360 درجه

360 درجه

روایتهای عمار پورصادق از زندگی
360 درجه

360 درجه

روایتهای عمار پورصادق از زندگی

فیلم old boy -Chan-wook Park پیر پسر یا همکلاسی قدیمی

از دیدن فیلم  old boy  اینقدر هیجان زده‌ام که می‌خواهم به یک زبان خارجی که بلد نیستم صحبت کنم. بعضی وقتها فکر می‌کنم اگر فیلمسازی اینقدر خوب باشد، آدم بهتر است دانشجو باشد و همان درسی که فردا امتحان دارد را بیفتد. همان پنج دقیقه‌ی اول معلوم است که فیلمساز قرار است از یک داستان بزرگ پرده بردارد. پزش را بدهیم که زیاد فیلم دیده‌ایم. ابزارش را اینقدر خوب می‌شناسد و سطح جنونش بالاست که احتیاجی به تبلیغات و شهرت ندارد. با سرعت زیاد تصاویر را ورق می‌زند تا روایت را به عمق ببرد. استاد نور و رنگ است. اعتماد به سقف زیادی لازم است تا کسی بتواند اینطوری فیلم بسازد. وقتی یک فیلمساز شرقی فیلم می‌سازد دیگر شما از پنجره به منظره نگاه نمی‌کنید بلکه او درون خانه‌ی شماست. نکته‌‌ی جالب در زندگی چان ووک پارک chan wook Park  این است 


دانلود مصاحبه با پارک چان ووک سازنده ی فیلم oldboy

  که اقبالش به اندازه‌ی کافی بلند بوده تا بعد از تولد در کره‌ی شمالی به سئول برود. بعدها هم فلسفه خوانده است و در دوره‌ای عکاسی و نقد فیلم. اهل تعارفات و صحنه‌های کش‌دار و ته نشین شونده نیست. فیلمش را که ببینید بعد مثل خواب برایتان به نظر خواهد رسید. بعد از بیدار شدن فرصت کافی برای فکر کردن و مرور صحنه‌ها را خواهید داشت. او سه گانه‌ای ساخته‌است که دو تای دیگرش هم کمابیش به ظاهر درباره‌ی انتقام است. اما خواندنی‌تر از همه‌ی حرفها مصاحبه‌اش است که در آن گفته بود: فیلم من درباره‌ی عشق است. در هر سه تا فیلمش همین کار را کرده است. ترکیب عشق و خشونت.
شخصیتهایی که ما شرقی ها بیشتر می شناسیم. برادر و پدر خیر خواه. دیکتاتورهای نستوهی که با خون از عشق پاسداری می کنند.  انتخاب جنسیت بازیگرهایش بر اساس نوع قصه است. sympathy for Mr.Vengeance   را یک سال قبل از oldboy   ساخته است. این فیلم را به نامهای پیر پسر و همچنین هم کلاسی قدیمی ترجمه کرده‌اند که هر دوتایش می‌تواند درست باشد. خود آقای پارک گفته‌است فیلمم پر از نماد است. نمادهایی که به راحتی و به سرعت برق و باد و بدون تعارفی با ابزارهایی از سینما که به خوبی می‌شناسد، تحویل مخاطب می‌دهد. اینقدر جذاب و گیرا بود که من بدون دانستن قصه و در نا امیدی کامل یک بعد از ظهر تعطیل نشستم تا فیلم  ببینم ولی بعد از پنج دقیقه زنگ زدم به خواهر گرامی گفتم دستت درد نکنه واقعا این فیلمه. شرقی داریم تا شرقی. آقای پارک توی فیلم Old boy اینقدر  از فشردگی متن استفاده‌ی مناسب می‌کند که مغز مخاطب بعد از مدتی شل شده است و آنگاه اوج ماجرا را استادانه به حلقش می‌ریزد. بخشهای پایانی فیلم چنان است که دیگر به قطع و یقین خشونت پنهان شده در زندگی مدرن ما را به راحتی به روی صحنه احضار می‌کند و با آن ضربه‌های کاری خودش می‌زند. واقعا فیلمسازی است که جایزه‌های زیادی گرفته است. تارانتینوی سینما شیفته‌ی فیلمهایش است. آقای پارک ولی من است. او بلد است بیرون از سینما وقتی از این خواب خوش فیلم بیدار شدند نیز مخاطبش را سرگرم کند. 

بعدش هم نشستم فیلم نوری بیله جیلان را دیدم. این ترکیه‌ای روشن فکر نما، تقلید دست دوم عباس کیارستمی است. همان عکاسی است که اصلا قصه گو نیست. فیلم سه میمونش را بعد از آن افتضاح دو ساعت و ربعی در فیلم روزی روزگاری آناتولی، سال 2008 ساخته است. قصه اینقدر شل و ولی و آبکی و اوراهان پاموکی است که آدم خجالتش می‌گیرد. خجالت یعنی عشق اینکه بگوید ما هم اینطوری هستیم. مطمئن هستم اینطور فیلم سازها یک بار یک کتاب رمان خوب را درست و خوب نخوانده‌اند. قصه پردازی چیزی نیست که بدانند. ما اصلا توی فیلم هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای خیانت زن نمی‌بینیم. هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای هیچ چیزی نمی‌بینیم. فقط کلوز آپهای پسر نوجوان فیلم باید جذاب باشد. دقیقا مثل همان روزی روزگاری آناتولی. تصویرهای خوب بدون قصه‌ی خوب. یک جایی در فیلم روزی روزگاری در آناتولی کدخدای دهی که به زحمت چراغ و نور و لامپ دارد حرفهای فیلسوفانه‌ را در قالبی می‌زند که انگار یکی دارد توی وایبر استاتوس می‌زند. اینقدر روی کمدی راه می‌رود تا مخاطب را دور از جناب، خر فهم کند. هزارتا تصویر دور ریختنی زن اثیری صادق هدایتی که روی دیوار هست. نوری بیله جیلان فقط یک کار می‌توان بکند. بیاید تهران و هزار بار دیگر با عباس کیارستمی آب گوشت بخورد و دو هزار بار دیگر برود مجسمه‌ها و ابزارهای مختلف هیچ را که پرویز تناولی ساخته است ببیند. 



اعتماد به جدیدترین احساسات و عواطف

تمام آدمها دارند شبیه مجریهای تلویزیون می‌شوند. زیر آن پوست نرم و ملایم یک جانور مرموز خوابیده که با کوچکترین ساده لوحی و بیان احساسی ممکن است آدم را پاره کنند. بعد هم برخلاف دیگر انواع جانوران به شکار پاره و نیمخورده شان بخندند. این یکی تلخ‌ترین نوع مرگ اجتماعی عاطفی است که با سر داریم سراغش می‌رویم.  تلویزیون فقط به ما یاد می دهد چطور بازنده باشیم و در عین حال با یکی از دو خوبی ای که به دست آورده ایم زندگی کنیم. 
سر ظفر ایستاده‌ام ماشین بگیرم. یکی سوارمان می‌کند. چهار تا پسر زودتر از همه می‌پریم توی ماشین. چون من پسرترهستم صندلی جلو می‌شود مال من. روی داشبرد و شیشه‌ی سمت شاگرد چیزی شبیه ماست ریخته و خشک شده است. بهش می‌خورد آدم بد اخلاقی باشد. شاید زنش ظرف ماست را پاشیده و یا در دفاع از خودش وقتی مرد داشته می‌زده تو دهنش همین صد متر قبل، اینطوری شده باشد. مرد موهای جو گندمی یکنواخت دارد. موسیقی امروزی و عاشقانه‌ی قابل تحملی گذاشته است چون موسیقی وطنی فقط قابل تحمل‌اش نمره‌ی بیست می‌گیرد. یکی می‌خواهد سر بهشتی پیاده شود. راننده کرایه را نمی‌گیرد: همینطوری سوار کردم. زور که نیست. می‌رسیم به هفت تیر. تشکر می‌کنم. می‌گوید: عزیزم ببخشید ماشین کثیفه. کارگرام رو هر روز می‌برم جاجرود و برمی‌گردونم. امروز نبودن... همینطوری دوست دارد حرف بزند. باید آدم مشکوکی باشد ولی من این را نفهمیده‌ام.  اگر خانمی یک خانم دیگر را زیر باران سوار کند هم همینطور می شود. شاید آن خانم سوار شوند ه فکر کند این یکی خاله یا هم جنس ب از است. 
خانه‌ی نقلی ما دارد سرد می‌شود. یاد زمانی افتادم که در یک اتاق بدون بخاری سرکردم. آری رسم روزگار چنین است. برای همین هم کلا آدم ضد سرمایی بودم. اما این سرد شدن از نشانه های رفاه و کهن سالی است. صاحب خانه در جواب ما که چرا اینجا به غیر از شومینه لوله‌ی خروجی بخاری ندارد گفته بود: آشپزی هم کنید گرم می‌شید. آمدیم ما رژیم داشتیم. ترک سیگار و چایی کرده بودیم. نتیجه‌ی اخلاقی‌اش این است که آدم به همین‌ها زنده و گرم است. 
یکی از همسایه‌ها قاطی کرده است. معلوم است. توی جلسه‌ی سرپایی ساختمان که کسی حاضر نیست کسی را به خانه‌اش راه بدهد، یکهو زل زد به گوشه‌ی حیاط که باغچه هم دارد و چند تا لامپ رنگی آنجاست. شاید رفت توی خاطره‌ای و وقتی بیرون آمد یک صدایی بین جیغ و داد از خودش بیرون داد: آقا جون دوس دارم. به کسی ربطی نداره کی می‌آد کی میره؟ 
یکی از همسایه‌ها که همیشه خسته است و آخرین توانش را برای چنین جلسه‌هایی نگه داشته است گفت: خانم کسی نگفت کی می‌آد کی میره. می‌گیم در آسانسور رو آروم ببند. در خونه رو آروم ببند. صندوق ماشینت رو صب داری می‌ری آروم ببند. اومدی آروم ببند. همه‌ی درا رو آروم ببند. 
می‌زند زیر گریه ولی جلوی خودش را می‌گیرد. من زودتر از بقیه برمی‌گردم بالا. چیزی ندارم بگویم. تلویزیون دارد اخبار هواشناسی را مثل خبر پرتاب شدن ماهواره‌ی امید، هیجان انگیز نشان می‌دهد. شاید تدوینگرشان که رعد و برق درست کرده و حتی چتر داده است دست گوینده‌ی هواشناسی، قبل‌تر ها فیلم عروسی تدوین می‌کرده و تجربیات قوی‌ای در این زمینه دارد. هنوز توی فکر دختر دیوانه هستم. باید بهش می‌گفتم: چقدر تو منفوری. ولی بعد گفتم باید برود کنار دست تدوین‌گر اخبار، به جای عروسی به وضع هوا فکر کند. 
روز تعطیل توی خانه فقط صدای در و دیوار و آسانسور هست. باید بروم بیرون. می‌روم تجریش. مردم از باران ترسیده‌اند و پناه گرفته‌اند. من مثل شیر بدون یارانه می‌روم از توی باران رد شوم. از توی بازارچه رد نمی‌شوم. می‌رسم حلیم سید مهدی. آش رشته هست ولی روی هیچ میزی فلفل سیاه نیست. فلفل سیاه ر برای داعش است. خیلی قیمتش بالا رفته است. هر روز هم مقاله منتشر می‌کنند که فلفل سیاه بخورید و برای سوختن چربیهای سفید بروید  هوای سرد تنفس کنید. فلفل قرمز اصلا خاصیت ندارد. فلفل قرمز چیز اصل و نسب داری نیست. بعد از اینهمه سال نگاه کنید ببینید مکزیکی توی دنیا یعنی چه؟ همه چیز می‌چسبد. یکی از دفعه‌هایی که به طرز احمقانه‌ای دوست داشتم مترجم و نویسنده معروفی به نام م ح را ببینیم توی همین تجریش گردی دیدمش. آدم نباید در زندگی‌اش ساده لوح باشد. البته این موضوع ربطی به ایشان ندارد. همینطوری کلی عرض می‌کنم که نباید آرزوهای عجیب و غریب و لحظه‌ای داشته باشد. 
بهترین‌آدمها همیشه توی نخ پدیدار شناسی روح هگل هستند. توی حیوانات هم ببینید هد هد فقط عاقل بود که همیشه پرواز می‌کرد. ما هم از لحاظ حمل و نقل عمومی و خصوصی درشهرهای هوشمند آینده اگر پرواز کردیم عاقل هم خواهیم شد. 

داستان فرار از فیس بوک

فیس بوک ام را دی اکتیو کرده ام. بیخودی فیلتر شکن را باز می کنم. بعد می‌بندم. اخبار عصر ایران هم برایم زیادی است. خاطره‌های فیس بوکی‌ام مثل مردن جلوی چشمم می‌آید. یاد دستی می‌افتم که زد روی شانه‌ام. باهام حرف زد ولی حرفش کلمه نبود یک جور بیان معنی بود که برخلاف خوابهای طول و دراز زنها، فقط گفت: بابا تو که با این جماعت نمی‌سازی. بکش بیرون. روزهایی بزرگترین تفریحم تکه‌ای از کتابی بود که خوانده بودم. نه مثل این متصدیان نشر که بیشتر برای خودشان تبلیغ می‌کنند. یکی از هیجان انگیز‌ترین تفریحاتم این بود که جملات قصار از بزرگان جعل کنم. کتابهایی که فروشند‌ه‌‌های نشر افق هم ممکن است فکر کنند اسم یکی از آیتمهای منوی کافه‌ی هنر است و آدرسش را بدهند: آقا برون ته همین کوچه دست راست. برسی معلومه.   کتابهای کمتر خوانده شده، حرفهای کمتر دیده شده. از کامو، کالوینو، سامرست موام. سفرنامه‌هایی که هیچ کس به راحتی نمی‌تواند حدس بزند ممکن است یک نویسنده‌ی آلمانی بعد از جنگ جهانی یک جمله‌ی شاعرانه وسط دعوای بعد از جنگ توی یک هتل قحطی زده بنویسد و بعد سالها بعد عابری توی انقلاب از کتاب فروشی‌های ناشرهای محو شده در بین گلادیاتورهای فرهنگ و نشر و کتاب، بخرد و بخواند. روزهایی واقعی با آدمهای واقعی ولی با اسم الکی، از اینها که دست بهش می‌زدی وا می‌رفت، هم زندگی کردم. مهمانی رفتم. بازی کردم، توی خوشی و ناخوشی جماعتی شرکت کردم، تا حاصلش را بریزم توی دل یک رمان. اما همه چیز بی رنگ شد. همه چیز مدرن شد و تمام قصه‌ها تا امروز فراموش شد. یکی آمد گفت: اگر با فلانی بگردی نابودت می کنند. یکی دیگر گفت: له ات می کنند. نمی دانم دنیایشان چقدر جدی است چقدر شوخی. مثلا اینکه توی سریال مهران مدیری بازی نمی کنید چه بخشی از خوشی و ناخوشی تان را هر شب زیر بالشتان می گذارد؟ 
تلویزیون باز هم روشن است. مثل همان فیلتر شکن، هی روشنش می‌کنم. رضا یزدانی مثل بچه‌هایی که سرجایشان پی پی کرده‌اند خنده‌ی مرموزی دارد. صدایش روی این تصویر زنده پخش می‌شود. با صدای مستانه‌اش درباره‌ی جنگ و یک وجب خاک و خمپاره می‌خواند. خاک همین یک وجبش ارزش دارد. بیشتر که شد می‌شود خاک بر سری. فاجعه‌ی زیست محیطی. کلیشه اگر نباشد، کی نان مجریها را می‌دهد تا سرطانشان را درمان کنند، بعد دوباره معتاد سیگار بشوند و توی زمستان کولر روشن کنند؟ جوان می رود کیش برنامه ی زنده اجرا کند؟
میم عزیز را دوباره می‌بینم. این یک جور جنگ سرد و عاشقانه است. کم حرف است و خواستنی. طوری که ازش می‌خواهم بماند. من مرد مغروری که اصلا این طور چیزها سرم نمی‌شود یک متوهم وودی آلنیزم که نهایتش رشید خان، آن هم نه سردار کل قوچان، بلکه کمدین اصفهانی توسری خورده‌ای هستم که سمبل تمام هنرورهای تئاتر می‌تواند باشد. وقتی توی چنین موقعیتی گیر می‌کنید زبان هفت منی‌تان به راحتی بند می آید و تمام درهایی که از جا درآورده‌اید یک باره بخار می‌شود. اگر مثل من گیر کرده باشید استدلالتان می‌شود مثل معلم ریاضی برای نامساویهای دوبل: 22 بهمن، اول یه 22 بهمن می‌نویسید، 22 بهمن تعطیله یادتون می‌مونه. بعد ایکس رو وسط می‌نویسید. بعد دو طرف بازه رو به دست می‌آرید، حدود ایکس معلوم میشه. ما هم سربازهای غلاف تمام فلزی بودیم. تک تک توصیه‌ها مثل خرچنگ غورباقه‌های غلط تخته. بعد از آن سالها همه‌ی آموزشها و استدالال‌ها اینطوری بود. اول یه 22 بهمن می‌نویسی. بعد خودت را می گذاری آن وسط تا کشف کنی. بعدش حدود ایکس را مشخص می‌کنی. حد پایین یعنی دافعه و آن بالایی یعنی جاذبه. توی هر جماعتی هستی معلوم می‌شود چه‌کاره‌ای.  
من و میم عزیز ایستاده ایم. صحنه ی آخر فیلم باشگاه مشتزنی FIGHT CLUB است. همه چیز دارد فرو می ریزد. تنها چیزی که یک آدم لازم دارد خوب شدن زخمهای صورتش است. مثل تولد دوباره در 18 سالگی یا 21 سالگی، است. قابل احترام ها همیشه قابل احترام اند. 

فضانوردی به مریخ مردان مریخی زنان ونوسی

1- نوجوان فضانورد 13 ساله یعنی آلیسا کارسون که دارد می رود مریخ کجا و مای 13 ساله کجا؟ البته افزایش ظرفیتهای انسانی در دوره ی ما منوط به این بود که کتاب بغل دستی را پاره نکنیم و یا یک گوشه ساکت بنشینیم و زنگ پرورشی را درک کنیم. هضم زنگ بیکاری که در دوره ی اول نظام جدید متوسطه اتفاق افتاد، یکی از بزرگترین دستاوردهها بود. مادرم هم تعریف می کند که او هم سری اول نظام جدید دوره شان بود. یک جور شبیه گردش ساعت که هی بر می گردد سر جایش. اروپایی ها و آمریکایی ها از مریخ یک تعبیری دارند و ایرانیها آخرین تعبیرشان یا کتاب مردان مریخی، زنان ونوسی است  
 یا همان حول و حوش تپه های ونوسی در حال خاطره سازی و خاطره بازی اند. البته خیلی از شهرهای ایران دوره ای نداشته اند که کسی را میرزا به معنی نویسا صدا بزنند و ملت پرور ایران یکسری افتاد توی دل مدرنیته و وایبر. صد بار، میرزا تر از آن، بالاترین. 


2-عصرهای جمعه آدم باید در نقش یک معلم سرخانه و نه لامپ و دی ل ...و، برود و مشکلات یک خانم میان سال نزدیک پارک نیاوران را حل کند. البته این رویای مواد مخدر گونه ی عصر جمعه و گردش کنار مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضی یا همان IPM  افق دیگری دارد. سالها پیش از این پارک نیاوران هم از صدای سخن عشق چیز بهتری شنید و رنگ و رخسارش عوض شد. برای همین عصر جمعه می توانید با مامان و بابا دقیقا قرمه سبزی را روی چمنهای پارک بخورید یا دو نفری به صورت زوجهای خوشبخت-کارمند، دو تا چلوکباب و دوغ بردارید و جلوی درب ورودی فرهسنگرای نیاوران میل کنید. من عاشق معماری ام. سوراخ سنبه ها و کوچه پس کوچه های زیادی را گشته ام. گاهی از خود میدان قدس تا میدان باهنر یا همان نیاوران را قدم زده ام، بعد از همان کوچه پس کوچه ها برگشته ام پایین، ماشین بازی و فوتسال بازی های زیادی را توی راه دیده ام. اما هیچ وقت سحر آمیزی خانه ها گریبانم را رها نکرده است. بعضی وقتها برای رفع چنین شوکی از محله ی چیذز و بعد بلوار کاوه عبور کرده ام تا آثار خرابیهای فراوان و بیسلیقگی های موجود در نواحی قیطریه، به زندگی عادی برم گرداند.  اینطوری گردشها کمک می کند در طول هفته از مدیریت دانش نداشته در سازمانهای ایرانی خلاص شوم. 

3- کتاب آسمان خیس محمود حسینی زاد را دوباره مرور می کنم. عمق آدمها مثل روغن کرچک تلخ و غلیظ و درمان کننده است. چه در دوره ی داستایوفسکی بنویسید و بخوانید و چه در دوره ی معاصر که خیلی از داستانهای معاصر فرم شاد و خوشحال تری دارند. مثلا هیچ وقت باور نمی کنم دونالد بارتلمی داستانهای با طعم طنزش را به همین شادی و سرمستی نوشته باشد. 


4- چند وقت پیش از این رفته بودیم شمال. توی راه برگشت با م و س که زن و شوهر عزیز و دلبندم  هستند، رفتیم توی یک جایی که جنگل و دریاچه کنار هم بود. کلی آدم وایبری با ماشینها و موبایلهاشان آمده بودند. یکی از این مردان مریخی داشت دوست دختر ونوسی اش را تاب می داد. تاب را بسته بودند به درخت و فکر می کنم طول طنابش چند متری بود. فضانورد مریخی ما هم آن قدر محکم تابش می داد و زن ونوسی هم این قدر جیغ می کشید که گفتم الان است که پرت بشود توی دریاچه. توی جاهای عمومی آدمها انگار تازه جنگ تمام شده باشد، هنوز می ترسند صلح آمیز با هم ارتباط داشته باشند برای همین میلیونها الکترون آزاد  شناور بر ایران هستیم که باید منتظر باشیم ببینیم گلشیفته فراهانی کی بند س و ت ینش را باز می کند، ما هم یاد بگیریم و به آموزه های اجتماعی اش عمل کنیم.  گرچه هنوز در بین دوستان هنری ام دخترهایی هستند که آدم را می برند دو تا کوچه آن طرف تر از درخانه شان تا کسی نبیند و یا یاد نگیریم و یا چی؟  به هر حال شب هم رسیدیم تهران م و س هم لطف کردند و اصرار هم کردند و من رفتم خانه شان چون ترافیک بود و هلاک بودیم. م زود روی تبلتش و دمرو به مبل خوابید. م ید طولایی در درجا خوابیدت دارد. یک روز صبح وقتی مجرد بود بیدار شده بود و می گفتن نصف تنش که از تخت بیرون مانده درد می کند. به هر حال س بیدار بود. کمی حرف زدیم. می خواستم توی اینترنت نمایش خشکسالی و دروغ محمد یعقوبی را  نشانش بدهم که سرعت اجازه نداد. بعد حرف سوسک شد که توی آرک سقف یک سوسک بزرگ دید. من با جاروبرقی نتوانستم برش گردانم. م هم از خواب بیدار شده بود ولی خسته بود برای همین س خودش رفت و حشره کش قوی خرید. به هر صورت  دوباره مجبور شدم سوسک را که این بار بیهوش آن بالا گشت می زد با دمپایی بکشم و مثل یک قهرمان بگیرم بخوابم. آری رسم روزگار چنین است. روزهایی که از یک صبح درخشان شروع و در انتهایش به کشتن یک سوسک ختم خواهد شد. 


5- اصولا با موبایل و به خصوص وایبر نمی توانم کار کنم. چون بیشتر از شمردن و کارهای ساده باشصت نمی توانم از شصتم استفاده کنم. یعنی به نظرم نشان دادن، نوشتن و دیگر اموری که با انگشت شصت انجام می شد توی دهه ی شصت معنی داشت و الان محلی از اعراب ندارد.  به همین دلیل منتظر گجتی مدرن تر و میدل فینگر تر هستم. 

6-پلیس محترم 110 - پلیس مگر شماره ی دیگری هم دارد؟ - و همچنین مرکز اورژانس آمار داده اند که 80 - 70 درصد تلفنها به ایشان مزاحمت تلفنی است. حالا که تمام مشتریهای محترم این دو نهاد از پا افتاده اند و از کمک این دو نهاد نا امید شده اند، باز هم باید 20-30 درصد آدم خوش خیال داشته باشیم که بایستی شناسایی شده و در موارد مختلف به کار گرفته شوند. برای اشتغال زایی بیشتر عزیزان که هر روز آمار قدم زدنشان توی خیابان اعلام و پیگری می شود، عده ای به عنوان تو دهنی بزن از سوی شرکت مخابرات می توانند به طور خانه به خانه بروند و مزاحمهای تلفنی را به دلیل به روز نبودن و  مزمن بودن روشها مورد نوازش قرار دهند. 

نوبل ادبیات 2014 به فرانسوی ها رسید:پاتریک مودیانو

: نوبل ادبیات به پاتریک مودیانو نویسنده ی فرانسوی کتاب خارج از تاریکی رسید و مشتاقان و علاقه مندان ادبی را از انزوا بیرون آورد. خدا را شکر که مردم دنیا پینوکیو را بیشتر از خیلی آدمهای واقعی می شناسند. هاروکی موراکامی هم شکل برادر رضایی همیشه کاندیدای مورد علاقه ی مردم است. یادداشت مفصل مترجم عزیز اصغر نوری را از وبلاگش بخوانید. دوستانی که کلاس فرانسه می روند و اهل خواندن متن اصلی هستند-چرا؟ - کلاسهای خودشان را جدی تر بگیرند. 

اینستاگرام بچه پولدار های تهران، آنالیز شکاف

اینستاگرام بچه های پولدار تهران سوژه ی خبرها شده است. از بی بی سی تا عصر ایران سعی کرده اند درباره اش بنویسند و نکته این است که امروز واشنگتن پست هم ازش نوشت. خدای من. این باعث شد بروم ببینم داستان چیست. در این باره یک سایت پیدا کردم که اجازه می دهد توی اینستاگرام را بگردید. جستجوی اینستاگرام   هر چقدر واقعی یا خیالی باشد، استریم استفاده شده برای سایت جالب است. تمام جهانیانی که از اینستاگرام استفاده می کنند را پشت هم دارد نشان می دهد. مثل سایتهایی که استریم تولید مقاله در ویکی پدیا را دارند. در هر لحظه در دنیا کی عاشق کی شده و عکسش را گذاشته است. کی رفته است مهمانی. کی از توی سفر دارد عکس اینستاگرامی اش را بار گذاری می کند. یک بازی جالب هم دارد. 

  شما می توانید این استریم اینستاگرامی را کلیک کنید تا به صورت آن تاپ، عکس مورد نظر را واضح ببینید. عکس ها به همره توضیحات. همین حالا دو نفر توی ویلای تابستانی خودشان از لبنان عکس گذاشتند. یک دختر عکس پاهایش را درست اول پاییز و روی برگهای یک جایی که قدم می زده گذاشته است. یک جای دیگر دنیا همین حالا اینستاگرام یکی با عکسی از بالای یک ساحل دریا، در روز، به روز رسانی می شود و  جای دیگری از دنیا شب تصویر متن جمله ی حکیمانه ای را که کسی خوشش آمده، آخرین فعالیت روز یک آدم دیگر است. واقعا زمان و یا مکان با سابق بر اینها خیلی فرق دارد. هر چیزی که هر کسی هوس کرده است. بدون توجه به روز، شب و مکان جغرافیایی اش، فقط و فقط در صورتی که عکس باشد، مجاز است هزاران و یا میلیونها بار، موتیفهای گم شده ی انسانی را تکرار کند. سانسوری در کار نیست. هر کسی می تواند بی مزه ترین نوع زندگی را با عکس انواع خوردنیهای دوست داشتنی و آرام بخش خودش تجربه کند. تجربه خودش یک عکس بزرگ و دست نیافتنی از دنیای سابق است. دنیایی که شبکه های اجتماعی در آن رنگ و معنایی نداشتند. ما ترسیده ایم. ما از بزرگترین تجربه های بشری به یک دلیل ساده محرومیم. چند سال از هزاران سال تجربه های بشری را با تصویرهایی که توی بصل النخاع آدم امکان نصب دارند، عوض کرده ایم. امتحان کنید ببینید تمام حرفهایی که درباره ی بازخوانی سریع تجربه های بشری می شنوید، مزخرفاتی است که آدمیزاد می تواند توی چند ثانیه gif animation لذت یک فیلم بلند سینمایی را تجربه کند. با دیدن عکس یک خانواده، تمام آنچه به احاطه ی این معنا و احضار آن مربوط است را لمس کند و رستگار شود. احضار تجربه ها از جنس تجربه ی فراوان شبکه های اجتماعی، خنده دار ترین و افراطی ترین نوع تجربه است. امروز خبری دیدم درباره ی اروپایی ها که هر روز نگران تجربه ی زیاد شبکه های اجتماعی هستند. مثل قبل تر ها که نگران تحصیلات دانشگاهی فراوان بودند. ما کجا هستیم خدا عالم است. صاحب نظران  حوزه های مدیریت در این گونه موارد لازم است آنالیز شکاف و بلافاصله بعد از آن آنالیز حساسیت را انجام دهند


پ.ن: تبلیغ خانواده توی آمریکا می تواند آدمها را به تشکیل خانواده ترغیب نماید ولی توی ایران فقط ک و ن جوانان میهن را که دستشان از نخیل کوتاه است، می سوزاند.  یاد حرفی قدیمی افتادم: سرمایه دار بد است ولی سرمایه چیز خوبی است!

یادداشتهای روزانه احمد شاملو- درها و ...دیوارهای چین

یادداشتهای روزانه، همانطور که می‌دانید یکی از علایق تمام نشدنی بنده است. امروز کتاب درها و دیوار بزرگ چین نوشته‌‌های روزانه‌ی احمد شاملو را پیدا می‌کنم. پیر مردی که از روی فایلهای صوتی‌اش می‌شناختم، اینجا کلی از اعترافات خودش را نوشته است. به طور قطع و یقین یادداشتهای روزانه آلبر کامو یا یادداشتهای روزانه ویرجینیا وولف، پاریس نوشته های همینگوی و سفرنامه آمریکای ایتالو کالوینو  دنیای دیگری است. حب و بغض های دهه ی شصت حل شده و  نشده به همین راحتی اجازه نمی دهد سراغ آن رنگ و بوها برویم. مثلا یکی از دلایلی که شاید داستانهای کوتاه هوشنگ گلشیری را نمی خوانم همین رنگ و بوی دهه ی شصت باشد. خدا را چه دیدی شاید اوضاع عوض شد.  

زبان شاملو در این مجموعه که در ابتدایش هم آمده - نوشته های کوتاه-  به متل نزدیک است گاهی هم زبان روزمره را به کار برده است. مثل همان متل هایی که سالها داشت می نوشت و جمع و جور می کرد. به هر صورت باز هم همان بحث همیشگی، نبودن اندیشه در نویسنده های ایرانی که مخلص همه شان هستیم. باز هم بحث شیرین ضرورت بستر سازی برای توسعه ی ادبیات درژانرهای مختلف. وای که این بستر چقدر مهم و اساسی است. شاید آماردان ها و یا روزنامه نگارهای بخش علمی روزنامه ها بتوانند دسته بندی و درصدگیری کنند و بفهمند چقدر از مهمترین فرآیندهای اشراقی بشر توی بستر اتفاق می افتد. اصلا آدم به شکل عمودی اش چه نشسته و چه ایستاده قابلیت فکر کردن دارد یا نه؟ 



مشتری در سوپر مارکت به خاطر می آورد

از دور که می آید هم گوشه‌ی موهایش باد می‌خورد و از زیر روسری بازی سلام و دلبری را شروع می‌کنند و هم گوشه‌های پایین مانتویش روی پاها بازی می‌کنند. این بار هم یک لباس ویژه پوشیده‌است. تنها چیزی که در محل کارش می‌شود نوعی امتیاز محسوب شود آزادی نسبی پوشیدن مانتوی دلبخواهی است. این روزها این حرفها دیگر عادی شده و یکی از منافعی که شرکتها به پسرها و دخترها می‌دهند، این طور آزادیها نیست. چند قدمی جلو می‌روم. بعد همان مسیر را باهم برمی‌گردیم. گردش روزانه زود تمام می‌شود. این طور وقتها هر دو مثل کسی که گوشه‌ای از غذایش را نخورده باشد، پای تلفن آنرا تمام می‌کنیم. حرف از کار است و دستمزد پایین. یک سکوت طولانی هست بعد انگار چشم از افق برداشه باشد به حرف می‌آید:  

 

ببین آخه باید معمار لازم داشته باشن که من رزومه بفرستم.  

بازهم می‌افتیم توی دور سکوت. کم حرف بودن و صبر و حوصله‌اش خیلی مفید است. بعد از کمی گفتگو حرف بالا می‌گیرد. من مثل یک مربی کشتی عصبانی دارم از اتفاقهای مختلف کاری می‌گویم که چطور آدمهای ضعیف‌تر و ناکارآمدتری با حقوق‌ها بهتری مشغول کار هستند. آخر شب با یک اس ام اس تکمیلی حرفم را تایید می‌کند. تند رفته‌ام و ازش عذر خواهی می‌کنم. حالا تعارف و بفرما از یک سمت دیگرش در جریان است. هوای بهار است و همین طور تا پاسی از شب به شکل استثنایی باران می‌بارد. آدمها در تهران و در وقتهای بارانی گیج می‌شوند. یعنی نمی‌دانند با هوای  تمیز چه کار کنند. بعضی ها دلشان می‌خواهد دوباره ماشینشان را بر دارند و به جان بزرگراه‌‌های نیمه شب تهران بیفتند. گاهی می‌روند و قدمهای دو نفری یا چند نفری می‌زنند و خیلی از وقتها اگر باران بهاری نیمه شبشان را روشن کرده باشد، فقط کافی است که بروند پای وایبر و فیس بوک. اینطوری هم هیچ وقت نمی‌شود حق مطلب را ادا کرد. درست مثل اینکه وسط یک برنج شفته، رگه‌های برشته‌ی مرغ و ته چین را پیدا کنی و تقریبا سیر باشی. نمی‌شود با آن یک ذره کاری کرد. برای همین خیلی‌ها در چنین مواردی فقط کنار پنجره و با صدای باران می‌خوابند. 

فردا صبح با صدای داد و بیداد همسایه بیدار می‌شوم. سرم را می‌اندازم و توی راهرو داد می زنم که چه خبر است. صداها کم می‌شود. طبقه‌ی پایینی بالاخره در را می‌کوبد. از بالا و پشت پنجره همه چیز معلوم است. باز زنش بچه‌ی عقب مانده‌شان را انداخته به ریش این بابا. مردک معتاد هم زن و بچه را انداخته پشت در. این در تنها جایی است که باز و بسته بودنش را می‌تواند تصمیم بگیرد.  

- یاسی نکن. برو بابا ولم کن. 

زن به بالا نگاه می‌کند. لابد من و مردک را توی یک قاب می‌بیند. باران دوباره نم نم اش گرفته است. زن چادری روی مامتو سرش کرده و از زیر روسری موهای شرابی و فرق از وسط‌اش را  بیرون انداخته است، یک جور عوالمی که دهه‌ی شصت خیلی دلبرانه به نظر می‌رسید. کل گفتگو با یک بیناموس گفتن مردک تمام می‌شود. مردک پنجره را می‌بندد. تقریبا تمام همسایه‌‌ها هم از دور و بر پنجره کنار می‌روند. زن زیر باران ایستاده و درب ساختمان را به نشانه‌ی تظلم خواهی می‌زند. آیفن را می‌زنم و بهش می‌گویم بفرمایید بالا. زن با پسرک که حسابی کلافه است از پله‌ها بالا می‌آیند. زن مرا نمی‌شناسد ولی می آید تا طبقه‌ی ما و جلوی در با بچه ایستاده است. یکهو می‌زند زیر گریه که هیچ کسی نیست باهاش حرف بزنه این آدم شه. مرتیکه معتاد. زن را به داخل هدایت می‌کنم. همانطور آنجا ایستاده است. یکهو از طبقه‌ی پایین صدای فریاد مردک را می‌شنوم. ریز اندام و سبزه است. بخشی از موهایش ریخته و بقیه‌اش جو گندمی ولی نامیزان است. مثل قابلمه‌‌ای جوشان که از پاگرد بپیچد، سر می‌خورد و همینطور وسط بد و بیراه گفتن به زن روی پا گرد می‌خورد زمین. زن می‌ترسد و با بچه می‌روند تو. من ولی جلوی در هستم. 

- تو خجالت نمی‌کشی؟ 

- آقا این آدم نیست؟ دیوونه کرده منو. 

- الان بی خیال شو. بذار یه دو دقیقه بشینه اینجا آروم شه. 

بهم اعتماد داشت و بارها خودش را دعوت کرده بود تا اینجا یک جور دم نوش بهش بدهم. ولی امروز حوصله‌اش را نداشتم. دیدم دارد غرغر کنان می‌رود پایین. مثل شاگرد مدرسه‌ای خنگی ‌است که جواب  را نفهمیده و جریمه سرخود،  دارد آنرا با خودش تکرار می‌کند. وقتی پایین می‌رفت داشتم دقیقا محاسبه می‌کردم که فریادهایش به کجای دیوار خورده و کمانه کرده تا به سر و صورتم برسد. هنوز این صداها تا خرپشته در حال انعکاسهای نامتناهی هستند و مثل بوی سیگارش که توی راهرو مانده ، اعصابم را به هم می‌ریزد. به همین دلیل پنجره‌ی راهرو را باز گذاشتم تا صدا برود بیرون و بین میلیونها صدای بوق و موتور و  آدمهای عصبانی توی کوچه، گم بشود. 

مردک جدا شده بود و هفته‌ای دو روز می‌شد بچه‌اش را ببیند. برای این جور ملاقات‌ها همیشه نیروی استخدامی کافی در خدمت قوه قضائیه نیست برای همین دوتا آدم که آبشان توی یک جوب نمی‌رود سخت ترین شرایط مشترک را پیش رو دارند. مثل این مسابقه‌های تلویزیونی است که  یک زوج خوشبخت شهرستانی را قرار است نشان بدهند. گاهی وقتها هم لازم است زن به مرد وقتی دارد لباس اتو می‌کند یا در جریان مسابقه، کف سالن شنا می‌رود، بگوید: عزیزم تو می‌تونی. آفرین آفرین.  پیام واضح این است: ما از معتادها هم قهرمان می‌سازیم. ما برنامه سازها می‌توانیم مثل آمریکایی‌ها که برای افراد ناتوان تا عصر برنامه‌ی تلویزیونی پخش می‌کنند تمام وقت برنامه‌ی ناتوانی بسازیم. مجری خوش تیپ هم داریم. 

از سوپرمارکتی‌های باهوش و خیلی باهوش بدم می‌آید. وقتی می‌روی توی مغازه و داری گیج می‌زنی دارند با نگاه سوراخت می‌کنند. حتی وقتی چند تا مشتری دارند کارت می‌کشند و حساب می‌کنند حواسشان به توست. هیچ وقت فیلمهایی که می‌فروشند نمی‌بینند و اصلا  دلشان نمی‌آید چیزی از فرهنگ تعارف ایرانی را جا بگذارند. این مهمترین مساله‌ی رقابتی برای درست کار کردن در یک سوپر مارکتی است. باید بتوانید دست از پا خطا نکنید. تردیدهای شما راجع به اینکه چه چیزی می‌خواهید بخرید، چی لازم دارید و چه چیزی را فقط محض تنوع دوست دارید. مثل یک پزشک مشاور دریافت می‌کنند. 

دارد بهش می‌گوید که فلان بستنی جدید است. او هم بی توجه برای بچه و زن مردک بستنی می‌خرد. چهار نفری با یک ترکیب عجیب و غریب توی خیابان راه می‌افتیم و بستنی می‌خوریم. هیچ کسی هم شک نمی‌کند و اصلا برایش مهم نیست ما کی‌هستیم. ازش می پرسم تو فکری. با سر نه می گوید لبخند می زند. چشمهایش را همانطور ریز می کند که یعنی مشکلات مردم را ببین. ما اصلا به نظر مشکلی نداریم. من مثل مهران مدیری توی سکانسهای موفق و قوی سریالهایش درست یک قهرمان ناشناسم که توی هزار تا آدم دارم با همکارهایم قدم می زنم. روی همان پیاده رویی که شاید سوپری محله با عجله رفته باشد سراغ مردک معتاد طبقه ی پایینی و هر چهارتامان را لو داده باشد، باید آرام قدم می زدیم. 


صواب شناسی غصه و شعر

1- برای داستان نوشتن باید شب باشد و کنار آتش نشسته باشی.  آتش از جنس پلاسماست. برخلاف حرف احمقهایی که به زور و سهمیه و بورسیه، بخشی از معلم‌های ما را تشکیل داده بودند،  ماده حداقل پنج، شش حالت دارد. حالتهای ماده  جامد، مایع، گاز، پلاسما و غیره. آتش جنسش یک جور سیال است. پلاسما مثل جنس ماده‌ی سازنده‌ی خورشید. اغلب نویسنده ها  نمی‌توانند با حجم خورشید برای قصه ساختن کار کنند برای همین هم می‌نشینند و با همان یک گله آتش قصه می‌سازند. 

 یک شبی ما دو نفر آتشی ساختیم  که همه می‌آمدند و فکر می‌کردند: کی می‌تواند تنه‌ های درخت به این بزرگی را بگذارد کنار ساحل و آتش بزند. کلی آدم با هندی کمهای مسافرتی‌شان کنار دریای چالوس از ما فیلم می‌گرفتند. ما دو قهرمانی که هیچ وقت حاضر به مصاحبه نشدیم مثل خیلی از نویسنده ها، دو تنه ی بزرگ پوک و آب شور خورده  و خشکیده ی درخت را به آتش کشیدیم.  سکوت در قبال رفت و آمد و واکنش آدمها لذت بخش بود. ادبیات هم ذاتا موجودی جعلی و دلفریب است. 

نوشتن مثل یک فریضه، برای مرتب کردن دنیا، برای تخلیه‌ی ناخالصی‌ها، شکل ور رفتن یک دختر بچه‌ی کلافه از بلوغ با جوشهای صورتش، گاهی .وقتها، شعر، عینهو، جوشهای سر سیاه که باید زود به حسابشان رسید. تندی با گوشه‌ی ناخنهای تیز، خالی‌شان کرد. دنیا جای مرتب شدن نیست. 

2- سوفوکل، آشیل، اوریپید خوانی برای عده‌ای دعا خواندن، کتاب مقدس خواندن و قرآن خواندن برای دیگران. صواب شناسی شروع از غصه  و کنار زدن اشکها و شروع قصه. 


2.5- باز هم لعنت به برادران سینوس، تانژانت و کتانژانت و کسینوس چه زمانی که با ما دوست بودند و چه زمانی که تالاپ خورند زمین و جلوی ویترین یک بوتیک روی سنگ فرش پیاده روی شلوغ به هوش آمدند. 


3- با دختری توی پارک نشسته ام. دو تا لیسانس گرفته و حالا دارد برای فوق می خواند. قضای روزگار ما را می نشاند روی یک میز سنگی شطرنج. تقریبا تند و تند سوال می کند. سطح درآمد، راستی چرا هیچ وقت اپلای نکردی؟ چرا زبانت خوب نیست؟  خیلی جالبین. راستی یه نکته. قبل از اینکه خانومها دست دراز کنند باهاشون دست نده.  

بازی شطرنج بدون مهره، همان طور شطرنج برره ای می شود که امیر مهدی ژوله می گفت. 


4- غبطه ی دوستانی را می خورم که این روزها شهرداری دفترشان را تعطیل کرده و مرخصی اجباری رفته اند. مسافرت  لازمیم. 


5-از صبحش قرار می‌گذاریم برای بعد از کار. انگار روزهای عاشقانه، اینطوری به بلند‌ترین حد ممکن خودش می‌رسند. مثل هفده هجده ساله‌ها دلم می‌خواهد هزار دفعه یک موزیک عاشقانه را گوش کنم تا عصر. بعد هی منتظر باشم. هر وقت خوشحال می‌شود چشمهایش را به حالت خاصی ریز می‌کند و لبخند می‌زند. لامصب! این تصویر عشق چقدر صاف و صوف است. هر چقدر تویش چرخ می‌زنی چین و شکنی پیدا نمی‌کنی. طرفت اینقدر خوب می‌شود که هر چه هست ناخالصی‌های مربوط به هوای این چند روز است تا وقت باران. ببارد،  این چند تا هم صاف می‌شود. تا وقتی با سوژه درگیری احساسی دارید نمی توانید منظم و درست ازش بنویسید: گل بی تاب. 


6-  سریال معراجی ها دارد از تلویزیون پخش می شود. چون آمده ام خانه ی جدید و  دلیلی برای نصب ماهواره ندارم. به نظرم هر پدیده ای به هر حال و خواهی نخواهی از ذات خودش جدا نیست. اینقدر این موضوعات مورد اختلاف در سریال غیر جدی است که هر جور ده نمکی ای مثل ابراهیم حاتمی کیا، آنرا می ساخت و یا به قول سرمقاله نویس ها به آن می پرداخت، همینقدر مسخره در می آمد. so what? 


7-  چرا نویسنده هایی مثل همینگوی، همین ویرجینیا وولف خیلی از آنها که هنوز توی ویترین کتاب فروشی های دهه شصت هستند، اینقدر گل کرده اند؟ چرایش ساده تر از این نیست که اهل سرمقاله نویسی به معنی روزنامه شرق ای و برخی دیگر از درخت بُر هاش نبودند. یک حرف ساده را همان طور که قرار است دستمزد بگیرند نمی زدند. اصلا نمی دانم این دستمزد هر روزنامه نگار اینقدر کلمه، این قدر پول را کی باب کرد. باب شدن همان و پشت و رو شدن  وضعیت همان. روزنامه نگاری که در جمع دوستان و آشنایان وایبری اش ایقدر موجز لب مطلب را می گوید، همینطور دور همی با همان دوستان، رسانه را طوری می گردانند که کلمات، بی صاحب و یک لاقبا، از لای روزنامه دارند می دوند این ور و آن ور. برادر و خواهر گرامی، بکش بیرون. اینقدر فاضل مابانه و سرمقاله نویس آنه یادداشت نوشته اند که در آن جای دیگر دق و دلی موضوع را در می آورند و غلط نویسی، جویده نویسی، عاطفی نویسی و خیلی از ژانرهای دیگر از طریق همان سرمقاله نویس و برای درمان صبح، عصرها به سراغشان می آید. 

تولستوی- کتاب مرگ ایوان ایلیچ نشر نیلوفر

تولستوی نویسنده ی روسی را به روان شناسی عمیق در آثارش می شناسند. 

زندگی لحظه است. در یک لحظه شما می‌توانید به رییستان بگویید که باهاتان محکم و مردانه دست بدهد چون دست دادن با نوک انگشت حاکی از کراهت و نجاست به نظر می‌رسد و یا می‌توانید به این فکر کنید که لئون تولستوی چگونه  مرگ ایوان ایلیچ را بر جان هر نوع بشری نوشته است و چقدر این پردازش ظریف و عمیق است. مثل اینکه روزی در یک باغ برگ ریز پاییزی دنبال چیزی خاطره انگیز برگ‌ها را کنار می‌زنید،   تند یا سریع، خسته می‌شوید به سکوت وکلاغها که عاقلانه دارند روزی‌شان را جستجو می‌کنند نگاه می‌کنید و از خودتان می‌پرسیدک من دنبال چی هستم؟ مرگ ایوان ایلیچ جستجوی یک قاضی از طبقه‌ی مرفه است که در تمام زندگی‌اش خوب پیش رفته و حالا دچار این پرسش گردیده و آرام آرام این پرسش بر جانش می‌نشیند و کم کم او را از دایره‌ی گذشته‌ی سالم و حرفه‌ای و خوشحالش خارج می‌کند. شاید فرم داستان بلند مرگ ایوان ایلیچ به قلم تولستوی امروزی نباشد ولی کاوشی جذاب و خواندنی است. کتابی 100صفحه‌ای که خواندنش یک عمر می‌ارزد. 

هیچ گاه نگران نبودم. زمانی که داشتم برگها را زیر و رو می کردم شاید یکی از آن هزار پنجره ی خانه های اطراف موضوع را دست گرفته باشد. یکی دیگری را صدا کند که بیا ببین این یارو داره چی کار می کنه!   به نظرم این مواجهه، این سوال که من دارم چه می کنم و احساس غبن هر روز برای هر نفر حداقل روزی یک بار پیش می آید. به نظر می رسد با این عدد میلیاردی از این پرسش، لازم است آدم در طول عمرش حداقل یک کتاب، از سر کنجکاوی بخواند. مرگ در روزمرگی. 

پسر جوان این دفعه به روی دستگاه می رود. اصطلاح دستگاه را شاید شهرداری تهران برای میله های زرد رنگ بازی که توی فضای سبزها و فضاهای زرد و نارنجی پاییزی تهران با خروار خروار برگ پاییزی وضع کرده است. دستگاه مثل یک ابزار سی تی اسکن پسر را پشت و رو می کند. دختر دوباره جیغ می زند: وای منصور اصلا فکر نمی کردم اینقدر کم باشه.

همه ی اطرافیان دختر را از اینکه حسش آن موقع اینطور بوده ملامت می کنند. 

اما وقتی ادبیات آن هم تولستوی نامی به سراغ پشت و رو شدن ظرف دنیا می رود، تلخی آن مایه ی حقیر و فردی را ندارد و دنیا آنطور به نظر نمی رسد. 

پ.ن: نقد کاملی در انتهای کتاب مرگ ایوان ایلیچ هست که می توانید مشاهده کنید. در پایان سخن عیسی مسیح: آمین به شما می گویم اگر دانه ی گندم که در زمین می افتد نمیرد، تنها ماند اما اگر بمیرد ثمر بسیار  آرد. 

غذاخوردن ایستاده

وقتی ایستاده غذا می‌خورید، حتما دارید جرمی مرتکب می‌شوید این اصلا یک پیام بهداشتی نیست. این جرم می‌تواند علیه هر کسی اتفاق بیفتد. 

 زمانی که کل فامیل را می‌توانید در یک مهمانی مهم مثل مردن بزرگ خاندان جمع ببینید. همه هستند. حتی دلقک ترین دامادهایی که تازه به جمع فامیل اضافه شده‌اند ته ریششان را یک روز است نزده‌اند و بعد انگشت حیرت به زیر چانه با پیراهش مشکی و کت تیره آمده‌اند. حتی توی تشییع زیر تابوت را گرفته‌اند. بهش گفتم: امیر خان شما چرا؟  

بعد توی سرم فحشهای مختلف رفت و آمد می‌کردند. بعد یاد زیر زمینی افتادم که یکی از اولین تحقیقات کودکی‌ام را آنجا انجام داده بودم. اینکه گربه‌ها واقعا چرا اینقدر زل زل نگاه می‌کنند و اصلا ارتباطی با جنها دارند یا نه؟ مادر همسایه بغلی تمام بچه‌هایش را همان سنین کودکی از پل کچلی عبور داده است. اگر یک روزی هم خواست پسر بچه‌ی 16- 17 ساله‌ای را هم به عنوان پسرخوانده قبول کند باید اول از این پل ردش کند. اینطوری کسی نیست که مشکلات چنین بیماریهایی گریبانش را بگیرد. این استدلال را انگار از عکس بی ربط دیوار می‌شنوم. خانمی با پلوور قرمز توی هوای آزاد نشسته است توی قاب عکس و مثل یک روان شناس لبخندهای مبهم می‌زند. 

موقعی که اولین بار توی دبیرستان کتابهایم را بعد از امتحان آتش زدم، چند تایی‌اش را توی گلدان بدون خاک و تک و تنها،گیر می انداختم.  بعد همین کامپیوتر چسکی را می‌بردم به یکی از این گروه‌های نیکوکاری می‌دادم چون به نظرم خرج دیوانگی ام بالاست. این را چند بار به خودم می‌گویم. 

دوباره چایی‌ام را درست و دقیق، خوش رنگ در نمی‌آورم. در حقیقت بلد نیستم رنگش را میزان کنم. مثل کتابهایی که نیمه کاره خوانده‌ام. شکل ناراحت شدن بابت اینکه قبل از خوردن خیلی از چیزها در دنیا دندانهایمان را از دست داده باشیم. بخشی از دنیا همیشه برایمان افسانه‌ای به نظر می‌رسد. عین دیوارهای رنگارنگی که توی بازیهای کامپیوتری هیچ وقت جزو بازی حساب نیست. شما هر چقدر هم شخصیت بازی‌تان را به در و دیوار بزنید موفق به کاری نخواهید شد. به همین ترتیب است که دائما دنیا، آدمیزادی را که حواسش به بازی و قواعد بازی نیست به بلاهت می‌گیرد. برای همین آدم یعنی آدم امروزی فقط طاقت تغییرات را در حد فوتوشاپ را دارد. توی مجلس عزای بزرگ خاندان هم همه اینطوری‌اند. 


همیشه توی این جور مواقع خنده‌ام می‌گیرد و برای همین سعی می‌کنم در جلسات جدی شرکت نکنم. روح تاریخی ما زیباست و روح ابدی ما بی‌نهایت است. این از آن حرفهای خنده‌داری بود که یک فامیل دور همان موقع که همه از بهشت زهرا بر گشته بودند گفت. همه خوششان نیامد. داشتم دید می‌زدم  ببینم مخالف‌های گچی و پلاستیکی این جور آدمها چطوری روبرویشان می‌نشینند. شاید دوست داشته باشند داوطلبانه خودشان را در مواجهه با نیستی عقیم کنند. اینطوری همیشه مخالف‌ها از وجود ما شاد هستند. ما هم از وجود مخالف‌ها لذت می‌بریم و دوست داریم برای دیدن بیشتر مخالفان، خودمان را معرفی کنیم.

فردا باید می‌رفتم خودم را معرفی می‌کردم. دقیق  نمی‌دانم برای چندمین بار است که دارم این کار را می‌کنم. از یک وقتی به بعد دیگر یادم مانده که تعداد خیلی چیزها را که یادم می‌رود مخفی کنم. مثلا یک وقتهایی می‌گویم اولین بار است. گاهی هم موفق شده‌ام و اظهار بی تجربگی مطلق کرده‌ام. بی تجربگی  مطلق خیلی شیرین است.

من هم وقتی به عنوان یکی از ورثه‌های پدر بزرگ نشستم کنارشان در مورد تقسیم ارث و میراث بی تجربه بودم. برای همین رسومات است که مراسم تشییع و بعد از آن برایم سخت است. حلواهای آنچنانی را فقط کسی می‌تواند نوش جان کند که دستش به روزگار دیگری می‌رسد. باید بروم بیرون ولی نا ندارم. بروم سیگار بکشم شاید اوضاع بهتر شد. شاید این جماعت دست از یک مرده برداشتند. تعلقات آدمی روز آخری که دارد می‌رود جای اعتراف دارد. جای این موضوع که برایش اتفاقهای نادرتری بیفتد. سرخوش‌ترین حالتهای بشری مثل خامه‌ی روی کیک که قنادها همه جوره بلند کیک مانده را بچپانند زیرش، توی تلویزیون یافت می‌شود. رفتم و سیگارم را توی حیاط و دم پله‌ها کشیدم. وقتی برگشتم یکی از عزاداران محترم می‌خندید و داشت ادای یکی از هم خدمتیهایش را در می‌آورد. بقیه‌هم متعجب و یکی دوتا هم لبخند به لب داشتند نگاهش می‌کردند. اگر توی این هال بزرگ ال مانند یک گوشه‌ی مخفی داشت می‌توانستم بروم و آن جا برای خودم بنشینم. یکی دوبار جایم را عوض کردم ولی بازهم نگاهشان رویم بود. نمی‌دانم چرا توی وقت عزا همه دوست دارند یکی دور و برشان باشد. به این نگاه‌ها نمی‌ارزد. به این‌که بدون نگاه دیگران راحت اشک بریزی یا اصلا و ابدا چشمی‌ تر نکنی. برای خودت زل بزنی یا لم بدهی و یا دراز بشکی وسط هال خانه و خستگی‌ات به همراه خاطرات لای پرزهای فرش برود پایین و بعد فرش را لوله کنی و ببری توی حیاط رویش شلنگ بگیری. یک شب که نادیا رساندم خانه‌ی پدر بزرگ، اشاره زدم بیاید توی حیاط و آنجا وقتی داشتم لبهاش را می‌بوسیدم، پدر بزرگ از پنجره‌ی بالای خانه دیدمان. همان‌جا توی تاریکی لبخندش را دیدم. فردایش نصیحتم کرد که بروم یک جای خلوت این کار را بکنم. آن روز شرمنده شدم. ولی کاش بود و برایش تعریف می‌کردم آن روز که بهانه‌ای کلید خانه را گرفته بودم روی همین فرش توی هال با نادیا خوابیدم. اینقدر خوش گذشت که وقتی بیدار شدیم توی تاریکی شب غرق شده بودیم. حتی نادیا کمی ترسیده بود. تکانم داد تا بیدار‌تر شدم. کاش می‌شد همه‌ی اینها را برای پدر بزرگ می‌گفتم. شاید لبخند می‌زد شاید هم برای همیشه باید دور خانه‌شان را خط می‌کشیدم. بعضی تجربه‌ها به زحمتش می‌ارزند. یک شب موقع شام یک کلمه گفتم. به شوخی گفته بودم اسلام آمریکایی. بین این همه نوه و پسرها و دخترهایش تنها به من گیر داده بود. تقریبا داد زد: امیر حرف سیاسی نزن. 

نزدم. هیچ وقت دیگر حرفی نزدم. از آن چیزها که باید برایش می‌گفتم هم نگفتم. پدر بزرگ هم با همه‌ی زلالی اش رفت و دل همه‌ی ما را سوزاند. دیگر سر آن سفره جمع نشدیم و شاید خیلی وقت است بزرگ خاندان را ندیده ایم. 


ترجمه اولیس جیمز جویس- ایمان فانی

ترجمه اولیس جیمز جویس- ایمان فانی  را بر روی سایت پیاده رو دیده ام. فعلا دو فصل اول را گذاشته اند تا جویس دوستهای گرامی استفاده اش را ببرند. واقعا در زندگی چند بار معدود شده است که سیگاری را بر عکس روشن کنم. خیلی هول شده بودم و امشبم تکمیل شد با این ترجمه. تخصصی در بد و خوبش ندارم ولی دست مریزاد به بچه های سایت پیاده رو و مخصوصا مترجم محترم این اثر گرانبها. حوصله و دقت کار بالاست. تمام مواد لازم برای خواندن اولیس جویس از ماست موسیر و دیگر موارد آماده است. بخش اول رمان اولیس را  در این لینک و بخش دوم رمان اولیس را در این یکی لینک بخوانید. برای توضیحات تمام پاورقی ها را به متن اصلی لینک کرده اند. یعنی با خواندن پاورقی مربوطه می توانید دوباره کلیک کنید و برگردید همانجا که تشریف داشتید. 

  

متن بدون هیچ تعریفی اشاره های فراوانی به کتاب مقدس و منابع ادبی به  همراه تحلیل های مترجم دارد و بیشتر به همین دلیل دارای پاورقی های فراوان است. حتی بخشهای حاوی سیال ذهن درون کروشه هایی مخصوص با همین برچسب قرار گرفته است. 

پ.ن :

1-  بعضی وقتها فراموش می کنیم که ما کتاب خوان هستیم. نخوانیم هیچیم. بورخس جمله ای دارد به همین مضمون که من کتاب خوان حرفه ای تری بوده ام. این را با یکی از دوستان که بعد از مدتها دیدمش دوباره مرور کردیم. در پایان توصیه به تقوا و التماس دعای فراوان دارم

2- در پانوشت 143- بخش اول-  درباره ی توماس آکویناس چیزی کم گفته است. جویس چهره مرد هنرمند در جوانی را بر اساس مراحل عرفانی مطرح شده در این نوع از عرفان مسیحی، نوشته است. و صد البته در بخش دوم از ترجمه ی اولیس جیمز جویس در پاورقی 27 اشاره ای به کتاب چهره مرد هنرمند در جوانی نیز دارد. 

3- اگر در ویکی پدیا به دنبال جویس هستید، صفحه ی فارسی اش تاسف انگیز است ولی می توانید صفحه ی فارسی رمان اولیس جیمز جویس را مشاهده کنید. 

آزمون دکتری روی کف پوش قرمز

دکتر دیگر چند وقتی بود که با هم پیاله هایش بُرنمی خورد. البته دکتر بودنش را سه سالی بود به اثبات رسانده بود. صبح توی آپارتمانش که نُقلی، تلخ و گرفته بود، بیدار شد حس کرد که باید به بیکاری اش برای همیشه سر و سامان دهد. شماره مهدی رونوشت را گرفت. هیکل وارفته و چاقش را که توی سی سالگی به نظر چهل ساله می رسید، سست جابجا کرد و با چرخش کمی روی کاناپه راحتی انداخت. آب دهانش را خشک قورت داد و از پنجره که تنها روشنی اتاق بود نگاهش روی درختهایی که هر روز بهش زل می زدند و بعدش گذر ماشینها افتاد. قبل از اینکه به آپارتمان روبرو- هرپنجره ای باشد فرق نمی کند- خیره شود، طرف گوشی را برداشت: 

-         جانم! چطوری تک خور؟

: مهدی جان شوخی رو ول کن. بیا کارت دارم.

سر و صدای خیابان داشت بیشتر میشد و هیچ صدایی از حرفهاشان نبود. تلفن بعدی پیش شماره ای حوالی چهار راه ولی عصر داشت. توی آن همه سرو صدای ساختمان سازی که از ساعت نه صبح به اوج رسیده بود، مشعلهایی که برای قیر گونی به کار می رود، قویتر از همه هُرهُرمی کردند. این بار بعد از اینکه گوشی را گذاشت از خونی که روی صورتش رژه می رفت، فهمید خرداد ماه است. سالهای مدرسه و امتحان، سگهای عصبانی باغ گذر بچه ها. توی این فکرها بود که صف کتابهای روی شوفاژ سرد این وقت سال، روی هم سرید و آخرینشان که از همه قطورتر بود زیر بار بقیه خم شد.

-ای لامصبا! انگار دارن ساختمان مارو خراب میکنن.

بلند شد و عین اینکه بخواهد توی دعوا طرف را غافل گیر کند و با چپ بزند توی گوشش، محکم کتابها رابرگرداند سر جایشان. کتاب آخری را برداشت. گوشه پایینی‌اش را که تا شده بود با دست و خیلی مهربان صاف کرد. و دوباره یادداشت صفحه اول را از حفظ خواند. همان خط دخترانه که گوشه امضایش در تماس کتاب با پنجره رطوبت کشیده و محو شده بود:" ... امید عزیزم." دم میم دو شقه شده بود یک سر انداخته بود بالا و دیگری به پایین. عین اینکه نوشته باشد : مار. محکم بست و نشست روی تخت کنار کتابها. آنقدر شدید که گرد و خاک بلند شد. نور پنچره داشت گرد و خاکها را بازی می داد که یادش آمد دو نخی سیگار مانده است. آنقدر هول پاکت را برداشت که دستهایش نمی دانستند کدام سیگار قرار است دیگری را روشن کند. به هر حال آتش که زد، دید زنگ در را می زنند. تنها صدای رسای خانه همین زنگ قدیمی بود که به هیچ روشی نمی شد ساکتش کرد. از همان دم در، بی هیچ آیفنی وصل شده بود به تنها اتاق این واحد. بلند شد. از روی پله ها و بالای در خروجی که با چند پله به درب اصلی می‌رسید، نگاه کرد. طرف را که شناخت دستی تکان داد و مثل پهلوانهای زور خانه رفت توی گود و درب را باز کرد.



کل اسبابش را که آورد، اتاقش شده بود مثل اتاق کیمیاگرها. حساب کرد حتی دستیار هم نمی خواست. فقط باید غرغر همسایه ها را می خواباند. باید حساب کار دستشان می‌آمد که پزشک عمومی هم از سر این آدمهای جنوب شهری زیادی است. اصلاً بین یک کلینیک سر پایی و درمانگاه ترک اعتیاد تومانی صد شاهی فرق است. دیگر نمی خواست هیچ معتادی آنجا پاتوق کند و سر آخر به زور مهدی رونوشت و سعید بیخود سوت شود بیرون. از فردا صبحش شروع شده بود. خیلی شیک و تمیز ربع باقیمانده  اتاق افتاده بود آن سمت پرده پلاستیکی سفید. همه‌ی خنزر پنزرهایش را چپانده بود توی کمد فلزی که جاهاییش زنگ داشت و لکه لکه شده بود. اولین مریضش همان آدم منگی بود که حتی زورش نمی رسید به خودش تزریق کند. معتاد منگ زنگ که زد، خلقش رفت توی هم. دستش را برد توی جیبش تا خیالش راحت باشد که مبادا از سر دلسوزی این دستها نافرمان شوند و کاری بکنند. زل زده بود توی کوچه که قبض تلفن همین طور زنده و داغ داغ از لای در سرید تو و همانجا لای در گیر کرد. رفت و قبض را که دید گُر گرفت. سیگار هفدهم یا هجدهمش بود. چسباند گوشه لبش و با همان لب هایی که سیگار را گرفته بود بلند غرغر کرد که : مطب بدون تلفن ؟ 

خسته بود بدون آنکه کارخاصی انجام داده باشد. با اینکه سر ظهر روی همان گاز سه شعله کارش را رسیده بود، ولی عمراً کوک نبود. با زنگ در از جا پرید و دو نفری را که خیلی بُراق به نظر می رسیدند به داخل مطبش راهنمایی کرد. مرد مو بلند سبیلو که درد داشت از دیگری که آفتاب سوخته و بلند قامت و مسنتر بود، آویزان شده بود. زل زده بود به روبرو که یکهو ول شد کف مطب. بوی خون تازه از کف پلاستیکی اتاق بالا زد. بو، توی سرش شروع کرد به بازی. لذتی مثل روزهای قدیمی دانشگاه و بخش، خیلی محرک و تند روی گل و گردنش در حال بازی بود. حتی آنقدر کند دستکشها را پوشید که بو بیشتر توی دماغش ماند. لحن صدایش را محکم کرد و به همراه ورزیده و نگران مرد گفت که باید پول را اول بدهند و در حالی که خیلی کند بسته‌ی گازی را باز می کرد، تاکید کرد که قمه خورده‌ها را به همین راحتی قبول نمی‌کنند، مخصوصاً اینکه به نظر اهل دوا هم باشند. همراه بی هیچ چک و چانه‌ای با غیظ زیپ جیب بغل شلوارش را باز کرد و دسته‌ای پنج هزار تومانی بیرون آورد و تندی گذاشت روی میز. مرد سبیلو شده بود خربزه‌ی کم شیرینی که بچه‌ها از روی شیطنت رویش سبیل چسبانده‌اند.

-         دکتر فقط زودتر. این بیچاره که کاری نکرده. این مهدی رونوشت پاک قاط زده. چسبونده بهش که آدم فروشی کرده ...

سرش را هم بالا نیاورد. احساس کرد از بس زبانش را به لبش زده، خیس شده و برق افتاده. بدتر اینکه چشمهایش افتاده بودند به بازی و اگر سر بالا می کرد لو رفته بود.

-         بنده خدا زنش هشت ماهه بارداره. بی کاریِ بی وقتی براش سخت میشه. داداش و اینها هم که نداره. ما هم اوضاعمون بی ریخت شده...

خودش را به زور زده بود به بی تفاوتی و مثل پزشکهای حاذق داشت آرام روی پهلوی بیمار و با دست توی بریدگی خون آلود دنبال یک چیز سفت می‌گشت. چیزی مثل پلیسه‌ی چاقو. چندبار رفت و چیزی پیدا نکرد. خیلی فرز شروع کرد به دوختن با نخ بخیه. فوقش چرکی شدن دوباره، خرج داشت. از این بدجنسی به خودش بالید. مثل یوزپلنگی که قسمتی از شکارش را نخورده و کنار گذاشته و هیچ حیوانی نمی بایست جرات میکرد تا به غذایش ناخنک بزند. اصلاً این آدمها مهم نبودند، مهدی، سعید، جمال ... همه آدمهای بی کله، افیونی و مضر بودند به حال جامعه. اصلاً موضوعات مهمتری بود که باید با آنها مشغول می شد. شب، جشن روز اول مطب، دستخوش به سعید بی خود و مخصوصاً مهدی رونوشت، باید لیستی تهیه می کرد: رییس بیمارستانی که آنهمه او را سر دوانده بود، صاحبخانه که البته احمق بود و می شد همه چیز را به حساب بی فرهنگی‌اش گذاشت. خلاصه خیلی کار داشت. احساس می کرد روز اولی است که دکتر شده است. می خواست قسم بخورد که همیشه اینطوری بماند و اگر احساساتش خواست فوران کند و فردین بازی در بیاورد، بهتر است دستهایش در جیبش بماند. حتی اگر کسی ازش آدرس پرسید نگوید و طرف را خیط کند. آن دونفر که رفتند، بوی خون مانده بود.دوباره داشت فکرمی کرد. همیشه وقتی می نشست روی صندلی اول باید مطمئن می شد میخها محکم سر جایشان هستند یا نه. اکثراً بدون اینکه نگاهی بیاندازد می‌رفت از بالای کابینت نزدیک آب گرمکن دیواری، چکش را برمی داشت و تمام میخها را سر جایشان سفت می کرد. حتی وقتهایی که بیشتر کلافه بود می‌رفت سراغ لولای در و پینهایش را که شل شده بود، چکش کاری می کرد. زنگ دوباره با تمام وجود صدا کرد. دکتر هم یک جوری یک وری نشسته بود و چکش توی دستش مانده بود.  


پ.ن: دلم فقط آن پیر پالاندوز را لازم دارد. یکی که از دردهای واقعی بیکاری دهانش تر شده باشد. 

پلانکتون ها -1

پلانکتون ها -2 - شوان اشتایگر و بیگ جونز

ما هر کداممان یک جور پلانکتون هستیم. یعنی یک زندگی سطح پایین و تحت فشار لایه‌های بالاتر را به کندی می‌گذرانیم. بدون هیچ رنگی قرار است بعد از میلیونها سال نفت بشویم. پلانکتون خانه روبرویی  توی تختش دراز کشیده و دارد سیگار دود می‌کند و گذشت زمان در ذهن آدمها برایش بی معناست. میلیونها سال وقت لازم دارد. اما سیتو پلانکتون مربوطه بدون هیچ دلیل منطقی، سر ساعت می‌رسد. از روی ساعتش معلوم است.  ساعتی که فقط یکی دو جای مشخصی بدون هیچ عددی دارد یک جور وقت خاص را نشان می‌دهد. سیتو پلانکتون خوشحال است. توی دستش یک بسته شکلات است. منتظرم ببینم چطوری بسته‌ی به آن بزرگی را از در می‌برد تو. طوری که شکلات‌ها از سینی پلاستیکی‌شان بیرون نریزند. سیتو پلانکتون هم عین آدمها، دور نظم و انضباط را خط می‌کشند. 

صدایشان از توی تراس می‌آید: اگر همان آدم مثلا توی خیابان قدم می‌زد یکی هم بهش می‌گفت خوب که چی رفتی علوم انسانی خوندی و  حالا یک آدم یک لاقبای قابل احترام هستی، چی جوابش رو می‌داد.  

بعد آن یکی جواب می‌دهد:  قلب کوچک آدمها محل خرافات است. به نظرم عضو اشتباهی را این جور جایی نشانده‌اند و دارند ازش زیاد کار می‌کشند. 

- می‌دونی من یه قصه دارم - پدری که از اصلاح پسرش نا امید می‌شود چون دید که این پسر به همه‌‌ی حرفها بی اعتنا شد. 

صدای لیوان و سینی می‌آید: همین امروز داشتم توی اینترنت می‌دیدم که روزانه دو نفر در کل ایران من با سلاح سرد می‌میرند. 

- فقط تو نیستی‌ها بگو ما. اینطوری بهتره. 

: خوب ما. ببین من اینقدر داغونم که اصلا برام فرقی نمی کنه. هنوز لخته های خون رو توی عکس یادم هست. 

- ما خودت بود؟ عکس چیه؟ 

: نه. خبر رو می گم... – می چرخد و به تن خود دست می‌کشد- ولی اصلا از مردن خودم  چیزی یادم نیست. 

سیتو پلانکتون دیگری انگار دارد با یک توپ پلاستیکی جهنده بازی می‌کند. هی آنرا می‌زند به زمین و می‌گیرد. توپ از دستش در می‌رود و از تراس خانه سقوط می کند پایین. 

- بسه دیگه! یه لحظه گوش بده. ما اومده بودیم با رحمتی حرف بزنیم. 

:خوب آره اومده بودیم حرف بزنیم. 

- حرفم رو تکرار نکن. یادت هست برای چی بود؟ 

--- 

دو نفر دارند با رحمتی حرف می‌زنند. رحمتی بر آشفته می‌گوید نه و حلقه‌ی دور و بریهایش را می‌گسلد و می‌زند بیرون.  

- اصلا نمیشه. این همه این دست اون دست کردید آخرش هم .... می‌دونستم اینطوری میشه. ببین اگه واقعا دوست داری بعد از این بری سر کار و این همه سابقه کارت یک جا نسوزه تا فردا ظهر پول رو می‌ریزی به حساب همین. ناصر. ناصر بیا  این آقاها رو ببر بیرون. 

دوباره سیتو پلانکتون رقیق القلب توی تراس نشسته است: هنوز هوا خنک نشده. 

راستی به نظرم متلهای شاملو واقعا زیباست. مثلا قصه‌ی مردی که لب نداشت گوش کن ببین معجزه است. 

: نشکنه قلب نازت 

- بی مزه... راستی تو برای چی کمکش می‌کنی؟ می‌خوای هر چیزی دادی بزنه به چیز گاو؟ اون براش یه چیز مهمه. هیچ شبی تنها نخوابه یا اگر نشد با دوستان مشغول خوش گذرونی باشن. نشستی و  فرو ریختن امپراطوری نداشته‌اش رو رصد می‌کنی؟ 

- بذار یه چیز برات بخونم: من روزی دوبار دیوانه می‌شوم. به نظرم این زیاد است. قبل‌ترها شاید بیشتر بود ولی عمقش کم بود. دیوانگی بلوغ و بعدها دیوانگی دانشجویی ولی الان خیلی خطرناک‌تراست. 

- ببین خطرناک رو با ت هم میشه نوشت؟ 


: این چطوره؟ دختری از خواهرش تعریف می‌کند که با اولین پسر پولدار، قبلی را رها می‌کند. او خودش هم منتظر و معطل رعایت کردن قوانین اجتماعی است. با اینکه ذاتا آدم بدی نیست ولی با ضعف به انتقادهای خواهرهایش گوش می‌دهد. 

- بذار یه چیز دیگه بخونم برات. 

چای‌ سردش را هورت می‌کشد و دوباره با ذوق و روبه افق تراس خانه‌شان می‌خواند: از بد بودن رابطه‌ها چیزی نگو شاید او بخواهد بد باشد و آزادی خیالی‌اش را در هرج و مرج تجربه کند. 


: این شد یه کاری. 

بعد می زند به شکم کوچکش که تازه دارد بزرگ می شود: کبکبه و دبدبه. 

چند بار تکرار می کند و از تراس بیرون می رود: راستی از این به بعد تصمیم گرفتم با همین رحمتی کار کنم. حداقل فقط غر میزنه ولی آدم خوبیه. 


: ولی من دوست دارم فیتو پلانکتون باشم. خودپرورده. کسی که خودش غذای خودش رو تامین میکنه. 

سیگارش ارزانش را از تراس می اندازد پایین. سیگار همینطور روشن می خورد به کف کوچه. 

یادداشتهای روزانه ویرجینیا وولف نشر قطره

یادداشتهای روزانه ویرجینیا وولف چیزی نبود که انتظار داشتم. ویرجینیا وولف جسورانه توانسته است نقدهای اساسی به اولیس جویس داشته باشد. در جایی او را کارگری می‌داند که خود آموخته تجربه‌هایش را پیش می‌برد.  طعنه زنندگی و شوک آور بودن کار جویس را مورد انتقاد قرار می‌دهد و همین‌طور پیش بینی می‌کند، اولیس جیمز جویس، اثری آینده‌دار به حساب بیاید. وولف زیرک و عمیق است. حب و بغضهای آنچنانی او را به کتاب اتاقی از آن خود نکشیده است ولی روزهای سختی و بی پولی را به وضوح در  کتاب یادداشتهای روزانه‌اش می‌بینیم. ویرجینیا وولف با همه‌ی عمقی که در نوشته‌هایش هست فیلسوف منشی را، انداختن تقصیرات به گردن خداوند می‌داند. یک جا از مغز بشر گفته است که چقدر دمدمی، بی وفا و ترسان از سایه‌هاست. ویرجینیا وولف توانسته است به خوشی و لذت مشکوک باشد و به همین روی همیشه از دچار ابهام شدن در نوشته‌هایش فرار می‌کند. جایی در یادداشتهای روزانه‌اش به صراحت سلیقه‌ی مخاطب را – ترجیح مردمانی که از محاصره‌ی شگفت انگیز بدبختی‌ها خرد و فرسوده می‌شوند بر آدمهای موفق- می‌داند. یادداشتهای روزانه‌ی هر نویسنده‌ای شاید حاوی – رنج بردن از فقدان نیروی عصبی کافی- باشد.  

گاهی وقتها فکر می‌کنم ویرجینیا وولف هم مانند هزاران زن نویسنده‌، به میزان عشوه‌هایی که آمده و دلهایی که برده است، بالغ شده و خواستنی است. ویرجینا وولف هر از چندگاهی به حرفهای نویسنده‌های گذشته نگاه می‌کند. مثلا داستایوفسکی که می‌گفت آدم باید از احساسات عمیق بنویسد. آیا من آنگونه‌ام؟ اما  یادداشتهای ویرجینیا وولف که بخشی از تکوین کتابهایی مانند  خیزابها-موجها-، خانم دالوی و بقیه است،  جذابیت خود را زمانی تشدید می‌کند که او سعی می‌کند درباره‌ی مارسل پروست نیز به قضاوت بنشیند. از نظر ویرجینیاوولف، مارسل پروست حد اعلای حساسیت به همراه تعهد لجوجانه به ادبیات است. او پروست را در حال جستجوی سایه روشن‌های پروانه‌وار در نهایت حد آن می‌داند و در نهایت به این تعبیر قناعت می‌کند که مارسل پروست به سختی سیم ویولون و به فراری مولود پروانه است. در جایی می‌گوید: روند زبان آهسته و اغفال کننده است و در یکی دو جای دیگر با وسواس مخصوص به خود به دنبال زبانی است که بی واسطگی در بیان معنی را به اعلی درجه برساند. ویرجینیا وولف مثل خیلی از هنرمندان و نویسندگان، از تب آلودگی و کوتاهی زندگی رنج می‌برد. روزی هم به خودش نقدهای شدیدی می‌کند: من پر زرق و برق، متوسط و گزافه گو هستم. من در حال عادت کردن به گنده گویی هستم. گاهی خودش را  نقل کننده‌ی خوبی نمی‌داند ولی معانی مهمی که آن روز از یادداشت در دهانش قرقره می‌کرده است را گاهی به این شکل می‌بینیم: لذت زندگی در انجام دادن است. در جایی از کتاب درباره‌ی مرگ می‌خوانیم: اشتیاق به کوچک شمردن آن و به نقل از مونتنی: خندیدن به مرگ به همراه دیگران. برای ویرجینیا وولف چیزی که در ادبیات لذت بخش است، تصویرهای ناگهانی، نام دارد. 

افسردگی فعال نیز عبارتی است که در یکی از بخشهای یادداشتهای روزانه ی ویرجینیا وولف می شود یافت. شاید بیان امروزی اش یک جور نویسنده ی دو قطبی باشد. خانم وولف اصرار دارد که بدترین چیز نوشتن اتلاف آن است. قبل از آن در جایی به تصریح می گوید که منظورش از اتلاف، چرندیات بافتن و وقت تلف کردن است. در جایی متوجه می شویم که فاکنر از دو کتاب خیزابها و همچنین ساعتها که بعدها به نام خانم دالوی تغییر کرد، ستایش نموده است. 

خانم دالوی سالخورده، به یک نکته اذعان می نماید: بعد از این سالها می دانم که برای خوشایند یا متقاعد کردن سایرین نمی نویسم. خانم دالوی نویسنده ای فاخر بود که برای سبک تراش خورده اش چنین عبارتی دارد: به وسیله ی نوشتن در خودم انرژی می آفرینم. اگر می توانستم متن را به درون رگ و پی ام ببرم و کاملا در عمق و آسان کار کنم خوب بود... 


پ.ن: به هر روی قطعا یک نویسنده را بایادداشتهای روزانه‌اش نمی‌توان سنجید. کما اینکه چنین حاشیه‌هایی پتانسیل لازم برای منبرسازی و مخاطب پروری و اندر احوالات چاپ کنی ایجاد می‌کند که لاجرم از گیراندن چنین استخوانهایی در گلو، اجتناب می‌کنیم و جان سلامتی همه‌تان را از درگاه ایزد پاک خواستاریم. 


ویرجینیا وولف

چگونه فکر آزاد داشته باشیم؟ ابن مشغله

اکثر وقتها بعد از چند روز باید روی کاغذ بنویسد که چه کاری انجام می‌دهد. از چی پول در می‌آورد و با چی تفریح می‌کند. مخصوصا اگر یک چند روزی مرخصی بوده باشد و توی تعطیلات هزار تا کار عجیب و غریب انجام داده باشد. لازم می‌شد تمام فکرش را روی کاغذ بیاورد. چند تا ستون برای کارهایش و چند تا برای تفریحاتش درست می‌کند. اینطوری وقتی زنگ تلفنش به صدا در می‌آید می‌تواند بفهمد که این پیشنهاد را بپذیرد یا نه. لباسهایش و اینکه کمدش را مثل کتابخانه‌اش هرگز نتوانسته بود مرتب کند، بزرگترین ضررها را بهش زده بود.  مثلا همین  که بالاخره برای اینکه رنگ ترک خورده‌ی دیوار خانه‌‌ی مستاجری‌اش معلوم نشود، تصمیم گرفت مثل همان نوجوانی‌هایش که عکس ستاره‌های سینما را بچسباند به در کمد، این دفعه نیز همان کار را صورت داد. همه جور مجله‌ای بود. 

تمایل به صلح در آدمهایی که سخت با هم جنگیده‌اند. بر افروختن و انفجاری که به سرعت فرو می‌نشیند و تبدیل به صلح می‌شود. مانند آبهای خروشان دریا که ساحل را به نرمی در آغوش می‌گیرند و تا به ساحل برسند، تمام خشم خود را در میانه‌ی راه فراموش می‌کنند. 

سر شب است  و تنها سرگرمی ممکن بازی نور سایه روشنی است که به خاطر دور زدن اتوبوس روی صورت آدمهای ایستاده، درست می‌شود. کاش بهش گفته بود. یک چیزی مثل اینکه مثلا این مانتو نارنجیه خیلی بهت می‌آد یا چیزی شبیه این.   

واقعی بودن جنایت واقعا خیلی مهوع است. مثل گوشت متلاشی شده زیر آفتاب که هیچ وقت دوست ندارید چنان بو و منظره‌ای را تجربه کنید. پلکهای ورم کرده زیر بازجویی مامورهای آگاهی و ساق‌های شکسته‌ای که طرف را روی ویلچر نشانده تا اقرار کنند. طرف یا همان آدم مشکوک هم مقر نیامده و الان به حدی کور شده و صورتش ورم کرده است که نمی‌توان ازش انتظار داشت روز را از شب و تاریکی سلول را با هواخوری اجباری که یک سرباز وظیفه برایش فراهم می‌آورد، تفکیک کند. 

یک آدم معمولی که همیشه خوشحال از این است که آدمی تازه به دوران رسیده نیست و پدر بزرگش با سواد بوده و لقب میرزا داشته است. 

می‌رسم سرکار. دقیقا یک ماراتن بی معرفتانه در راه رسیدن به محل کار دارم. دو خط مترویی و یک کورس تاکسی. البته هنوز مطمئن نیستم که واحد اندازه گیری مواد مخدری چیزی نباشد این کورس. به هر صورت تازه می‌رسم سرکوچه‌ی شرکت. خیابانش پیاده‌ خیلی کم دارد.  برای همین دیدن یک آدم عصبانی از فشارهای مترو و تیزبازیهای موقع سوار شدن تاکسی یا ماشین که به صورت عمومی به نوع غیر کشاورزی آن اطلاق می‌شود، می‌تواند به نگاه‌های عجیب و غریب آدمها منجر بشود. 

البته مهرداد کلا آدم قانعی بود که اگر با هزار گرسنگی توی سوپر  مارکت ولش می‌کردی،  همان بد سلیقگی نان و تخم مرغ را همیشه همراه خودش داشت.

 بد سلیقگی چیز نادر و جذابی نیست. 

روزهایی هست که حتی اجاق هیزمی خانه از هیزم تازه‌ای که تویش ریخته‌ای به هیجان می‌آید و قصد می‌کند تا آخر روز را  گرماگرم بسوزد.  

بد سلیقگی در زندگی چیزی بود که همیشه باجناقم به رخم می‌کشید. درست وقتی داشت نزدیک پنجره‌ی خانه‌ی جدیدش قدم می‌زد، سعی کرد برگردد و با استفاده از حالت  ضد نوری که توی آن روز عصر کنار پنجره ایجاد شده بود موضوع را برایم بگوید. 

یک سری آدم بودند که تمام عصاره‌ی جوانی‌شان این بود که بروند دسته جمعی توی مجلس فاتحه خوانی و یا عقد کنان فامیل و دوست و آشنا و درست وقتی موقع صلوات می‌شود، فقط آخرش را یعنی –مد- را با صدای بلند بکشند و از این کار گروهی، شاد شوند. هیچ کدامشان هم به قول خودشان هیچی نشده‌اند. یک دار قالی نخ نما و نیمه کاره‌ای که از 16-17 سالگی به این سمت فقط کهنه‌تر  و سنگین‌تر شده و هر آن ممکن است بر روی ناظران فرو بریزد. یک گروه که اگر دیوارهای تنگ و آجری جنوب شهر را یک وقتی خراب کنند، انگار آخرین گیاهان  روی زمین از بین رفته باشند. 

من معتاد کارم. یعنی یک روز اگر به هر دلیلی توی خانه باشم و یا تعطیلات شیرین آخر هفته بیش از دو روز بشود، رسما جهت یابم را گم می‌کنم. این طرف و آن طرف و دوست و دشمن را درست تشخیص نمی‌دهم و کلا ممکن است حتی پاچه‌ی صاحب خانه را هم بگیرم.  امروز دیر بلند شدم. ناخوش بودم. وقتی بیدار شدم و آفتاب شدید اول تابستان افتاده بود توی هال خانه و چرخیده بود و همه‌ی دیوارها را کُر کرده بود، حالم را بدتر کرد. زود تلویزیون را روشن کردم تا صدایی توی گوشم بیفتد و تا حاضر می‌شوم، همه چیز روال عادی‌اش را پیدا کند. داشت برنامه‌ای را نشان می‌داد که رییس مرده‌شور خانه از مصاحبه‌گر گله‌می‌کرد: آقا! همین شما اگه یکی از مرده‌شورهای ما بخواد باهاتون دست بده، فرار می‌کنید. 

دلم برایش تنگ شده است. طوری می‌پیچید توی کوچه که هر مسافری توی بازار کاهگلی تهران آن هم زمانی که آفتاب تازه نیش زده باشد، هیچکسی آدرسی را درست نمی‌دانست. می‌رسیدیم یک قهوه خانه‌که خودش می‌شناخت. 


ژاک دریدای غلیظ - کلاس خصوصی فلسفه

روزهایی که قرار دکتر دارم اضطراب زیادی ندارم ولی خدا نکند برای خانه گرفتن، قول نامه کردن فلان چیز و به طور کلی خرید یک موضوع لازم، قرار و مدار داشته باشم. خصلت خاموش فرار از بازار همیشه توی لباسم وول می‌زده و خواهد زد. ‏

کار نه چندان زیاد در بورس بهم یاد داد که مملکت ما هم همینطوری است. نه زیاد بدتر از این می‌شود و نه زیاد  بهتر.  یک نوسان و ثبات بلند مدت. 

1- این داستان ویدئو ساختن از ماست خوردن یک کودک و بحث خوشمزگی و ماست و نعنا تبدیل به نهضتی حسابی شده است.  مردهای محترم در قالب متاهل و با حلقه و بی حلقه و بی روسری و با روسری حرکات این طفل شیرین را شبیه سازی کرده‌اند که دیدنی و همان‌طور جذاب است.
2- یک وقت این فرهاد در حال تیشه زدن بودکه یکباره یک خانمی که داشت از سربالایی دنده یک می‌رفت بالا میرسه بالاسرش: آقا شما بساز بفروشی یا همینطوری داری تیشه می‌زنی؟ 
بالاخره گرم می‌گیرن و الان با اون خانم یکی از بزرگترین شرکتهای انبوه سازی رو راه اندازی کردن. 
این روایت بدون هیچ زاویه ی دیدی نشان دهنده ی نسبت ما بادنیای مدرن است که توی کتابها دیده ایم و پرسشگر آن هستیم. از روی معلومات و جنس مخالف یابی، در کلاسهای رخداد تازه شرکت می کنیم. صبح آدرنو می زنیم و شب ها قبل از خواب دریدای غلیظ نوش می کنیم ژیل دلوز را طوری می گوییم که روح توریسم کافه ای فرانسوی را این فاصله ی دور شاد کنیم. طرف عکس ساندویچ خوردنش را گذاشته بود توی فیس بوک و خیلی رسمی و جدی از روش پرولتاریا حرف می زد. گفتگوهای قالبی و تین اجری از این نوع: امروز با مراد فرهاد پور بودم، خیلی خسته ام. 
جان شیرین، حلقه ی فرانکفورت کجا، حلقه ی تجریش کجا؟ 
مسخره ترین اتفاقی که توی جریان معاصر می شود دید، کلاس خصوصی فلسفه ی غرب است که به این شکل عده ای از دوستان مشتاق را دور هم نگاه داشته تا به علاوه ی روزهای دیگر، از نزدیک نیز قربان هم بروند. بعله ما خوبیم. 
نکته ی مهم در این گونه،  بوی فلافل است که از دهان های نو آموز و متوسط های میدان دار زیاد به مشام می رسد: امر انضمامی، دیگری, otherness  و خیلی از عبارات و اصطلاحاتی که به نظر به جای مثلا، هگل خواندن و نوشیدن، شهادت تدریجی فلسفه زیستن، بعد از مدتی از همان فلسفه خواندن و فلسفه رفتن و فلسفیدن های دور همی هم زده خواهند شد و بار این گناه را به دوش دیگری شان خواهند انداخت.  آقا و خانم نویسنده ی عزیز، یک دوستی توصیه ای طنز و برای خودشان جدی دارند : چیزی را بخوان که بتوانی بنویسی اش

3- جامعه شناس های مقاله چاپ کن مثل مهندسهای صنایع هستند که در تیمهای مارکتینگ و روابط عمومی مشغول به کارند. اغلب نشان می دهند این همان است. این سیستمی که دارید باهاش کار می کنید همان چیزی است که دارید می بینید. این را از زیاد بالا و پایین کردن سایت انسان شناسی می گویم. عنوانهای نخ نمایی که به جای اصیل تر ها نشسته است. آقا جان این گوسفندی که از گله نمونه گیری کرده ای سگ گله ای بیش نیست. عنوان های مقالات نشان می دهد، ما جماعتی خسته تر از پرداختن به مسایل بنیادی هستیم. یک مقاله ی دکوری علوم انسانی، به درد آسایش خیال و پر کردن دهان هم کلاسی ها و فامیل می خورد و لاغیر. 

4- هیچ وقت یاد نگرفتم عکس کسی را توی کیف پولم بگذارم. همیشه غبطه‌ی آنهایی را خورده‌ام که اینقدر دلبسته‌ی اشیاء هستند. از بچگی خودکارهای ظریف و زیبا جمع می کنند. از شلوغی و تنوع بیش از حد اشیاء می‌ترسم و البته غبطه‌های دوری نسبت به اینکه هیچ شییء آنقدر خاطره همراه خودش ندارد که آنرا نگاه دارم، در گوشه و سایه‌های ذهنم جوش می‌خورد. 

تاریخچه تقریبا همه چیز – ما رو چی فرض کرده؟

تاریخچه تقریبا همه چیز، این دفعه خیلی مفصل است ولی ما قطره ای از این بحر طویل را خدمت شما آورده ایم: 
1- صمیمیت برای بعضی‌ها مثل دادن آدامس به نیمکت بغل دستی‌ها و یا زنگ تفریح گپ زدن با سال بالایی‌های مدرسه است. به همین جهت یکی از دوستان محل کار لطف کرده و اینگونه یخ‌ها را شکستند: 
- شما اهل تئاتر هم هستی؟ 
- آره.  
- یه چند تا بلیط نیم بها دارم برات می‌آرم فردا. 
- لطف می‌کنی. تئاتر چیه؟ 
- والا اسمش یادم نیست ولی خنده داره
این را که می‌گوید منتظرم از فردا با اسم کوچک صدایم کند. فردا از لای کیفش سه تا بلیط هشت هزار تومانی نیم بها برای نمایش کمدی موزیکال به سبک آقا رشید می‌آورد. زندگی سخت باعث شده است که روی ما اینقدر حساب کنند. 
2- یکی از دوستان مذهبی را می‌بینم. برای کاری نشسته‌ایم توی خانه‌شان. انواع میوه‌های خشک را با دستگاه خشک کرده و در نبود خانومش داریم خانه را به هم می‌ریزیم و میوه سق می‌زنیم
- ببین. یکی تعریف می‌کرد می‌گفت یه بابایی بود با یه زن شوهر دار رابطه داشت. 
همینطور چشمم به ردیف کتابهاست و تکه‌ای مکعبی از هنداونه را دارم خیس می‌دهم تا مطمئن شوم هندوانه را خشک کرده‌اند یا نه. 
- بعد یه روز شوهرش سر می رسه و می‌بینتشون. بعدش پسره رو از  بالکن خونه می‌ندازه پایین. الان پسره فلج شده. دیگه هیچ جای درست و درمونی براش نمونده. 
- خدا شفاش بده.
: نه خوب. میگم مواظب خودت باشی. 
3- بارها پیش امده که کسی پرسیده که همه‌ی مطالب اینجا را خودت یا خودتان می‌نویسید یا خیر. اصلا این تحفه‌ی ناقابل را چی فرض کرده‌اند؟ 
4- آن موقع‌ها تازه کافی‌نت دار شده بودیم. یعنی دوره‌ای بود که کافی نت به عنوان یکی از هزاران اسم بی مرغ و مسمایی که به کار می‌بریم، جایی بود که پر از اینترنت بود ولی خبری از قهوه نبود. مثل همین قهوه‌خانه‌های خودمان که در آن کاشت، داشت و برداشت قهوه یه جور قحبه‌گی محسوب می‌شود. اما در ابتدای ورود به کافی نت سوال ضبط شده‌ای از متصدی مربوطه برایم جالب بود: سلام استیشن 3. راستی کار با اینترنت رو بلدید؟ 
بله. آن روزها مثل خلبانی هواپیمای سم پاش، چنین گواهی‌ای برای کار با اینترنت لازم بود. 

5- ازم پرسید شلوارت رو چند خریدی؟ بادی به غبغب انداختم و گفتم نمی‌دونم. بعد اضافه کردم ارزشش رو نداره آدم این چیزا تو ذهنش بمونه. ترش کرد و گفت: انیشتین هم با اون همه نبوغ و کاری که از مغزش کشید 30 درصد مغزش رو استفاده کرد. ما رو چی فرض کرده بود. انیشتین؟ 

6- سال دوم راهنمایی ما که رسید. شد  وقت کنکور دختر عمه هام. هر دوتاشان دانه به دانه نذر کرده بودند اگر دانشگاه قبول شدند برایم چیزی بخرند. زد و هر دو تا قبول شدند. کوچکتره رفته بود برای یک بچه ی دوم راهنمایی کتاب- بلور شناسی و کانی شناسی نوری- را خریده بود. تا مدتها همش دورخیز می کردم و می پریدم روی کتاب تا ازش چیزی بفهمم ولی موفق نشدم. بعدها فهمیدم به جای خواندن کتابهای دانشگاهی خواندن همان کتاب درسی زیادی هم به نظر می رسید. 

7- تلویزیون توی هفته ی قبل باید آخر شب یک زری می زد تا سر و صدای همسایه نیاید. هیچ شبکه ای هیچ چیزی نداشت. مجبور شدم بگذارم شبکه ی یک باشد. یک آخوندی داشت شوخی های ناجوری درباره ی بی ارزش بودن ازدواج می کرد. اینکه ازدواج صرف نمی کند و اینها
8- توی مترو شیطنتم می گیرد و با دختر بغلی که جزوه اش را آورده و هی این طرف و آن طرف می کند تا- همه بدانند ما چی می کشیم از امتحان ها- کاملا معلوم باشد. سر صحبت را باز می کنم، بعد می گوید خوب شماره تون رو بدم به اون آقا که دوست بابامه وکیله . شماره را می دهم ولی حتی اسمم را هم نپرسیده و خوشحال از فراموش کردن لحظه ای درد امتحان، ایستگاه بعد پیاده می شود. 
9- بایکی از همان هزار تا آدمی که فقط دیده ایم نشسته ایم توی ماشینش. داشتیم خوش و خندان ساندویچ زاپاتای اصل گاز می زدیم. هوا هم روشن بود و جای پارکمان خیلی جالب نبود. دخترک ریزه میزه بود و چهره ای کاملا عصبی داشت طوری که خودش هم می گفت صبح ها وقتی بارو ن می گیره، منم می آم یه زنی رو سوار کنم سوار نمیشه. بعد می خندید. زشت نبود ولی به هر صورت صحبت رسید به آنجا که کجایی ام. من هم گفتم شمالی. برگشت همان جا پایش را از توی کفش درآورد لگد آرامی زد توی دستم. واقعا ما را چی فرض کرده بود؟ خدا عالم است ولی زد زیر گریه و گفت که آدم قبلی یک شمالی بوده است. یک دکتر اهل ساری که به هر صورت دیگر با هم نبودند. 

10- یک علاقه به دانستن دقیق ساعت ورود و خروج آدمها هست که بین این همه علاقه‌ی معمولی مثل اینکه کی با کی تیک می‌زنه و دوست دختر فلانی چه شکلیه، جریان دارد.  اول صبح شنبه یکی از همکارهای خانم آمده و تمام تحولات عالم را رصد می کند که فلانی چه ساعتی آمد و رفت و کی روی تخته نوشته است. همینطوری ملت کلی پول دکتر و داروهای تحریمی را می دهند که نظام سلامت به خودش ببالد، ما از دروازه ی اثنی عشر شما که همیشه توی فکر دیگران هستید، مراقبت می کنیم. واقعا ما را چی فرض کرده؟ 

11- دوره ای که ماتوی خوابگاه طرشت 3 کنار بزرگراه شیخ فضل الله نوری بودیم، موبایل نبود. بود ولی فقط مثلا پسر عارف یا یکی دو تا از آن آقازاده های هم ورودی ما داشتند. داشتن به معنی واقعی کلمه یعنی داشتن گوشی های گوشت کوب نوکیا 3310 کسی اگر تلفن داشت تلفن خانه داشتیم که وصل می کرد به داخلی طبقه و باید می رفتی توی راهرو یک لنگه پا تلفنت راجواب می دادی. زل می زدی به تعمیرگاه اتوبوسهای شرکت واحد که پر از چاله چوله های روغنی بود. یک وقتی هم با دوست دخترم صحبت می کردم  که دیدم خطمان مهمان دارد. پشت تلفن یکی دو تا تیکه انداختم تا طرف از رو برود و گوشی را بگذارد. از رو نرفت. بعد از تلفنم بلند شدم و رفتم توی اتاقک تلفن خانه. یک شهرام شپره ی تنها توی سایه ی آن اتاق کوچک و تاریک پشت دستگاه نشسته بود و داشت این خط و آن خط می کرد. هیچ چیزی نگفتم. یادم آمد آن سالها، مدتهای زیادی طول کشید تا به هوای خشک تهران عادت کنم. 

12- توی شرکت ما یک دکتر هست که اتاقش توی زیر زمین و بغل دم و دستگاه ورزشی است. امروز دیدم که مطلبی زده با عنوان کمبود ویتامین دی در بین همکاران فیلان- واقعا خودش چرا توی زیر زمین مانده است من نمی دانم. 


13- یک سایتی پیدا کرده ام که دارد ضرب المثلهای فارسی را به شکل کتابهای قلم چی فرو می کند توی چشم و گوش مخاطب. مثلا پای این مطلب عکس یک پلنگ ناتوان را  گذاشته است تا دقیق بدانیم این ضرب المثل دارد درباره ی چی حرف می زند. 

14- این مرد پا ندارد. اصلا از نژاد زرد است. همین ها که توی ایران نسخه ی افغانی اش دست بر قضا، خیلی هم کاری تر و صبور تر به نظر می رسد. الان مثل کاپیتان ها رفته است بالای دکل و دارد به افق نگاه می کند. همه ی کارهای باغبانی را هم خودش انجام می دهد. 

فضای سبز - اول

نفر اول 
ما یعنی همه‌ی ما تکه‌های بی ربطی از بشریت بودیم که آنجا یعنی در آن آپارتمان کوچک زندگی‌می‌کردیم. زیرکی، یعنی چیزی که همیشه عینیتش را از زندگی ما مخفی می‌کرد. یعنی تا سالها دستش برای هیچ کدام از ما رو نشده بود، یک درب باریک دستشویی که از اتاق خواب یا همان تک اتاق خانه به دستشویی باز می‌شد بود. اما افسوس که آن در همیشه قفل بود تا کسی توی دستشویی غافلگیر نشود.  
هیچ آدم خاصی توی ما چهار نفر نبود. یکی شب تا صبح مثل توبه کرده‌ها سرپا تا صبح با موبایلش صحبت می‌کرد و احمقانه ترین تصمیم‌های دنیا یا حداقل همان خیابان را می‌گرفت.  بعد فردا سرشام این تصمیم را به اطلاع دیگران می‌رساند. به نظر تنها چیزی که به عنوان یک انسان از عقلانیت همراه خودش داشت شکل یک چاقوی ضامن دار بود که توی وقتهای خطر به دردش می‌خورد. او به خاطر سیرخوردن دائمی هیچ وقت آن زمستان سرد را سرما نخورد. 
نفر دوم از اول   
بعد از کارش فضای سبز نزدیک خانه‌شان مهمترین چیزی بود که بتواند به آن فکرکند. جایی که شاید از دور آدمها را می‌دید و دیگری ربطی به او نداشتند.  با عجله سعی کرد دقیق و بی اشتباه صورت کشیده و کم ریشش را بتراشد. پیراهن  تر و تمیزتری  پوشید و سعی کرد از زمان باقیمانده تا غروب، چیزی را بین این کارهای هر روزه از دست ندهد. هوای دم غروب خوب شده بود و از گرمای روز یک مقدار بازی باد و برگ درختهای چنار کنار فضای سبز مانده بود که چند تایی بودند و حساب که می کردی میانسال مینمودند. آسمان دم غروب هم از بیکاری این پا و آن پا می کرد که ببارد. گاهی چند قطره می انداخت روی کف بتونی فضای سبز. رفت روی یک نیمکت خالی که از نشستن جوانها روی کولش به جلو خم شده بود آرام نشست، جوری که مبادا نیمکت بیشتر فرو برود توی زمین و بیشتر کج شود. یک دیوار بزرگ گیر آورد که یک ضلع فضا را تمام می کرد و با شکل جایی کوتاه و جایی بلند خودش تکیه می داد به آپارتمانهای اطراف. دیوار پر یک خورشید بود بزرگ و چند حلقه ای از روشن به کدر. پایینش گل و بته های سبزوصل می شد به سبزی باغچه های فضای سبز. روی بته ها پرنده های سفید و تو خالی از لانه هاشان بیرون آمده بودند و روی همان دیوارهوا می خوردند. دو تا شان اول که میدیدی خیلی عاشق معشوقی کنار هم بودند. ولی دقت که کرد دید، یکی ایستاده و ودیگری تا کمر خم شده است. بال پرنده ایستاده زیر شکم دیگری بود و داشت به استفراغ کردن او کمک می‌کرد. آنطرف تر روی قوس رنگین کمان، پرنده توخالی دیگری بود که یک پایش را برده بود بالا و خودش را خالی میکرد. همه آدمها روی نیمکتهای پارک قفل شده بودند. دختری فقط می توانست با یک دست موبایلش را بازی بدهد و برای باز کردن قفل کمک بخواهد. سه پسر جوان هم روی چمهنای ورودی نشسته بودند و سیگاری رادست به دست می کردند. انگار آخرین ساعتهایی است که توی فضای سبز هستند. فضا احتمالا کلمه‌ای است که کارمندهای دولتی و مخصوصا شهرداری‌چیها که چشمشان به اینطور چیزها بیشتر می‌گردد، از خودشان درآورده بودند. شاید هم کارمندی که این عبارت را برای اولین در پیشنهادیه‌ی- پروپوزال- چنین جاهایی نوشته بود، کلی تشویق شده بود. یا اصلا رییسش همه چیز را به نفع خودش تمام کرده بود. اینطور چیزها همیشه زیر ابر می‌ماند. پسرهای جوان زیر هوای ابری غروب باز شده بودند کنارهم.  چشمهاشان لخت و لمس شده بود و نگاهشان مانده بود روی سر و صورت همدیگر. لبخندهاشان هم همینطور می‌ماند روی صورتشان و عین یک بچه بغلی، ول نمی شد. چند پیر مرد هم که تقریباً نزدیک دستشویی ها نشسته بودند روی نیمکت و صندلیهای تاشویی که بیشتر بازنشسته ها دارند، داشتند به هم دندانهای سفید و مصنوعیشان را نشان می دادند و گاهی از بس این کارشان طولانی میشد شانه ها و دستهاشان به حرکات عجیب و غریب وادار می شد. دست یکی می رفت روی شکمش وفشار می آورد. دیگری انگار عصای چوبی اش نافرمان شده بود و می خواست در برود، دودستی توی کله عصا فشار می آورد ولی باز هم لق لق می خورد وباعث می شد کل هیکل پیر مرد به حرکت در بیاید. یکی که ساک خریدش را دنبال خود می کشید، شده بود نقل مجلس و مثل رهبر ارکستر با دست همه را از دور قلقلک می داد. روبروی فضای سبز مهد کودک بود که موقع بردن بچه ها به خانه خیلی شلوغ نشد. مربی جوان مهد یک یک بچه ها را توی کاپشن می پیچید و می داد دست مامان یا بابا هاشان و با دست ازشان خداحافظی می کرد تا سر کوچه. حتی برای پسر جوانی که مسیر خداحافظی را قطع کرده بود. انگشت کوچکش مانده بود توی هوا عین اینکه قول بگیرد. تا ازدواج کند و بچه دار که شد بیاردش همین مهد. دختر جوانی از روبرو می آمد،  به پسر که رسید به ساعت غواصی اش نگاهی کرد و برای اینکه بهتر غر بزند یا شاید هم نفس بگیرد ماسک سفیدش را پایین کشید. قدمهایش را کند کرد. لبهای قرمزش از همان فاصله نیم متری و سراشیبی روی شقیقه پسرک شروع کرده بود به خط کشیدن. پسرک مثل خروس باد نما ایستاده بود و منتظر بود تا جهت باد عوض شود. جهت باد داشت عوض می شد. خنده ریز و نخودی دختر دم خروس را گرفت و کاملاً چرخاند. باد نما داشت تند می رفت که دختر باز حلقه زد روی دستش.آن موقع، باد آرامتر شد. هنوز فضای سبز کنار خانه بود که آسمان هم از تاس ریختن خسته شد. بدون اینکه ببارد شب افتاده بود توی چاله فضا و همه گوشه ها را تاریک کرده بود. مرکب بود که می گرفت به نقاشیهای دیوارها و تن آدمهایی که داشتند درمی رفتند. تندتر از اینکه کسی بتواند برسد خانه، قیرگون مرکب شب کشیده بود به تمام فضای سبز. هر روز به این فکر می کرد که خیلی خوب شده که شب شده و ماه پشت ابر سالهای بچگی ها مانده و الا وجودش می شد جنون. شاید بیدار نگهش می داشت تا دم صبح. این بی خوابی و ماه زدگی ممکن بود به سرش بزند که روز را بکشد و بیاورد تا ظهر و با عینکش نور ظهر را کانونی کند روی قیر شبها و همه چیز را آتش بزند. توی همین حال و هوا بود که بلند شد برای رفتن. یقه اش را کشید بالاتر تا کسی سالک روی گردنش را نبیند و با قدمهای تند پا گذاشت به برگشتن. 
نفر اول از اول 
زحمت تمام پچ‌ پچ های شب‌ها هم افتاده بود به یکی از ما که معلوم نبود دارد تلفنی با دوستش حرف می‌زند یا قرآن را به این صورت می‌خواند. صدایش مثل هر چیز دیگری باید مخفی می‌بود. مثلا یک روز که بچه‌های دیگر مهمان ما بودند، زنگ زد و گفت که آن دیوان حافظ نفیس را از توی جاکتابی برداریم و در جای امنی بگذاریم. تنها چیزی که از علایق او می‌دانستیم علاقه به هیچ، به نظر می رسید. او فقط گاهی با ترس و لرز سراغ تلویزیون می‌رفت و آنرا برای دیدن فوتبال روشن می‌کرد. اما حاصل کار بازهمان پچ پچ‌هابود. آدمها اگر چیزی برای رقابت نداشته باشند فرقی با لیوان چند بار چای خورده و نشسته ندارند. ممکن است در زندگی یکی بیاید و فقط این لیوان را بشوید و حجم عظیمی از چای تازه تویش بریزد. رقابت تنها چیزی است که سعی می‌کند، به آدم توجه کافی بدهد. بنابراین نتیجه می‌گیرم که نفر سوم هم کسی بود که تمام خیابان را می‌رفت تا بالاخره یکی همزبان خودش سر راهش سبز شود. 

نفر سوم از اول 
 هیچ کس خانه نبود. همسایه بغلی جفت جوانی بودند که مرد خودش گفته بود ورزشکار است یعنی شغل اصلی و درآمدش از ورزش بود. شبها وقتی اولی گیتار می‌زد و سعی می‌کرد محتاطانه چک کند تا یک وقت مزاحم نشده باشد، ازشان فهمیده بود. سومی می توانست سوم شخص ماجرای ما نباشد. 
اما زن همسایه را ندیده بودم. آرزو کردم زن همسایه را ببینم. زن همسایه با چادر و کاسه آش آمد و در زد. در را باز کردم. جوان بود و خوشگلی‌اش از لای چادر معلوم بود. آرزویم سوخت چون زن همسایه رفت. کاش آرزو کرده بودم از دستشویی خانه‌مان استفاده کند. 

ادامه دارد ...

کتاب خواندن با ترس و لرز

آدم همیشه در یک مکان عمومی می‌ترسد. منظورم ترس از دزد نیست. اینطوری که صدا و سیما همه را خوب و پاک دست نشان می‌دهد، مردم خودشان باور می‌کنند و مشکلی از آن دست ندارند.  عمده‌ترین ترس، ترس از این است که خوابتان ببرد و وقتی به یکی از بخشهای وسایل نقلیه‌ی عمومی تکیه داده‌اید، تکه‌ای آدامس بچسبد به موهایتان، فدای سرتان اگر انقلاب بودید می‌توانید به اولین کتاب فروشی معتبر مراجعه کنید و یک کتاب – لکه بری برای احمق‌ها- صراحت لهجه در ترجمه- برای خودتان بخرید. در موارد تخصصی‌تر می‌توانید از – کتاب مستطاب لکه بری، یا دانشنامه کامل لکه‌ها، استفاده کنید. اگر این کتابها را ندارید و پول خریدش را هم ندارید. بی خود بهانه ی مستاجری و بی جا و مکان بودن را نتراشید. این کتابها فقط به درد این می‌خورد که در آینده‌ی نزدیک یا دور، پزش را به پسر و یا دخترتان بدهید. امیدوارم آن روز مواظب روحیات تین ایج گرامیتان باشید که لازم نشود شما را مخفی کنند.  
همینطوری در همین زمانه کتاب خوان بودن یک جور ترس دائمی در خودش دارد، اینکه در یک مکان عمومی همیشه کارهای دیگری غیر از کتاب دست گرفتن، دنبال کتاب گشتن، کتاب خریدن، کتاب دادن، کتاب گرفتن، درباره کتاب حرف زدن  می تواند شما را تا حد زیادی معقول تر نشان بدهد. برای همین، دوست عزیز از این کارها که با کتاب می کنند و در بالا آمده است به شدت اجتناب نمایید. در عوض همیشه این فرصت را دارید که  کسی بهتان نگوید: تو آدم فانتزیی هستی؟  از این آدم بیخودایی که همش تو کتابن؟ حالا کجای دنیا آتیش گرفته؟  واقعا توش پول هست؟ حالا که چی بشه؟ 
بنابراین برای جلوگیری از هر گونه سوء تفاهم رفتاری، جسمانی در یک مکان عمومی ترس و لرز لازم را از خود دور نموده و اعمال و شئونات زیر را انجام دهید: 
1- همیشه حتی الامکان با حداقل یک - طرف مقابل - در مکان عمومی ظاهر شوید و در غیر اینصورت درباره ی چنین ظاهر شدنی با دوست هم جنس خود حرف بزنید. در غیر اینصورت ملزم خواهید شد در یک مکان عمومی تر مانند رختکن باشگاه بدن سازی، بالاخره حرف بزنید. لطفا با خود به خاطر داشته باشید  که دیر حرف زدن بهتر از هرگز حرف نزدن نیست؟ 

2- برای برون رفت از وضعیت بی کاری و  جلوگیری از شمارش آدمها - به دلیل خواب آلودگی در طول روز- حتی الامکان از یک وضعیت - به شمار- Behshomar- (هیز بازی سابق) بهره ببرید. اینطوری به تمام اطراف و اشکاف لباسهای جدید مسلط می شوید. حتی می توانید بعد از 21 روز کار عمومی، به صورت نیمه حرفه ای بالاخره بوتیک خود را دایر نمایید. 
3- تکنولوژی -  چیز - خوبی است، پس به همین ابهام ادامه داده و حتی الامکان همیشه یک جور - دستاویز- gadget - تکنولوژیکی برای خود به همراه داشته باشید. حتی می گویند پیامبران جدید الظهور در سراسر دنیا، اینطوری مردم را دعوت می کنند. برای بهترین برنامه های دعوت از سایت کافه بازار اپلیکیشن مورد نظر را بیابید. لازم به ذکر است اگر در این مورد موفق نشدید.  Plan B  - حمله نظامی به خلیج فارس خواهد بود. باز هم سایت کافه بازار به احتمال قوی ناو مور نظر را برای شما تجهیز خواهد نمود. 
4- از آنجایی که هنر نزد ایران است و بس، حتی در آشپزخانه های سازمان ملل و بالای سر سرآشپز آنجا نیز نصب شده است، یکی از بهترین روشهای تازه نگه داشتن خویشتن، خواندن آواز تو دماغی در یک مکان عمومی است. مخصوصا می توانید در نزدیکی یک آدم کم حرف بهترین انعکاسهای تحریری خود را در وجنات و حسنات مخاطب نزدیک و دور خود مشاهده نمایید. لازم به ذکر است، سعی نمایید در غالب موارد از شاه بیتهای ادبیات فارسی استفاده نمایید: 
5- یار با ما تشله بازی می کنه (به تحریر) : ترجمه فارسی  Google  translate- دلداده از طریق بازی تیله به ما می کند. چه زمانی برای پروژه‌ی به این بزرگی لازم است که درست شود؟ پاسخ: زمانی که به اندازه‌ی کافی خانم بی شوهر فوق لیسانس کامپیوتر از ایران به گوگل مهاجرت کنند و ذهن توسعه دهندگان نرم افزار در گوگل را باز کنند.