اولین باری که فیس بوک مرا وسوسه کرد و گفتم- ما ایرانیها- دقیقا توی یک نانوایی بود. حواسم نبود توی یک نانوایی سنگک همیشه صف اینطوری است: چندتایی، یکی و بی نوبتی و البته گاهی خانومها و آقایان را هم جدا میکردند. به یکی از بینوبتیها بود که داشتم میگفتم: ما ایرانیها، دیدم گفت: خارجی. بعدش چند بارهم گفت. بعد هم دیدم کم کم ممکن است بخواهد فک یک خارجی را به دلیل احساسات میهنیاش، پایین بیاورد، بیشتر از آن نگفتم. حتی یک –ما- ی ساده هم نشد بگویم. از آن به بعد حس کردم خیلی راحت و بی هیچ جوش شیرینی میتوانم بگویم، من اینقدر نون میخوام. یا مثلا من از تمامی سنگهای داغ سنگک تشکر میکنم. بازهم دلواپس این بودم یکی از بی نوبتیها ممکن است از صدای بلندتر دیگران ناراحت بشود و بگوید: داداش اینقدر – ماما- نکن. اصلا از آن به بعد دیدم بهترین نان همان نان بسته بندی سوپری است که نه سنگ داغ دارد که تصادفی بخورد به سینه ات و نه صف دارد. مثل همین فیس بوک که هیچ صفی ندارد و هر وقت دوست داشتید میتوانید نان سوپری، نان آوران و یا سه نان را تجربه کنید.
صدای زناشویی - نه توسط فرهنگستان ادب فارسی، نه توسط #رامین_ناصر_نصیراختراع شده. این واژه فقط کار مدیرهای ساختمونه و حق استفاده اش به صورت کتبی روی برد ساختمونها محفوظه: واحد محترم 17 صدای زناشویی شما بلند است لطفا رعایت کنید.
- گل نمی خرم.
: بخر. چرا نمی خری؟
- برا اینکه ضرر داره.
: خوب ازسیگار که بهتره؟ تازه معتادم میشی
- نه. اعتیاد خیلی هم خوبه. الان قند هم اعتیاد آورتر از هروئینه. تو معتاد نیستی؟
: نه. من چایی بدون قند می خورم.
- به هر حال به چایی که اعتیاد داری.
: نه بخر گل بخر. من به نماز و اینا اعتیاد دارم.
ولی به هر حال برا من همش ضرر داره.
- خوب فال بخر.
: اوف. اون که دیگه اصلا. زندگی آدم رو هم می پاشونه.
دیدم بالاخره قانع شد و رفت.
بعدی:
آقا آدامس بخر.
نه برام ضرر داره.
بخر ضرر نداره.
ببین برو اون ور خیابون. اونایی که میرن رستوران یا از مغازه خرید می کنن پولدارن. اونایی که تو پارک می آن که پول ندارن
باز هم قانع شد و رفت. به هر حال ما نسل خاتمی و گفتگو هستیم. امشب برای یک ربع نشستن توی هفت حوض حداقل چهار تا دستفروش را قانع کردم و از خود راضی ام.
زالو اخلاق و صفاتش بده ولی وقتی مدرک تحصیلی پزشکی داره باهاش با احترام برخورد می کنند. در دنیا ی حیوانات هم مدرک گرایی شده
ا مدتها فکر می کردم گابریل گارسیا مارکز که عمو گابوی بعضی دوستان داخلی است خیلی آدم خشک و نویسنده و آمریکای لاتینی متوهمی است. ولی یک کتابی دارد با عنوان یادداشتهای پنج ساله که درست مثل وبلاگ مارکز عمل کرده است. یادداشتهایی کوتاه از موضوعات مربوط به داستان نویسی، تا سیاست و حتی شاه ایران.
بازهم اگر شخصیت مارکز را دوست نداشتید و دلیلی هم برای کنجکاوی درباره اش ندارید شما را به کرام الکاتبین تلویزیون واگذار می کنم. می توانید همان #خندوانه را بیشتر و بیشتر ملاحظه کنید. برای حمایت از بانوان هم همان الیکا عبدالرزاقی را رای مالی کنید.
این چپهای عزیز چی میگن؟
طرف خودش یادداشت فیس بوکی و شبه کافه ای زده یه جا گفته مثلا مصدق پوپولیست بود بعد خودش نتیجه گرفته که منظور نویسنده اینه که فرقی بین مصدق و چاوز و احمدی نژاد نیست. بعد هم به نویسنده گفته قصد تقلیل فرمالیستی تاریخ داشته.
آقا جان این حرفهای صفراوی رو نزن. به قول #پیام_دهکردی توی تئاتر مرد بالشی: شرط می بندم الان همه ی وجودت پر از آدرنالینه.
واقعا چپهای امروزی که با کمک و همیاری موسسه های آموزشی فلسفه در فست فود رشد کردن برن مصداق ها و تحلیلهای خوب از همون قدیمی ها که دیگه بهشون سری نمیزنن بخونن: آقا برو همین یادداشتهای #محمد_قائد همشهری خوب و محترم آقای همساده رو بخون. یه دمی ازش بهت بخوره. جوشهای عظیم نزنی برای مطلق نگاری. برادر من فیس بوک محل عبور عابر پیاده است. همین کارها رو می کنید که جوک میشه.
بازم به قول آیدا کیخایی توی تئاتر خشکسالی و دروغ: جوکه جوکه جوکه. چپ جدید با ماشین آلفا رومئو جوکه. چپ جدید با نوشیدنی محترم هلسینکی جوکه.
یه مدته دنبال اینم بفهمم اولین زن قجری بی سبیل کی بود؟ کی اون کار رو کرد؟ از همونجا تفکیک جنسیتی در بین مردم شروع شد. بعد رفتند سراغ شلوارها. شلوار مردها دوتا شد. یه شلوار برای کار و یه شلوار برای تو خونه. ولی زنها همچنان یه شلوار که زیر شلیته نصب می شد. سرسره بازی هم به نظر خیلی بچه گانه رسید. رفت توی حیاط بازی بچه ها. مردهای ایرانی غرب زده شدند. لباس راگبی پوشیدند و دست از بغل و بوس برداشتند. خشونت چند صدایی شد و مردها از آن به بعد یعنی در دوره ی معاصر تونستن چند کانال برای خشونت داشته باشند. چند همسری به شکل زیر زمینی کنونی، از همون تغییرات، متولد شد. اما ویترین ایرانی شکل دیگه ای بود. روی زمین همه فکر می کردن مروارید زیباست. بعد از اون زنها آب مروارید گرفتن و در راستای همین تغییرات زیبا شدن.
هر مردی توی یکی از پاهاش یه روبرتو کارلوس داره که همیشه می خواد شوت بزنه. مخصوصا وقتی از کنار بازی بچه ها رد میشه. این روبرتو کارلوس بالقوه تا شاید پنجاه سالگی هم توی آدم باشه. خدا رو شکر بروسلی تا همون 17 -18 سالگی بیشتر همراه آدم نیست. بماند. این یورگن گلوپ مربی لیورپول چرا اینقدر لیز می خوره توی وقتهایی که هیجان زده است؟
با کاپیتان صحبت کردهام قرار است مرا بنشاند جلوی پنجره که آسمان را بهتر ببینم. اینطوری تورمی که از دل خانهها و به شکل غریبانه و نوآورانهای از ابتکار ایرانی بیرون زده است را حتما زودتر از بقیه خواهم دید. کاپیتان خودش فعلا سر در میان ابرهاست و حس و حال توجه تورمی ندارد.
پ.ن: شیب ملایم آخر ماه رو تجربه می کنیم. اجرکم مقبول
امروز تابستون کلا برچیده شد؟ بچه مدرسه ای ها با سپر و کلاهخود و شالگردن می رفتن مدرسه یا جنگ؟ یه مدیر عاملی داشتیم نمی شد پیشش گله و گذاری هوا رو نمود. به نظرم ناموسش به هوا بسته بود. شاید هم از تکرار فصلها خسته شده بود و از بیخ طاقت حرف جوانتر ها رو نداشت. به هر حال یه روزی، فقط یه روز پشیمون شد و از کارش عذر خواهی کرد. حتی خودش رفت و بخاری شرکت رو راه انداخت تا آبدارچی جوون هم یاد بگیره
فکر کنم امسال اون خانم هنرمند نویسنده کارگردان تئاتر سراینده ی هایکو و تنابنده ی هنر، علم بلند کنه. دیگه مقتل خوانی جواب نمیده.
ما همین جویده هایی هستیم که با چسبیدن به دیگران به دست میآوریم. تو به من میچسبی. من به بزرگتر از تو. تو دلت خوش است که این چسبیدن سرانجام یک لحظه. فقط یک لحظه هم بتواند فراموشی از دنیا بیافریند کافی است. جوک، لبخندهای قهوه ای آدمهایی که هنوز بین اینکه آدم پولداری به نظر برسند و یا خیلی کول باشند سگ دو استفراغ میزنند. سگ دو استفراغ را لطفا با هم بخوانید. یعنی کسی این قدر بدود و سگ دو بزند دنبال چیزی، بعدش از زور عقب ماندن از خودش بالا بیاورد. دست مریزاد. اینطوری حداقل لباس و سر و شکل آدم به هم میریزد مجبوری هم که شده نو میشود. طوری که دیگر آن کارمند مفلوکی که میدود ناهارش را اولین نفر بخورد نیست.
آکادمی گوگوش امسال حتما به شکل رالیِ گوشه ی شور برگزار میشه.
من همینم. این را برای چند هزار و دویست و چندمین بار گفت. لباسش را سبک کرد تا فقط بتواند برود توی رختخواب. به دروغهایی که در روز گفته بود فکر کرد. به نظرش اینطوری درست رسید مثل یک وظیفه. مثل وقتی که هوا سرد میشود باید بخاری را راه انداخت. شعلههای آتش بخاری را نگاه کرد و به خودش گفت. من همینم. آدمهای دیگر باید به حد کافی زرنگ باشند و وقتی باهام صحبت میکنند لیز نخورند. خندهاش گرفت. از آتش کوچولویی که در درونش حس میکرد خوشحال شد. باید بخش بزرگی از دنیا را از همین آتش میساختند و الا ما وجود نداشتیم. ما نبودیم. با همین تلقینها و به فکر فردا خوابید. انگار گوشهی دهنش مایع تلخی ریخته بود. در حال چشیدن غلظت و تلخیاش بود. این تلخی برای مزاجش خوب بود. توی همین فکرها انگار یک پلهی دیگر توی زیر زمین سوزانی که پر از زغال بر افروخته بود قدم گذاشت. همانجا به نظرش رسید خوابش عمیقتر شده است. هنوز نمیتوانست پایینتر برود. نسیم خنکی از بیرون زغالها را میافروخت.
امشب دارم برای اسباب کشی آماده میشوم. این بار کلی از کتابها و جزوه و مدارک فنی جاهای بیشماری که کار کردهام را میریزم بیرون یا آماده میکنم فردا ببر م تحویل جایی بدهم. درد دارد. تجدید خاطره هم هست. با چه عشقی کار میکردیم و چه شد. هیچ کدام از آرزوهایمان غیر منطقی نبود. به خیلیهایش دست یافتم.
ادامه مطلب ...