همین مناسبت لابه لای رفت و آمدهای روزانه غرق رویای چگونه مطالعه کنیم شدند.
به هر حال از قصه ظهر جمعه رضا رهگذر شروع کردند و توانستند جایی کلاس داستان نویسی ایشان را نیز پیدا کنند.
و البته اینجا هم سر و صدا زیاد بود و نمی توانستند در کنار دنیای سیاستمداران به داستان نویسی دست بزنند. مثلا کار مشاوره ی آقای علی اکبر ولایتی خیلی سر و صدایش زیاد بود و تمرکز داستانی را از طب اطفال به زندگینامه ابو سعید ابوالخیر و شبه جزایر لانگر هانس می برد.
اما کوتاه نیامدند.
ادامه مطلب ...وقتی فکر کردن مثل بیتوته کردن در جامعه ای شیک و رویایی باشد به راحتی باید کتابهایی تالیف کرد و در تلویزیون نمایش داد درباره آداب تخلیه وغیره با عناوین اینطوری تبلیغ جنس مطبوع نمود. بیتوته درنگی است برای عمل فکر کردن. نوعی از بیتوته کردن را در آدمهای مختلف در تاریخ فکر کردن آدمها می شناسیم. چطور پیامبری در غاری بیتوته می کرد و به تفکر می پرداخت. اما روزگا بشر معاصر در یک شتاب زدگی با تیترهای اینطوری می شود:
1- با هزار تومان چه می توان کرد؟
2- با دو هزارتومان می توان جلوی چه چیزهایی را گرفت؟ (سوال تنظیم خانواده)
3- چرا جاناتان گرت - مبارز ایرلندی سریال کودکی- همش مشروب می خورد و درست و حسابی با انگلیسیها مبارزه نمی کرد؟ و حتی یکبار هم شن کش کارش را برده بود فروخته بود و خرج مسکر کرده بود؟
اما به نظر اوضاع و احوال قمر و کواکب به شکل زیر است:
وضعیت تولید محتوای معاصر در زمینه های هنری، آنجاهایی که با نوشته و کلمه سرو کار دارد، غم انگیز را در عرض یک دقیقه پشت سر گذاشته است. هر کسی با اندازه امیر صغیر کوچه شان هم که شده دارد در توهم امیر کبیری ایران شنا می کند. درب اندرونی با درب کوچه قاطی شده است و هر چه شب گرد بی نوا در دنیای هنر و علوم انسانی و در یک کلمه معقولات بوده، چادر شب تابستان خوابش را برداشته و آورده است کنار حوض لای و لجن فرهنگی ما نشسته و دارد دلی دلی می کند که این مشکی قیر گون بد شگون هم امروز از گور اموات برخواسته و رنگ و طعم عشق را مثل سالاد فصل روی میز خاله جان وافوری، رنگین ولی روح گزا نشان می دهد. پیچک امین الدوله، شده است عشرت السلطان هفت قوز که دهانش را برده به گردن جوان امروز ما و همش بام تا شام تخم لق - ولش کن- را توی گل و گردن این بدبخت بی سواد فرو می کند. کاغذهای لوله ای بیت التخلیه شده اند مدرک رسمی لیسانس تا دکتری ملت از فاکولته های از هفت دولت آزاد، که به دیوار استادشان کبره ی از زنای محارم بدتر ارتباط با دانشجو بسته است. مدیران هر چه بالاتر که می روی وازکتومی ذهنیشان شلنگ و تخته انداز رفته پشت بام عمارت دولتی کانتکت آفیسشان و دارند صبح به صبح با چنین خروسی بیدار می شوند. آتیه ی صغیرمان از گذشته ی کبیرمان پر سنگلاخ تر است و بزک هیچ دختری به دوزک هیچ ور وره جادویی جفت نشده تا ببینی کسی کاسه ی آبی را دو نفری از حوض خانه شان بردارد که یعنی ما اینقدر نوک ارزن هم که شده جفتیم. دست رمال باشی و کارچاق کن بختکی خوب نچرخیده و یا ایوان خانه حسابی لیز بوده که امیر کبیرمان افتاده و همان جا سر به طاق و لگن شکن نشسته و دارد استخاره ی می آید- نمی آید می کند. امیر های دیگر هم دارند، گونی تفاله جات تولیدکننده های داخلی را به جان شتیل روزانه از خواصشان تحویل می گیرند. نم کشیده چراغی که دم غروب را روشن کند و کس دیگری روی ایوان زمین نخورد. برای همین رعیت از دور صدای سفارت فخیمه ای را می شنوند که دستشان پس می زند و پایشان با بقیه ی کله و پاچه و زیر شلوار، می کشد و می روند. حتی از راه مال رو، که انگار دوبی دوبی، همان الدورادوی ناپدید است با هزار دلار -امروز قابل دار- خوش به کامشان که سرزمینشان و اصلا حق آبادی اش را فقط از روی کود انسانیشان می توانند درست به یاد بیاورند و آبگوشتهایی که با یار اتوبوسی خورده اند هنوز ته کوله ی خاطرتاشان چربی بسته و هضم نشده است، یادشان می آورد که روزی توی ایران زندگی کرده اند و چرخی زده اند. اما هر چه توی ذهن گیگا بایتشان شخم می زنند به جز همان سینه ی باز و ادکلن و شب بام و بام بام یادشان نیست. خدایشان بیامرزد که گاهی همان یاد شلیته ها هم با چند قطره اشکی از دوری و دلبر شرقیشان همراه است و نشمه های دیگر دنیا به مزاجشان هیچ نخواهد ساخت مگر با تناسخی دوباره کسی بیاوردشان و دوباره دم همان حوض از خواب بیدارشان کند و نقد امروز را بدهد دستشان!
پ.ن: جان من شما بودید به چیزی فکر می کردید؟ از چیزی حرف می زدید؟
محمد باقر قالیباف شهردار محترم تهران و کاندیدای محترم آینده در مصاحبه با یکی از واحدهای مرکزی خبر فرمودند: با توجه به اینکه جوانان در اردیبهشت ماه انرژی زیادی برای تبدیل یک خم به دو خم و بار انداز و انواع دیگر آمادشهای جسمی و روحی دارند، با همکاری معاونت فرهنگی - ورزشی سرخابی ها، تصمیم گرفتیم جهت حفظ رفاه عزیزان هنرمند و همچنین مصون نگاه داشتن عوام از اتفاقات اخیر، فرهنگسرای دوئل را با نام و یاد هنرمندان قدیم، داخل و خارج و همه اقشار هنرمندمان، در یکی دو جای تهران بزرگ افتتاح نماییم.
ایشان در ادامه تصریح نمودند یکی از بزرگترین اهداف چنین پروژه ای پایین آوردن سرانه استفاده از وی پی ان های چینی در بین جوانان خواهد بود.
دکتر در ادامه مراحل انجام کار، این طرح را به صورت مسابقه ای برای طراحی عناوین و بخشهای مرتبط با این فرهنگسرا به شکل زیر مطرح نمودند:
1- چگونه رقیب را به حساب بیاوریم تا برای دوئل از او دعوت نماییم؟
حریف که کلا حساب نیست یا اگر هم باشد حسابش فقط با سوپری یا مال -mall - محله شان است و بس. ولی به جهت پاسداری از ارزشهای هنرمان هم که شده باید بتوانیم او را به حساب- هضم نمودن- آوریم.(با چشم اشکبار بخوانید)
2- چگونه با دریافت تریبون در یک نشریه رسمی و یا غیر رسمی با بیل رقیب را بیل کن نماییم؟
به هر حال تریبون برای چنین مقاصدی طراحی شده است. برای همین سعی کنید طبل بزرگی برای رسوایی فرد استفاده نمایید. مثلا مقاله ای به صورت دنباله دار بنویسیدو بگویید: یکی از بهترین روشهای شناسایی پرندگانی که در زمره سمبولهای فراماسونری هستند- شاهین ها- همانا داشتن مقدار فراوانی پر کلاغ میان پرهایشان است.
3- قوانین آوردن همراه وهمچنین اثاثیه مجاز برای دوئل.
یکی از مهترین چیزهایی که هنرمندان باید در اختیار داشته باشند می تواند شیعیان دوست دار ایشان در سراسر دنیا باشد. ایشان می توانند با دعوت از این انصار و اصحاب جماعتی را مورد رعب و وحشت و تظاهرات قرار دهند.به همین مناسبت تا آنجا که می توانید از کلیه هنرمندان حومه نیز دعوت می شود به فرهسنگرای دوئل مراجعه و به عنوان بستگان عروس یا داماد نام نویسی نمایند.
تذکر:
1- از آوردن سیگار برگ برای دفاع کردن از خود بپرهیزید.
2- به همراه آوردن دختران جیغ جیغوی دبیرستانی چیزی جز دردسر و دیگر دردها عایدتان نخواهد نمود.
3- فاکتور ترانه و شعرهای سروده شده نزد کارفرما را به همراه حسابدار موثق به بخش ذیحسابی فرهنگ سرا تحویل نمایید.
4- از دستکاری در فامیل موئنث کلیه گروه های شرکت کننده در فرهنگ سرا پرهیز نمایید.
5- روی هم را ببوسید و به یاد کشته شدگان ویتنام و حومه و اجر معنوی آن بسرایید.
6- از در دست داشتن جزوه زرد گاج حتی الامکان خود داری نمایید.
7 - از به همراه آوردن لوازم التحریر غیر اسلامی به طور کلی پرهیز نمایید.(خبر امروز)
8 - استفاده از قسم سبیل و ریش در ترانه سرایی مجاز است. استفاده کنید تا ریشتان به زانو هم رسید بلامانع است.
9- ته فیش کافه های پیموده شده، رفته و آمده تان را موقع تسویه حساب به همراه داشته باشید.
تذکرات خاص:
1- شعر هیچ و تمام موارد و متعلقات مقوله ای به نام هیچ -در حدود سی و چند سالی - منحصرا در اختیار مجسمه ساز و نظریه پرداز معاصر این زمینه جناب آقای پرویز تناولی است و هیچ.
2- بعضی آدمها با استفاده از تکنیکهای چاقو کشی و فرار سعی دارند دوباره دانه دانه مداد رنگیهای کودکی را از جعبه شکسته شان بیرون بیاورند و دنیا را رنگهای سیاه و سفید بزنند که با توجه به مصرف بالای مداد سفید در اشعار برادر نجفی، تناسب سیاه و سفید رعایت نشده و همه چیز حتی روزها نیز سیاه خواهد شد.
راهکاری اجرایی:
به دلیل انباشت بی رویه ی پروژه روی میز آقای شهردار و همچنین کالابرگ در جیب بابایمان از این به بعد اوقات شعر را به صفوف به هم فشرده ی رفاهی تغییر مکان خواهیم داد.
پ.ن: با عرض تسلیت به خانواده های گلرویی، موسوی، نجفی و غیره و ذکر توضیحات:
برادر برای نماینده محترم مجلس هم باید طنز را توضیح داد و شما نیز؟
متن بالا به سفارش حوزه هنری سازمان فرهنگی هنری و با همکاری دخترم تهمینه طراحی و پیاده سازی شده است و هیچ گونه خصومتی با کسی ندارد. حتی شما دوست عزیز
مصاحبه ای دیدم با یوسف انصاری درباره ادبیات در روزنامه آرمان. با قسمت زیادی از حرفهایی که به طور خلاصه به شکل زیر است موافقم:
1- ادبیات این دوره نویسنده های مصرف گرا تولید کرده است.
2- ادبیات ما برای جهانی شدن چیزی کم نداردو اصلا به غیر از رسیدن صدای ما به گوش پدر عروس و مادر عروس و خود عروس خانم، خیلی هم جهانی هستیم.
3- نویسنده های امروز ما به جای نوشتن به فکر دیده شدن هستند.
تقریبا این حرفها را بارها هم خود ایشان و هم دوستان نویسنده دیگر جاهای مختلف و به طور متحد الشکلی مطرح و یا تایید کرده اند.
اما بحث و دلایل بنده بر چنین پدیده هایی:
1- این مصرف گرایی و اندیشه های مترسکی که ماداریم زاییده شرایط بسیاری است که مهمترین آنها - به نظر بنده - مواجه جدی جامعه ما با مدرنیته است، برای همین ما شاید دچار عجله هستیم که واقعا با توجه به تجربه در زمینه های دیگر مثل تازگی حرفهایی درباره دموکراسی، گفتمان و غیره داریم، ادبیات هم سهم نابالغ خود را دارد و قحط الرجالی که همه جا از آن نام می بریم به دلیل هم سرعت نبودن نخبه های ایرانی، جامعه ایرانی و مواجهات دنیای مدرن بیرون، تعادل کلی جامعه ما را از همه لحاظ به هم زده است.
2- بازهم از جنبه دیگری از مواجه جامعه ما با فضای مدرن و این دفعه برخورد بیشتر با فضای پر اصطکاک و فوبیای اطلاعاتی که از طریق رسانه های مدرن مثل ماهواره و اینترنت ایجاد شده است، خیلی از این هول و هراسها که سالها پیش مثلا در فضای وبلاگستان و این روزها در شبکه های اجتماعی می بینیم نیز به دلیل هم سطح بودن فکری و- بیشتر- جوان بودن تولید کنندگان محتوا ایجاد شده است. این اتفاقهادر طول این سالها موجب ضربه های اساسی به ادبیات شده است و اصلا این وبگردی های ادبیات کش، با دست قویتری، خلا ارتباطات اجتماعی و دیگر سوراخ و سنبه های ما را نیز پر کرده است.
به نظر برای امتیاز گرفتن در چنین فضایی همه چیز در ایران به شکل مسابقه ای بی محتوا و گوش خراش در آمده است که در جای خود بیشتر درباره اش خواهم گفت. به همین نسبت ادبیات و تب و حاشیه هایش هم چنین برندهایی را به صورت سرطانی رشد یابنده ایجاد نموده است.
اما مهمترین ضربه ی این جریانها، فرع را به اصل گرفتن و دریافت نسلی از هم سن و سالهای ما درباره چیزی به نام ادبیات معاصر است که خیلی عقیم و غیر اصیل و کاچی به از هیچی دارد به جای اصل می نشیند و بدترین دشمن یک جریان عادی، جریان به ریا و کم عمق تراش خورده و بازیگونه ای است که سالهای سال تصویری سراب گونه از حقیقت را همراه خود دارد.
به همین دلیل نمی توان بر خلاف نظر برخی دوستان بودن یک جریان ضعیف را لزوما مفید دانست. حقیقت علمی مربوط به این ماجرا در تمام منابع مدیریت تغییرات به این شکل بیان شده است:
بزرگترین دشمن تغییرات، تغییرات صوری هستند.
برای آنها که نخوانده اند:
این داستان حجیم با ترجمه سروش حبیبی از نویسنده ای آلمانی که شهره عام و خاص است و در سال 2000 به خاطر همین کتاب جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرده در حدود 800 صفحه و توسط نشر فیلوفر منتشر شده است.
به سادگی می توان قصه ی طبل حلبی را که به نوعی درون نگاریهای یک کودک عقب مانده و طبال است، نامید که دچار نوعی انزوا و بیماری روانی است. نشان آن هم بستری بودن در بیمارستان روانی است که راوی یعنی اسکار دارد داستان خودش را بیان می کند.
ویژگیهای بزرگ این اثر را می توان به شکل خلاصه اینطور عنوان کرد:
طنز ویژه ی گراس که عجیب و به اندازه کافی پیچیده نیز هست. نبوغ گراس در فضایی که به نوعی آلمان هیتلری را نیز ترسیم نموده و از زاویه دید انسانی جمع گریز که به عمد تمام ارتباطهای معنایی خود را با جامعه جنگ دوست آن روز قطع کرده است.
عطر سنبل، عطر کاج- فیروزه جزایری دوما یکی از کتابهای خوشخوان برای آنهایی که متنهای خاطره ای طنز دوست دارند- امیدوارم دوستان علاقه مند به آثار نخبه گرا ناراحت فروش این کتاب نشوند-
داستان براساس تفاوتهای فرهنگی بین آدمهای اینجا و آنجا یعنی آن سمت آبهاست.
کتاب در اصل به زبان انگلیسی تهیه شده است. به علاوه از یک خونسردی خاصی از طرف نویسنده همراه است که واقعا تصورات متفاوتی از آدمهای مهاجر و مسایل روزمره آنها به آدم می دهد.
پ.ن:
همین دیروز دیدم که دست فروشهای انقلاب هم دارند از این کتاب می فروشند.
به علاوه مثل اینکه این نویسنده کلا فن پیج خودش را هم در فیس بوک پیدا کرده است. که می توانید با مراجعه به آن از یکی دو تا کار جدیدی که زیر سر دارند با خبر شوید.