360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم
360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم

ازدواج هومن خلعت بری با گوگوش؟

گوگوش را یکی از روزنامه نگارهای ایرانی به نام عمو پورنگ، شاه ماهی هنر ایران کرد. 

اخیرا شایسته ترین دختر شایعه ساز ایران بعد از مدتها که آبی با دمای مناسب برای دُم زدن و شاه ماهی گری مجدد خود یافته است، بعد از برنامه جنجالی آکادمی گوگوش و کشف استعدادهای به هرز رونده در ایران، با اقدامی بی سابقه یا حداقل کم سابقه، قرار است با همسر جدید خود پس از طی دوره نامزدی، ازدواج نماید. در این راستا فرمایشاتی به گوش می رسد:

هومن خلعت بری گفت:خانم گوگوش دختر رویاهایم بود که الان پیدایش کردم.

بابک سعیدی به هومن خلعت بری گفت: نیم کاسه ی تحریرهایت را دوست داشتم.

امیر عبد الله خطاب به جوانان صعودی -بالا رونده؟ - یا سعودی؟ - سخت بالا رونده؟ - درباره ازدواج و رفع مشکلات مربوط به یافتن گزینه مناسب گفت :  ان الله مع الصابرین! 

یکی از مقامات پنهان القاعده در شاخه دانشجویی گفت: پس ما چی؟

مصطفی دنیز لی گفت: من این واقعه رو به تمام فوتبال دوستا و دیگر هنرمندان و فرهنگیان کشور تبریک عرض می کنم.


شرکت در مسابقه اس ام اسی برنامه نود:

به نظر شما شرط سنی از سوی فیفا برای کنفدراسیون آسیا وارد است؟

گزینه یک : آری

گزینه دو : خیر

گزینه سه : سن هر دو


درباره گوگوش : 

گوگوش

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
گوگوش
Googoosh8.jpg
نام اصلیفائقه آتشین
زمینه فعالیتخوانندگی ، سینما
ملیتایرانی
تولد۱۵ اردیبهشت ۱۳۲۹
(سن: ۶۲ سال)
تهران
والدینصابر آتشین
محل زندگیتهران، لس آنجلس
پیشهخواننده ، بازیگر
سال‌های فعالیت۱۳۳۸-۱۳۵۷
۱۳۷۹-اکنون
همسر(ها)محمود قربانی (۱۳۵۱-۱۳۵۴)
بهروز وثوقی (۱۳۵۴-۱۳۵۵)

مسعود کیمیایی (۱۳۶۴-۱۳۸۲)

فرزندانکامبیز
وب‌گاه رسمیhttp://www.googoosh.com
صفحه در وب‌گاه IMDb
صفحه در وب‌گاه سوره

فائقهٔ آتشین معروف به گوگوش (زاده ۱۵ اردیبهشت ۱۳۲۹ در تهرانخواننده وهنرپیشهٔ مشهور ایرانی است. وی از محبوب‌ترین خوانندگان تاریخ موسیقی ایران به شمار رفته و در سایر کشورهای آسیای میانه و خاورمیانه نیز هواخواهان بسیاری دارد.[۱][۲]

در سالهای دههٔ هفتاد میلادی و پیش از انقلاب ایران وی را «شاه‌ماهی موسیقی ایران» می‌نامیدند.[۳] این لقب بعد از بازگشت وی به آمریکا دوباره بر سر زبان‌ها افتاد و در تبلیغات رادیو تلویزیونی تور بازگشت از این نام بسیار استفاده شد.

محتویات

  [نهفتن

زندگی [ویرایش]

گوگوش و سعید کنگرانی در نمایی از فیلم در امتداد شب-1356

فائقه آتشین در سال ۱۳۲۹ در تهران[۴] زاده شد. پدر و مادر او از ایرانیانی بودند که تبارشان به آذربایجانی‌های قفقاز (آذربایجان شوروی) می‌رسید. [۵] او هنگامی که ۲ سال داشت، پدر و مادرش از یکدیگر جدا شدند.

گوگوش نامی ارمنی برای پسران است، در کودکی دایه ارمنی‌اش او را با این نام صدا می‌کرد و بعدها این نام را به عنوان نام هنری‌اش برگزید.[۶][۷]

او از همان کودکی به همراه پدرش که یک شومن بود، خوانندگی و بازی در فیلم را آغاز نمود و نخستین تجربه هنرپیشگی او در سن هفت سالگی بود. گوگوش بعدها در فیلمهایی چون «پرتگاه مخوف» (۱۹۶۳ میلادی)، «شیطون بلا» (۱۹۶۵) و «پنجره» (۱۹۷۰) ظاهر شد. ترانه‌های او که توسط آهنگ‌سازانی چون واروژان و حسن شماعی‌زاده نوشته‌شده و شعرهای شهیار قنبری در آن به کار رفته بود، برای او موفقیت بزرگی پدید آورد. تا حدی که سایر خوانندگان پاپ زن ایرانی به تقلید از سبک او پرداختند. سبک او در دهه هفتاد میلادی، در اوج شهرتش به عنوان خواننده و هنرپیشه، الگوی زنان ایرانی واقع شد که به‌جز گوش سپردن به ترانه‌های او، از سبک پوشیدن جامه،مینی‌ژوپ و مدل موی کوتاه او معروف به مدل گوگوشی تقلید می‌نمودند.[۴]

زندگی خصوصی گوگوش مانند بیشتر هنرمندان با فراز و نشیب و تراژدی‌های فراوانی همراه بود و ازدواج‌ها و روابط ناموفقی برای او به همراه داشت. وی فرزندی به نام کامبیز از شوهر اولش محمود قربانی دارد که هم‌اکنون در لوس‌آنجلس به صنعت موسیقیمی‌پردازد.

پوستر فیلم بی‌تا

با وقوع انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ و برپایی نظام جمهوری اسلامی، موسیقی پاپ و آوازخوانی زنان در محافل عمومی ممنوع اعلام شد. با وجود آن‌که اکثر هنرمندان ایرانی، مهاجرت از ایران را انتخاب کردند؛ گوگوش که به هنگام وقوع انقلاب در ایالات متحده به سر می‌برد، به ایران بازگشت. او مدت کوتاهی زندانی شد و سپس زندگی منزویانه‌ای را پیش گرفت.[۴]

با وجود حاکمیت نظام اسلامی بر ایران، ترانه‌ها و موزیک‌ویدیوهای گوگوش به وفور و سهولت در ایران یافت می‌شد و گوگوش هم‌چنان طرفداران بیشتری را جذب می‌کرد. با انتخاب محمد خاتمی به عنوان رئیس‌جمهور ایران در سال ۱۳۷۶ بسیاری از محدودیت‌های پیشین برداشته‌شد. به برخی از زنان (گوگوش میان آنان نبود) اجازه داده شد تا در محافلی که همهٔ حضار، زن باشند به اجرای برنامه بپردازند. اگرچه پخش و توزیع موسیقی پاپ هم‌چنان ممنوع بود، ولی مالکیت آن مشکلی نمی‌داشت.[۴]

گوگوش بعد از بیست و یک سال سکوت و زندگی منزویانه در ایران، در سال ۱۳۷۹ موفق به کسب گذرنامه شد و با خروج از ایران فعالیت هنری خود را با ارائه آلبوم زرتشت که بخشی از آن در ایران به صورت مخفیانه ضبط و در کانادا تکمیل و پخش شده بود، از سر گرفت و به انجام سری کنسرتهای بازگشت پرداخت که با استقبال بی نظیر ایرانیان و فارسی زبانان خارج از ایران مواجه شد.

وی در سال ۱۳۸۳ آلبوم «آخرین خبر» و در سال ۱۳۸۵ آلبوم «مانفیست» را منتشر کرد که مورد استقبال شدید دوستداران وی قرار گرفت. او بعد از ۲ سال سکوت مجدد، تور سال ۲۰۰۵ آمریکا را آغاز کرد که اولین کنسرت آن در تاریخ ۱۷ سپتامبر در فروم لس‌آنجلس اجرا شد.

اجراهای زنده [ویرایش]

کنسرت‌های دوبی [ویرایش]

گوگوش تقریبأ هر سال در شهر دبی، امارات کنسرت برگزار می‌کند. قیمت بلیط کنسرت‌های او از ۳۵۰ تا ۲،۰۰۰ درهم (از ۹۵ تا ۵۴۰ هزار تومان)[۸] است که باعث شده که کنسرت‌هایش از گران‌ترین کنسرت‌های اجرا شده در دبی به حساب آید. هواداران بسیاری از ایران و کشورهای فارسی‌زبان دیگر، تنها به خاطر دیدن اجرای زندهٔ گوگوش به دبی سفر می‌کنند.[۹] تعداد تماشاچیان برخی از کنسرت‌های او در دبی، بیش ۱۲ هزار نفر بوده‌است.[۱۰]

فینال آکادمی موسیقی گوگوش [ویرایش]

گوگوش در آخرین قسمت برنامه تلویزیونی آکادمی موسیقی گوگوش ۱۳۹۰، با اجرای ترانهٔ «یه حرفایی»، پس از ۳۴ سال به اجرای زنده در تلویزیون پرداخت. این اجرا با همراهی بابک سعیدی و هم‌خوانی شرکت‌کنندگان مسابقه همراه بود.

گوگوش و حکومت پهلوی [ویرایش]

  • گوگوش از جمله هنرمندانی بود که به جشن تولّد ولیعهد، رضا پهلوی دعوت شد و در آن جشن، اجرای برنامه کرد. [۱۱]
  • گوگوش در سال ۱۹۷۶ در جریان جنگ ظفار به عمان رفت و برای سربازان ایرانی، برنامه اجرا کرد. [۱۲]

اطلاعات کلی [ویرایش]

آلبوم‌ها [ویرایش]

  • مسبب (همراه با داریوش)
  • نیمهٔ گمشدهٔ من
  • فصل تازه
  • همسفر
  • جاده
  • مرداب
  • کویر
  • کوه
  • اگه بمونی، اگه نمونی
  • پل
  • ستاره آی ستاره
  • من و گنجشکای خونه
  • لحظهٔ بیداری
  • در امتداد شب
  • دو ماهی
  • دو پنجره
  • شناسنامه 1
  • شناسنامه 2

آلبوم‌های منتشر شده پس از بازگشت دوباره او به صحنه

  • ۱۳۷۹ - زرتشت -شامل آهنگ های:زرتشت-بوی سفر-گوشه نشین-خاک اسیر و...
  • ۱۳۸۳ - آخرین خبر -شامل ترانه های:آهوی عشق-دلکوک-اتاق من و ...
  • ۱۳۸۵ - مانیفست -شامل ترانه های:آی مردم مردم-نجاتم بده و...
  • ۱۳۸۷ - شب سپید-شامل ترانه های:اینترنشنال مدلی-شب سپید-مدلی همصدا-شک می کنم-طلاق و...
  • ۱۳۸۹ - حجم سبز -شامل ترانه های:آبی-باران-باغ بی برگی-دلم خواست-سزاوار-شب بی من-صدای سبز عشق-گریه کنم یا نکنم-من و گنجیشکا-من همون ایرانم
  • آلبوم کیو کیو بنگ بنگ (شامل یک ترانه)

فیلم‌ها [ویرایش]

گوگوش در ۹ سالگی، صحنه‌ای از فیلم فرشته فراری از اولین فیلم‌های گوگوش

نگارخانه [ویرایش]


نمایشگاه عکس پیمان هوشمند زاده و مهران مهاجر

پیمان هوشمند زاده دیگر عکاسی ناشناس توی بلوار فردوس تهران نیست. مهران مهاجر هم خیلی وقت است دارد عکاسی درس می دهد و همه شناس شده است. 

دیروز بالاخره بعد از کلی این سمت و آن سمت کردن به قول دوستان بلند شدم و رفتم نمایشگاه. البته یکی از اتفاقهایی که برایم افتاد این بودکه اولین بار بود آدرسی متشکل 5-6 خیابان تو در تو را می رفتم. به هر صورت گالری محسن خودش یکی از چیزهای خوبی بود که دیروز پیدا کردم.

اما نمایشگاه به زعم خیلی ها که فکر می کنند گروهی یعنی مثلاچند تا دانشجو جمع شده باشند و زورشان به برگزاری نمایشگاه رسیده باشد نبود.


البته گزارش حاضر هم مسلما فنی نیست و برای بنده که خیلی کم از عکس سر در می آورم کلی آموزنده بود.

به هر حال هر کدام از این آدمها برای خودشان استاد هستند و در دانشگاه درس می دهند و از لحاظ تکنیکی باید بسیار کامل باشند.


مثلا آقای مهران مهاجر کتاب عکاسی را نوشته اند و در یکی دوتا دانشگاه تدریس می کنند و همچنین سید مهدی مقیم نژاد، مهرداد افسری، شهریار توکلی را می توان به عنوان استادان مطرح این زمینه محسوب کرد. البته از وضعیت عمومی برادر پیمان هوشمند زاده خبر  ندارم.

به نظر پروژه ها بر خلاف آنچه ما همیشه از یک چشم انداز شسته و رفته انتظار داریم، اصلا اینگونه نبود و قرار و هدف نمایشگاه نیز چنین چیزی به نظر نمی رسید.

عکس ها واقعا باید دیده شوند و شرح نوشتن بر آنها بی انصافی و خش انداختن ماجراست ولی این بار را معاف نمایید:

پروژه کوه نوشته ها  کارهای شهریار توکلی چند عکسی از کوه نوشته هایی بود که نشان از همان خط خطی کردن طبیعت با شعارهای خاصی در لانگ شات کوهستان بود  که هر رهگذر خسته ای را به راستی آزار می دهد. شهریار توکلی خیلی خوب با این هدف چنین مجموعه ای را گرد آوری نموده بودند. 

پروژه پیمان هوشمند زاده مجموعه ای از آرشیوهای ایشان به عنوان یک عکاس پرکار و پر آرشیو بود که القصه بنده را یاد پروفایل فیس بوک ایشان در درجه اول و در وهله دوم عکسهای طنز گونه و هوشمندانه در همشهری داستان می انداخت. 

البته تعدادش کم بود و ظاهرا همین ها مقبولشان بود.

درباره یکی از عکسها هم دیدم یکی از خانمها منتقد عکس حرفهای جالبی از نور عکس و درنتیجه آن بی زمانی عکس زده بودند و به نظر نقدی فرمال و فنی می رسید. 


پروژه  مهران مهاجر 9 تا عکس از چشم انداز بسته ای وسط جنگل و زیر پوشش لاستیکی بود که روی آن را برگهای رنگارنگی از پاییز گرفته بودند. این مجموعه انگار تاکیدات واضح بر بسته بودن چشم انداز را به حد اعلای خود رسانده بودند و در کل به گفته دوستان عنصر تکرار در این مجموعه برای تاکید بیشتربه کار رفته بود. 

پروژه سید مهدی مقیم نژاد با شعار از واقعیت تا واقعیت مانند نمایشگاه دیگری که از ایشان دیدم کارهای مونتاژی و زیبایی بود که به هر حال به گفته خودشان بهشت متصور از دیدگاه عکاس را  تصویر نموده بود. البته در یکی از عکسها - شاید به عمد و اغراق - اسکیل سرو رعایت نشده بود.

پروژه مهرداد افسری قابهایی سیاه و سفید توی فریم های نگاتیو سینمایی گیر افتاده بود و انگار با داستان گویی درباره دستکاری چشم انداز توسط بشر، حرفهایش را با مخاطب مطرح می کرد.

نظر شخصی بنده این مجموعه را با عنوان و محتویات کلی نمایشگاه همخوان و واقعا قوی یافت.

اما مهمتر از نمایشگاه پانل آن بود که جلسه خوب و آموزنده ای بود. 

به عنوان نمونه یکی از مهمترین حرفهایی که یکی از مخاطبان نمایشگاه مطرح کرده بودند در مورد سانتی مانتال بودن نقدها و اصولا کم مایه بودن نمایشگاه بود که به نظر چالش خوبی می رسید و بهترین فرصت بیان آثار به شکل کلاس درسی بود.

به هر صورت امیدوارم بتوانم بیشتر و بیشتر نمایشگاه عکس بروم و عکاسی این دریچه ی ورود به دنیای هنرهای تجمسی را بهتر کشف کنم

در مورد سانتی مانتالیزم هم می توانید اینجا را ببینید.

کشت مجدد خشخاش در جاده ابریشم: 50 هکتار از زمینهای چابهار ...

در خبر ها خواندیم که بخشی از منطقه چابهار ایران به دست افاغنه و یا همان افغانی های عزیز - دقیقا فرق این دوتا چیست؟- سپرده شد.

حالا ما نمی خواهیم بد بین باشیم و بگوییم مثلا فردا پس فردا این موضوع باغ قلهک نشود.

ولی بعد با خودمان فکر می کنیم که افغانیهای عزیز همه جا در حال عمران و آبادی هستند.

حتی در بخش کشاورزی ایشان به دلیل سابقه ی بالایی که دارند توانسته اند دشتهای صعب العبوری را زیر کشت ببرند.

اصلا فکر کنید این راه ابریشم دوباره افتتاح شده و تمام آنهایی که آرزوی قدم گذاشتن جای پای کاروانهای عبوری و حتی جهانگرد منحط و معروف غربی  مارکوپولو را دارند می توانند از این جاده و حتی کوچه های آن استفاده لازم را ببرند.

اما از آنجایی که ما به توریسم و فناوریهای مرتبط با توریسم اهمیت فراوانی می دهیم. بایستی در مدیریت توریسم و غیره اتفاقها و برنامه های آتی بی افتد:

1- ایجاد دستشویی های نزدیک در شانه جاده به دلیل استفاده مسافرین محترم در ایام عبور و مرور  به صورت زنجیره ای به عنوان بخشی از پروژه ی رفاه ابریشم

2- ایجاد زیر گذر  ابریشم برای استفاده های دیپلماتیک و توسعه روابط ایران و برزیل

3- ایجاد مجموعه فرهنگسرا در طول جاده با نام فرهنگسرای ابریشم با هدف جذب مخاطب خاص در زمینه های مسافرت و هنر و تریپ به جهت دوستان علاقه مند به تریپ ظریف هنری

4- ایجاد مراکز بازپروری و ترک و راه اندازی مجدد اعتیاد به شکل گروهی و جایگزین نمودن روش جدید NDA- national drug aviation به جای روش منسوخ NA  که جوانان را در دامهای مجدد اعتیاد انداخته است.

منتظر پیشنهادهای بهتر  شما در این زمینه هستیم.


به هر حال هر اقتصاد روبراهی این روزها می تواند به عنوان درس آموزی به جاهای دیگر و حتی فضا نیز صادر شود.

ابوتراب خسروی با رود راوی, اسفار کاتبان و ...

ابوتراب خسروی اهل فن است. قلمش مخملین است. ابوتراب خسروی می تواند روایتی جعلی و عین اصلش بیافریند. ابوتراب خسروی معنی ادبیات را به درستی درک نموده است. گاهی وقتهاکه به معنی لذت بردن از متن نگاه میکنم و سلیقه ی خواندن برخی دوستان را ملاحظه می کنم، میبینم یک سری متنها انگیزه های آزاردهنده ی نویسنده برای ساختن یک نثر فاخر یا هر چی که اسمش هست را رعایت می کنند. یعنی دقیقا تمام لذت خواندن را می برند جایی همان حوالی که دیگر زبانت دارد پیچ میخورد از پیچیدگی متن. ولی این کار سخت که به نظر در مرز باریک عقل و جنون نوشتن قرار میگیرد، دقیق مثل روزهای بچگی آن هم بعد از یک امتحان سخت برای شخص بنده این شادی را به ارمغان می اورد که انگار ضعیف و قوی دارند مشخص می شوند. این از گذشته!

اما خواندن رود روای از ابوتراب خسروی می تواند آدم را یاد این بیاندازد که با طناب روزمرگی نمیتوان بین ابرها قدم زد. خواندن خیلی از متنهای این آدم سهل و ممتنع است. به راحتی می تواند آدم را دچار ملال کند  و یا کم کم خواننده را ورزیده تر و هوشیار تر نماید. بدی این اثرها شاید این است که آدم را به این رو معتاد می نماید و سطع توقع فرد را حد اقل تازمانی که نشئگی این طور  متنها توی  سرش است بالا نگاه میدارد.



ابوتراب خسروی توی جلسه ای حرف جالبی می زد. مثلا اینکه اثر نبوغ آمیز به نظر حاوی طنز است. این یکی از به یاد ماندنی ترین حرفهایی بود که شنیدم. 

دانلود نشریه های ادبی

دانلود نشریه های ادبی کافی نیست ولی می تواند نخ های لازم برای شناخت نشریات را بدهد. 

دانلود دوماهنامه ادبیاتی « فرشته های کاغذی»(PDF)

با ویژه نامه‌یی برای آثار بهمن شعله ور.



«عقربه» به شماره‌ی ششم رسید
با داستان هایی از داوود غفارزادگان، آنتونیو تابوکی، پتر بیکسل، دیو ایگرز، کولم تویبین، شهلا راهدار.


شماره‌ی سوم نشریه‌ی گیور(PDF)

شماره‌ی سوم نشریه‌ی گیور با داستان‌هایی از سروش رهگذر، علیرضا محمودی ایرانمهر، قباد آذر آیین، محسن امیری، مجتبی فدایی، آسیه نظام شهیدی وجواد ترشیزی منتشر شد.



ویژه نامه‌ی نوروز ۹۱ سایت مرور

با نوشته‌ها و داستان‌هایی از محمد بهارلو، جواد اسحاقیان، فتح الله بی‌نیاز، میترا داور و...



پنجاه و سومین شماره‌ی فصلنامه‌ی زنده رود

ویژه نامه‌ی شهرهای داستانی.



340 صفحه داستان برای تعطیلات

شماره ویژه نوروز همشهری داستان در 340 صفحه به همراه کارت هدیه‌ی یادبود بهار 91 منتشر شد. روایت‌های ایرانی این شماره‌ی بهاری را که همه اختصاص به بهار دارند، مرضیه برومند، محمدرضا هنرمند، ابوتراب خسروی، سوگل مهاجری و هادی مقدم‌دوست نوشته‌اند. خاطراتی از جوانی جرج اورول و امبرتو اکو با ترجمه احمد کسایی‌پور روایت‌های دیگر این شماره‌اند.



فراخوان ویژه‌نامه شعر ۹۱ در سایت «والس ادبی»

با فرا رسیدن بهار که مصادف با روز جهانی شعر است، والس بنا دارد همانند سال‌های گذشته ضیافتی برای شاعران و کلماتشان برپا دارد. شما نیز در این ضیافت کلمه، که رقصی چونان میانه‌ی میدان است دعوتید.



انتخاب بهترین‌های کتاب کودک‌ و نوجوان در لاک‌پشت پرنده
آیین بازگشت پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان با حضور تعدادی از اهالی ادبیات کودک و نوجوان برگزار شد.


ویژه نامه‌ی شعر زنان ِسایت «کتاب شعر»

به مناسبت ۸ مارس روز جهانی زن.



رونمایی از نخستین شماره دوره جدید پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان

این مراسم از ساعت ۱۴ تا ۱۶ روز یک‌شنبه با حضور نوش آفرین انصاری، معصومه انصاریان، حمیدرضا شاه آبادی، سیدفرید قاسمی، زهره قایینی، امیرعلی نجومیان، نسرین وکیلی و محسن هجری در شهر کتاب مرکزی برگزار می‌شود.



«کتاب ماه کودک و نوجوان» منتشر شد

یکصد و هفتاد و سومین شماره ماهنامه تخصصی اطلاع‌رسانی و نقد و بررسی کتاب کودک و نوجوان همراه با لوح فشرده فهرست کتاب‌های منتشر شده بهمن‌ماه، منتشر شد.



فراخوان ویژه نامه‌ی سایت «انسان‌شناسی و فرهنگ» برای نوروز ۱۳۹۱

مهم‌ترین واقعه فرهنگی سال گذشته شما چه بود؟



شماره ۸۵ مجله‌ی بخارا با تصویری از فریدون توللی بر روی جلد منتشر شد

از بهاریه‌ی آیدین آغداشلو به مناسبت نوروز ۹۱ تا قسمت‌هایی از خاطرات منتشر نشده‌ی ایرج افشار در تازه‌ترین شماره‌ی بخارا.



دومین شماره‌ی ماهنامه‌ی ادبی مایا منتشر شد

دانلود فایل فشرده‌ی شماره‌ی دوم ماهنامه (pdf)



شماره اسفند ماه سایت لیلا صادقی به روز شد

با آثاری از صابر محمدی، غلامرضا صراف، ابراهیم گلستان، الهام حیدری، بهزاد خواجات، فرحان نوری، عمار پورصادق، کوروش شیوا، ری‌را عباسی، مجید قنبری و لیلا صادقی.



یک سالگی «کابوس خانه»؛ وبلاگ داوود غفارزادگان

داوود غفارزادگان از جمله معدود داستان نویسانی است که مرتب وبلاگش را به روز می کند. امیدواریم داستان نویسان دیگر هم با دنیای مجازی و وبلاگ نویسی آشتی کنند.



عناوین مطالب هشتمین شماره‌ی تجربه

پرونده‌ها و گزارش‌هایی درباره‌ی خلقیات هدایت، ترجمه‌های محمد قاضی، رمانِ باشگاهِ مُشت‌زنی، آلبر کامو، فریدون فروغی و...



شماره‌ی چهارم مجله‌ی الکترونیکی «عقربه»

گفت‌و‌گو با محمد بهارلو، داستان نویس و پژوهشگر ادبیات داستانی، داستان های«به خاطر بی‌نظیربوتو امشب نمی‌توانم برقصم» از میترا داور و «خیابان اج‌مانت» نوشته ی‌ای. ال. دکتروف از عناوین شماره‌ی بهمن ماه این نشریه‌ی ادبی است.



ویژه‌نامه‌ ای در باب «حق انتشار»

ویژه‌نامه‌ی زمستانی مجله‌ی برزخ



شماره‌ی یک ماهنامه‌ی کافه داستان

در بخش ترجمه آثاری از جک لندن، ریموند کارور حضور دارند. در نقد داستان و شعر، کتاب‌های "دو تا نقطه"، "از عصای شکسته‌ی نیچه تا عصر مچاله‌ی لورکا" و "برادرم رمضان" توسط منتقدان نقد و بررسی شده است.



شعرهای زمستانی در «همشهری داستان» بهمن‌ماه

مجموعه‌ای از اشعار زمستانی شاعران ایران و جهان پایان‌بخش این شماره مجله است که در آن به ترتیب آثاری از احمدرضا احمدی، ضیاء موحد، عباس صفاری، سید علی میرافضلی، حمیدرضا شکارسری و علی اسداللهی در کنار شعرهایی از گوچنگ، توماس ترانسترومر، یانیس ریتسوس، آلدو تامبلینی و دوازده هایکو از شاعران ژاپنی به مخاطبان ارائه شده است.



ماهنامه‌ی اینترنتی مارال شماره‌ی بهمن ماه(pdf)

معرفی و آثار شناسی رضا براهنی



هفتمین شماره‌ی مجله‌ی «تجربه» منتشر شد

عناوین پرونده‌ها و گفت‌و‌گوهای ویژه‌ی این شماره



شماره‌ی جدید نشریه‌ی باران در سوئد منتشر شد

شماره 30 و 31 فصلنامه‌ی باران با تصویری از شهلا شفیق، پژوهشگر، داستان‌نویس و فعال اجتماعی بر روی جلد به تازگی در سوئد منتشر شده است.



فصلنامه «سینما و ادبیات» ویژه «کریستوفر نولان» روی دکه آمد

در بخش ادبیات این شماره نیز نشست احمد غلامی با امیر احمدی آریان و پویا رفویی درباره وضعیت ادبیات معاصر ایران، یادداشتی از یدالله رویایی با عنوان وطن شعر، مقاله‌ای از غلامحسین میرزاصالح با عنوان نقش یک رمان در فروپاشی یک امپراتوری، تاریخ: تکرار یا تفاوت، تکرار کمیک تاریخ: مارکس و روانکاوی وجود دارد.



دانلود شماره‌ی تازه‌ی ماه نامه‌ی چوک(pdf)

جزء معدود نشریات الکترونیکی که بی‌ادعا به ادبیات داستانی می‌پردازد.



همشهری داستان و شب یلدا

شماره جدید داستان همشهری به مناسبت آغاز زمستان با مطالبی ویژه شب یلدا از سوی گروه مجلات همشهری منتشر شد. به گزارش خبرنگار مهر، شماره دی‌ماه ماهنامه «داستان همشهری» در بخش «درباره زندگی» خود با روایتی طنزآمیز از اورهان‌ولی آغاز می​شود و با روایتی از میل ملوی درباره زمستان و نوشته​ای کوتاه از خولیو کورتاسار ادامه می​یابد.



شماره‌ی چهل و چهارم نشریه‌ی الکترونیکی سه پنج منتشر شد

با آثاری از شهریار وقفی پور،علی آدینه،سیامک برازجانی،عدنان غریفی و ..



نشریه‌ی تخصصی شعر یانوس به روز شد.

با شعرهایی از رویا زرین، اکبر اکسیر، لیلا کردبچه، حمیدرضا شکارسری



همشهری داستان؛ شماره هشتم

با مطلبی از : داوود غفارزادگان " فراموشان " : خاطراتی از سوگواری محرم. داستان "خرید لنین " از میرسلاو پنکوف با ترجمه ی امیر محمد حقیقت - داستانی از بن لوری - روایت های داستانی محرم از متون کلاسیک فارسی - مطالبی درباره ی نوشتن " عادت های نویسندگی / از ری برادبری " - مقاله های طنز از : امبرتو اکو ( چگونه در نقش سرخپوست ها بازی کنیم ) ، جک هندی ، حامد حبیبی ( خاطرات یک داد زن )و...



داستان ابر صورتی از کتاب ابر صورتی نوشته علیرضا محمودی ایران مهر

علیرضا محمودی ایران مهر انگار عاشق همینگوی است. قاعدتا سر کلاسشان که برای داستان نویسی در سینما ایران تقریبا سر ملک برگزار می شود، کلی از متنهای همینگوی را از حفظ می خواند وبرای من که حافظه ماهی دارم و هیچ چیز بیشتر از چند ثانیه خاطرم نمی ماند، خیلی عجیب بود.

قبل تر ها کتاب ابر صورتی را بی دقت ورق زدم و گفتم شاید به دلیل خاصی مثل جبهه و جنگ و فرمایشی و دستوری جایزه گرفته است. اما وقتی فرصت شد و داستان ابر صورتی از مجموعه داستان ابر صورتی را خواندم از ریتم بسیار خوبش و متنی که توصیفات ضمنی به همراه تصویرسازیهای عالی داشت برایم جذاب بود. واقعا این داستان  ضد جنگ بود. دنیایی که روایت میکند از اول تا آخر دنیای مرده هاست. حتی عشق بازی با معشوقش هم به سبک مرده ها خالی از ارتباط جسمیست.

درباره بقیه داستانهای این مجموعه اینجا نوشته ام


متن رادیو زمانه درباره ی ابر صورتی


علیرضا محمودی ایران مهر به نظرم واقعا زیست نویسنده ای دارد. وقتی باهاش گپ می زنید چهره ی بی تکلفی را استنشاق می کنید. 

آیا سانتی مانتالیزم خوب است؟

سانتی مانتال یعنی احساس گرا و شرقی منش. 

خیلی  از آدمها از جمله خودم در قبل تر ها این نقد رابه شکل شفاهی به خیلی از چیزهای بی کیفیت و یا با کیفیت پایین که بیشتر به زمینه های امپرسیونیستی خالص متصل است، با استفاده از برچسب سانتی مانتال وارد می نمایند.

مثلا  فلان روش، محفل، کار و برخورد با هنر سانتی مانتال است زیاد می‌بینم و می‌شنوم. شایدبر چسبهای سانتی مانتال از آدمهایی که بنده دیده و می شناسم به موارد زیر اتلاق شود:

1- خیلی از آدمها آن چیزی را که از بُرندگی هنر انتظار دارند در ارائه‌های امروزی کار درحوزه‌هایی که در ایران مجاز به کار است، پیدا نمی‌کنند.


2- بدون تمرکز به بحثهای تکراری فرم و محتوا و نمی دانم نقد فرمالیستی و نقد معناگرایانه باید گفت اغلب کارهایی را که به نظرشان از لحاظ معنایی خیلی غنی نیست در این دسته اند.


3- خیلی از کارهایی که  گرفتار خود سانسوری و دگر سانسوری یا به قول جواد مجابی سانسور از سوی روشنفکران  شده است را تهی از معنی و سانتی مانتال میدانند.

4- باز هم از منظری دیگر کارهایی که اصولا بستر معنایی دارند ولی دریک کلمه به درد نپرداخته و بحثشان هپروت است را سانتی مانتال می دانند.


اما به نظر میتوان درباره  سانتی مانتال بودن دفاع های زیر را مطرح نمود:

1- هنر غیر سانتی مانتال بسیار در معرض سانسور و دیوار آهنین است و هزینه های صرف شده در بخش نخبه ها برای آن واقعا بالاست. تصور کنید که نخبه های یک زمینه ای به شکل هرم باشند و شما از قصد سر هرم را به دیواری بکوبید و بخواهید با  نوک هرمی مداد ظریفتان دیوار بتنی را خراب نمایید. به جای بهتر است برای مدتی به خواب زمستانی بروید. شاگرد تربیت کنید و در دوره رکود اقتصادی مدرک دکترایتان را بگیرید.مدادتان هم فعلا می توانید مثل استاد کارهایی که لازم است چند صباحی به طرح قابل اجرا فکر می کنند پشت گوشتان همین نزدیکی گوش به زنگ شنیده ها باشد.

2- هنر مفهومی به سرعت نمی تواند فاصله زیادی ازجامعه خودش داشته باشد یعنی حداقل در بخشهایی مثل ادبیات که بنده شاید بیشتر به آن سرک میکشم کاملا باید وصل به جریان آدمها باشی و باور پذیر. البته درباره هنرهای تجسمی نیز بدون عبور از فضای مدرن -دریک کلمه- نمی توان وارد فضای پست مدرن و هنر برای هنر شد.

3- به نظر کاچی به از هیچی مثال خوبی نیست ولی کاربرد دارد. یعنی منتظریم از همین جریان بی آزار سانتی مانتال بن مایه های خوبی برای آینده بیرون بیاید.
4- وقتی سانتی مانتال باشی خیلی بهتر می توانی پرواز کنی، حفره ها را ببینی و آنجا بنشیمی. می توانی دور تر از این حرفها باشی که صدای کسی ازارت ندهد: این همه یه جور زندگیه دیگه. می توانی روزها و رویاهای روزت را با خودت هر جای دنیا حتی وسط کوه های کم بته و فرسوده ببری تا بهتر از کارکردگرایان و مبارزه دایمی با شارلاتانیزم به کارت مشغول شده باشی. بگذار دیگری بدون نگاه و آگاهی نسبت به اصول پرواز تو را انتزاعی - تخیلی و خجسته بداند.خیلی از این حرفها درباره کیفیت آثار متاسفانه درست است.عدد و رقم تولید و نمایش آثار در زمینه هنرهای تجسمی متناسب با ارتقاء معنایی مورد نظر و استانداردی نیست که مثلا باعث ساختن جریانی شود. شاگردانی قوی تربیت کند و کلا به عنوان یکی از شاخصهای ارزش گذاری در هنر، دور برد باشد. حتما در این بحث خیلی ابتدایی حرف زدم و باید بیش از این بخوانم و کمتر کافه بروم  منتظر نظراتتان هستم.

 

به نظر برای سانتی مانتال بودن باید زیاد به تعطیلات بروید.

سفر نامه تهران

سفر نامه تهران یک سفرنامه ی درون شهری است و برخلاف توصیه های ترافیکی صورت می گیرد. سفر نامه تهران آسان ترین راه برای فراموش کردن این نیست که تهران شهری است که نیاز به تغییرات دارد. سفر نامه تهران عملا مصیبتی است که هر روز شاید شاهدش باشید ولی از یک نگاه و روایت دیگر. سفر نامه تهران برای علاقه مندان هیچ توصیه ای ندارد. سفر نامه تهران فقط و فقط یک ضد سفرنامه است. سفر نامه تهران قرار نیست از یک نقطه به نقطه ای دیگر برود. سفر نامه تهران یک سفرنامه ی مردمی اجتماعی بوم شناسی و یا هیچ چیزی از این دست  نیست. سفر نامه تهران اهل نوستالژی نیست. سفر نامه تهران به نظر روایت شخصی و در عین حال جمعی ما درباره ی بودن در تهران است.   ادامه مطلب ...

سفرنامه تهران -کرج – فردیس


چند سال پیش از اینکه مترو به این نواحی مهاجر نشین برسد. اینجا یکی از خلوت ترین شهرهای اطراف تهران و از مجموعه جاهایی بود که اوایل انقلاب کلی آدم تبعیدی را به خود جذب کرده بود، بیشتر اینها که اعضای حزب کمونیست (حزب توده) در ایران بودند به همراه بسیاری از آدمهای نزدیک به دربار که فقط به واسط خدمت گذاری به دربار توانستند ویلایی خارج از  تهران تهیه کنند به این مناطق مهاجرت کردند.

بعدها مهاجران دیگر مثل اغلب جاهای ایران کرد و لَر قاطی آمدند به این مناطق. این که می‌گویم لزوما فقط کردها و ترکها به اینجا مهاجرت نکرده اند، اولین دلیل مهاجرت به این نواحی وجود مجموعه عظیم ایران خودرو با شهرکی به نام پیکان شهر در حوالی کیلومتر 13 و بعد از آن اتوبان مخصوص تهران کرج است که مجموعه عظیمی از کارگران و  مهندسین و تکنیسینهای صنعت خودروی کشور را در خود جای داده است. از کارگرهای خط تولید رنگ و بدنه بگیر تا انواع واحدهای اقماری قطعه ساز و قالب ساز و واحدهای ریخته گری با همان کوره‌های مهیب و آدمخوار سرخ زمینی و القایی و غیره در خدمت مجموعه های خودرو سازی کشور در این منطقه شده‌اند. یکی دیگر از قطبهای خودرو سازی کشور که رقابتی دانمی با ایران خودرو به عنوان واحد انحصاری تولید خودرو در کشور فعالیت می‌کند، خودروی سایپاست که همین پراید مستضعفین را تولید و به بازار می‌چپاند. این مجموعه شامل سایپا دیزل، ایران خودرو دیزل، مجموعه ساپکو به عنوان واحد مدیریت و نظارت کلیه واحدهای ایران خودرو است. ساکنین این نواحی در اتوبان هنوز از هم از وسعت فضای شهری و هوای بسیار سالم تری از شهر تهران برخوردارند. اما یکی از مهمترین حقایقی که در مورد استان عظیم البرز وجود دارد این است که وسعت جمعیت و رشد مهاجرت به همراه تنوع قومی قبیله ای این ناحیه فقط با بیان ترافیک انسانی در مترو و یا اتوبان در ساعات اولیه صبح و غروب کافی نیست. اینجا به گفته خودشان یک ایران کوچک است. اما همیشه این ناحیه که این روزها به نام استان البرز طبقه بندی می‌شود، به راحتی بزرگترین مهد مهاجرت ایران است. در مقایسه با آمریکا که سرزمین بنا نهاده شده از سوی مهاجران است، کرج پاجوشی از سرطان بزرگ تهران است که نه تنها بر خلاف آمریکا مهد دموکراسی نیست، بلکه بیشترین آمار جرم و جنایت اعم از دزدی، قاچاق مواد مخدر، قتل و تجاوز در آن بسیار بسیار بالاتر از تمام نقاط ایران است. اقتصاد این نواحی بیشتر شهرستانی و کارگری است. فردیس به عنوان نمونه ای از شهرهای تابعه کرج جمعیت فراوانی را در خود جای داده است. غروب این شهر تصویر پیاده روهایی است که از میدان اول تا 5 ام فردیس امتداد یافته از آدمهای به هم پیوسته و قدم زنان است. تنها تفریح این نواحی قدم زدن در خیابان و گاهی استراحت دریکی دو تا فروشگاه بزرگ است. این شهر فاقد هرنوع سینما یا مرکز فرهنگی دایر و استخوان دار است. اینجا گوشه‌ای از فرهنگ به هم آمیخته مهاجرت با انواع انحرافات اخلاقی رایج بین جوانان را می‌توان به شکل کاملا برجسته‌ای مشاهده نمود جوانانی که از هیچ فضای شهری برای تفریحات خود جز پناه بردن به شبکه‌های ماهواره و فیلمهای آمریکایی که به صورت غیر مجاز در سراسر ایران و از جمله همین شهر وظیفه فرهنگ سازی نهادهای فرهنگی کشور را به عهده دارند، ندارند.

ساختمان پلاسکو سفر نامه تهران

ساختمان پلاسکو

دوستی را دیدم که مدتها در یکی از فروشگاه‌های این ساختمان که نزدیک بازار واقع شده کار می‌کرد. از تن فروشیهای به خاطر یک تی شرت در حدود 10-15 سال قبل بگیر تا بعضی خاطرات مثل همین یکی که تعریف کرد:

کلاه شاپوی خیلی نفیسی روی سر یکی  از مانکنها داشتیم. سر ظهر درمغازه را قفل می‌کردیم و به  بهانه ناهار آهنگی شیش و هشتی هم چاشنی می‌کردیم و با چند تا پسر فروشنده حسابی دور بر می داشتیم و مجلس گرمی می‌کردیم. ظرفهای غذای فلزی که زیاد گرم شده بود این فرصت را می‌داد که کمی دست دست کنیم تا غذا قابل خوردن شود. روزی هم در حال رقص شاطری خودمان بودیم که دو تا دختر تراشیده آمدند و اصرار کردند که می‌خواهند خرید کنند. به هر صورت شرط کردیم که خریدار این وقت باید به میدان بیاید. اما موضوع با خنده تمام شد و کلاه را برای پدرعزیزشان به قیمت گزافی بهشان انداختیم.

ساختمان پلاسکو یکی از مراکزی بوده که از قدیم با قیمت مناسب و تنوع اجناس مورد نظر همه شمال و جنوب نشینان شهر بوده است. با این حال الان هنوز خیلی معلوم نیست  اینگونه باشد. این ساختمان مثل خیلی دیگر از بخشهای بازار در زمان پهلوی اول بنا شده است. شهرت این جور جاها توی تهران طوری است که خیلی از شهرستانیها توسط همشهریای نیمه وارد خودشان آدرس چنین جاهایی را دارند. البته برای پوشاک در تهران جاهای دیگری هم به فرخور نوع و سطح خرید افراد وجود دارد مثل راسته منوچهری برای کیف و کفش، باغ سپهسالار برای کیف و کفش، راسته مولوی برای بیشتر کیف، بهارستان هم کمی کیف و کفش، راسته خیابان رودکی برای پوشاک، چهارراه ولی عصر تا تقاطع جمهوری برای پوشاک مراکز قدیمی تر در این حوزه هستند. البته مراکز خرید جدید و تک فروشگاه‌ها نیز با انواع برندهای مهم دنیا نیز در این محدوده جای دارند که بیشتر مارک بازهای یعنی جوانهایی که تمام لباسها و حتی لباسهای زیر خود را بر اساس معروفیت مارکهای خارجی خرید می کنند از تنوع بیشتر این قضیه آگاهی کاملتری دارند. این روزها خیلی از فروشنده های کیف و کفش و همچنین پوشاک با ارائه محصول در قالب مارک اصلی و با قیمتهای بالا و صد البته ادعای اصل بودن توسط وارد کردن کد پیگیری کالا در سایت جنس مورد نظر، سعی در جذب مشتری به سمت کالای مرغوب دارند. خیلی از این فروشنده‌های آدمهای به نسبت زبان دار تر هستند که با گفته هایی مثل : یک ضرب المثل انگلیسی: من این قدر پول دار نیستم که جنس ارزان بخرم، می‌توانند ایده‌های لایف استایلی خود را به مشتری قالب نمایند.

سفرنامه تهران :میدان امام حسین(ع)

بخشهایی از سفر نامه تهران را که یک زمانی صفحه ای در گوگل پلاس بود اینجا آورده ام. فعلا هیچ کجای سالمی از این صفحه ندارم ولی به وضوح باید یک روزی سر پا نگهش دارم: 


تهران به گفته ژاپنیهایی که حدود 20 سال پیش آنرا دیده بودند یک گاراژ بزرگ است. یک متروپولیس واقعی از لحاظ تعداد و تنوع یک مادیان زنده که روزی با تخمین درباره شنیده‌هایم 2 میلیون مسافر از آن عبور می‌کنند که ممکن  است ناهارشان را در فلافلی‌های شلوغ و کثیف بازار و یا راسته انقلاب بخورند یا سرویسهای بهتری را حول و حوش میدان ونک تجربه کنند. به هر صورت این مادیان تقریبا خیلی از نخبه‌های ایران را دارد به لای پای خود می‌کشد. 

به دعوت دوستی به خانه شان در جایی حوالی میدان جمهوری می‌روم. قرار است چند وقتی را این جا سپری کنم. شلوغی و دود و ترافیک خیلی عادی است. برای خیلی از مسافرها سوزش چشم و گاهی خارش آن و همچنین خشکی پوست و کسلی خیلی غیر قابل هضم ممکن است باشد. سرزمین 72 ملت تهران از نواحی شرق اگر وارد شده باشی از میدان امام حسین شروع می‌شود. انگار سر در اینجا زده باشند به کلکته خوش آمدید.

میدان امام حسین(ع) 

 


مثل خیلی از جاهای تهران هر کدام اسم قدیم و جدید دارند. بعضی اسمهای جدید به جایی چسبیده و رهایش نکرده است، بعضی ها هم اصلا نچسبیده. اما حسین نامی است که به میدان فوزیه نام همسر اول شاه ایران پهلوی اول- حسابی چسبیده است. 


محله‌ها و خیابانهای اطراف این میدان از قدیم محل تجمع مهاجرانی بوده که از شمال کشور آمده اند. البته این روزها بیشتر مهاجران این محله‌ها و خیابان ها را افعانیهایی که شده با یک پراید 10-12 نفری از مرز می آیند تشکیل می‌دهد.  جدا از زباله های ساختمانهای درحال ساخت که دارد روی خانه های 20 -30 ساله و یا بیشتر 4-5 طبقه ساخته می‌شود، وضعیت زباله های انسانی در کوچه های محله‌های اطراف  این میدان خیلی نگران کننده است. یکی از معروف ترین پاتوق های کپن فروشهای تهرانی یعنی جایی که سهمیه های قند و شکر و برنج را در سالهای جنگ به شکل قاچاق و بعدها رسمی تر خرید و فروش می‌کردند. جلوی فروشگاه کوروش زنجیره‌ای است که بعد از انقلاب به قدس تغییر نام داده است. اغلب فروشنده های مواد مخدر این روزها خیلی فعال تر از کوپن فروشی به فروش انواع مواد مخدر به قول خودشان طبیعی و همچنین شیمیایی مشغولند. شبهای حوالی 3 صبح می‌توانی بروی و خیلی زیاد آدمهای کارتن خواب را که توی همین کوچه و پس کوچه ها دارند هرویین تزریق می‌کنند و یا با یک فندک سیم دار دست سازشان دارند شیشه می‌کشند، را ببینی. اغلب موجودات منفعل و از پا افتاده ای هستند که خیلی ازشان امید حمله به کسی نمی‌رود ولی به هر صورت باید مواظب بود. شب در منزل دوستی همین حوالی سر کرده ام و می‌دانم صبح با صدای بی امان ماشینها در حال سبقت و بوق زدن و گازدادن بیشرین استرس را به هر مسافری وارد می‌کند. البته حوالی میدان می توان بخشی از بافت سنتی را یافت که زمان از دهه 60 برایشان جلوتر نیامده است. اینجا می‌توانی برای خرید انواع لوازم منزل دست دوم به راسته خیابان مازندران بروی و تخت و کمد و یخچال و گاز فردار و حتی یخچال ساید بای ساید دست دوم تهیه کنی. در راسته ای از این میدان که راه به سمت جنوب تهران دارد و از میدان شهدا عبور می‌کند بدون در نظر گرفتن تابلویی که آن بالا و خیلی بزرگ در حدود 6 متر ورود به کلکته را خوش آمد می‌گوید. می‌توانی شب جمعه راه بیفتی و اگر سر و وضع مناسبی داشته باشی، خیلی راحت جوان پا اندازی می‌تواند پشت سرت نجوا کند: خانم خانم همه رقم! بسیاری از پانسیونهای تک اتاقه برای انواع آدمهای مهاجر را می‌توانی اینجا پیدا کنی. ساختمانهای خیلی قدیمی که توی محله‌های قدیمی اطراف به نام مفت آباد و یا چهار راه صفاست می‌تواند یکی از بهترین گزینه‌های برای آدمهایی باشد که تمام جهازشان یک ساک  از شهرستان است. پسرها اغلب با لباسهای بسیار بد سلیقه و دخترها به نسبت عصبی و دارای چهره هایی با آرایش ارزان هستند. سن ازدواج کرده ها در این جا به دلیل بافت مهاجر و سنتی هنوز پایین است. توی خیابان ممکن است زوجی را پیدا کنید که بچه ای به بغل دارند و در مجموع سه نفر 40 سال هم ندارند.  این ناحیه هنوز هم بخشهایی مذهبی سنتی دارد که در روزهای عزای محرم هیاتهای خیابانی برپا می‌کنند. بسیاری از افراد ساکن این محله‌ها عرق خاصی به ناحیه زندگی خود دارند و با وجود امکان زندگی در بخشهای دیگر تهران هنوز مایل به تغییر مکان نیستند. به همین دلیل بافت  اصیل تر این جا در بعضی محله‌ها مثل کوچه بانک ملی، شهدا، راسته شهرستانی، خیابان اقبال، بازار کویتیها، نظام آباد، خیابان مازندران و خیابان صفا، زرین نعل و خیابان ایران بسیار مورد توجه و علاقه ساکنین این نواحی است. تعصب، سنت و استفاده از مکانیزمهای قدیمی فضای اکثریت آدمهای این نواحی را تشکیل می‌دهد. این ناحیه محل رشد و پاگیری بسیاری از هنرمندان و مسئولین کشوری بوده است.

به هر حال بافت منطقه شدیدا برای اکثیریتی غیر جذاب و گریز آور است.

امیدوارم با توقف مهاجرت افاغنه اتفاقهای بهتری برای این منطق بیفتد.


 


میدان تجریش خیلی قدیم 

 

عبدالرضا کاهانی- فیلم اسب حیوان نجیبی است

عبدالرضا کاهانی- فیلم اسب حیوان نجیبی است

این اسم که برای مودبانه کردن خروج باد گلو به آنچه اکنونیت الان است آدم را یاد قهرمان فیلم جعفر پناهی در بخش پایانی طلای سرخ می‌اندازد، جایی که روی تراس میزبانش رو به شب تهران بزرگ، بدون هیچ آداب و ترتیبی، باد گلو خارج می‌کند.


سوژه ای که انتخاب شده بود خیلی سنگین‌تر از یک درام یک ساعت و نیمه به نظر می‌رسید. یعنی زمانی که تاکید و توصیه به شب و  نوع عملکرد شخصیت محوری، یعنی رضا عطاران، باشد، برای نگاه داشتن بیننده به این اندازه خیلی ماجرا لازم است. اوایل فیلم در حدود یک ربع واقعا شروعی قوی و میخ‌کوب کننده داریم. ولی در ادامه می‌بینیم که با بعضی کاراکترها مثل، خانم کوثری به عنوان منشی پر شده است. اما این می‌تواند یک تاکیدی بر بیهودگی و به قول عامیانه‌اش، دور همی بودن رفتارهای ما دارد. جایی همه شفاها می‌شنویم دفعه بعد برای دیدن دوستان و حل گرفتاریها جمع بشویم.به طور کلی از فضایی گفته شده که قرار است شب ایرانیها با یک قهرمان تقلبی که از اصلش بهتر است، به پایان برسد. از حرفهای بدیهی‌تر در مورد فیلم که بگذریم، فیلم دارای راه حل است. به نوعی راه حلی فانتزی که با وجود یک مامور انتظامی جعلی اتفاق می‌افتد ولی دیگرایرانیهای حاضر از همه اقشار به نوعی مهربانی متوسل شده‌اند که در فضای واقعی جامعه تخیلی به نظر می‌رسدبه نظرم به قول دوستان این کالت رضا عطارانی باید کمی بیشتر جابیفتد و حرفهای مهمی که برای این فضای یخ زده‌ ما دارد را به سمع و نظر کلیه آدمها و نه قشر خاصی از دوستداران تیپهای خاص عطاران برساند. تیپهایی مانند تیکهای همه‌ی افراد و بازی با کلمات از سوی کلیه‌ی آدمها.  . اتفاقی که برای دور هم بودن این آدمها می‌بینیم تکرار ملال آوری از بی پولی با وجود بخشی از بازیگرها مانند حبیب رضایی با همان تیپ نیست. اصلا به نظر من سوژه اینقدر باید به قول آقامان اصغر فرهادی ساخته شود تا جابیفتد.

از ویکی پدیای فیلم اسب حیوان نجیبی است 

ژانر شناسی آدمها

دخترای نوجوونی که فقط فیلمای آنجلینا جولی میبینن ولی مامانه میفرسته کلاس حافظ خوانی
استادایی که هی میخوان ردیف جلوی کلاس رو به اسم کوچیک صدا کنن و هرجمله که میگن مطمئن بشن طرف فهمیده
اینایی که میخوان یه تیکه ی بامزه درگوشت بگن هی سبیلشون میره تو گوشت
دخترایی که هر عصر میرن میوه فروشی و سوپر مارکت این قدر توی نایلون شفاف خرید میکنن تا بفهمی طرف مجرده
پسرایی که احساس فنی بودن میکنن و بانک پروژه هاشون رو تق تق آخر ترم لطف میکنن به دخترای هم کلاسیشون
دخترایی که هنوز استخوناشون نرمه و یه گیتار گنده روی دوششونه
کارمندهای جزئی که توی سفربا نامزدشون به مغازه داره میگن ما اینا رو تولید میکنیم خیلی ارزون تر از این حرفا در میاد
اینایی که روی لپ تاپشون اینترنت موضعی دارن و همینطور هم بهت میرسن شخم میزنن ببینن باز چیز باحال چی داری؟
اینایی که احوال لپ تاپت رومیپرسن
دکترایی که  از پزشکی فقط یه روپوش دارن
دخترایی که کلکسیونهای پسرونه دارن مثل فندک

راننده هایی که روی دوتاپا نمی تونن راه برن ولی پشت فرمون اصل فرمول یک هستند

ژانر شناسی آدمها 

اینایی که برای هر عکس فتوشاپی خلاقانه ای از دوچرخه سواری میمونها تا تبدیل شدن هنداونه های جالیز به قلب هم که شده شعر میگن و زیرش هم اسم خودشون رو میزنن.

اینایی که شعر میگن و بدون تصویرسازیهای مکانیکی مزه اش شبیه فرنی با آبه

این خانومایی که انواع پروفایلهای مختلف رو دارن و دوستای جون جونیشون رو حداقل توی 3 یا 4 تاش اد کردن  و اسامی هلو و زازالک و زیتون و بادبزن و فنر و اینا دارن

اینایی که فلان و فلان II رو دارند ولی توی هر کدوم 100 تا دوست دارن

اینایی که میگن آذری نیستیم ولی توچال رو یه جوری - چ شون میزنه - تلفظ میکنن

پسرهای عشق پیرهن صورتی که سگ سرمای سیاه زمستون زیر بافتنیشون یقه های پیرهن صورتیشون معلومه با کفش نوک تیز

اینایی که برای توصیف هر چیزی میگن خیلی خوب بود. دوستش داشتم

دخترایی که شوهر گیر نمی آرن و هی برای هر دوست پسری که دیدن شال گردن به نشانه ی نهایت توانایی بافندگی می بافن

دخترایی که شوهر گیر نمی ارن و تند و تند میرن کلاس یوگا

اینایی که گرسنشونه فقط چیپس و کرانچی میخورن سیر میشن

پسرایی که برای آشنایی به دختره میگن چقدر چشماتون گیراست

اینایی که فید گودر یکی رو سوراخ میکنن تا تعطیلات تموم بشه دق میکنن تا بیاد بگودره

اینایی که توی هر شبکه ی اجتماعی هم که شده سگ میفروشن

پسرایی که به هیچ کسی جز ناتالی پورتمن فکر نمیکنن ولی شبا بد می خوابن

اینایی که تا دستمال کاغذی میخوای دست دومش رو در میارن و خیلی با نمک میگن یه بار مصرف کردیم خشک خشکه

اینایی که تا آخرین روز قبل مکه رفتن دارن زید بازی متفرقه میکنن، زن هم دارن

اینایی که تا کت شلوار و کراوات میزنن دیگه با موتور نمیرن

اینایی که از بچگی فکر میکردن عروس شدن یه شغله

اینایی که پایان نامه ی فوق لیسانسشون رو کتاب میکنن و چاپ میکنن و توی عید به یک یک دوستاشون میدن

اینایی که تا چند تا کتاب نوشتن در هر سفری که کجا آباد سفلی یا علیا دارن به هر کی یکی یه دونه هدیه میدن

اینایی که کامپیوتر با 8  گیگ رم میخرن و فقط با ورد کار دارن

اینایی که بعد از تعطیلات عید باید مارک مشروبی روکه زدن هم بزنن توی زیر نویس عکساشون

اینایی که توی خیابون و تاکسی و غیره بد عنقن ولی به اولین جمعی میرسن فکر میکنن با همه دختر خاله شدن

اینایی که تا یه شریفی می بینن میگن ما سال اول همش برای شریف درس میخوندیم ولی علمی کاربردی مدرک گرفتن

شب ویرایش ندارد!

همین دو دقیقه قبل: دختر بزرگتر به کوچکتر که خیلی با عجله و با کمترین دقتی موهایش را از اتو رد کرده بود و هر جایی را مانند اینکه آنتنی باشد به سمتی داده بود تا بالاخره یک جایی سیگنالهایش را دریافت کند. بزرگتربا جوشهای زیر بتونه ی صورتش، که سخت می شد گفت از مرغهای هورمونی هیاتهای این شبها نبود، نیشگونی از دست دیگری گرفت : دیوونه هرکاری من میگم بکن. همین دقیقه: جوانکی تویوتای کمری اش را درست زیر پای سید خندانی پارک کرده بود که از سالها قبل همانجای تهران جا خوش کرده بود و گاهی به ریشهای هنوز پر پشتش که دیگر حنایشان هم با سایش ذرات دود پاک شده بودند، دست می کشید. لابد باقی قصه را هم می دانید...خندیدن بزرگتر که با خنده ی اردک وار کوچکتر تعقیب شده بود، دلم را کباب کرد. باید شب خوبی باشد، حداقل من کباب خودم را دارم، اصلا هوا کاش به اندازه ی کافی سرد بود تا پالتویم را بیشتر در هم بکشم و دستهایم را محکم تر به آسترش فشار دهم، لااقل دلیلی برای رفتن و تند دور شدن پیدا می شد. یا مامان پسرک زنگ می زد : مهشید اینا رو هم دعوت کردم. زود بیای آ. بالاخره باید عاقل بشی پسر. یا اصلا پل را خراب می کردند تا همه پیاده بروند و کسی کسی را سوار نکند و کسی برای سوار شدن، جوانی اش را با خودش این شب و آن شب نکشد توی خیابانها.

نیشگون- حریف شبهای بعد

1- خانم دکتر این بازوی ما خیلی کبود شده
اصلا کبودیش داره همینطوری مثل یه لکه ی نفتی منتشر میشه. کم کم سختم میشه برم بیرون چون از زیر گردنم اومده بیرون و میترسم به زودی هر کی که با آدم احوال پرسی میکنه اونقدر دلش بسوزه یا کنجکاو بشه و یا اصلا برای اینکه حرف بهتری از آلودگی هوا داشته بشه. ازم بپرسه این از کجا ایجاد شده. به هر صورت احساس میکنم خیلی کم زنده میمونم. حالا این جای داستان مهم نیست. این مهمه که دوست ندارم این لکه که داره به همه جای تنم سرایت میکنه رو کسی ببینه. یعنی به زودی ممکنه به خودم بگم برای آخرین بار از خونه خارج شو و برای همیشه خدا حافظی کن. چون قراره از این به بعد با این لکه تنها باشی. خیلیها ممکنه بگن چرا باید با یه لکه ی سیاه و بی مزه و مزاحم که آدم رو توی خونه پابند میکنه دل بستگی پیدا کرد. ولی من مطمئنم گاهی آدم لازم داره پوست بندازه و برای مبارزه با آفتاب سوختگی تمام قوای پوستش رو جمع کنه تا از نفوذ بیش از اندازه ی  آفتاب جلوگیری کنه. 

 

2- بیا امشب هم بیا همان جایی که همیشه کام میدادی. چراغ هم نیاور. هیچ انسانی قرار نیست بیاید. بیا با همان دست همیشگی. چند شب دیگر دوهزار وپانصد و سی پنج باری را که قرار گذاشتی با خودت که اگر شش در شدی نیایی به پایان میرسد. با همه توانت بازی کن بلکه این اتفاق دیرتر شود. برای همین روزهایت دارم فکری میکنم. از جنس اینکه بازی گوشیهایت برای بودن زیر یک سقف نبوده متاسفم. برای اینکه فکر میکردی،‌ ته حرفهایت دید میزدی در آینده که دردت گرفت کسی سر زاییدنت نباشد. چه فکر کودکانه‌ای. جدی نرخ روزانه انباشتن دوستی‌ها را هم درنظر بگیری این قدر کم است ؟

درباره فیلم دریمرز -رویا بینها- dreamers movie- برناردو برتولوچی

رؤیابین‌ها (The Dreamers) فیلمی دراماتیک محصول 2003 است به کارگردانی برناردو برتولوچی که درباره جنبشهای دانشجویی به تصویر نشسته است. یک فیلم دیده‌ایم که نمی‌توانیم بگوییم نقطه‌ی اوجش برداشتن بکارت دخترک فیلم بوده. البته امیدواریم بدفهمی از ما بوده و چندتا نقطه‌ی اوج دیگر هم داشته باشد تا ماجرا ماست مالی شود. ولی افسوس که هر چه فشار می‌آوریم بهترین جایی را که می‌شود قبول کرد همانجا- ی فیلم- است. 
این فیلم به نوعی پایان رویایی و سمبولیک جنبشهای سیاسی آن زمان را در اروپا نشان می دهد. 

از ویکی پدیای فیلم رویا بین ها dreamers: 


کتاب تنهایی پر هیاهو بهومیل هرابال

کتاب تنهایی پر هیاهو  بهو میل هرابال  یکی از بهترین و فشرده ترین کارهایی که خواندم.

داستان خود هرابال که زمانی از زندگی خود را صرف کار خمیر کردن کتاب و کاغذهای کهنه کرد.

قهرمان داستان مرد تنهایی است که در یک زیر زمین نمور و کثیف به این کار مشغول است و بر خلاف آدمهای دیگر در این شغل، با کتابها عشق بازی میکند. هر کدام را که دوست داشت می خواند و بعضی ها را به برخی آدمهای مشتاق هم می فروشد...


بعضی کتابها را که میخوانی یادت می آید که چرا فکر میکردی سینما با آن همه هفتم بودن و جبروتش همه چیز نمیشود. 


بخشهایی از این کتاب را خیلی سلیقه ای و کتره ای آورده ام : 

 


از لائوتسه : شرم خود را بشناس و غرورت را حفظ کن.


پرس همچون انگشتانی که در دعایی بی امید گره خورده باشد، به پیچ و تاب می افتد.


در ستایش جنون - اثر ارسموس

دون کارلوس - شیلر

اینک انسان - نیچه

تابلوهای جکسون پولاک


از دید بهومیل هرابال همه ی آدمها به نوعی کولی هستند. در این قصه دو دختر کولی هستند که مجبورند جلوی دوربین بدون فیلم پا اندازشان ژست بگیرند و با لبخند عکس بگیرند. ظرافت کار هرابال در این است که دخترها هیچ عدم رضایتی نشان نمی دهند.


در کنار پرس کاغذی اش لائوتسه و مسیح را می بیند و با فضایی کاملا مجرد و به شکل بازی با کلمات صحنه را توصیف میکند - بازی با کلمات لزوما ترکیبی منفی نیست-:


لائوتسه را دیدم چون تاجری که با وجود انباری پر از کالا انگار آه در بساط ندارد.


مسیح را دیدم که چون قهرمان تنیسی که تازه در ویمبلدون پیروز شده است.


لائوتسه در اوج تهی و مسیح به سان شقه گوشتی از قناره ی قصابی روستا اویزان

--

هوهوی شعله های چوبهای نتراشیده همچون قهقهه ی یک کودک مظهر ابدیتی که از حد اندیشه بشری فراتر می رود.

--

در توصیف بسته های فرهنگی ارزشمند کاغذ پرس شده :


حتی اگر روی بسته ای 1000 مارک قیمت گذاشته باشم که مشتری را فراری بدهد، با این  شانس من، یک خارجی می اید و 1000 مارک را می دهد و بسته را می برد.

---

این مگسهای دیوانه از این عقیده دست بردار نبودند که عمر خوش و زیبا ترین و پر شکوه ترین شکل زندگی آن است که در میان خون فاسد و گندیده بگذرد.

---

سرنوشت من عذر تقصیر خواستن از همه بود. من حتی از خودم هم به خاطر آنچه بودم، به خاطر طبیعت گریز ناپذیرم، تقاضای بخشایش می کردم.

---

نه! نه در آسمانها نشانی از رافت و عطوفت و جود دارد،

نه در زندگی بالای سر و زیر پای ما و نه در درون من. صبح به خیر ، آقای گوگن.

---

در حرفه من دایره با مارپیچ تطابق دارد و این دو در پیشرفت به آینده و پس رفت به مبدا در جایی با هم تلاقی می کنند.

---

در بخشی از کتاب تئوری آسمانهای کانت :


سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی توصیف کنی

---

آرتور شوپنهاور - بالاترین همه قوانین، عشق است و عشق شفقت است.

برای  همین بوده که از هگل متنفر بوده است.


---

احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است. چیزی که من مدتهاست که آن را از یاد برده ام.

--

ما قدیمی ها بی قصد و عمد با سواد شده بودیم. هر یک از ما در خانه اش کتابخانه ی کوچک معتبری داشت.

---

این است که سی و پنج سال با عقده ی روزمره ی سیزیفی زیسته و کار کرده ام.

----

خلل ابدی الماس

---

داستان مانچا و پرس بزرگ :

شخصیت اصلی می رود به جایی که پرسی بزرگ و وابسته به کمونیستها که کارگرهای شادی دارند. در هنگام کار شیر میخورند. شاد هستند. می توانند بر خلاف خیلی فلاسفه که از جایشان تکان نخورده اند به یونان سفر تفریحی داشته باشند و اصلا در محل کارشان احساس خستگی نمی کنند و هزارتا خرده ریز دیگر که به قلم توانای هرابال می توانیم ببینیم.

وقتی بر میگردد به زیر زمین خودش صاحب کارش که از مدتها قبل کم کاری او را دیده بالاخره بر خلاف اینکه او به تقلید از این بازدید، شیر می خورد و تند تند کتابها را خمیر می کند، او را اخراج می کند. او هم به دیدار زنی به نام مانچامی رود:

مانچا برایم تعریف کرد که چطور فرشته ای بر او ظهور کرده و مانچا در اطاعت از امر فرشته، با یک کارگر ساختمانی پیوند ریخته و تمام پس اندازش را صرف خرید قطعه زمینی در جنگل کرده بود.

بعد این کارگر ساختمان پی و پایه خانه ای را در جنگل برایش حفر کرده بوده و دوتایی در این بین در خیمه ای می خوابیدند.

پس از آن مانچا نجاری را به زندگی خودش راه داده و همین طور لوله کش و گچ کار و ... تا خانه را به اینجا رسانده است. سر آخر هم پیر مردی که مجسمه  فرشته ای با چهره ی مانچا را می سازد. پیر مرد می گوید این زن فرشته ی الهام اوست و چنان قدرت خلاقانه ای به او بخشیده است که دیگر حالا می تواند کارقادر متعال رابه انجام برساند.

---

منی که بدون تصور ناغافل رهانیدن کتابی زیبا،  همچون موهبتی، از ایمان زباله های مکروه ، زندگی برایم محال بود. حالا باید میرفتم و کاغذ پاک و پاکیزه  سفید و دست نخورده و بی روح بسته بندی میکردم.

---

پرس- قدیمی -  به من نشان می داد که تنها زیر دست کارگرهای بریگاد کار سوسیالیستی دارد جوهر و قدرت واقعی خودش را نشان می دهد. 


---

در مورد رئیسش:

این آدم عوض بشو نبود. همانقدر که من به کتابها علاقه داشتم او به دخترها. دوست داشت وزنشان کند اول بدون کاغذ و بعد با کاغذ.

---

درست است که برخی نظرات در مورد این کتاب وجود دارد که می گویند شاید چیز خاصی برای گفتن نداشته باشد، ولی ارادت من به این اثر از آنجا ایجاد شده که خیلی به فضای اجتماعی ما نزدیک است:

کمونیزم، بازدهی کاری، خروجی و خیلی از این حرفهای قشنگ که باب شده است و آدمها را بر اساس معیارهای مدیریتی مدرن مثل دانه های یک تسبیح در مسیر موفقیت قرار می دهند، در این کتاب به شدت نقد شده است.

آلبا دسس پدس - دفتر چه ممنوع بهمن فرزانه

آلبا دسس پدس برخلاف اینکه از خانواده ای اشراف زاده و مرفه بوده است، هرگز نتوانسته نسبت به دنیای اطرافش نگاهی لوکس و فریبا داشته باشد. همین موضوع او را تبدیل به یک مبارز علیه فاشیسم ایتالیا نمود. پدس در زمینه مسایل زنان و به خصوص به شکل حاد تر آن فمنیسم نیز دست به نوشتن بیانیه زده است. البته یک نویسنده مانند او به زیبا ترین شکلی به دور از هیجانات و بزرگنماییه های یک بیانیه سیاسی، ترجیح داده است این کار را در آثار داستانی اش مانند دفترچه ممنوع انجام دهد. 

دفترچه ممنوع، دفترچه ای است که به سادگی خلوت مطلوب یک زن خانه دار را قرار است برایش به ارمغان بیاورد. قلم شیوای نویسنده موجی روانی از روزمرگیهای این زن و تلاش او برای به دست آوردن چنین خلوتگاهی است که خانواده، در همان چهره ی زیبایی هم که در کتاب نشان داده شده است، نتوانسته اند برای او به ارمغان بیاورند. خواسته ای که فراتر از نهاد خانواده در تعریف سنتی  اش، بایستی محقق شود. 

بعضی ها درباره ی مترجم محترم بهمن فرزانه  که صد سال تنهایی مارکز را ترجمه کرده است گفته اند نبایستی به راه ترجمه ی آثار متوسطی مانند کارهای آلبادسس پدس مثل دفترچه ممنوع می رفت. به هر صورت هیچ کاری از ارزشهای یک کار دیگر و ارزش کلی مترجم کم نمی کند. 


کتاب ارواح شهر زاد شهریار مندنی پور

کتاب ارواح شهرزاد  شهریار مندنی پور یکی از کتابهای خوب در این زمینه است که به شما یاد میده چطوری یه نویسنده بشید.

در بخشهای اول این کتاب کلی قسم و ایه داره که بابا اگه وجودش رو داری که ننویسی این مالیخولیا و درد دائمی و محرومیت چه و چه رو برای همیشه بزار کنار. اگه وجود این کار و نداری بیا و بنویس.

قلم پیچیده و گیرایی داره! از اون کتابهاییه که انگار همه جاش رو باید یادداشت برداری و مثل خیلی وقتها که ظرف ما کوچیکه این یادداشت تبدیل به حاشیه نویسی و اینها میشه.

یک بخش در مورد ادبیات معاصر داره که - با این عنوان نیست- واقعا خیلی صریح و در نظر اول عادلانه در مورد جریان ادبیات سنتی و مدرن و پیچیدگیهای زبانی ملتها بحث میکنه.

خیلی ساده یادت می آد که راست میگه بنده ی خدا ادبیات پارسی خیلی ساله که توقف کرده و چیزی توش تولید نمیشه. یه جورایی تجربه ی   شخصی خودم از همین زبون به قولی بی قاعده ی انگلیسی که واقعا احساس میکنی هر متنی میخونی و یا توی فرهنگ عامه شون هست به نوعی موجز و رساست.

اون وقت دوستان از شیفتگی بی دلیل و رویا گونه ی ملت به فرهنگ غرب حرف میزنن. که برای من از دید زبانی قابل دفاعه.

به هر صورت یکی از بهترین کارهای توصیه شده در مورد هنر نویسندگیه. کتاب ارواح شهرزاد  شهریار مندنی پور 

اگر به نظرتون در اولین تورق کمی تو در تو و سنگین رسید کتاب آقای مستور رو بخونید که خیر دنیا و آخرت رو در اون پیدا میکنید. البته در اون صورت با هم حرفی نخواهیم داشت.

شهریار مندنی پور با قلم مخصوص به خود که حاکی از تسلط زبانی فراوان این نویسنده است به جراحی موضوعی به نام نوشتن می نماید و به نظر می رسد اثر حاضر به درد دوستانی که همیشه از جزوه های کنکوری در هر زمینه ای از گاج و قلمچی و غیره استفاده کرده اند نخواهد خورد. 

سامان سالور- فیلم 1359 محسن نامجو

سامان سالور از آن دسته آدمهایی است که تکلیفش با خودش معلوم نیست. سامان سالور قبل از فیلم 1359 فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین را با شرکت محسن نامجو ساخت. الان فیلم 1359 با  جهان بینی کاملا متفاوت و البته کیفیتی پایین طوری که هر بیننده ای را بعد از سکانس اول فیلم به تقلید از فیلم غلاف تمام فلزی، خواب می کند. سامان سالور است و دنیای فیلمسازی با چرخش 180 درجه ای اش. 

از انجایی که ما از عدل انقلاب که دنیا امدیم تا همین حالا همیشه در حال ساخت و ازمایشی بوده ایم. این هم عجیب نیست که آزمایش اخیر ایجاد شبکه ی پخش تلویزیونی به شکل سوپر مارکتی باشد. یعنی دقیقا برای روزهای آینده آماده شویم که برویم آب را هم به جای لوله کشی و از آنتن هر خانه به صورت تانکر به تانکر و اگر خدا قبول کند هر چقدر پول بدهی همانقدر آب میخوری تهیه کنیم.

اما می ماند بحث حرفهای جدیدی که باید از - دموکراسی در روز روشن - می شنیدیم ولی انصافا خیلی خیلی دیر شده است. 

این فیلم را دیدم و پوف! چرا ده سال قبل برای تنبیه افکار و زدن جوال دوز به خود از اینها ساخته نشد و به نمایش در نمی آمد؟ الان که دیگر خودی غریبه شده جوال دوز زدن حکم شلیک تیر دوئل را برای رقیب داخلی بازی میکند. هزار تا حرف دیگه هم هست که خیلی مایل نیستم و می دونم ممکنه تاثیرش خیلی کم باشه قبل از واقعه. 

مهم این نیست که دموکراسی در روز روشن چه بود و چه شد. این اتفاق برای خیلی موارد می بایست سالها پیش از این می افتاد که به نظرم دلیل اصلی حادث  نشدنش خوداگاهی پایین جمعی، درجه ی پایین عقلانیت، نداشتن روش مندی در روش فکر کردن، میتونه باشه.

البته دلیل دیر شدن رو با دیر شدن هر چیزی که در اطرافت بخوای مقایسه کنی عجیب هم نیست و کاملا همگنه:

دیر شدن ساخت پروژه های عمرانی

دیر شدن تغییر از شکل ایده الیسم اسلامی روزهای اول انقلاب و حالاترها!

دیر شدن ازدواج

کلا فکر کنم دستاورد بسیار مهم این فیلم در این روزها میتونه یاد آوری دیر شدن خیلی چیزها باشه که در کل قابل استفاده است.

فیلم برخلاف ساخته ها و نمی گویم انتظارات قبلی از این کارگردان، کاملا با غنیمت شمردن فرصتها دوربین به دست گرفته و فقط سکانس ابتدایی خوبی همانند غلاف تمام فلزی استنلی کوبریک دارد. اما ناخواسته و به دلیل اینکه اصلا روند فکری ایشان تعهدی به این جریانات ندارد، به سمت کلیشه و تکرارهایی هجو آمیز از سینمای دفاع مقدس دارد. امیدوارم که این فیلمساز خوب بتواند در فیلمهای بعدی اش گامی در جهت ساخته هایی مانند قبل داشته باشد.