360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم
360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم

پایان بهترین کمونیست دنیا - ناصر تقوایی مروز آثار سینمایی

یکجا درست یک جای عالم بهترین کمونیست دنیا ایستاده بود و بهترین فیلمها را میساخت. ناصر تقوایی کمونیست لفظی بود که خمینی برای او به کار برد. ناصر تقوایی به طور ویژه ای به آثار مهم زمانه ی خودش مثل رمان معروف آرامش در حضور دیگران مسلط بود. بعدها ناخدا خورشید رو ساخت و کاغذ بی خط رو با بازی هدیه تهرانی و خسرو شکیبایی به روی پرده برد. او یک ادیب سینمایی تمام عیار بود ناصر تقوایی (۲۲ تیر ۱۳۲۰ – ۲۲ مهر ۱۴۰۴)، یکی از برجسته‌ترین چهره‌های سینمای ایران و از پیشگامان موج نوی دوم سینمای ایران، در سن ۸۴ سالگی در بیمارستان نیکان تهران درگذشت. او نه تنها کارگردان، بلکه نویسنده، عکاس و مترجم بود که آثارش عمیقاً ریشه در ادبیات داشت. تقوایی، متولد آبادان در خانواده‌ای با ریشه‌های جنوبی، از نوجوانی به سینما و ادبیات علاقه‌مند شد. پدرش، علی تقوایی، کارمند گمرک بود و این شغل، او را به جنوب ایران و شهرهایی مانند بندر لنگه برد. او دانش‌آموخته دبیرستان رازی آبادان است و مدتی سردبیر مجله ادبی "هنر و ادبیات جنوب" را بر عهده داشت. تقوایی با مرضیه وفامهر، بازیگر و هنرمند تئاتر، ازدواج کرد و پسرخاله سیروس مقدم، کارگردان، بود.تقوایی عاشق ادبیات بود و همیشه تأکید می‌کرد که سینما بدون ریشه در ادبیات، ناقص است. او از دهه ۱۳۴۰ با ساخت مستندهای کوتاه وارد سینما شد و کارش را زیر نظر ابراهیم گلستان در فیلم "خشت و آینه" (۱۳۴۴) آغاز کرد. آثارش اغلب اقتباسی از متون ادبی هستند و به تم‌هایی چون بحران‌های روحی، هویت ملی، فرهنگ جنوب ایران، خشونت اجتماعی و تضادهای طبقاتی می‌پردازند. کارنامه‌اش پر از پروژه‌های ناتمام است – مانند سریال "داستان‌سرایان" (۱۳۵۷) درباره نویسندگان ادبی، فیلم "کوچک جنگلی" (۱۳۶۲)، "چای تلخ" و "زنگی و رومی" – که اغلب به دلیل سانسور یا مشکلات تولید نیمه‌کاره ماندند. او در سال‌های پایانی عمر، به دلیل بیماری و اعتراض به سانسور، از سینما فاصله گرفت، اما میراثش در سینمای اجتماعی-ادبی ایران جاودانه است. همسرش، مرضیه وفامهر، در بیانیه درگذشت او نوشت: "او عاشق ادبیات بود، به یادش بخوانیم. او عاشق سینما بود، به یادش تماشا کنیم."

فوتبال 30 درجه

بالاخره چیز به ریش پیشیمون اتفاق می‌افته. یک زمانی میز عادل فردوسی پور رو داده بودند به دوستان هندوانه فروش. البته اون دوست هندوانه فروش بعد اون رو فروخت به گوسفند فروش. چون گوسفندها قبل از فروخته شدن باید یک پرزنت کافی و وافی از تواناییهای گوسفندی خودشون می‌داشتند. گوسفندها باید می‌رفتند پشت تریبون و خریدار رو از تواناییهای کلامی خودشون مطلع میکردن. اینطوری شد که vod ها  و انواع برنامه‌های youtube  ای جای برنامه‌های تلویزیونی رو گرفتند. در حقیقت اون بنده خدایی که فکر میکرد عادل فقط از تلویزیون قابل پخشه فکرش رو هم نمی‌کرد یه روزی مردم با جون و دل پول بدن. اینترنت بخرن و وسط کوه و بیابون هم سرشون توی گوشی باشه و از طریق youtube  برنامه‌های سه ساعته ی عادل فردوسی پور رو از فوتبال 360 درجه ببینن. اصن تصور نمیکردن عادل فردوسی پور و مزدک میرزایی ماورای همه چیز دو تا انسان همکار و هم جهت هستند و بیجهت نباید آدمها رو تخریب و ویران کرد. به علاوه این داستان ابوطالب حسینی هم اضافه شد. اصلا این vod ها و شبکه ی جهانی غیر از پایتون باعث شد که مرد واقعی میدان بیاید توی یوتیوب و برنامه‌اش را بسازد و مخاطب ببیند و با آزادی نصفه و نیمه هم که شده خیلی خیلی بهتر از قبل این برنامه ها ادامه پیدا کند. فوتبال نمیبینم و نداریم و نشد هم مال خیلی خیلی انتلکتهاست. البته من عادت به ندیدن دارم  و الا درسهای پپ گواردیولا برای زندگی و طراحی یک هجوم خیلی به درد زندگی ما توی ایران میخوره. اولیش اینه که مث عادل فردوسی پور نا امید نشی. دومین اینه که مث عادل فردوسی پور خودت رو ارزون نفروشی. سومین اینه که مث عادل فردوسی پور صبر کنی تا شکار کنی. 

قشنگتر از پریا

بالاخره پریای واقعی زنگ زد برنامه با خود شهرام شب پره صحبت کرد. البته چون ما ایرانیها ریاضیمان ضعیف است حواس مامانش نبود که هرکسی بزرگتر- زیباتر از پریاست در این مجموعه مورد خطاب گرفته و هیچ کجای تاریخ شهرام شب پره از بزرگتر- مساوی استفاده نکرده است. اصلا پریا خودش در این داستان نقطه‌ی صفری است که قابل استفاده نبوده است.

داستان این است سال 55 مادر دختری با یک شکم بچه و بدون ماشین همراه عمو و زن عمو رفته سینما. سال 55 پایین میدان ونک خر هم نبوده که باهاش بروند خانه. البته اینها یک شوخی است چون نزدیک میدان سینما درایو این پر از ماشین بوده منتها در حال لهو و لعب و فیلمهای نیمه ی ایتالیایی، نمیشد مست و پاتیل برای یک زن باردار و دو همراه پنهانی‌اش به واقع ایستاد.  شورلت کاماروی دودر قرمز که زن باردار را سوار کرد. گفت اسم بچه را بگذارید پریا. توش شهرام شب پره بود. مادر باردار گفت این یکی اسمش معلوم است. ولی تلاشمان را می‌کنیم. تلاششان را کردند و هشت سال بعد یک دختر دیگر نصیب شد که اسمش را گذاشتند پریا. پریا حالا بعد از کلی سال زنگ زده و می‌گوید: پریای واقعی منم.

یکی دیگر زنگ زده #برنامه #کامبیز_حسینی زن در #ایران_اینترنشنال  از هلند: بگو که کنسرت میذاری. نه نمیشه. پس بچه های ما چی میشن؟ - خوب یه جوری بزرگشون کن.  و این نزدیکیهای پایان ماجراست. #iranint

عقب ماندگی

بعضی از متنهای پادکست -رادیو فیکشنhttps://t.me/fictionradio - رو اینجا منتشر میکنم: 


هر وقت میرم اینستا یا به قولی اینِستا حس عقب موندگی بهم دست می‌ده. میگم الان طرف میاد میگه: هنوز اینو داری استفاده می‌کنی؟ بابا تو چقد عقب مونده‌ای بعد حتی یه چیزی اندازه پیانو رو با طبر خورد میکنه. میره یه چیز کوچیک مث سیم ارتو دنسی میاره میگه: خوب عقب مونده‌ی عزیز با این پیانوهای ما هر وقت یه چیزی دلت خواست زمزمه میکنی اینم وصل به هوش مصنوعیه نه اینکه کل قطعه رو بزنه ولی کمکت می‌کنه از اون حالت افتضاح در بیای. ویدئوی بعدی یه  20 لیتری مایع دستشویی رو میاره میریزه تو خلای کف آشپزخونه بعد میگه: هنوز اینجایی عقب مونده؟

-          بله هستیم آقا.  ادامه مطلب ...

کیس غریب آیسان اسلامی

جامعه ی خیلی خشنی داریم. من ذره ای این بابا رو موجه نمیدونم. ولی مردم حتما منطقی هست که دنبالشن. مردم لازم نیست حکیم باشن تا به راه صواب برن. بالاخره تا حدود زیادی به جبر روح تاریخی خودشون تاسی میکنن و البته این فحاشی بخشی از وجودشونه که از زبون این بابا میاد بیرون. کارگر بوده خاکیه از وضعیت بیچارگی بیرون اومده. همه ی چیزی که مردم ما تلاش می کنن ازش بیرون بیان رو داره. آزادی با همون تعبیری که مردم ما میخوان رو تجربه میکنه. صداقت داره.

 

ادامه مطلب ...

رادیو فیکشن رادیوی تخصصی داستان و رمان و کتاب راه افتاد

نسخه اسپاتیفای داستان با صدای نویسنده 

کست باکس رادیو فیکشن 

کانال تلگرام رادیو فیکشن 



رادیو فیکشن  یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. بهترین پادکست فارسی دنیا البته بعد از رادیو دیو، چنل بی، رادیو مرز ، پاراگراف ، اسطوراخ ، ایستگاه فضایی ، هاگیر واگیر ( هاگیرواگیر )، رادیو چهرازی ، ناوکست ، واوکست ، راوکست ، رادکست ، چکش ، بی پلاس، خلاصه کتابها ، کتاب باز، فلسفیدن ، رادیو واگن ، دکتر هلاکویی ، دور دنیا ، رادیو جولون ، آهنگ سفر ، کوله پشتی ، رادیو اپرا ، کمیکولوژی ، پادکست کرن ، پرگار ، دست نوشته ها ، میرکت ، یووری ، دور دنیا ، رادیو عجایب ، کلاف ، لوگوس ، هلی تاک ، هزارسرو ، بلاکچین ، ای میوزیک ، خانه های من ، فلسفه علم ، ده صبح ، رواق ، آهنگساز ، هاب کست ، پادکست کلیدر ، احسانو ، کرن ، ملامیم ، هیرولیک ، بقچه ، نیمه شب ، گپ دایو ، سینماسلف ، صادکست ، تاریک خانه تاریخ ، هزار تو ، رادیو بندر تهران ، اپیتومی بوک ، گارسه ، سبکتو ، دیج ایمیج ، بارون ، رادیو هفت ، نوآنس ، هوپوکست ، هری پاتر ، خودکست ، هیستوری پنل ، الف ، ایستگاه فردا ، تاریکخانه ، رادیو قرمز ، بوم ، ساتوری ، گردسوز ، سیناتا ، این حکایت ، تورق ، کتابخوان ، رادیو فندق ، هشتگ زندگی ، بادیو ، لوکتو ، پاراتک ، پیوست ، ترکمنصحرای وی ، آتیشی ولی سالم ، شفاجو ، عجایب ، دایجست ، کلاف، ساگا ، راوکست، مستی و راستی ، پرچم سفید ، گیگ ، آلبوم ، رادیو دال ، رادیو کار نکن ، کرن ، سولاریس ، احسانو ، فردوسی خوانی ، مترونوم ، پرگار ، رادیو آفساید ، میرکت ، روغن حبه انگور ، دنیای تکنولوژی و پزشکی ، بی گلوتن ، نگهبان ، راندوو ، لوح سفید ، رادیو ژاپن ، رشدینو ، فول استک ، سفر محتوا ، فینتاک ، تیمچه ، استارت باکس ، ملودایو ، عامه پسند ، طنین سرو ، درخت ، نهنگ ، جعبه ، ساعت صفر ، هزار افسان ، چیروک ، طعم مهر ، گوشه ، داستان شب ، درد و دل ، مولاناخوانی ، اعتراف ، بیتمیش ، پوشه ، آن ، میم ، پاپریکا ، هیستوگرام ، نگاتیو ، تد تاک ، دکتر هو فارسی ، وستروس ، میدنایت کست ، سکانس ، گوش فیلم ، ابدیت و یک روز ، فیکشن ، پاراتک ، دموورژن ، تکامل ، کرونوس ، صلح درون ، وقت خواب ، چسب زخم ، سکوت بره ها ، کاکتوس ، فوتبال لب ، رادیو آفساید ، ترجمان ، استرینگ کست ، دیالوگ باکس ، صدای پرسپولیس ، رادیو راه مجتبی شکوری ، پلی لیست ، کتابگرد ، رادیو پن ، پیزاین ، و صدها پادکست دیگر

این پادکست، آخرین پادکست تاریخ درباره موسیقی، کتاب صوتی، فیلم و سینما، فلسفه، طنز، زبان انگلیسی، فوتبال، اسطوره‌ها، کمیک، سفر، مغز و
علم شناخته می‌شود. استثنائا این پادکست برای علی بندری نیست.

فئودور داستایفسکی - آنتون چخوف - لئو تولستوی - رومن گاری - میخائیل بولگاکف - گابریل گارسیا مارکز - چارلی چاپلین - ریچارد براتیگان - هاینریش بل - جنایت و مکافات - برادران کارامازوف - فردریش نیچه - آرتور شوپنهاور - ولادمیر ناباکوف - داستایوفسکی - بالزاک پوشکین - آلن دوباتن - هری پاتر - آلبر کامو - میلان کوندرا - فرانس کافکا - جی دی سالینجر - سقراط - افلاطون - جُرج اورول - ارنست همینگوی - چارلز بوکوفسکی - شازده کوچولو - پائولو کوئیلو - یوستین گردر - هنر شفاف اندیشیدن خلیج فارس روانشناس کتاب استقلال پرسپولیس موسیقی فیلم عشق ایران تهران معجون عزت نفس ریسمان تجربه کست دالان بهشت شاهین فرهنگ پیانو موسیقی بی کلام بلاکچین میشل شدن دیاپازون اطلس موسیقی قرن بیستم آکادمی امید فدوی دیجیتال بیت کوین سکه دلار طلا ماینینگ آهنگساز شنوتو ناملیک استاد عرشیانفر صندلی پیکسل چرخ سلامتزی پوشه پادوک رادیو درخت اسپورت لاله آمپاژ روزن جارگوشه آوای مبهم مدرسه زندگی فارسی کانال انسانک چهار اثر فلورانس رازها نیازها نظامی گنجوی شهرام اسلامی رادیو گلی بازی زندگی هلی تاک خبری پادیو منیاز شمس و مولانا کتاب کست آی قصه دغدغه ایران ناجی بیشعوری مجتبی شکوری آدمیزاد درنگ گوش نیوش های دکتر شیری شازده کوچولو عشق رشدینو هفت جنایی مدیتیشن مثنوی خوانی میم طنزپردازی موزیک رادیو الهی قمشه ای سرگلزایی انسان در جستجوی معنا دو قرن سکوت هنر ظریف بی خیالی اقتصاد ایران در گذر از بحران مبل قرمز زیگموند فروید چارلز داروین اثر مرکب جنایی مختومه رمان ایرانی تاریخ بیهقی موسیقی سنتی ایران چهار میثاق کارکسب ماندولین نقال باشی چای با بنفشه خوانش کتاب برای انسان خردمند مثقال رابطه عاطفی دکتر علی بابایی زاد روشن شو تاریخ تمدن تجربه زیستی کتاب سخنگو آهنگ شب

تنها خانم معلم من

ظرافت زنها را می‌شود توی یک مهمانی دید ولی این کار خیلی سختی نیست. زنها وقتی درست در اوج بی نظمی دنیا قرار می‌گیری مثل یک طاووس بلدند پرهای رنگینشان را باز کنند و جلویت قدم بزنند.  بعد پخی بزنی زیر خنده که این دیگر بی منطق‌تر از همه چیز است. حتی یک زن 90 ساله هم اینطور قدم زدنِ محلول سختی‌ها را بلد است. شاید اگر امروز  بود دوست داشتم جلویم قدم می‌زد و تماشایش می‌کردم. فقط باید نیمکت جلویی می‌نشستم و نقاشی‌اش می‌کردم

نقاشی‌های بچه‌ها از مقطع بریده‌ی درخت ها که از هم تقلید می‌کردند و به نوعی توی کارتنها دیده بودم و با آن  به خواب می‌رفتم. خواب، معلم را تکرار می‌کرد که بلند می‌شد و می‌چرخید. بهترین راه گزید‌ه‌ی چنین خاطراتی مثل یک تکه حصیر خنک که توی انباری پیدا کنی، خاک گرفته‌اش هم می‌تواند به آدم آرامش بدهد. یک تکه از 10 سالگی این شکلی رقم خورده بود:

راستش پسر بچه های امروزی نبودیم. نبود. اگربود هم یکی دو نفر توی کلاس ما دستگاه پخش ویدئو داشتند. چه آدمهای منحرفی و چه خانوادههایی. همین بود که پسرک شده بود خیالباف. شاید فیلمهایی که می گفت برای هر نمره بیست میدید، کارتون نبودند و اصلاً بدون قضیه جایزه خودش فیلمهای بابا و مامانش را می دید. مثل همانی که دایی و زن دایی داشتند می‌دیدند. البته من ندیدم. فقط دیدم روی صورت هر دوتاشان نورهای رنگی درست کرده است. بعدا از بابایم شنیده بودم کلمه‌اش را: مبتذل

ما دونفری روی یک نیمکت و درست چسبیده به میز خانم معلم می‌نشستیم. قیافه خانمم را درست یادم نیست. ابروهای نازکی داشت و به نظرم قهوه ای رنگ. اکثراً اخموبود. ناخنهای بلندی هم داشت که گاهی به همراه گچی بلند روی تخته می شکست

یک روز این بغل دستی ما گفت که بله! فلان روز خانم آمده خانه شان و بعد موقع رفتن و خدا حافظی با مامانش آمده توی اتاقش در طبقه پایین. چشمتان روز بد نبیند همینها را می گفت و من شاخم بیشتر رشد می کرد و کم کم فکر می کردم بقیه بچه ها هم متوجه این جسم عجیبی که روی سر ما در حال بزرگ شدن است مشکوک می شوند و می آیند از نزدیک ماجرا را می پرسند. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و من از همه جا بی خبر از خودش شنیدم که: "خانم ... باهام از اون کارها کرد". خیلی عقل کردم و به روی نفهمیده خودم نیاوردم که اصلاً چه کاری. آن موقع ها هم که اصلاً از اختلاف ارتفاع یک معلم و شاگرد سوم دبستان خبر نداشتم و توی باغ این حرفها نبودم. ولی هی می‌خواستم با اطلاعات نداشته خودم تصویری از ماجرا توی کله ام نقاشی کنم. نشد. ولی امان از خواب آن شب. توی عالم رویا دیدم که خانم آمده و درست پشت به در آشپزخانه مان نشسته و دارد با مادرم حال و احوال می‌کند. چیزی دیدم که هنوز از بیان آن شرم دارم. خانم با بالاتنه لخت نشسته بود وسط آشپزخانه. دیگر چیزی نفهمیدم. به هر ترتیب بیدار که شدم دنیا روی سرم خراب بود. دیگر خواب و خوراک نداشتم. ازآن دله بازیهای گاه و بیگاه و دستبردهای یخچال خانه هم خبری نبود. مامانم تعجب کرده بود که گربه دله عابد شده و حتی برای غذا خوردن هم توی آشپزخانه پیدایش نیست. مدرسه را که اصلاً نگو و نپرس. از همان فردای خوابم، به یک بهانه کوچک شبیه اینکه جایم تنگ است و این پسره لوس است، جایم را عوض کردم و تقریبا یک جایی ته کلاس بین بچه‌ها نشستم. معلم بیچاره را بگو که هاج و واج مانده بود و قبول کرد. ولی همان موقع حس کردم همین حالاست که صدایم کند. اصلا حواسم به درس نبود و داشتم عکسهای کتاب را نگاه می‌کردم. فکر می‌کنم نصف عکسها، از آدمهای معصوم بود. نقاشیهایی که کله‌های پرنورشان داشتند را نگاه‌ می‌کردم و ازش سر در نمی‌آوردم. شاید به خاطر این بود که داشتم درسهای بعدی را ورق می‌زدم. خانم گفته بود آدمهای مقدس را نباید ازچهره نقاشی کرد. ساعت آخر بعداز زنگ صدایم کرد. بچه‌ها رفته بودند کلاس توی سکوت بود. انگار خواست چیزی بگوید و نگفت. سرم پایین بود ولی صدایی مثل بازشدن لبهای خشک از هم شنیدم. یک دقیقه‌ی دیگر هم ساکت بودن و پایه‌های سرد و فلزی نیمکت را نگاه می‌کردم. گفت: به مادرت بگو فردا بیاد مدرسه کارش دارم.  این را خیلی نرم گفت. صدایش بلند نبود ولی آنقدر شمرده شمرده گفته بود که فکر کردم با مهربانی گفته است

مادر داشت با خاله تلفنی صحبت می‌کرد: تب داره! یکی دو روزه اصلا کم غذا هم شده... بقیه‌اش را نشنیدم. یعنی طوری بود که سرم را بردم زیر پتو. پتو مثل پلنگی افتاده‌بود رویم. تا اینکه سیاهی شب کاملا هر دویمان را توی خودش فرو برد. به نظرم فقط 10 دقیقه‌ای خوابیده بودم. مادر صدا زد چقدر می‌خوابی. پاشو تکالیفت مونده. اصلا فکرش را نمی‌کردم چقدر تکلیف مانده که انجام نداده‌ام. هرچه به کلاس فکر کردم یادم نیامد چی‌یاد گرفته بودیم. فردایش زنگ اول درباره‌ی مساحت از بچه‌ها سوال کرد. هیچ کس بلد نبود مساحت یک مستطیل را حساب کند. نمی‌دانم بچه‌های دیگر چرا یادشان رفته بود. عرض ضرب در ارتفاع. خودش گفت و بعد گچ را انداخت توی شیار تخته. برگشت پشت میزش دفتر نمره را ورق می‌زد. پنج دقیقه‌ای باید می‌شد. چون بچه‌ها بعد از یکی دو دقیقه شروع کردند به همهمه. یکی در کلاس را زد. همه ساکت شدند. دیدم مستخدم آمده و یک سری کیهان بچه‌ها آورده است توی کلاس. اول از میز ما شروع کرد: کسی کیهان بچه‌ها می‌خواد؟  زبانم بند آمده بود. به نظرم پول همراهم نبود. معلم کیفش را مثل کیف دکتر دیتون توی کارتون مهاجران باز کرد و پول کیهانم را داد. بعد مجله را گذاشت روی میز. بی‌هیچ حرفی. فقط دستش را می‌دیدم که خیلی سفید و درخشان بود. ناخنهای بلندش کاملا بی‌رنگ بودند

 

توی مدرسه مان یک اتاق بود که معلوم نبود آبدارخانه است یا کلاً اضافی بود. البته یکبارچند بچه شیطان رادیده بودم که به حالت فلک کردن بسته بودند و فکر کنم با تهدید بهشان فهمانده بودند که مدرسه یعنی چه. از قضا ملاقات ما هم آنجا اتفاق افتاد و این به همه نگرانیم و ترس از لو رفتن خوابم کمک کرد. هی باخودم می‌گفتم که الآن با اولین تهدید خانم بند را به آب می‌دهم و دوست عزیزم را می فروشم، تازه خوابم را بگو. خودم هم شریک جرم و در ردیف دوم دادگاه یا همان نزدیکیها قرار داشتم. وقتی رفتم تو مادرم نشسته بود و خانم هم آنجا بود. یک صندلی خالی ولی به نظرم خیلی خیلی باریک آنجا بین آنها بود. فقط یادم هست که جست زدم روی صندلی و ساکت و بی نفس نشستم. سرم را که آرام بالا آوردم بچه های هم کلاسی را دیدم که مثل بچه قورباغه از میله های پنجره آویزان هستند و دارند می خندند. به چی می‌خندیدند؟ نکند لو رفته باشم ... خلاصه آبرویم در خطر بود. مادرم و خانم معلم مشغول صحبت بودند. با اینکه من خیلی توی حرف گوش کردن استاد کار بودم ولی هیچ جوری فکرم جمع نمیشد تا مطلب را بگیرم. سرآخر دیدم دست خانم معلم آمد زیر چانه‌ام. آرام سعی داشت چانه‌ام را بالا بیاورد. من هم از ترس اینکه مبادا یکهو ورق برگردد و ناخنهای تیزش توی چانه‌ام فرو برود، با هزار خجالت سرم را بالا آوردم. ولی نمی‌شد توی صورتش نگاه کرد. هاله نوری که روی صورت معلم بود مثل عکس آدمهای مقدسی که توی کتابمان دیده بودم، اجازه نمی‌داد چیزی ببینم. شاید نگاهم  به یک لامپ 200 واتی افتاده بود. زود سرم را پایین انداختم و تقریباً ماجرا تمام شد. ولی این شده که چهره تنها معلم خانمم را یادم نمانده است.

 

داستان آدیداس مشکی ندارد

این داستان صرفا برای افراد باهوش تهیه شده است  : 

نسخه اسپاتیفای داستان با صدای نویسنده 

کست باکس رادیو فیکشن 

کانال تلگرام رادیو فیکشن 

ماکارونی را آبکش می‌کنم. چشمش می‌افتد به من که بیست و نه سال است با هم رفیقیم. در حقیقت من پسرش هستم. لمیده توی مبل و گوشی موبایلش را گذاشته روی شکم اش. این شکم سالهای سال تورم دو رقمی را برای داشتن یک خانواده به دوش کشیده است. نسیم خنکی از پنجره دارد همان چند تا تار موهای بالا و کف سرش را بازی میدهد. بر میگردد و نگاه منتظر به غذایش را به  من میگرداند. هول است. به غیر از حساب و کتاب مغازه، موقع چای خوردن هم هول است. دوست دارد یکی همراهش باشد. از بیرون به نظر یک مرد چهل و چند ساله کچل و چاق میرسد. میگوید: میبینی مسعود ؟ اینجا زده آدیداس دیگه مشکی نمیزنه.

میگویم: باور نکن پدر این حرفا رو باور نکن. من همین دیروز توی نمایندگیش دیدم مدلهای امسال خیلی‌هاش مشکی بود. میگوید: خود دانی ولی آدم سیصد تومن بده بعد با کتونیِ کفش بلا فرقی نداشته باشه؟ میگویم: نه خوب. میرم یه سفید شبرنگ میگیرم که روش توری نسوز داره. 

ادامه مطلب ...

آنا خسته است- یادداشتهای فئودور داستایوفسکی (داستان یوسفی )

آنا تمام غرغری است. درباره‌ی همه چیز غر می‌زند. طوری است که انگار با این کلمات و فحش و فضیحت آدم را جارو می‌کند و از خانه بیرون می‌اندازد. می‌گوید اگر به همان دهاتی اطراف کروشما شوهر کرده بودم الان کلی قواره زمین ریز و درشت پشت قباله‌ام بود که فقط باید می‌رفتم از آن بالاها با بالگرد، انعکاس آیینه‌ای آب تویش را می‌دیدم. می‌دیدم از آن بالا کلی زن کشاورز چاق و چله در حال نشا کردن زمینهای من هستند. بعد اشکش را با دستمالی که گوشه‌اش به لاتین نوشته آنا پاک می‌کند. بعد با گریه می‌گوید: آنای بیچاره. هنوز هم هم کلاسیها و دوستانم توی کالج بهم زنگ می‌زنند و می‌گویند: آنا یادته، ولادیوف چقدر موس موس می‌کرد بیاد خواستگاریت؟ چقدر دست گل می‌فرستاد دم کالج؟ چی شد؟ گریه دوباره امانش را می‌برد. بچه را بغل می‌کند. بچه با اشکهای آنا بازی می‌کند. می‌گویم: خوب دیگه دست روزگار اینطوریه دیگه. هوا دارد گرم می‌شود. به بیرون نگاه می‌کنم. می‌گوید: این بی تفاوتیها و خربازیهای تو منو می‌کشه. لااقل می‌رفتی از پدرت یه زمینی چیزی می‌گرفتی.   ادامه مطلب ...

شبکه من و تو تونل زمان آب گرفته

1- یک صلح و صفا و بی خبری‌ای توی فیلمهای فارسی قدیمی هست که فقط آرامش قبل از طوفان است. هر بار که منو و تو چنین تونلهایی از زمان می‌گذارد حس می‌کنم تونل را آب گرفته و آن بخش را لولو برده است. حتی اگر بروس لی مرحوم هم زنده شود فقط به این فکر می‌کند که یک برند شلوار لی راه بیاندازد تا تویش جفتک بیاندازد و پول در بیاورد. حالا ما داریم نوستالژی بازیهایی می‌کنیم که درد کسی را هم درمان نخواهد بود.
2- شما هم تجربه کردید که، اگر فقط یک کوچولو به فروشنده ای  بگویید فلان را نمیخواهم بیسار را می‌خواهم باهات لج کند و دوبله سوبله جنسی که لازم دارید را بفروشد؟ مخصوصا اینهایی که کار و کاسبیشان گرفته است. اخیرا برای من که زیاد پیش آمده.

3- طرف طوری بود که حتی وقتی میگفت تخم چشم هم نصف جمعیت سرش را بر می‌گرداند چون ممکن بود یک حرف خیلی خیلی رکیک بزند. بعد همین آدم شد مربی تعالی فردی یا همین coach  که همش میگن. 

ماجرای آن رجب ترکیه که ما ایرانیها از چاه به چاله پناه می بریم

رجب طیب اردوغان با خودش گفت: باید یک کاری بکنم. الان اجنه از من بیشتر فعالیت می‌کنند. دستور داد قهوه ترک برایش بیاورند. اینطوری بود که به فکر کودتا افتاد. گفت: یک روز گشاد بازی، باعث می‌شود تمام مخالفها از خاک سر برآورند و بعد من و سربازهام مثل سیلاب می‌ریزیمشان توی دریای سیاه.  مشاور رجب گفت: دریای سرخ عالیجناب. رجب گفت: برگ بده امروز بازی کنیم تا فردا.

البته جنرال جان فدا و بقیه‌ی درجه پایینترها که هنوز شرمنده‌ی مدالهاشان نشده بودند، آن بیرون مشغول کودتا بودند. رجب گفت: برگ بده ببینم.  آدمی که دم دست رجب بود گفت: رجب جان این دفعه تو برگ بده.  رجب گفت: مگه من آدم توام؟

بعد قهر کرد. زنگ زد به مادرش و دو روز و دو شب درباره‌ی این حرکت زشت برادر تنی‌اش که حالا دم دست رجب طیب اردوغان بود صحبت کرد. مادرش گفت: مادر اینقدر جوش نزن. در ضمن تب و سرفه که نداری؟ 

رجب انکار کرد. اینقدر انکار کرد که هوا گرم شد و اوضاع عوض گردید. رجب آن روز دستور داد راه های کل کشور باز شوند. بعد تمام خر و خروتهای زیر دستش رفتند مسافرت به ازمیر و این طرف و آن طرف ترکیه. بعد با نشان دادن دو شاخه ی ویکتوری، پیروزی عثمانی را یادآور شدند. مسئولین زیر عکسشان نوشتند : جوانی کنید و تمام. 

داستان فروشنده‌‌ی تقلبی که مروارید داشت

همه جور مرواریدی داشت. از ریز تا درشت. انواع گردن بند، سینه ریز، دستنبند، پابند و هر بند و ریز دیگر که فکرش را بکنید بساط کرده بود اول پاساژ. گفتم: خانوم اینا همش تقلبیه.

یکهو زد زیر گریه. بین هق هق هایش گفت: راست می‌گی آقا. به هر حال عیالوارم باید بفروشم.

گفتم: بفروش. من کاره‌ای نیستم.

گفت: نه دیگه آقا الان گفتی تقلبی. این همه آدم هم شنیدن. خوب همینه که ازم خرید نمی‌کنن.

گفتم: نه بابا. چه ربطی داره؟ هر کسی یه دلیلی داره که ازت نمی‌خره.

دیدم اوضاع بدتر شد. طوری شد که یک لحظه جلوی دستش را گرفتم تا با سینی جنس به صورت ضربه نزند.

یک پیرمردی دخالت کرده بود و با کلی داد و دعوا طرف را نشانده بود سر جایش. ولی طرف امان نداد دوباره بلند شد به سمت گدایی که با آمپلی فایر و میکروفون ایستاده بود حمله برد. میکروفون را خرکش کرد و آورد دم دهنم و گفت: بیا آقا. بیا همین تو بلند بگو اینا تقلبیه. نکنه با شهرداری چی‌ها ریختین رو هم؟ خدا ازت نگذره. شهرداری چی مخفی هستی؟

گفتم: نه بابا. خیر سرم مهندس نرم افزارم.

گفت: نرم ابزار؟ نرم ابزار دیگه چه کوفتیه؟  بیا من خودم هزارتوش بهت درس میدم.

گفتم: هیچی مهندس الکی. شل و ول.

دلشه به حالم سوخت. وسایلش را جمع می‌کرد و می‌گفت: مهندس نرم ابزار یعنی عاشق پیشه؟

گفتم: نه اینقدر. ولی آره. ما شل‌تر از بقیه‌ی مهندساییم. دیدم آینه‌اش را در آورد و پشت کرد بهم و شروع کرد خط و خطوطش را پر رنگ کردن.

گفتم: آدم به امید زنده است.

دیدم پیر مرد هم گفت: آقا تشریف ببر. صلوات بفرست. نمی‌بینه این دیوانه است؟

گفتم: چشم میرم.

دختر گفت: کجا بره؟ این همه خسارت زده. این را  با مهربانی گفت. دستش را باز کرد انگار مهمان داشته باشد. دوباره هم گفت. گفتم: نه خانم باجی. باید برم کار دارم.

گفت: همین کارای شل ابزاری که داری؟ خوب برو ولی برگرد. گفتم: نه دیگه. من سالی یک دفعه میام تهران. اصلا از این شلوغی و عصبانیت بدم میاد.

چیزی نگفت. مثل آسمان مردد بود که ببارد یا آفتاب بشود که من راهم را گرفتم و دور شدم. 

شباهتهای سریال دراکولای مدیری و آدمهای معمولی رامبد جوان

سریال دراکولای مدیری واقعا افتضاح و تکراری و غیر قابل تعقیب است. داستان تکراری اینکه مدیری سرمایه دارها و تازه به دوران رسیده ها را قبول ندارد ولی خودش هم از این تیپ آدمهاست و شاید خبر ندارد. کلسیون ماشین و ساعت و اسنوکر بازی متعلق به طبقه‌ی متوسط نیست. به خودش مربوط است ولی رامبد  جوان هم دچار همین گرفتاری تکراری در سریال #آدمهای_معمولی شده است. برای اینکه یک سریال جذاب داشته باشیم کافی است که شبنم مقدمی جیغ جیغو بیاید و کل تصویر را با لات بازیهای تکراری‌اش پر کند.  

 همینقدر هم سریال آدمهای معمولی که رامبد جوان درست کرده. نچسب تر از کمند امیر سلیمانی داریم؟ خانم جیغ جیغویی که به لطف شبکه ی خانگی با رژ پر رنگ تر دیده میشود. شاید اگر مرحوم جمیله شیخی نبود هیچ وقت آتیلا پسیانی سکوی تئاتر را پر نمی‌کرد. بعد همینجا توی این سریالهای خانگی هم بی مزه‌تر از همیشه وجود دارد. مشکل چنین سریالهایی این است که فکر می‌کنند به مسایل جدید و جاری می‌پردازند ولی لحن مسخره و لوس این سریالها باعث می‌شود حتی برای 10 ثانیه هم جلوی تصویر توقف نکنیم. این نسل از سریال سازها هیچ وقت نتوانسته‌اند نویسنده‌های حسابی تربیت کنند برای همین دچار مشکل جدی متن و شوخیهای ریز و درشت متنی هستند. دیگر کسی با هیچ کدام از حرکات این نوع سریالها غافلگیر و یا خوشحال نمی‌شود. امتحانش مجانی نیست.  این سریالها احتمالا فقط در جهت برآورده کردن نیازهای شخصی اسپانسرهای برج ساز و بساز بفروش تهیه میشود و لاغیر. 

تفاوتها ی شخصیت نور الدین در سریال نون خ و نقی معمولی در سریال پایتخت

نورالدین یعنی سعید آقاخانی یک کرد بی تعصب به قومیت خویش است همانطور که نقی معمولی حتی منتقد مازندران هم هست و در مجموع هر دو بی تعصب به قومیت خویش طراحی شده‌اند. نورالدین فرصت طلب نیست. دست روزگار پای او را به ماجراها باز میکند چون قلب بزرگی  دارد و همه ی اهالی بهش مراجعه می‌کنند. نقی معمولی اسم پهلوان را یدک می‌کشد ولی پهلوانی از امروز ایران است که بیشتر از خود پهلوانی درگیر معیشت و شهرت پهلوانی است. یک آدم معمولی که فرصت طلبی و دورویی ها و خالی بندیهای کم رنگ یک فرد ایرانی را دارد و البته نور الدین بر خلاف این حرفها یک شخصیت استاندارد جهانی است. دروغ نمی گوید. فریب نمی‌دهد و اصول و چهارچوبهای مشخصی همانند یک انسان جهان وطن استاندارد دارد که زیر عبای لهجه‌ی کردی‌اش پنهان شده است. نقی معمولی باید به قدرت متصل باشد، تا نفس بکشد. نقی معمولی باید خیلی خاکستری باشد تا معلوم شود در دنیای معاصر هیچ پهلوانی وجود خارجی ندارد. نقی معمولی فرصت طلب و در عین حال دلسوز است.  ادای هیچ کسی نیست جز انسان رانده شده و منزوی ایرانی که آینده اش در گروی پیش بردن معیشت و متصل شدن به منبع مضحک قدرت است. پادویی که استادکارش را دست می‌اندازد ولی مجبور است باهاش روزگار سپری کند.  اما نورالدین اینطوری نیست. نورالدین اولین بار است یک کرد را نه در مقام مخالف و یا موافق جمهوری اسلامی، نشان می‌دهد. نور الدین ورای کرد بودنش، یک انسان کامل و غنی به نظر می‌رسد که دست روزگار پایش را به هر ناکجایی باز می‌کند و الا نور الدین هم یک انسان معمولی و البته غیر منفعل است. چیزی که جامعه‌ی ایرانی ما در خود ندارد و یا به حاشیه رانده است. انسان فعال.  نور الدین نسخه ی قابل باز گشت و بازگشایی مجدد از  یک انسان ایرانی است. 

ما آرامیم. شما چطورید؟

ما هر کداممان یک گوشه‌ای مشغول کاری هستیم. یکی دارد طرح می‌زند بعد بعضیها را مثل دراگونهای کلش، یک مرحله می‌برد جلوتر. یکی سریال جدید آمریکایی و تازه هارد به هارد شده می‌بیند. مستندها را من مثل پیرمردهایی که هنوز به سن راز بقا نرسیده‌اند می‌بینم. آن یکی کنکاشی بر جدید‌ترین شخصیتهای سینمایی دنیا دارد و فرق ندارد که خبری از توی یوتیوب باشد و یا توی مجله‌ی 24 سینما. مادر خودش به تنهایی قبل از خواب آخرین کتابهایی که از ما غنیمت گرفته است را با نور چراغ مطالعه‌ی مهتابی‌اش، ضد عفونی می‌کند. ورق به ورق. کلمه به کلمه. پدر گاهی پای تلویزیون یا فیلمی که گذاشته‌ایم و قرار بوده هر شش نفر ببینیم خوابش می‌برد ولی به هر حال درست سر نقطه‌ی عطف دوم به داستان گیر می‌دهد. تیز و هوشیار می‌نشیند و مچ باریک کارگردان را توی دستش فشار می‌دهد. اینطوری نشان می‌دهد فضا آرام است و مهمانهای امشب خیلی استاندارد آمده و رفته‌اند. این اوضاع بخشی از تعطیلات است که بدون موضوع کاملا خیالی ای به نام سینما قطعا هیچ رنگ و بویی نخواهد داشت.

آزاده نامداری خانومی که تو باشی

 گاهی وقتها جرات نوشتن ندارم. وقتی توی شبکه‌های اجتماعی می‌گردم، زرد می‌شوم. زرد می‌شویم. زردک برای سوی چشمهای ما خوب است. یادم می‌رود. دست انداختن این و آن را کنار می‌گذارم. همین آزاده نامداری که به این جوانی مرد، یادم هست چقدر بد و بیراه نوشتم. آزاده نامداری که مرد انگار ما مردیم. نسل ما یکی دوتا مبصر خوشتیپ و موجه دارد. آزاده نامداری و فرزاد حسنی را فرزند بنیان گذار انقلاب اسلامی ایران عقد کرده بود. ژنرالهای موفقیت توی جوانهای ایرانی چنین زوجهایی بودند. کجا رفتند؟ چطور پاره شدند؟ باورم نمی‌شود که ما یک زمانی وجود داشتیم. الان کاملا مرده‌ایم. شاید یک چیزی بدتر از مردن. طوری که مرده‌ها کابوس مارا می‌بینند. توی کابوسشان می‌بینند که دارند به ایران بر می‌گردند. #عمار_پورصادق #آزاده_نامداری 

مزخرفات و تفریحات - خشت آدمی چیست؟

آدمیزاد دایره المعارف مزخرفات و تفریحات است. همه‌اش از آب و سرگرمی‌ تشکیل شده است. آینده‌ای که خودش را با آن سرگرم می‌کند. این آینده اینقدر توی آن آب خیس خورده است که تمام هویتش را بی تفکیک توی خودش را دارد. آینده‌ای که از روز اول شق و رد و ترد و شکننده به نظر می‌رسید، روزی از میان‌سالی، نرم و منعطف می‌تواند مثل ماه کامل توی آسمان که هر کسی ممکن است یکهو ببیند، جلوی چشم آدم بیاید. تب‌دار و افسونگر. چیزی قدیمی از وجود آدم که هیچ وقت در طول سالیان عوض نمی‌شود. تنها چیزی که درباره‌ی آینده‌ی این سوسکهای کوچولو و از بین نرفتنی واقعیت دارد، همان  مزخرفات و تفریحاتی است که ممکن است همان شب مهتابی، بدون  هیچ تعارف و اختیاری وسط آسمان بر شما حلول کند. لعنتی آسمان تهران که این قدر غبار گرفته، بی افق و دست نیافتنی است باید یکهو این یکی را نشانمان می‌داد؟ من شیفته‌اش هستم. ترسی ازش ندارم. شاید شما برای اینکه با چنین آینده‌ای، حک شده بر قرص ماه، آمادگی لازم را  نداشته باشید. برای همین  و در جهت اساسی مزخرفات و تفریحات بروید سفر. خطرناک‌ترین کار رفتن به سفر و تجربه‌‌ی آسمان برهنه با نور ماه است. مواظب باشید. 


داستان کوتاه ابومسلم خراسانی غزال تیز پای ایرانی

روزی شاگرد معماری رفته بود به آرایشگاه زیبا. آنجا مردی در حال اصلاح شدن و مردی در حال اصلاح کردن بودند. مردی که اصلاح می‌کرد مهم نبود چون برخواسته از توده‌ی جامعه بود ولی چشمتان روز بد نبیند مردی که اصلاح می‌شد، به نظر می‌رسید خودش اصلاح کننده باشد. شاگرد معمار سر صحبت را با مرد سلمانی باز کرد و گفت: دیگه خسته شدم. هر روز کارگری. کروم بندی. جک گزاری. گچ و خاک. تازه این برقکارها دوتاسیم میکشن، سه تای ما پول در میارن ولی ما همش سر و گردنمون درد میکنه. بعد می‌بینی یه خونه نمی‌تونی بخری. مرد سلمانی گفت: داداش حق داری. مرد اصلاح شونده گفت: چی شد؟ تو چه هنری داری که اینقدر گچ و خاک می‌کنی؟ ببخشید گرد و خاک می‌کنی؟

شاگرد معمار گفت: هیچی. فقط بلدم فوتبال بازی کنم.  مرد اصلاح شونده گفت: خوب این کارت من. فردا یه زنگ بزن ببینم چی میشه. ولی قول نمی‌دم.

اما کارت را نداد. داشت در هوا تکان می‌داد و می‌گفت: چون گچ کاری که نباید زرتی خونه دار بشی. باید کار کنی. زحمت بکشی. مردم ازت یه صحنه به یادگار داشته باشن بگن این رو دیدی برامون اون کار رو کرد.

پسر جوان آب دهنش را قورت داد. خشمش که فروکش کرد متوجه مرد اصلاح شونده شد. مردی که شبیه جکی چان بود از سلمانی خارج شده بود. به کارت نگاه کرد: دوزندگی رجبعلی خیاط.  اگر هیچ کاری بلد نیستید یا درآمد ندارید لااقل کفن مرده بدوزید.

پسر خمش فروکش کرده بود ولی کمی مزه‌ی دهانش تلخ مانده بود. به مرد سلمانی گفت: ای بابا. من فکر کردم خداد عزیزیه گفتم اشکال نداره هر زری خواست بزنه. بعدش منو میبره تیم ابومسلم خراسانی بازی می‌کنم. مرد سلمانی گفت: هر جکی چانی که غزال تیزپای ایران نیست. 

داستان کوتاه ارتباط قلبی

در دوران گذشته کلی حیوان بر اثر سرما یخ زدند و مردند به جز خارپشت‌ها. چون یک داستان معروف وجود دارد که می‌گوید اولین قومی از حیوانات که پشت خار و مادر همدیگر صفحه می‌گذاشتند همین خار پشتها بودند. یک مدت خداوند ایشان را تبعید کرده بود به موجوداتی که برای کلیه‌ی موجودات جنگل، خار جمع کنند ولی افاقه نکرد و این گروه از حیوانات به رفتار زشتشان که همانا بدگویی و یاوه گویی علیه خار و مادر دیگر خار پشتها بود ادامه دادند. درست است که در آن برهه‌ی تاریخی توانسته بودند به این وسیله گرمای لازم برای از میان نرفتن را تامین نمایند ولی بالاخره عاق والدین بود یا نفرین حضرت حق این طور شد که خارشان سرویس شد. یعنی خارهای پشتشان بر اثر رفت و آمد فراوان و توزیع خار بین دیگر گونه های جانوری، کاملا سرویس و روغنکاری گردید. اما این اسم از همان دوران تاریخی بر روی ایشان به یادگار ماند. 

داستان عموجان قبل از عید امسال

عموجان شده بود موی دماغ ما. دیگر مهم نبود  که شب لامپی را خاموش کند و یا صدای موسیقی نباشد، تا راحت بخوابد. حالا بهتر نشده بود، بدتر شده بود. به بوی مانده‌ی ماکارونی گیر می‌داد. خودش یا غذا نمی‌خورد و یا خوردنش جوجه و کوبیده بود. اینطوری موقع خواب آنقدر راحت می‌رفت آن دنیا که از دهان نیمه بازش می‌شد هفت پادشاه را آورد این دنیا. به هرحال آمده بود یک سری از کارهای توی ایرانش را راست و ریس کند و بعد برگردد آلمان دکترایش را تمام کند. برای همین در همه‌ی اطوار و عاداتش شیک بود. اینجا هم با مدیر کل‌های همایشها و مشاورین املاک بلند پایه و دکترهای متخصص می‌پرید و همش تا دیر وقت بیرون بود. 

عمو جان اینجا توی همین پارک گردیهایش که یکهو دل رحیمش او را کشانده بود روی نیمکت سرد و فلزی پارک، با یک جوانی آشنا شد. یکی دو شب هم این بابا را آورده بود خانه مان. پسر خوبی بود ولی اصلا اینقدر به عموجان مربوط بود که عموجان به نیمکت پارک. عمو جان می‌گوید من آدم پولداری نیستم ولی از وقتی یک تصادف وحشتناک داشتم تصمیم گرفتم ماشین شاسی بلند سوار شوم. برایش هم برنامه‌ریزی کردم و به دست آوردم. اصلا شرکت و دفتر دستکم را هم همینطوری سوار کردم. 

احساس می‌کردم از یک جور ایمان شدید پیروی می‌کند. چیزی که من حداقل به خاطر اینکه جوانتر بودم نداشتم. شاید هم اصراری نداشتم به آن زودی پیر شوم. فکر می‌کردم عمو جان امروز را از دهان یک افعی بزرگ نجات یافته و همین‌طور چروک خورده آمده و خوابیده است. هر طوری بود من دوست نداشتم به این زودی بروم دنبال زندگی به همان شکل جنگیدن با مارها و افعی‌ها. نشستم و کمی از کتابم خواندم. یک لیوان درست و حسابی چای را هم سر کشیدم. سرد شده بود. همیشه برایم از عشقهای زیادی که در زندگی تجربه کرده بود می‌گفت. گاهی هم گوشه‌هایی ازش می‌دیدم. تلفن زدنها. حتی یک بار دختری هم سن وسال من که می‌گفت دانشجوی عکاسی است را آورده بود خانه. زمستان بود. دختر روی پای خودش بند نبود. مثل اینکه یک ماهی سفید درست و حسابی به تور انداخته باشد. یک بسته شکلات بی معنی هم آورده بود به چه بزرگی. مثل یک جور قبرستان شکلات که جدا جدا و با تشخص کنار هم دفن شده باشند. اول صنایع چوب خوانده بود. حالا هم رفته بود برای در رفتن از خانه قاطی تیمهای هلال احمر و توی اردویشان آمده بود تهران. واقعا دوست نداشتم جاده‌ی عشقم توی سن عمو جان کاملا اینطوری بدون دست انداز و صاف برود ته خط. شاید دو روز پیش او را تلفنی پیدا کرده بود. حالا هم ته جاده  رسیده بودند به اولین دیزی سرای رنگ و رو رفته‌ای که هر چند سال یکبار ممکن است نایلونهای دور تختها را عوض می‌کنند. واقعا داشتم به خاطر این سلیقه‌اش کفری می‌شدم ولی سعی کردم حواسم به کتابم باشد. اصلا تصمیم گرفتم آن شب و نه شبهای دیگر نه به جای عمو جان باشم و نه جای خودم. بلند شوم بروم پشت بام و از آنجا از میان شیشه‌های سقف نگاه کنم ببینم چه داستانی دارد  اتفاق می‌افتد. 

مادر بزرگ ولی همیشه داشت این یکی یعنی آخرین بچه‌اش را نصیحت می‌کرد. اما چه فایده. عمو یکبار عصر عید قربان در حالی که هنوز کمی شنگول بود گفت: اینا مال دوره‌ی قدیمن. اون موقع باید روی تلویزیون و طاقچه و دیگ و داریه و حتی چراغ خوراک پزی هم روکش می‌کشیدن. یادم هست یکبار دیگر موقع پوست کندن یک خیار چاق بود که گفت: الان دنیا دنیای مصرفه. برای همین هیچ چیز دوبار اتفاق نمی‌افته. من هم نمی‌تونم بگم خوب این یکی رو باس تا آخر عمر باهاش سر کنم. بعد خندید. برایم جالب بود که سلیقه‌ی خیار خوردنش هم مثل دختر پیدا کردنش بود. دخترهای کد بانو، تر و فرز و چاق. 

عمو به چیزی رحم نکرد تا اینکه روزگار هم انگار روی شبکه ی معارف تنظیم شده باشد، تقاصش را گرفت. کائنات با یک درجه تخفیف نسب به استفین هاوکینگ، اورا به خاطر نقرص شدید، ویلچر نشین کرد. به علاوه سرطان پیشرفته‌ی پروستات دخلش را درآورد. طوری شد که می‌شد ته کتاب درسی هدیه‌های آسمانی، ازش یاد شود.