حامد حبیبی به نظر نویسنده خاصی است. نباید گفت صرفا فانتزی نویس. فانتزی نویس معمولا یک نوع تقلیل آدمها به چارچوب متنی و جهان بینی خاصی از سمت نویسنده است که بار سانتی مانتال آن بسیار بالاست. به نظر اینکه نویسندهای این سبک و سیاق را برای نوشتن انتخاب کرده و در کتاب قبلی – آنجا که پنچر گیریها تمام می شوند- و تک داستانهای منتشر شده در همشهری داستان و فصلنامه سینما و ادبیات از ایشان دیدهام، شاید یک دلیل دارد. نگاه مدرن به پدیدهی داستان و تحت تاثیر نبودن از آثار محدودهی فارسی. داستانهای این مجموعه را به نسبت همهی کارهای قبلی ایشان خیلی دوست داشتم. پختگی و فشردگی متنی که به راحتی از دام لفاظیها و شهوت کلام نویسندههای تازه کار بسیار رها شده است. داستان آشغال واقعا به نظر پیرنگش از هیچ خلق میشود که هنر داستان پردازی نویسنده را نشان میدهد.
همچنین داستان کافه لرد چنین رویهای را پی گرفته است. داستان درگاه با اغلب کارهای این مجموعه تفاوت اساسی دارد. این داستان به نوعی توسری خوردگی و به قول دوستان ابتر بودن نسل حاضر را یکجا جمع کرده است که در لایههای زیرین این داستان کاملا مشهود است. داستان بودای رستوران گردباد با ساختار عجیب خودش راوی دانای کل را نیز بیرون کشیده و به نمایش گذاشته است. به نظر نویسندهای در این سطح میشود دانای کل راوی خویشتن را به یکباره و تمامی از میان یک رمان بیرون بکشد. امیدوارم.قربون در تمام طول سال خسته از کارهای سخت روزانه است. هی می رود طول صف طولانی بانک تا شهریه ی آقازاده جناب سرهنگ را واریز کند یا باید خرده خریدهای خانم را تند و تند سر و سامان بدهد با این ترافیک بعدش فقط یک روز برایش جشن می گیرند که اصلا نه روز تولد است نه روز عقد و ازدواج اصلا برایش سوال است با کشتن و ریختن خون زبان بسته اینقدر خوش خوشانشان می شود که آن هم بهش مربوط نیست. فقط از این ماجرا همان که خیلی نمی تواند بخوابد و باید صبح زود برود کار قصابی و کبابی را با هم انجام دهد همیشه کلافه است....
ابو حیان توحیدی فقیهی است خیلی کار درست و احوالات دار. یک بخشی از نوشته هایش طنز است. البته طنز به این معنی که امروزه با هجویات فروان قاطی شده است، در آن دوره به ایشان که فقیهی مطرود بودند نمی چسبید.
بعضی از این لطیفه ها و حکایات را از کتاب ابوحیان توحیدی - کار علیرضا ذکاوتی قراگزلو - انتشارات طرح نو آورده ام. اغلب اینها از کتاب البصائر و الذخائر نقل شده است.
حسن بصری گفته است: هر کس آشکارا خود را می نکوهد در نهان خود را می ستاید.
زن را در جوانی با کامرانی و در میانسالی با تفریح و در آخر کار با پول نگه دار.
به کسی گفتند از اسباب حج چه داری؟ گفت: لبیک
یکی از پیشینیان گفته است: اگر تو را به دنبال پشگل آوردن فرستادند خرما میاور، که خرما می خورند و برنافرمانی نکوهشت می کنند.
فلانی فلانی را دید گفت: مژده بده پرسید: برای چه؟ گفت: پدرم از سفر آمده! گفت: از ننه جانت بگیر!
به کسی گفتند: دوست داری پدرت بمیرد؟ گفت: نه دوست دارم کشته شود تا خونبها هم بگیرم!
نیمه طبیب آدم کش است، نیمه فقیه حلال را حرام می کند، نیمه نحوی غلط می خواند ...
والی دستور داد کسی را تازیانه بزنند. او والی را به سر مادرش قسم داد و به گیسویش و به پستانش ... که آزادش کنند. والی گفت: ولش کنید که همین طور دارد پایین می آید.
دلم لک زده است برای جوکهای بی مزه و خنده های بامزه رضا رشید پور. همینکه سر صبح بی هیچ دلیلی بخندی همراه با اعتدال پاییزی نصف النهار کجا، همین که یادت باشد سالهای بدون هیچ دلیلی مدرسه می رفته ای
همینطوری یادت باشد که فصل دیگری از باران مخملی باید همین روزها راه بیفتد. فصلهایی که شورش کرده و حسابی از تقویم خارج شده اند.
اینجا جوجه خروسی نشسته است. چند تا مرغ به شدت رنگی آن طرفتر دور یک لپ تاپ جمع شدهاندو دارند قد قد میکنند و میخندند. خروس جوجه نگاهش میافتد به پشت لپ تاپ و علامت یک تخم مرغ گاز زده را میبیند. جوجه خروس دیگری دارد شیش و هشت گوش میدهد: هوا کاملا آفتابی است. انتظار هیچ ابر و بادی تا غروب را هم نداری. یک مرغ هم تنها روی نیمکتی نشسته و سر پایین دارد با گوشیاش صحبت میکند. انگار کرچ شده است. جوجه خروس ایستاده هدفون Free to air دارد. طوری که صدا از بغل گوشهایش بیرون میزند: تازگیا کنج دلم دلبری لونه کرده... من و پسرای محلهمون شدیم اسیرش... انگار آفتاب اذیتش کرده و زیر بغلش حسابی خیس شده باشد. بال بال میزند و قدم رو میکند. خروس مدیر جوجه خروس خسته را که به نردهها تکیه زده و دارد مرغها را یکی یکی از سر میگذراند صدا میکند. انگار بخواهی یک بچه درس نخوان را توجیه کنی بالش را میگذارد روی دوش خروسک... خروسک عزیز ببین شما وجهی خوبی توی این مرغدونی داری... سعی کن این قضیه رو حفظ کنی... – بله آقا . بالش را میکشد روی تاجش : چشم بیشتر دقت میکنیم.
برا خاطر خودت میگم: ببین بابات اسم و رسم داره... خروس شناسنامه داریه برای خودش. ببین باهات راحتم دارم این حرفها رو میزنم. بعضیها به مرغشان کیش نمیشه گفت. تو از خودمونی ما با ابوی رفیقیم. اینطور میگیم پای خروستو ببند به مرغ همسایه هیز نگو... یعنی من شما رو دیدم با اخوی مقایسه کردم دیدم نمیشه بهش چیزی گفت. به هر حال دو خروسبچه از یک مرغ پیدا میشوند، یکی ترکی میخونه یکی فارسی.... میگوید و هیکل خپلش را ورمیچیند که برود. اما دوباره بر میگردد و با نوک تقریبا بستهاش، انگار سالهاست نخوانده باشد میگوید: راستی این پیرن زری همون مرغ محترمی که کمی اضافه وزن داره ... یعنی میدونی... چشمکی میزند که یعنی قدینا.... خروسک اول سر درنیاورده ولی پخی میزند زیر خنده و صاف میگوید آره قدینا ... مدیر خروس هم با خنده جواب میدهد: زکات تخم مرغ یه پنبه دونه است... دانشگاس دیگه نباس اینقدر هم سخت گرفت.
خروس مدیر بر میگردد و شلنگ تخته میرود سمت دفترش توی راه دوباره خم میشود و به تاج یکی از خروسکها اشاره میکند و صدایش بالا رفته است: شغالی که مرغ میگیره بیخ گوشش زرده
امروز جایی فصلی از یک رمان خوانده شد و من گفتم : هالیوودی است و مرا نگرفته است و اینها...
شاید خیلی از مصرف کننده های این نوع کتابها مثل انواع روان شناسی موفقیت و کلا کتابهایی از کارن هورنای با عمق بیشتر بگیر تا همین کتابهای آنتونی رابینز در یک مجموعه جا می شوند که به نظر برای یک ایرانی یا یک آدم شرقی با پیچیدگیهای اجتماعی فراوانی که فرد تا قبل از مواجهه با کتاب داشته باشد، نه تنها مفید نیست بلکه بسیار هم مضر خواهد بود. خیلی اهل شرقی - غربی کردن نیستم ولی به نظر این نوع آثار به جهت قابلیت تطبیق با روشهای آموزشی غربی که 1001 منطق زندگیشان ساده و عمل گراست، انگار می توانند به راحتی با دستکاری یکی دو تا سوییچ کار تصحیح های روانی را انجام دهند. ولی آدم شرقی در مواجه با اینها به نظر مدل بسیار ساده تری نسبت به واقعیت تجربه می کند. مدلی که شاید به مدل استوانه ای اسب نزدیک تر باشد که اصلا همه می دانیم با اسب چقدر فرق دارد و چقدر آدمها می توانند از این مدل بهره برداری کنند. لازم است یاد آور شوم این حرفها در ستایش پیچیدگی شرقیها نیست و فقط در این حوزه وضعیت موجود را خبر رسانی می کند...
کاش می شد از مرده ها شکایت کرد. نه اینکه مجاز نباشد چون اصلا اینجا هر کار غیر فیزیکی دارد مجاز می شود. بماند. می رفتم از سهراب سپهری رسما شکایت می کردم. شکایت می کردم که باعث شده یک عده ای به هوای او همه که شده این هوا شیشه های نازک تنهایی داشته باشند. طوری هم پشت این شیشه های بایستند که حتی باد روزانه هم بهشان نرسد و از این سهمیه محروم باشند. اینطوری شده است که خیلی ها به هوای همان گذشته مانده اند
باید اتفاق افتاده باشد. باید یک روزی از تاریخ یک دانشمندی مثلا بعد از اقلیدس بیاید و این هندسه را به جمع قبلی ها اضافه کرده باشد.
یعنی بر خلاف روزگار یونانیها که همیشه کمال گرا بودند و دایره و کره را خیلی دوست داشتند، یک کسی با توجه به شرایط بازار و نوسانات ارزش آدمها، بایستی هندسه ای درست کرده باشد با لبه های تیز، دایره هایی که به مثلثها تسلیم می شوند. مثلثهایی که دایره های توی تنگنای یک زاویه ی حاده گیر می اندازند و حتی شده با وعده ی یک عمود ناقابل از هر نقطه ای که شد، جلوی سیل خواسته های دایره های بیچاره را می گیرند. دایره هایی که دارند توی زاویه ی حاده پنچر می شوند. دایره هایی که با نبودن زاویه ی حاده هم خیلی حالشان خوب نمی شود و امید برگشت ندارند.
هندسه را همه از کودکی و غریزی زیر سر خود دارند. وقتی ما همه خوابین روی یک هندسه ی خواب سر گذاشته ایم. یا یک متکا و یا رسما تنی با هندسه ای خاص. هندسه ی منحنی این آدمها تاریخچه ی بزرگی دارد که ما بدون هیچ دغدغه ای همیشه می توانیم از آن هیجان زده شویم.
هادی چه تهرانی شده است
صبح که نمی روی برای کار
آدمهای زیادی را می بینی که به دنبال حفره ها روزشان را شروع می کنند
آدمهایی هم هستند که زیاد همه چیز را با همین حفره هایشان تامین می کنند
آدمهایی که در قفس حقیرشان خوشبختند
ادمهایی بی دردسر آدم بودن
قابل هر چیزی که پیش آمد بعد از خوردن و نوشیدن و خفتن
آدمهایی خفت بار هادی جان
هادی جان تهران شهر هزار حفره است
دریغ که این حفره ها نور هم ندارد و عده ی زیادی فقط آنرا می جویند
شاید همین نکبت را بشود با تن دیگری قسمت کنند
هادی جان نگو از بودن که ما نیستیم
روزگار اسکرین سیور زیبایی است که آفتابش را صبح به صبح به حالت مسخره ای روی بامهای شهر پهن می کند
هادی جان
ترانه سرا ها در نگاهی خوش بینانه دو دسته اند
دسته اول خراباتی منشهایی هستند که با دود چراغ و این مسایل مشغولند و خدا قوت
دسته دوم با مادر بزرگ دوستشان آشنا شده اند که اتفاقا نماینده زنان ایران در یک زمانی بوده است و اتفاقا خانم گوگوش بوده اند و شبکه ای عریض و طویل منتسب داشته اند که می تواند خواننده در مقیاس تلویزیون ملی هم تولید نماید، باز هم خدا قوت آکادمی یا آکادمی دوست داریم.
پ.ن:
یکی از مهمترین مزایای آکادمی گوگوش همانا استفاده از تنها جنبه ی وحدت ملی ما ایرانیها در حفظ آثار و علایم گذشته است که این هم افزایی عظیم را موجب شده است.
مَسکن و مُسکن و مِسکین ها همه شد- مهر
اصلا ماه شد مهر
دولت شد مهروزی
شمسی خانم رفت دانشگاه و شد: مهری
حسنی تا آخر جمعه هایش مکتب رفت و شد : مهران
اکرم مکلف شد و جشن توی جشن آمد که باید شوهر کنی، رفت دانشگاه آتش بازار یابی شوهر را روشن کنی شد: مهر افروز
خانم زایش زاده که شوهرش جلوی در و همسایه بهش می گفت: خانواده، بالاخره در شوهر داری از رو رفت و شد : مهر انگیز
اما اوضاع ماه هنوز در عقرب است و مهر صادق هنوز در راه بی سوخت و تکلیف مانده است.
الف -
خوب انفعالی بودن ما همیشه سر جای خودش با اولین باران معلوم می شود
مثلا اینکه باران ببارد و ما جشن خود کفایی رفع آلودگی هوای تهران را برگذار کنیم
یا باران نبارد و اتوموبیل سازی ها هم متوقف نشوند و سرب گلوله از آسمان ببارد
ب-
کبرا حتی برای ادامه تحصیل در دانشگاه دلخواهش نمی تواند تصمیم بگیرد چه رسد به اینکه شوهر مورد نظرش را انتخاب کند
باز هم باید منتظر باران باشد
تا کدام دانشگاه ظرفیت به اندازه او داشته باشند
بعدش هم شوهر مورد نظر با پرایدوی لیزینگی اش پیدایش شود
ج-
ما حتی برای تعلقات خاطر خودمان هم نمی توانیم تصمیم بگیریم
و کلا به هر چیز مجاوری دل می بندیم
آن هم لابد از کرامات و کلمات باران است که شبی نیمه شبی وقتی قلندر و مست و خرابیم سراغمان آمده است
بعدش هم خیلی راحت به خودمان می گوییم: خیلی وقت بود داشتم بهش فکر می کردم
1- برای تقویت حافظه ؟ باور کردنش سخت است ولی دانشمندان جی شناس مثل جی 5 پنج و غیره به راستی دریافته اند که بازی دارت نقش زیادی در تقویت حافظه و افزایش طول حافظه خواهد داشت. مثلا همین که این کلمه ی عجیب و غریب خاطرتان مانده - قدم بزنید و با خود تکرار کنید دارت و اثر معجزه آسای این عبارت به ظاهر بی معنی را دریابید.
2- برای اینکه طول حافظه ی خود را به شکل بلند مدت و یا کوتاه مدت افزایش دهید بعد از هر بار بازی به یاد بسپارید که سوراخهایی که روی تخته دارت ایجاد کردی کجاها بوده و در مجموع چند امتیاز کسب کرده اید
3- یکی از بهترین موردکاویهای مرتبط با دارت را اینجا نقل می کنم. عاقلان به اندازه کافی از این قضیه درس خواهند گرفت:
یک روز با دوستمان که دکترای مدیریت هم هستند رفتیم منزلشان. قرار تقویت هیچ چیزی را نداشتیم
ولی بعد از بازی دارت به درستی دیدیم که سوراخهایی روی دیوار به جا مانده که درسهای آموخته از این مورد کاوی را به عهده خواننده خواهیم گذاشت.
3- شاید تمام افسران ارتش آزادی بخش فرانسه یا ارتش سرخ روسیه یا یکی از همین ارتشها شبانه روز دارت بازی می کرده اند. به همین دلیل احتیاج به دعاهای پشت جبهه در هیچ مرحله ای احساس نمی شده است.
4- برای برون رفت از وضعیتهایی مثل نوسان ارز، نوسان قیمت طلا، نوسانات فامیلی و دوستان لزوما می بایستی از چنین وسیله ای و گاهی با عکس طرف مقابل استفاده نمایید.
5- به نظر دوره ی شعار و هر چه فریاد داشتن گذشته است. پس گوشه چشمتان را پاک نموده و شروع به دارت بازی نمایید. بدین گونه برای اولین بار در تاریختان مهمترین تجربه ی بزرگان سیاسی، اجتماعی، انتظامی را در خوهید یافت
6- دست دارت خوب یکی از شانسهای خوب زندگی از جانب خداوند است. پس همواره به خاطر اینکه در این زمینه سرمایه گذاری نموده اید و تمام تخصص و دکترایان را در این راه به کار برده اید از خداوند بورس و فرابورس تشکر نمایید.
7- آخرین نکته برای داشتن حافظه ای بلند و خوب این است که با دارت بازی بزرگترین دستاورد اجتماعی ایرانی را کسب کرده اید. شما توانسته اید تمام مسایل و مشکلات را دارت نمایید.
1- یکی از مهمترین جاهایی که می توانید خودکشی کنید، یک مهمانی پر از جنس مقابل یا مخالف است که کمی هم دمای هوا بالا رفته و شاید شما سالی یکبار به چنین مهمانیهایی دعوت شده اید.
2- مهمانی خانه ی دایی جان و یا اقوامی با چنین رتبه بندیی که شام ترکیبی از مرغ داشته باشند.
3- با یکسری از دوستان قدیمی قرار گذاشته اید تا یک روز کامل را مرخصی بگیرید و به جاده چالوس بروید. اینجا نیز مانند موارد فوق در همه چیز و در هر کجای جاده- خصوصا پیچهای شدید- می توانید از فریاد زدن آهنگ ابی تا دید زدن و تکه پراندن به ماشینهای بقلی به عنوان موقعیتی برای خود کشی استفاده کنید.
4- نامزد یا دوست دخترتان شما را دعوت کرده است تا به سلیقه ی خودتان کادو بخرید. در این صورت می توانید تا آنجایی که سقف صندوق ذخیره ارزی ایشان اجازه می دهد بگردید و بهترین را انتخاب کنید.
5- یکی دو ترم است که به سمت استادی در دانشگاه علمی کاربردی و یا آزاد منصوب شده اید.
تا آنجا که می توانید با سوالات سختگیرانه از دانشجو های در حال چرت تا روز امتحان و در جااستادی خودکشی کنید.
6- پشت فرمان هستید و مسیرهای بزرگراهی ممکن برای رسیدن به مقصد بند آمده است. لازم است بدون توجه به اینکه مادر بزرگ گرامی نیز به عنوان سرنشین عقب همراه شماست، با فحشهای خوار و بار به راننده های سرگردان مثل خودتان، خودکشی کنید.
7- برای مصاحبه به یک شرکت پولدار دعوت شده اید.
برای نوشتن میزان دستمزد پیشنهادی تان تا رقم معقول آخر، خودکشی کنید. حتی می توانید تقاضای حقوق بر حسب دلار، یورو و یا سکه طرح جدید طلا داشته باشید.
8- شما به عنوان یکی از اعضای هیات مدیره شرکت منصوب شده اید
به نظر می رسد شرکت دچار تحمل هزینه های بیهوده شده است. بدین مناسبت تا آنجا که می توانید اضافه کاری و پاداش و دورکاری و ماموریت و سهم شماپو لیف کارمندان را قطع کنید و در این راه حسابی خود کشی کنید.
9- شما برای یک سفر آماده می شوید. به نظر این سفر چند روزی طول خواهد کشید و لازم است به نوعی فضای فرهنگ و هنر و غیره را به دنبال خود داشته باشید و در مواقع مناسب از این چشمه ی پر تشنه - مراجعه کنید به آمار تعداد کتابخوانهای ایرانی- بنوشید. پس تا آنجا که می توانید کتاب و مجله و ژل سوختنی به همراه داشته باشید تا خودکشی کنید.
10- شما بعد از کلی پارتی بازی در یکی از مسابقه های تلویزیونی آن ور آبی انتخاب شده اید. لطفا برای نشان دادن هنر موزون خود یک هفته قبل از مصرف تکان داده و خود کشی نمایید.
پ.ن: مسئولین محترم مثل همیشه برای جلوگیری و مبارزه با خودکشی، صفحه ی ویکی پدیای آنرا فیلتر نموده اند.
وبلاگ نویسی برای اولین بار شامل اتفاقهای زیادی بود. هدف بررسی کامل این اتفاقها نیست. چون به نظر وبلاگخوانهای امروزی خودشان دستی در قلم دارند و یا داشته اند و اطناب را دوست ندارند.
اما ایران به آمار آن روزها که واقعا وبلاگستان، وبلاگستان بود و حتی همین به روزم به من سری بزنید و یک گل در کنارش هم ممکن بود خواننده و نویسنده را سر ذوق گشتن توی کوچه ی یک وبلاگ دیگر بیاورد، رنگ و بوی خیلی بهتری داشت.
وبلاگ پدیده ای بود که آدمها در حوزه های کاری و درد دلی خودشان دنبال این بودند که دوستان مجازی بسازند. حرفشان را از قالب های نخ نمای رادیو تلویزیونی به نوعی شعور خودمانی تر و تجربی تری بکشانند. طوری که گاهی ارتباطهای خیلی خوبی از این رهگذر به دست می آمد.
دوره ای که خیلی حرفه ای تر ها که در زمینه های خاص می نوشتند هم برای همیشه متولد شدند و ماندند و مانده اند.
اما طبق همان بحثهای قدیمی که به دلیل وجود شبکه های اجتماعی در چند سال اخیر و مسایل دیگر یقه ی وبلاگ نویس های استخوان دار را گرفته است، آدمهای ما هنوز که هنوز است به نظر به یک نهاد اجتماعی برتر نیاز دارند.
شاید آن روزها هر کسی از تب وبلاگ نویسی صحبت می کرد که واقعا دوره ی بعد از تب، مانده ها آنهایی شدند که دست از سر این فضا بر نداشته اند و نخواهند داشت.
فضایی که همیشه شعور دسته جمعی بهتری را توی یمین و یسار دنیا می طلبد.
خود بنده از سالهای حدود 80 شروع به وبلاگ نویسی کردم که فراز و نشیبهایی باعث شد قبلی ها را جمع کنم و فعلا اینجا مانده ام
ماندنی که دلگرم به خوانش گاه گاه دوستان است
دوستانی که خیلی هاشان را از همین فضا گرفته ام و دوستی هایمان به نظر عمیق تر از خیلی موارد دیگر است.
1. Just like an experienced hunter try to hunt good subjects while educating, and get rid of old beliefs at once.
2. A habitude makes our hand more and more skilful, but intellect makes us insufficient.
3. As long as your perception is in contrary to my beliefs, you will not comprehend my rationalities. You must be the victims of the same zeal and lovelorn.
4. Meditation is like planting a tree. It bears fruit late, but you can always be sure of its fruitfulness.
5. Heaven is always where the knowledge is.
6. The worst retribution for a teacher is, when his students remain his disciples all their lives.
7. One should always yearn to experience major difficulties from the bottom of his heart.
8. It's better for one not to know a bout some thing than to know a little a bout many things. It's better to be a fool with our own knowledge than to be counted wise with others, perception and beliefs.
9. One could do any thing he has to. And when some one says "I couldn't " it means that he doesn't want to use his will power.
10. You never climb the mountain of truth in vain, either you climb up higher today or you foster your faculties to go up higher tomorrow.
11. Desiring is a noble purpose and the tool for reaching it, is a mark of genius.
12. He who lives like children, and doesn't worry for his provision and doesn't consider what his behavior mean, will remain a child.
13. For the prosperity of individual and the society, struggle laziness must become a public duty.
14. Work is the spinal core of life.
15. To live a good quality life, you should keep yourself above the mediocrity of living. So learn how to climb up while looking down.
16. The more one can strand on his own feet, the less the others will try to lead him.
17. A noble spirit is not the one who can desire exalted lovelorn, but id the one who rarely flies up in the air lives freely with transparency.
18. It is a fact that, spirit prefers to descend where the patients and the afflicted people are.
19. The exalted spirit pays respect to oneself.
20. Virtue rewards those with happiness and prosperity that only have faith in their own attainments.
21. The victorious doesn't belief in luck.
22. Every single fruit of your virtue just like a star will dim but yet their rays radiate and traverse along the astronomical road, so are the rays of your righteous acts, they traverse along even if your actions have been done long time a go. Thus, the consequence of your actions will remain and glitter even if it's been forgotten.
23. Are you the one who watches life to pass by or the one who takes action or the one who quits and withdraws?
24. Not all kinds of gold shine, the most brilliant shininess belongs to the purest metals.
25. Mastership is obtained one doesn’t hesitate or blunder in time of taking action.
26. When you have resolved to do some thing shut the doors to hesitations and doubts.
27. Human being is a creature that should tame himself.
28. Talking too much a bout yourself, is a definite sign of hiding your character.
29. We are not the wasted product and leavings of humanity. Still, highly possible that we could transform the mankind and establish a new era.
30. People make themselves exhausted with every thing but comprehension and perception.
31. The one, who questions the genuineness of things, is the only that can create transformation.
32. Continual tranquility is wearisome. Some times storms are needed too.
33. Those who speak loudly a bout the importance of their existences for humanity are dishonest and have weak conscience, when it comes to fulfilling their public and civil duties.
34. The most apparent sign of humiliation is, when some one thinks that everybody is a tool for reaching his or her goal or when he denies a human being down from the roots all together.
35. The human being is the most ferocious creature that exist in the nature.