360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم
360 درجه

360 درجه

داستان کوتاه و رمان - جامعه شناسی -فلسفه -معرفی کتاب - نقد فیلم

تاریخچه تقریبا همه چیز – ما رو چی فرض کرده؟

تاریخچه تقریبا همه چیز، این دفعه خیلی مفصل است ولی ما قطره ای از این بحر طویل را خدمت شما آورده ایم: 
1- صمیمیت برای بعضی‌ها مثل دادن آدامس به نیمکت بغل دستی‌ها و یا زنگ تفریح گپ زدن با سال بالایی‌های مدرسه است. به همین جهت یکی از دوستان محل کار لطف کرده و اینگونه یخ‌ها را شکستند: 
- شما اهل تئاتر هم هستی؟ 
- آره.  
- یه چند تا بلیط نیم بها دارم برات می‌آرم فردا. 
- لطف می‌کنی. تئاتر چیه؟ 
- والا اسمش یادم نیست ولی خنده داره
این را که می‌گوید منتظرم از فردا با اسم کوچک صدایم کند. فردا از لای کیفش سه تا بلیط هشت هزار تومانی نیم بها برای نمایش کمدی موزیکال به سبک آقا رشید می‌آورد. زندگی سخت باعث شده است که روی ما اینقدر حساب کنند. 
2- یکی از دوستان مذهبی را می‌بینم. برای کاری نشسته‌ایم توی خانه‌شان. انواع میوه‌های خشک را با دستگاه خشک کرده و در نبود خانومش داریم خانه را به هم می‌ریزیم و میوه سق می‌زنیم
- ببین. یکی تعریف می‌کرد می‌گفت یه بابایی بود با یه زن شوهر دار رابطه داشت. 
همینطور چشمم به ردیف کتابهاست و تکه‌ای مکعبی از هنداونه را دارم خیس می‌دهم تا مطمئن شوم هندوانه را خشک کرده‌اند یا نه. 
- بعد یه روز شوهرش سر می رسه و می‌بینتشون. بعدش پسره رو از  بالکن خونه می‌ندازه پایین. الان پسره فلج شده. دیگه هیچ جای درست و درمونی براش نمونده. 
- خدا شفاش بده.
: نه خوب. میگم مواظب خودت باشی. 
3- بارها پیش امده که کسی پرسیده که همه‌ی مطالب اینجا را خودت یا خودتان می‌نویسید یا خیر. اصلا این تحفه‌ی ناقابل را چی فرض کرده‌اند؟ 
4- آن موقع‌ها تازه کافی‌نت دار شده بودیم. یعنی دوره‌ای بود که کافی نت به عنوان یکی از هزاران اسم بی مرغ و مسمایی که به کار می‌بریم، جایی بود که پر از اینترنت بود ولی خبری از قهوه نبود. مثل همین قهوه‌خانه‌های خودمان که در آن کاشت، داشت و برداشت قهوه یه جور قحبه‌گی محسوب می‌شود. اما در ابتدای ورود به کافی نت سوال ضبط شده‌ای از متصدی مربوطه برایم جالب بود: سلام استیشن 3. راستی کار با اینترنت رو بلدید؟ 
بله. آن روزها مثل خلبانی هواپیمای سم پاش، چنین گواهی‌ای برای کار با اینترنت لازم بود. 

5- ازم پرسید شلوارت رو چند خریدی؟ بادی به غبغب انداختم و گفتم نمی‌دونم. بعد اضافه کردم ارزشش رو نداره آدم این چیزا تو ذهنش بمونه. ترش کرد و گفت: انیشتین هم با اون همه نبوغ و کاری که از مغزش کشید 30 درصد مغزش رو استفاده کرد. ما رو چی فرض کرده بود. انیشتین؟ 

6- سال دوم راهنمایی ما که رسید. شد  وقت کنکور دختر عمه هام. هر دوتاشان دانه به دانه نذر کرده بودند اگر دانشگاه قبول شدند برایم چیزی بخرند. زد و هر دو تا قبول شدند. کوچکتره رفته بود برای یک بچه ی دوم راهنمایی کتاب- بلور شناسی و کانی شناسی نوری- را خریده بود. تا مدتها همش دورخیز می کردم و می پریدم روی کتاب تا ازش چیزی بفهمم ولی موفق نشدم. بعدها فهمیدم به جای خواندن کتابهای دانشگاهی خواندن همان کتاب درسی زیادی هم به نظر می رسید. 

7- تلویزیون توی هفته ی قبل باید آخر شب یک زری می زد تا سر و صدای همسایه نیاید. هیچ شبکه ای هیچ چیزی نداشت. مجبور شدم بگذارم شبکه ی یک باشد. یک آخوندی داشت شوخی های ناجوری درباره ی بی ارزش بودن ازدواج می کرد. اینکه ازدواج صرف نمی کند و اینها
8- توی مترو شیطنتم می گیرد و با دختر بغلی که جزوه اش را آورده و هی این طرف و آن طرف می کند تا- همه بدانند ما چی می کشیم از امتحان ها- کاملا معلوم باشد. سر صحبت را باز می کنم، بعد می گوید خوب شماره تون رو بدم به اون آقا که دوست بابامه وکیله . شماره را می دهم ولی حتی اسمم را هم نپرسیده و خوشحال از فراموش کردن لحظه ای درد امتحان، ایستگاه بعد پیاده می شود. 
9- بایکی از همان هزار تا آدمی که فقط دیده ایم نشسته ایم توی ماشینش. داشتیم خوش و خندان ساندویچ زاپاتای اصل گاز می زدیم. هوا هم روشن بود و جای پارکمان خیلی جالب نبود. دخترک ریزه میزه بود و چهره ای کاملا عصبی داشت طوری که خودش هم می گفت صبح ها وقتی بارو ن می گیره، منم می آم یه زنی رو سوار کنم سوار نمیشه. بعد می خندید. زشت نبود ولی به هر صورت صحبت رسید به آنجا که کجایی ام. من هم گفتم شمالی. برگشت همان جا پایش را از توی کفش درآورد لگد آرامی زد توی دستم. واقعا ما را چی فرض کرده بود؟ خدا عالم است ولی زد زیر گریه و گفت که آدم قبلی یک شمالی بوده است. یک دکتر اهل ساری که به هر صورت دیگر با هم نبودند. 

10- یک علاقه به دانستن دقیق ساعت ورود و خروج آدمها هست که بین این همه علاقه‌ی معمولی مثل اینکه کی با کی تیک می‌زنه و دوست دختر فلانی چه شکلیه، جریان دارد.  اول صبح شنبه یکی از همکارهای خانم آمده و تمام تحولات عالم را رصد می کند که فلانی چه ساعتی آمد و رفت و کی روی تخته نوشته است. همینطوری ملت کلی پول دکتر و داروهای تحریمی را می دهند که نظام سلامت به خودش ببالد، ما از دروازه ی اثنی عشر شما که همیشه توی فکر دیگران هستید، مراقبت می کنیم. واقعا ما را چی فرض کرده؟ 

11- دوره ای که ماتوی خوابگاه طرشت 3 کنار بزرگراه شیخ فضل الله نوری بودیم، موبایل نبود. بود ولی فقط مثلا پسر عارف یا یکی دو تا از آن آقازاده های هم ورودی ما داشتند. داشتن به معنی واقعی کلمه یعنی داشتن گوشی های گوشت کوب نوکیا 3310 کسی اگر تلفن داشت تلفن خانه داشتیم که وصل می کرد به داخلی طبقه و باید می رفتی توی راهرو یک لنگه پا تلفنت راجواب می دادی. زل می زدی به تعمیرگاه اتوبوسهای شرکت واحد که پر از چاله چوله های روغنی بود. یک وقتی هم با دوست دخترم صحبت می کردم  که دیدم خطمان مهمان دارد. پشت تلفن یکی دو تا تیکه انداختم تا طرف از رو برود و گوشی را بگذارد. از رو نرفت. بعد از تلفنم بلند شدم و رفتم توی اتاقک تلفن خانه. یک شهرام شپره ی تنها توی سایه ی آن اتاق کوچک و تاریک پشت دستگاه نشسته بود و داشت این خط و آن خط می کرد. هیچ چیزی نگفتم. یادم آمد آن سالها، مدتهای زیادی طول کشید تا به هوای خشک تهران عادت کنم. 

12- توی شرکت ما یک دکتر هست که اتاقش توی زیر زمین و بغل دم و دستگاه ورزشی است. امروز دیدم که مطلبی زده با عنوان کمبود ویتامین دی در بین همکاران فیلان- واقعا خودش چرا توی زیر زمین مانده است من نمی دانم. 


13- یک سایتی پیدا کرده ام که دارد ضرب المثلهای فارسی را به شکل کتابهای قلم چی فرو می کند توی چشم و گوش مخاطب. مثلا پای این مطلب عکس یک پلنگ ناتوان را  گذاشته است تا دقیق بدانیم این ضرب المثل دارد درباره ی چی حرف می زند. 

14- این مرد پا ندارد. اصلا از نژاد زرد است. همین ها که توی ایران نسخه ی افغانی اش دست بر قضا، خیلی هم کاری تر و صبور تر به نظر می رسد. الان مثل کاپیتان ها رفته است بالای دکل و دارد به افق نگاه می کند. همه ی کارهای باغبانی را هم خودش انجام می دهد. 

فضای سبز - اول

نفر اول 
ما یعنی همه‌ی ما تکه‌های بی ربطی از بشریت بودیم که آنجا یعنی در آن آپارتمان کوچک زندگی‌می‌کردیم. زیرکی، یعنی چیزی که همیشه عینیتش را از زندگی ما مخفی می‌کرد. یعنی تا سالها دستش برای هیچ کدام از ما رو نشده بود، یک درب باریک دستشویی که از اتاق خواب یا همان تک اتاق خانه به دستشویی باز می‌شد بود. اما افسوس که آن در همیشه قفل بود تا کسی توی دستشویی غافلگیر نشود.  
هیچ آدم خاصی توی ما چهار نفر نبود. یکی شب تا صبح مثل توبه کرده‌ها سرپا تا صبح با موبایلش صحبت می‌کرد و احمقانه ترین تصمیم‌های دنیا یا حداقل همان خیابان را می‌گرفت.  بعد فردا سرشام این تصمیم را به اطلاع دیگران می‌رساند. به نظر تنها چیزی که به عنوان یک انسان از عقلانیت همراه خودش داشت شکل یک چاقوی ضامن دار بود که توی وقتهای خطر به دردش می‌خورد. او به خاطر سیرخوردن دائمی هیچ وقت آن زمستان سرد را سرما نخورد. 
نفر دوم از اول   
بعد از کارش فضای سبز نزدیک خانه‌شان مهمترین چیزی بود که بتواند به آن فکرکند. جایی که شاید از دور آدمها را می‌دید و دیگری ربطی به او نداشتند.  با عجله سعی کرد دقیق و بی اشتباه صورت کشیده و کم ریشش را بتراشد. پیراهن  تر و تمیزتری  پوشید و سعی کرد از زمان باقیمانده تا غروب، چیزی را بین این کارهای هر روزه از دست ندهد. هوای دم غروب خوب شده بود و از گرمای روز یک مقدار بازی باد و برگ درختهای چنار کنار فضای سبز مانده بود که چند تایی بودند و حساب که می کردی میانسال مینمودند. آسمان دم غروب هم از بیکاری این پا و آن پا می کرد که ببارد. گاهی چند قطره می انداخت روی کف بتونی فضای سبز. رفت روی یک نیمکت خالی که از نشستن جوانها روی کولش به جلو خم شده بود آرام نشست، جوری که مبادا نیمکت بیشتر فرو برود توی زمین و بیشتر کج شود. یک دیوار بزرگ گیر آورد که یک ضلع فضا را تمام می کرد و با شکل جایی کوتاه و جایی بلند خودش تکیه می داد به آپارتمانهای اطراف. دیوار پر یک خورشید بود بزرگ و چند حلقه ای از روشن به کدر. پایینش گل و بته های سبزوصل می شد به سبزی باغچه های فضای سبز. روی بته ها پرنده های سفید و تو خالی از لانه هاشان بیرون آمده بودند و روی همان دیوارهوا می خوردند. دو تا شان اول که میدیدی خیلی عاشق معشوقی کنار هم بودند. ولی دقت که کرد دید، یکی ایستاده و ودیگری تا کمر خم شده است. بال پرنده ایستاده زیر شکم دیگری بود و داشت به استفراغ کردن او کمک می‌کرد. آنطرف تر روی قوس رنگین کمان، پرنده توخالی دیگری بود که یک پایش را برده بود بالا و خودش را خالی میکرد. همه آدمها روی نیمکتهای پارک قفل شده بودند. دختری فقط می توانست با یک دست موبایلش را بازی بدهد و برای باز کردن قفل کمک بخواهد. سه پسر جوان هم روی چمهنای ورودی نشسته بودند و سیگاری رادست به دست می کردند. انگار آخرین ساعتهایی است که توی فضای سبز هستند. فضا احتمالا کلمه‌ای است که کارمندهای دولتی و مخصوصا شهرداری‌چیها که چشمشان به اینطور چیزها بیشتر می‌گردد، از خودشان درآورده بودند. شاید هم کارمندی که این عبارت را برای اولین در پیشنهادیه‌ی- پروپوزال- چنین جاهایی نوشته بود، کلی تشویق شده بود. یا اصلا رییسش همه چیز را به نفع خودش تمام کرده بود. اینطور چیزها همیشه زیر ابر می‌ماند. پسرهای جوان زیر هوای ابری غروب باز شده بودند کنارهم.  چشمهاشان لخت و لمس شده بود و نگاهشان مانده بود روی سر و صورت همدیگر. لبخندهاشان هم همینطور می‌ماند روی صورتشان و عین یک بچه بغلی، ول نمی شد. چند پیر مرد هم که تقریباً نزدیک دستشویی ها نشسته بودند روی نیمکت و صندلیهای تاشویی که بیشتر بازنشسته ها دارند، داشتند به هم دندانهای سفید و مصنوعیشان را نشان می دادند و گاهی از بس این کارشان طولانی میشد شانه ها و دستهاشان به حرکات عجیب و غریب وادار می شد. دست یکی می رفت روی شکمش وفشار می آورد. دیگری انگار عصای چوبی اش نافرمان شده بود و می خواست در برود، دودستی توی کله عصا فشار می آورد ولی باز هم لق لق می خورد وباعث می شد کل هیکل پیر مرد به حرکت در بیاید. یکی که ساک خریدش را دنبال خود می کشید، شده بود نقل مجلس و مثل رهبر ارکستر با دست همه را از دور قلقلک می داد. روبروی فضای سبز مهد کودک بود که موقع بردن بچه ها به خانه خیلی شلوغ نشد. مربی جوان مهد یک یک بچه ها را توی کاپشن می پیچید و می داد دست مامان یا بابا هاشان و با دست ازشان خداحافظی می کرد تا سر کوچه. حتی برای پسر جوانی که مسیر خداحافظی را قطع کرده بود. انگشت کوچکش مانده بود توی هوا عین اینکه قول بگیرد. تا ازدواج کند و بچه دار که شد بیاردش همین مهد. دختر جوانی از روبرو می آمد،  به پسر که رسید به ساعت غواصی اش نگاهی کرد و برای اینکه بهتر غر بزند یا شاید هم نفس بگیرد ماسک سفیدش را پایین کشید. قدمهایش را کند کرد. لبهای قرمزش از همان فاصله نیم متری و سراشیبی روی شقیقه پسرک شروع کرده بود به خط کشیدن. پسرک مثل خروس باد نما ایستاده بود و منتظر بود تا جهت باد عوض شود. جهت باد داشت عوض می شد. خنده ریز و نخودی دختر دم خروس را گرفت و کاملاً چرخاند. باد نما داشت تند می رفت که دختر باز حلقه زد روی دستش.آن موقع، باد آرامتر شد. هنوز فضای سبز کنار خانه بود که آسمان هم از تاس ریختن خسته شد. بدون اینکه ببارد شب افتاده بود توی چاله فضا و همه گوشه ها را تاریک کرده بود. مرکب بود که می گرفت به نقاشیهای دیوارها و تن آدمهایی که داشتند درمی رفتند. تندتر از اینکه کسی بتواند برسد خانه، قیرگون مرکب شب کشیده بود به تمام فضای سبز. هر روز به این فکر می کرد که خیلی خوب شده که شب شده و ماه پشت ابر سالهای بچگی ها مانده و الا وجودش می شد جنون. شاید بیدار نگهش می داشت تا دم صبح. این بی خوابی و ماه زدگی ممکن بود به سرش بزند که روز را بکشد و بیاورد تا ظهر و با عینکش نور ظهر را کانونی کند روی قیر شبها و همه چیز را آتش بزند. توی همین حال و هوا بود که بلند شد برای رفتن. یقه اش را کشید بالاتر تا کسی سالک روی گردنش را نبیند و با قدمهای تند پا گذاشت به برگشتن. 
نفر اول از اول 
زحمت تمام پچ‌ پچ های شب‌ها هم افتاده بود به یکی از ما که معلوم نبود دارد تلفنی با دوستش حرف می‌زند یا قرآن را به این صورت می‌خواند. صدایش مثل هر چیز دیگری باید مخفی می‌بود. مثلا یک روز که بچه‌های دیگر مهمان ما بودند، زنگ زد و گفت که آن دیوان حافظ نفیس را از توی جاکتابی برداریم و در جای امنی بگذاریم. تنها چیزی که از علایق او می‌دانستیم علاقه به هیچ، به نظر می رسید. او فقط گاهی با ترس و لرز سراغ تلویزیون می‌رفت و آنرا برای دیدن فوتبال روشن می‌کرد. اما حاصل کار بازهمان پچ پچ‌هابود. آدمها اگر چیزی برای رقابت نداشته باشند فرقی با لیوان چند بار چای خورده و نشسته ندارند. ممکن است در زندگی یکی بیاید و فقط این لیوان را بشوید و حجم عظیمی از چای تازه تویش بریزد. رقابت تنها چیزی است که سعی می‌کند، به آدم توجه کافی بدهد. بنابراین نتیجه می‌گیرم که نفر سوم هم کسی بود که تمام خیابان را می‌رفت تا بالاخره یکی همزبان خودش سر راهش سبز شود. 

نفر سوم از اول 
 هیچ کس خانه نبود. همسایه بغلی جفت جوانی بودند که مرد خودش گفته بود ورزشکار است یعنی شغل اصلی و درآمدش از ورزش بود. شبها وقتی اولی گیتار می‌زد و سعی می‌کرد محتاطانه چک کند تا یک وقت مزاحم نشده باشد، ازشان فهمیده بود. سومی می توانست سوم شخص ماجرای ما نباشد. 
اما زن همسایه را ندیده بودم. آرزو کردم زن همسایه را ببینم. زن همسایه با چادر و کاسه آش آمد و در زد. در را باز کردم. جوان بود و خوشگلی‌اش از لای چادر معلوم بود. آرزویم سوخت چون زن همسایه رفت. کاش آرزو کرده بودم از دستشویی خانه‌مان استفاده کند. 

ادامه دارد ...

کتاب خواندن با ترس و لرز

آدم همیشه در یک مکان عمومی می‌ترسد. منظورم ترس از دزد نیست. اینطوری که صدا و سیما همه را خوب و پاک دست نشان می‌دهد، مردم خودشان باور می‌کنند و مشکلی از آن دست ندارند.  عمده‌ترین ترس، ترس از این است که خوابتان ببرد و وقتی به یکی از بخشهای وسایل نقلیه‌ی عمومی تکیه داده‌اید، تکه‌ای آدامس بچسبد به موهایتان، فدای سرتان اگر انقلاب بودید می‌توانید به اولین کتاب فروشی معتبر مراجعه کنید و یک کتاب – لکه بری برای احمق‌ها- صراحت لهجه در ترجمه- برای خودتان بخرید. در موارد تخصصی‌تر می‌توانید از – کتاب مستطاب لکه بری، یا دانشنامه کامل لکه‌ها، استفاده کنید. اگر این کتابها را ندارید و پول خریدش را هم ندارید. بی خود بهانه ی مستاجری و بی جا و مکان بودن را نتراشید. این کتابها فقط به درد این می‌خورد که در آینده‌ی نزدیک یا دور، پزش را به پسر و یا دخترتان بدهید. امیدوارم آن روز مواظب روحیات تین ایج گرامیتان باشید که لازم نشود شما را مخفی کنند.  
همینطوری در همین زمانه کتاب خوان بودن یک جور ترس دائمی در خودش دارد، اینکه در یک مکان عمومی همیشه کارهای دیگری غیر از کتاب دست گرفتن، دنبال کتاب گشتن، کتاب خریدن، کتاب دادن، کتاب گرفتن، درباره کتاب حرف زدن  می تواند شما را تا حد زیادی معقول تر نشان بدهد. برای همین، دوست عزیز از این کارها که با کتاب می کنند و در بالا آمده است به شدت اجتناب نمایید. در عوض همیشه این فرصت را دارید که  کسی بهتان نگوید: تو آدم فانتزیی هستی؟  از این آدم بیخودایی که همش تو کتابن؟ حالا کجای دنیا آتیش گرفته؟  واقعا توش پول هست؟ حالا که چی بشه؟ 
بنابراین برای جلوگیری از هر گونه سوء تفاهم رفتاری، جسمانی در یک مکان عمومی ترس و لرز لازم را از خود دور نموده و اعمال و شئونات زیر را انجام دهید: 
1- همیشه حتی الامکان با حداقل یک - طرف مقابل - در مکان عمومی ظاهر شوید و در غیر اینصورت درباره ی چنین ظاهر شدنی با دوست هم جنس خود حرف بزنید. در غیر اینصورت ملزم خواهید شد در یک مکان عمومی تر مانند رختکن باشگاه بدن سازی، بالاخره حرف بزنید. لطفا با خود به خاطر داشته باشید  که دیر حرف زدن بهتر از هرگز حرف نزدن نیست؟ 

2- برای برون رفت از وضعیت بی کاری و  جلوگیری از شمارش آدمها - به دلیل خواب آلودگی در طول روز- حتی الامکان از یک وضعیت - به شمار- Behshomar- (هیز بازی سابق) بهره ببرید. اینطوری به تمام اطراف و اشکاف لباسهای جدید مسلط می شوید. حتی می توانید بعد از 21 روز کار عمومی، به صورت نیمه حرفه ای بالاخره بوتیک خود را دایر نمایید. 
3- تکنولوژی -  چیز - خوبی است، پس به همین ابهام ادامه داده و حتی الامکان همیشه یک جور - دستاویز- gadget - تکنولوژیکی برای خود به همراه داشته باشید. حتی می گویند پیامبران جدید الظهور در سراسر دنیا، اینطوری مردم را دعوت می کنند. برای بهترین برنامه های دعوت از سایت کافه بازار اپلیکیشن مورد نظر را بیابید. لازم به ذکر است اگر در این مورد موفق نشدید.  Plan B  - حمله نظامی به خلیج فارس خواهد بود. باز هم سایت کافه بازار به احتمال قوی ناو مور نظر را برای شما تجهیز خواهد نمود. 
4- از آنجایی که هنر نزد ایران است و بس، حتی در آشپزخانه های سازمان ملل و بالای سر سرآشپز آنجا نیز نصب شده است، یکی از بهترین روشهای تازه نگه داشتن خویشتن، خواندن آواز تو دماغی در یک مکان عمومی است. مخصوصا می توانید در نزدیکی یک آدم کم حرف بهترین انعکاسهای تحریری خود را در وجنات و حسنات مخاطب نزدیک و دور خود مشاهده نمایید. لازم به ذکر است، سعی نمایید در غالب موارد از شاه بیتهای ادبیات فارسی استفاده نمایید: 
5- یار با ما تشله بازی می کنه (به تحریر) : ترجمه فارسی  Google  translate- دلداده از طریق بازی تیله به ما می کند. چه زمانی برای پروژه‌ی به این بزرگی لازم است که درست شود؟ پاسخ: زمانی که به اندازه‌ی کافی خانم بی شوهر فوق لیسانس کامپیوتر از ایران به گوگل مهاجرت کنند و ذهن توسعه دهندگان نرم افزار در گوگل را باز کنند. 

تاریخچه تقریبا همه چیز- تاریخچه‌ی ما

آلبرکامو یک جمله ی معروف دارد به این مضمون که  مردان اهل نمایش هستند و زنها تماشاچی آن هستند. توی این مردها کلی بدن ساز و عزیزم چه هیکلی هستند که نمایشهای جالبی اجرا می‌کنند. یک عده از دوستان شفیق هم هستند که همکاریم و به انواع ورزشهای سازمانی مشغولند. یعنی ماهی دو دفعه از طبقه‌ی دوم اسباب کشی می‌کنند، گردگیری می‌کنند. کاغذ دیواری نو می‌زنند به دیوار، منشی جدید استخدام می‌کنند   و می‌روند طبقه‌ی چهارم، بعد با بهمن همین امسال دعا می‌کنند بر گردند همان طبقه، چون زانو درد گرفته‌اند و آسانسور هم خراب است. در این بین زنانی هم هستند که تمام این ورزشها و نمایشها را باور می‌کنند.
1-     دوید و آمد و خودش را رساند به آسانسور. گوشهایش را انداخته بود بیرون چون چیز مناسب‌تری برای بیرون انداختن همراهش نبود. پرسیدم : شمام جابجا شدین؟
توی درز آسانسور زل زده بود که برگشت و خیلی جدی مثل جلسه‌ی پایان نامه، گفت: ما هولدینگیم، کسی نمیتونه ما رو جابجا کنه.
2-     داشت نصیحت می‌کرد بعد گفت: حالا از من گفتن، سال دیگه من توی اتوبان تهران قم مرحوم می‌شم، ولی تو می‌گی خدا بیامرز خوب راهنماییم کرد.
گفتم: حالا چرا تن ماهی رو نمی‌جوشونی ؟
-         این همه قرعه کشی شرکت می‌کنیم برنده نمی‌شیم، حالا این باکتری خفن تن ماهی می‌شه نصیب ما بشه؟ این انصافه؟ آقا جان ما اصلا اهل رحمت نیستیم. ما شانس نداریم. تند هم می‌ریم. خوب هم می‌ریم.
3-     گفتم : برادر تو چرا اینقدر تعارفی هستی؟
گفت: ما اهل تعارفیم کلا. مثلا به جای تریاک و سیگار و اینها می‌گیم: رساندن غبار غلیظ به حلق مبطل روزه است.
4-     درباره‌ی خانواده‌شان صحبت می‌کرد. اینکه پدرش اگر سفر خارجی برود تایلند، شهر خانواده -پاتایای سابق-   نیست. راست می‌گفت. از اون خانواده‌هاش نبودند. من هم سعی کردم این داستان بلند و زیبا را گوش کنم. آن لیدی هم ادامه می‌داد: بابام هرسال خودش پوشالهای کولر رو عوض می‌کنه.
-         آخه طرفای شما که ساخت و ساز نیست، که خاک بگیره خراب بشه.
-         نه خوب. ما خونوادگی یک سری کارها رو هر سال انجام می‌دیم: تعویض پوشال کولر، زدن رنگ آبی به کف استخر، سفر درست و درمون.
-         همین؟
-         خوب آره چون خونواده‌ی ما اقعا اهل مبل عوض کردن و دامبال و دیمبوی الکی نیستن.
5-     اول برادرش آمد با همان عرق‌گیر نشست روی مبل و یک سلام دهم ثانیه‌ام به سمت ما حواله داد. خودش هم بالاخره از توی اتاق پیدایش شد. آمد و سلام و احوال پرسی کرد.
گفتم: امیر قبل از اینکه بریم سر پروژه
-         بگو.
-         امیر شما همه باید با عرق گیر بگردین تو خونه؟
-         آره تازه بابام هم الان می‌آد همینطوریه.
-         بعدش می‌دونی عرق گیر همینطوری خالی خالی هم جرمه؟
-         باشه ولی ما همه اعتقاد داریم مرد باس با عرق گیر بشینه و مشکلاتش رو حل کنه.  

پ.ن: ما بر این باوریم که نوشتن مطالب لوس فقط برای فراموش کردن و طی کشیدن کف- دقیقا معلوم نیست کجا- به کار می رود و ارزش ابتذالی دیگری ندارد. 

پرسشنامه مارسل پروست- من و پروست- رولان بارت

گاهی برای خوب و بد یافتن هنر و هنرمند باید دست به دامن کلاسیک ها شد. مارسل پروست یک پاسخ و پرسشی دارد که بخشی از آن اینطوری است: 
او بدترین بدبختی را جدا شدن از مادر می‌داند، همان چیزی که از دق الباب در جستجوی زمان از دست رفته، هر وقت و در هر سنی که به سراغتان آمد و تن مهیب و جان اژدها گونه‌اش را به هیکل نحیفتان پیچید، در خواهید یافت. مثل خیلی‌ها خوش بختی برایش بودن با کسانی بود که دوست داشت با آنها در تماس باشد، زیبایی های طبیعت را همیشه در کنار داشته باشد و همچنین گاه گداری از زیر لحافش برخیزد و به تماشاخانه‌ای فرانسوی برود. اما دردی که به عنوان بدترین کاستی زندگی معرفی می‌کند، درد زندگی عاری از نوابغ است. دردی که جماعت ایرانی الانی به شدت درش غوطه می‌خورند و می‌خوریم. مارسل پروست شخصیت داستانی مورد علاقه‌اش آدم رمانتیکی است که تجلی آرمان‌اند و نه تقلیدگرهایی که هر دوره، برکه‌ی هنر را آلوده می‌کنند. او در بین شخصیتهای تاریخی به علایق معلم‌های دینی ما بعد از گوستاو لوبون اشاره‌ای مستقیم دارد: سقراط، پریکلس، محمد(ص)، پلینی پسر و اگوسین تری.   
پروست در این پرسش و پاسخ درباره‌ی زنهای مورد علاقه‌اش هم حرف می‌زند. او زنهای نابغه با یک زندگی عادی را دوست دارد. مردهای با ذکاوت و شریف نیز علاقه‌ی اصلی او در دنیای مردانه است. پروست مثل خیلی از نویسنده‌ها خصلت نیکو را به هر فضیلتی که در خدمت یک مرام خاص نباشد، می‌شناسد. این بخشها را شما می‌توانید در کتاب پروست و من  به قلم رولان بارت بخوانید. امد اخوت نیز مترجم این اثر گرانبهاست. 
رولان بارت داستان را از آنجا شروع می‌کند که دوتا کوچه پایین تر از خانه‌شان مارسل پروست داشته است رمان در جستجوی زمان از دست رفته‌اش را تکمیل می‌کرده است و او طفلی دو ساله بیش نبوده است. بارت از جسم خودش شروع می‌کند. از یک جور بیماری که به تجویز دکتر بایستی به خاطرش وزن کم می‌کرد. پدیدار شناسی و اسطوره شناسی وزن کم کردنش زیباست. بارت است دیگر. موجز و دقیق. حتما برای شما گفتارها درباره‌ی مارسل پروست جذاب است. پس حداقل دو اثر دیگر می‌شناسم که خودشان آثار مهمی هستند و می‌توانید درباره‌ی مارسل پروست بخوانید: آقای پروست، کتابی با قلم خدمتکار مارسل پروست و حاوی مشاهدات او از این نویسنده و همچنین کتاب ژرژ پوله به نام فضای پروستی که اثری در خور توجه از دریافت نویسنده درباره مارسل پروست است. 

پ.ن: وقتی که نوجوان بودم، البته نوجوانی به سن و سال نیست، دو حالت برایم اتفاق می افتاد: یادوست داشتم زودتر در جستجوی زمان از دست رفته را هم به لیست کتابهای خوانده شده ام اضافه کنم و یا اصلا با بی قیدی تمام بگویم اصلا حال نمی کنم و نخوانم و بروم. به قول علمای خطرشناس، این دومی خطرناک تر است، درد نوجوانی در نویسنده دردی است که بیشتر به رختخواب ختم می شود ولی درمانی سهل و آسان برایش وجود ندارد. 

پن کیک

لخته‌ای از مخلوط کرم رنگ را با چنگال برمی‌دارم و دوباره پرت می‌کنم روی باقی مخلوط. با شدت بیشتری این کار را میکنم. چرا همه چیز زود می‌سوزد و می‌رود پی کارش؟ چرا فکر می‌کنیم. این همه از فکرهای مختلف آویزان می‌شویم. کاربلد بودن، دوست داشته شدن، زحمت کشیدن و همیشه از زمان عقب بودن. این لامصب کجاست؟ این یکی چرا خودش را هیچ کجا نشان نمی‌دهد. مخلوط نرم آماده را می‌ریزم توی تابه که چرب کرده‌ام.  

 دیگر کجاها را چرب کرده باشم خوب است؟ زود دارد خودش را نشان می‌دهد. ازخودش عرضه نشان می‌دهد و وسطش پف می‌کند. چقدر کم. این همه ببر و بیارهای عجیب غریب که آدم توی زندگی‌اش دارد. از غذا خوردن متنفرم. پشت و رویش می‌کنم و منتظرم تا این مراسم تمام شود. غذای گرم هم دیگر باید از جلوی چشمم رم کند. همینکه‌آماده شوم می‌خواهم برای همیشه گاز را خاموش کنم. هیچ راهی برای بیرون رفتن از این ماجرا نیست. خوردن، خوابیدن و هر چیز دیگری که فکرش را می‌کنم. دلم را زده است. حتی طبیعت اردیبهشت را باید تحمل کرد. یک جور لشگر کشی خودستایانه توی شقایقهای باغچه دیدم. کی راهشان داده بود آنجا؟ همچین گوشه باغچه هم جا گرفته بود عین مستاجرهایی که دارند مظلوم نمایی می‌کنند. چند تا از گلبرگهای عوضی‌اش هم ریخته بود  روی موزاییک قدیمی حیاط. خودزنی را به نظرم آدمها از گلها یادگرفته باشند.


 

یک وقتی به یکی از دانشجوهایم گفتم مهمترین چیزی که برای دستیابی به یک مهارت لازم دارید تقلید است. از استیل رفتاری آدمهای موفق در هر زمینه‌ای که فکر می‌کنید تقلید کنید. ادا دربیاورید. دستها را همانطوری در جیب قرار دهید و برای نصف دنیا واقعا همان آدم باشید. خوب اینجا کار شما تمام نیست. این فقط برای هفته‌ی اول خوب است. هفته‌ی اول را هیچ کاری نکنید جز اینکه ادای آن آدم را دربیاورید. بروید توی پارک، خیابان، پشت ترافیک و حتی در خانه و قبل از اینکه لباس راحتی بپوشید ادای آن آدم را دربیاورید. اما مساله به همین سادگی نبود. همیشه آدمی توی تصورات ما هست که اصلا تصویر درست و درمانی ندارد. یک آدم بی صورت و بی ادا که خیلی وقت نمی‌کنیم ببینیم دارد به چی فکر می‌کند. توی هرنسلی هست. شاید بخواهیم شبیه یکی از فیلسوفهای قرن اخیر باشد. شبیه یکی از آدمهایی که حسابی دور و بر خودشان را تکاندند. بعد یک قدم جلوتر می‌بینیم که خسته‌ایم. خسته می‌شویم  ازاینکه فیلسوف باشیم از اینکه به هرحال گوشت و پوستمان احتیاج یه یک جور تنفس بی‌دلیل دارد. قدم زدن توی آفتاب هم حالمان را از آن فیلسوف بی شکل بیرون نمی‌کند. فیلسوفی که هیچ دلهره‌ای ندارد جز اینکه به مسایل بزرگ و متفاوت دنیا فکر کند. اصلا نمی‌شود آدم برای هر چیزی فکر کند. خیلی خسته کننده است. وقتی آدرنالین  خونتان پایین آمده است، یک دم نوش ساده یا دیدن یکی که کمی هم آشناست توی جایی که هوایش قابل تحمل‌تر از جاهای دیگر است یک جوری ذهن آدم را چرب می‌کند. یکی که بغلت کند. مثل یک جور پتوی خنک و سبک بهار پاییزه. طوری که اصلا نمی‌دانی گرمت است یا سردت ولی این بازی و این پیچیده شدن توی پتو را دوست داری.  بی‌خوابی و فکر می‌کنی از قدیمی‌ها اصلا نمی‌شود انتظار درست و حسابی داشت. همه را سعی می‌کنی با – زمانه عوض شده است- بتارانی جایی که نبینند تو هر روز با یکی و چه کوتاه هستی. اینکه خودت عاقل می‌شوی هنوز یک آرزوست. یک جور ورم معده‌ی دائمی است.  برای تلون مزاج خوب است آدم برود عطاری ولی ته عطاری رفتن را در نیاورد. چون اینطوری وقتی توی بزرگراه دارد گاز می‌دهد دوست دارد بزند کنار و ول کند و برود. از یک پله‌ای چیزی که اصلا  برای تقاطع‌های ناهمسطح ساخته شده است. از جایی که همینطوری نقل کلام همه قربونت برم و عزیزم هست بروی یک جای دیگری که همان نگاه ساده‌شان کافی باشد. یا پشت فرمان یک آدم عروسکی ببینم که پوستش کلفت است. هر طوری بشود قابل ترمیم است. هزینه‌های نگهداری‌اش هم پایین است. یک آدم عروسکی باید برای جماعتی که هیچ نفس کشی برایشان باقی نیست دلخوش کن باشد. همینکه کمی درست رانندگی می‌کنند تا مرتب و منظم‌تر به خانه برسند، همین خرده امیدواریهای نابکار که برای بودن زیر سقف این شهر با هم و بدون هیچ هماهنگی قبلی انجام می‌دهند کافی است. 


کمپین آب یخ و خاطره های طلبگی از زبان حاج آقا تهرانی

1- حاج آقا تهرانی از اقامت 9 سال در آمریکا و کانادا خاطره گفته و خبر گذاری ها هم نقل قول کرده اند: دخترها و زنهای کانادا و آمریکا آرایش نمی کنند و پیرزن ها به توصیه ی روان پزشک عمل می کنند.  

وقتی محدودیت رسمی در وجه و کفین متمرکز شده باشد، شما خواهید دید که تمرکز زیبایی در این ناحیه افزایش پیدا خواهد نمود.  ولی جدای از بحث، همیشه یک حاج آقای محترمی از بزرگان دیر خاطره ها یادش می آید. 


2- آقا ما هر چی این اخبار و فیلمهای لذت بخش داعش را تعقیب نمی کنیم نمی شود عصر جمعه و در حال عرضه ی گناهانمان شبکه خبر فیلم شلاق زدن و سربریدن داعش را پخش نکند و جماعتی را غافلگیر نکند. 


3- امروز دریافتم اینقدر آدم مثبتی هستم که حتی پیتزای مختلط هم نمی خورم. 


4- کمپین آب یخ در ایران با محدودیتهای آب بازی به تعارض برخواسته است. برای حل این معضل باید چه کرد؟ 

بهترین خوراک برای سایتها و مجلات زرد به شکل بسته ی فرهنگی  : KIQ کی کیو دعوت کرده به زودی در اختیار علاقه مندان قرار خواهد گرفت. 


5- در دولت روحانی و یا شاید هم دولت بعد"دو حرف اول" نام و فامیلی مفاسد اقتصادی و دار و دسته اش معرفی خواهد شد. خواهشمند است حتی الامکان منتظر باشید. 


6- واحد مفاسد اقتصادی توانسته است واحدهای ارزی جدیدی علاوه بر تخلف 22 میلیارد دلاری، بله میلیارد و تخلف 650 میلیون یورویی، کشف نماید. این واحد به زودی از - افغانی- به عنوان واحد جدید تخلفات اقتصادی رونمایی خواهد نمود. 


7- خدا را شکر جمشید مشایخی در این حرکت - جنبش سطل یخ - شرکت نفرمودند و الا به هر روی اولین کشته ی این جنبش را به جای می گذاشتند. 

لذت عفو پای چوبه دار- مدال فیلدز ریاضی مریم میرزاخانی

1- خواهشمندم این روزها به دلیل مشغله ی زیاد، وقتی سیب می خورید، تخمهایش را میل نفرمایید.  چون به باور قدیمی ها در شکمتان اژدها سبز نمی شود. دلیلش هم این است که تخم این همه چیز را خوردیم و هیچ اتفاقی نیفتاد جز دل درد. اصلا هر موضوعی از نوع نهی از منکر محل بحث بی پایان است.  

 

2- کودک خود را قبل از آموزش فوتوشاپ، قیمت بیاموزید. مثلا به طور واقعی بداند پدرش از نسل عباس ابن فرناس نیست و خیلی سخت می تواند از بین ماشینهای‌ توی ترافیک بپرد بیرون یا اینکه مادرش هیچ وقت آنقدر نابغه نبوده است ولی حقش نیست با مدرک فوق لیسانس توی خانه بماند. 


3- هواشناسی گفته بود دیروز باران می آید. ولی خبری نبود. ما هم دیگر قرار نیست همدیگر را ببینیم. آسمان تهران هم همچنان خالی می بندد. 


4- لذت آبگوشت چرب و چیلی که همیشه ثابت بوده است ولی به گفته ی سایتهای خبری لذت عفو پای چوبه دار  به عنوان لذتهای اخیر این مرز پرگهر شناسایی و ثبت شده است. 


5- سالها قبل مصاحبه ای از همین مرحوم سیمین بهبهانی خواندم که: جرمم این است که عاشقانه گفته ام. بدین ترتیب مادر عاشقانه های ایرونی به رحمت ایزدی رفت. خدایش بیامرزد. 


6- علاوه بر آبگوشت چرب و چیلی و عفو پای چوبه ی دار، اخبار داعش هم پر ملات به نظر می رسد. به همین روی راویان اخبار و طوطیان نقل آثار گفته اند: داعش فلان قدر زن ایزدی را گرفته و می فروشد. خوب حالا کی این زنها را می خرد؟ یعنی خریدار چرا توی اخبار نیست؟ به نظرم این اخبار رسا نیست. 


7- وزیر علوم یعنی جناب فرجی دانا هم به جرم همکاری با اخراجی ها و فتنه گران از استیضاح شد. اما سوال این است که با رفتن فرجی دانا فتنه و فتنه گری و اصولا فتانه بودن از بین ما رخت خواهد بست؟ آیا تولید علم بر خلاف دوره ی کامران دانشجو، به صورت دستی و  پیش پا افتاده ای ادامه پیدا خواهد کرد؟ آیا تولیدات دانشگاه صنعتی شریف باز هم مدال فیلدز خواهند گرفت. 


8 - این روزها مجلس خاطره و خطابه درباره ی برنده شدن مدال فیلدز - معادل نوبل در ریاضیات- توسط مریم میرزاخانی داغ است. مثلا یکی از شبکه ها هم کلاس دبیرستان- آی لاو یو پی ام سی- و معلم دبیرستان مریم میرزاخانی آمده بودند تا وسط معرفی کتاب آقای معلم، از مریم میرزاخانی هم حرف بزنند. ما هم خاطره ی خودمان را نقل کنیم که توی درس فیزیک 3 با ایشان و رویا بهشتی زواره که الان فقط رویا بهشتی هستند، هم کلاس بودیم. البته ایشان خیلی  با نمک و ریزه میزه و همچنین سرخوش و بگو بخند بودند که امیدواریم هر جا هستند موفق باشند. نکته ی مهمی که از آن روزگار یادم مانده- dialing  to the past- آهان، این است که قبل از کنکور مصاحبه های این دوستان را از توی مجله چیده بودم و بارها خواندم. از اینکه دیدم بابایش ناظم مدرسه بود. یک آدم نابغه از طبقه ی متوسط. البته لازم به ذکر است که این طبقه دیگر وجود خارجی ندارد. به هر روی عده ای هم می توانند از محیط شخمی دانشگاه نیز قسر در بروند. 


9-  یک خانمی هست مال یک آقای مجری بوده که فقط باهاش می رفته صدا و سیما و می آمده. آماده ی ازدواج. در حد نو



کافه اعترافات-قسمت دوم

کافه اعترافات - قسمت اول 

- نه منتظرم.  طوری گفت که یکی با حالت تهوع بخواهد توی مهمانی در جواب کسی مشروب جدید را رد کند و حیف باشد که او را بی ظرفیت بدانند. 

افشین بر گشت پشت کانتر و به سبیلش دست کشید. قرارش با خودش عقب ماندن نبود. بعدها برایم گفت کاش از آن روزها به جای ول گشتن بین دخترهای مختلف که خیلی‌هاشان واقعا متعلق به دیگری بودند، از حال آدمهای دریا زده خبردارتر می‌شدم.  

خیلی از حرفهایش چیزی نفهمیدم. ولی فقط به نظرم رسید باز از آن حرفهای عجیب می‌زند. این موضوع شاید به خاطر آن بود که درس و رشته‌اش برایش سودی نداشت و مثل هزاران نفر، سوداگر نفت، رفته بود و یکی دو سالی را جنوب گشته بود. اما این برای او که  هیچ وقت به کارمندی قانع نبود، یک جور بی معنی به نظر می رسید. افشین دیگر آن چهره‌ی ظریف و سفید دخترانه‌ی  سالهای قبل را نداشت و اصولا خطوط چهره‌اش بیشتر به یک آدم زن و بچه دار می‌رفت که می‌تواند دستش را از لبه‌ی دیوار بالا بگیرد و بگوید من قرار است زنده بمانم. 

افشین یک مشتری داشت که لنگ بود. نه آنقدر که او را از استخدام در اداره‌ی کشاورزی منع کند. برای اولین باری که باهاش حرف می‌زدیم باورم نمی‌شد اداره‌ی کشاورزی جایی باشد که کسی در حال چانه زدن درباره‌ی سهم کود و آموزش میرابهای و تصویب طرحهای نیروگاه‌های کوچک آبی نباشد. محمود، کارشناس ارشد کشاورزی بود. همیشه هم کت و شلوار سرمه‌ای می‌پوشید که اصلا با رنگ موهای روشن و دهاتی‌اش سازگار نبود. تنها چیزی که او را به آنجا کشانده بود همان علاقه به تنها نشستن بود. ساعتهای دراز، سفارشهای مختلف و خواندن مجموعه‌ای بود که لابد باعث شد دو سال بعد از ایران برود. به نظرم چند تا زبان را راحت صحبت می‌کرد. همه را هم توی خانه و با سی دی و دم دستگاه‌های ساده‌ی صوتی و تصویری توی خانه یاد گرفته بود. محمود پسر عموی افشین بود. دوتا پسر عمو که شبهای کودکی‌شان قطعا توی دوتا پشت بام و رو به ستاره‌های متفاوتی خوابیده بودند. 

چند روزی من هم رفتم پشت کانتر را تجربه کنم. سخت نبود. حداقل این بود که اخلاق لیوان شکستن و بی دقتی هایم در خانه را آنجا تکرار نکردم. این خودش یک پیشرفت بود. دیگر مثل افشین شده بودم کافی من بی تفاوت. آدم بعد از اینکه کلی دسته‌ی اسپرسو را بالا و پایین می‌کند، تازه می‌فهمد چقدر تکراری است. دیگر خنده دار بود کسی برای فهمیدن ساعت غروب به یک سایتی مراجعه کند. یک روز همش نگاهم بیرون بود که کی خاکستری بیرون از سیاهی توی کافه پر رنگ تر و برعکس می‌شود. تا سرجنباندم این اتفاق افتاده بود. جالبش این بود که حتی محمود هم انگار یکی دو دقیقه‌ای بود آمده بود که  نفهمیده بودم. خودش عادت داشت نزدیک بیاید و حال و احوال کند. رفتم جلو و منوی پوست درختی را گذاشتم روی میزش. به شکل ناخودآگاه زل زدم توی چشمهای قهوه‌ای روشنش که این بار از زیر عینک کلفت هم درخشان و براق به نظر می‌رسیدند. حتی به نظرم کمی غمگین هم بودند. گفت: سلام! گه کار نداری بشین. 

نشستم. حس کردم یک آدم شکلاتی که کت و شلوار پوشیده دارد توی گرمای کافه آب می‌شود. با اینکه توی کافه این همه آدم بود ولی انگار کسی نمی‌دیدش. 

- می‌دونی آدم برای چی اینقدر کار می‌کنه؟ درس می‌خونه و اینا؟ 

- نه محمود خان! خوب زندگیه دیگه همینطوریه. سر و تهش معلوم نیست.

بلافاصله از این جوابم پشیمان شدم. از اینکه به یک آدم هدفمند و زحمت کش اینطور جواب داده بودم دلخور بودم. انگار توی مهمانیهای خانوادگی تنها چیزی که یادگرفته بودم همین همدلی بی پایان بود. حس وقتی را داشتم که معلم بینش داشت درس می‌داد. عادتش بود سوال بپرسد و مچ گیری کند. بعد همه درست زمانی که واقعا همه کلافه شده اند و فقط یک ماهی سمج کوچولو و نفهم توی ردیف اول به قلاب گیر کرده، دارد با ماهیگیر یکی به دو می‌کند. 

- من هر روز توی اداره سالهاست همه چیز را کنترل کردم. می‌فهمی چی می‌گم سعید؟  حتی یک وقتی اگر کفشم واکس نداشت می‌رفتم و توی طبقه‌ی اول کفشم را واکس می‌زدم و بر می‌گشتم. اگر اینطوری نبود روحم پریشان و عصبی بود.  ولی یک چیزهایی هست که هیچ وقت نمی‌شود کنترل کرد. 

بعد بدون آنکه اسمم را تصحیح کند یا اصلا دنبال جواب بگردد چشمهایش یک نمه بیشتر تر شد و گفت: ولی خانواده را نمی‌شود کاری کرد. 

در حالی که همینها را می‌گفت. یک کاغذ سفید گذاشته بود جلویش و بعضی عبارتها را محکم روی آن می‌نوشت طوری که حس می‌کردم روی میز چوبی فندقی هم ممکن است جایش بماند. بعد هر حرفی که تمام می‌شد یک خط طولی توی کل صفحه می‌کشید.  گاهی هم فکر می‌کردم قبل از اینکه فونتها دنیای ورد را تسخیر کنند این آدم از فونتهای نصب شده توی مچ دستش استفاده می‌کرد. آن روز اصلا اینطوری نبود. مچش شاید ضرب دیده بود. آخر هر عبارتی می‌شد لغزندگی فراوانی را دید.  

گفتم: امروز کلاستون رو تعطیل کردید؟ 
خواستم بحث را عوض کرده باشم. می‌ترسیدم چیزهای عجیب و غریبی از گذشته‌شان بگوید. حالتش طوری بود که باید همه چیز را بیرون می‌ریخت. من هم اصلا آماده نبودم و اصلا به من ربطی نداشت. مثل وقتی شدم که از کشوی معلم یک پاک کن ساده دزدیده بودم. اصلا چه کسی آن را آنجا گذاشته بود. پاک کن مال معلم بود یا یکی بالاخره  آنرا جاگذاشته بود. شاید هم مال گذشته بود و استفاده ازش اشکالی نداشت ولی درست وقتی حواسم نبود و داشتم با پاک کن سه رنگی که تازه گوشه‌ی نایلونش را پاره کرده بودم، مشغول شدم، خانم معلم مچم را گرفت. شبیه اسهال. شبیه اینکه باید به دلیلی آدم برود دستشویی. من یعنی آقا سعید یا هر اسم دیگری که مخاطب محمود بودم، زود فلنگ را بستم.  
به نظرم رسید حال بدی دارم. مثل اینکه خستگی یک سفر طولانی را داشته باشی ولی صبح که از پنجره‌ی قطار به بیرون نگاه کنی ببینی تقریبا نزدیک همان جایی هستی که حرکت را از آن شروع کرده‌ای.

آدم فنی شدن، مدیریت ذهن

 توی کاغذ دم دستی ام هزار تا چیز مختلف نوشته‌ام. دسته‌هایی از آن کاغذهای قدیمی را هنوز هم دارم. نباید آنها را دور بیندازم. خطوط نامنظم و خسته‌ای که طرح مشخصشان فقط برای خودم معلوم است. بهترین‌هایش را هم از دبیرستان دارم. پر از برنامه‌های عجیب و غریب. از ورزش و زبان خواندن و خیلی کارهای سخت دیگر.   

 هنوز هم وقتی توی یک سایت، مجله و حتی توی برنامه‌های تلویزیونی نرم افزارهای مدیریت ذهن را معرفی می‌کنند، هر نوع کاری هم که مشغولش باشم، گوش می‌کنم تا چیزی از دست ندهم. شکل یک نجار که سالهاست دارد خرده خرده یک اتاقک پرت در گوشه‌ی جنگل را تکمیل می‌کند و به نظرش این اتاق اگر به خانه‌ای درست و حسابی تبدیل شود، بهترین ماموریت زندگی‌اش خواهد بود. مادر هم اینطوری است. با خط و خطوط درشت و با اعتماد به نفس روی کاغذ چیزهایی می‌نویسد که اصلا به لیست خرید شبیه نیست. برادرم هم از این طور یادداشتها دارد. خطی کم رنگ که تاب ورداشته و منحنی روی کاغذ به هیچ خطی اعتنا ندارد. مه پشت پنچره است. مثل یک اسفنج شستشوی حمام، دارد بدنه‌ی ساختمان را می‌ساید. دو نفر از سر صبح ترک موتور دارند کوچه را بالا و پایین می‌کنند هر دوتا، پیراهن سفید چرکی تنشان هست و به هر دری زل می‌زنند تا رفت و آمدها را ببینند. بهشان نمی‌خورد مامور باشند شبیه دو تا آدم آدرس گم کرده هستند.  کاغذها را رها می‌کنم. باید بروم صدایشان کنم. از همان پنچره صدا می‌کنم. خودم را نشانشان می‌دهم. با تجعب نگاه می‌کنند. حتی آن یکی که توی ترک نشسته این قدر چانه‌اش ثابت می‌ماند که ریشش توی باد تاب می‌خورد.  

باز هم نگاه می‌کنند ولی بالاخره پیاده می‌شوند. از لای نرده‌های راه پله که نگاه می‌کنم توی راهروی طبقه دوم می‌روند تو. حتی یک نگاه هم به بالا نمی‌اندازند. خانم چاق خانه‌‌ی روبرویی یک سری خرید روزانه‌اش را توی تاریکی می‌کشد. کلید برق را می‌زنم. چیزی شبیه سلام از دهانش خارج می‌شود. چرا ازم دلخور است؟ دوباره پایین را نگاه می‌کنم. چند تا کاغذ باطله در پایین‌ترین جای آپارتمان توی باد افتاده‌اند.

عصر زنگ می‌خورد. بهشان می‌گویم من دیگر نمی‌رسم کار کنم. 

یعنی چی نمی‌رسی؟ مگه کار دیگه‌ای هم داری؟ 

تدریس خصوصی می‌کنم. دارم به چند نفر ریاضی درس می‌دهم. 

هر جور مایلی. ولی این دفعه رو دیر حساب می‌کنیم.  

گوشی را می‌گذارد. نسیم خنکی هست که آدم را خنک می‌کند. می‌نشینم کنار پنجره. تصمیم گرفته‌ام به بچه‌ها درباره‌ی مرگ هم بگویم. قصه‌ی مرگ درختی را می‌خوانم که بالای تپه‌ای زندگی می‌کرد. درختهای دیگر را که قطع می‌کردند او ناراحت شد. از تنهایی‌اش زیاد ناراحت نشده بود. از این ناراحت بود که درختهای دیگر حتی وقتی توی کامیون دراز کشیده بودند در حال خندیدن بودند. بعد توی کتاب عکس درختها را کشیده بودند که هر کدام لبخندی روی تنه‌شان نقاشی شده بود. رامین با همه‌ی حواس پرتی‌اش این دفعه یکهو حواسش جمع قصه می‌شود. از همان دقیقه با هم می‌افتیم  توی باتلاق سوال و جواب. موهایش زیر آفتاب پنجره طلایی است. طره‌‌های نرم موهایش وقتی دارد کلمات را مثل آدم بزرگها شمرده شمرده می‌گوید، برق می‌زند. نازیلا دارد با دسرش ور می‌رود. به نظر فقط مواظب سارافون صورتی‌اش است که لک نشود. مامانش هر روز موقع خداحافظی این موضوع را با لبخند به او یادآوری می‌کند. درخت این بار تنهاست ولی زیر سایه‌ی خنک خودش ایستاده و دستهایش را باز کرده است. سالها می‌گذرد و درخت پیر می‌شود. رامین دوباره سوال می‌کند: چند ساله؟  بعد دارد به سارافون صورتی نازیلا  نگاه می‌کند. انگشتهایش همش در حال چرخش و توی هم رفتن و مشت شدن و باز شدن است. 

یک جوابی بهش می‌دهم. اما باز هم مشغول بازی‌اش می‌شود ولی یکهو سوالهای عجیب و غریب می‌کند و آدم را گیر می‌اندازد. 

عصر رسیده‌ام خانه. هنوز چراغها را روشن نکرده‌ام. همینطوری بهتر است. شبیه اول صبح است ولی به  جای رفتن به سرکار می‌توانم برای خودم وقت بگذرانم. بی‌حال خودم را می‌اندازم روی مبل. بایدی در کار نیست. خوابم می‌برد. بیدار می‌شوم. گیجم. همه جا تاریک است. 


رابین هود باش. پراید 141 هواپیماست

1- امیدواربودن سخت ترین کار دنیاست. به خاطر همین هم متون مذهبی پر از بیم و امید است. اینقدر هم دوز بالاست که به افسانه‌ها نزدیک است. پیچیده و میخکوب کننده است. امیدوار  ماندن تجربه‌ای است که برخی از آدمهای دنیا می‌توانند بمیرند و اصلا این تجربه را دریافت نکنند.  

2- قهرمانهای هر ملتی با هم فرقهای اساسی دارند. یک ملتی هم مثل انگلیس برخلاف آمریکایی‌ها که نسبت به ایشان ایده آلیست محسوب می‌شوند،  تصمیم گرفته‌اند به قهرمان پر نقش و نگاری که نبوغش در ساختن هیچ چیزی نیست، اقتدا کنند. این قهرمان انگلیسی اصولا هوش محاسباتی بالایی ندارد. بلند پرواز و جاه طلب نیست و تنها ماموریت مهمش را بسیجی وار بلد است اجرا نماید. او به روش مردمسالارانه‌ای mobilization of the private  وار، سعی در گرفتن از اغنیاء و سپردن به فقرا می‌نماید تا ادامه‌ای برای گفتمان عدالت باشد. 


3- چشمها مثل هاون بی دسته‌ای که آب شور درآن بکوبی داشتند از گوشه‌ها آب پس می‌دادند. خطهای نازک ابرو مثل کوه‌هایی جنبان با خطهای شکسته‌ای منحنیهای چند دقیقه قبل را به هم زده بودند. کف دستها هم نمی‌شد به این بی نظمی حاصل از آرایش و گریه‌ای که در جریان بود کمکی بکنند. تقصیر خودش بود که روزی طلب قهرمان کرد و زندگی اش را به دنبال قهرمان رفتن گذراند. 


4- این روزهاست که سایپا اعلام نماید: پراید 141 بسیار امن تر از هواپیمای اکراینی سقوط کرده ی ایران 141 است. 


طرح چهار لایه‌ای وام مسکن با ورد، سلفی بهاره رهنما

الف- دولت محترم همین حالا توی ورد، فهرست نویسی تو در تو را کشف نموده و سعی دارد برنامه‌های لایه بندی شده‌ای درباره‌ی چیزهای  اساسی بنویسد که این موضوع به نوبه‌ی خود نشان از آن دارد که دولت محترم، بعد از سالها در حال تدوین پایان نامه در مقطع کارشناسی ارشد کار کردن با مردم است. موفق باشند. شاید این موضوع مربوط به مهندسی کردن برخی از مسئولین با سابقه‌ی دانشجویی زیر باشد:  

مهندسی کردن به معنی دستکاری کردن و طعم گرفتن از اطلاعات یک حوزه‌ای، اصلا مهندسی نیست. یعنی بخشی از اطلاعات عمومی مهندسی قلمداد می‌شود.  اما در مرز پر گهر ما، دانستن به قدر یک جرعه، در خیلی از موارد کافی است. تصور کنید کوه نوردهایی که وقتی دارند خاطره تعریف می‌کنند از سفر به قله‌ی دماوند و بدانید اگر این را گفتید مهندس مورد نظر منتظر است بداند از جبهه‌ی شمالی که سخت‌تر است رفته‌اید یا طوری آسفالت منش رفته‌اید بالا. شاید این موضوع ریشه در تاریکی‌هایی از دوران کودکی داشته باشد. 


ب- یکی می گفت از عشق بنویس: 
عشق داشتن به آدمها خط ثابت اتو بوس نیست برای همین راننده‌های اتوبوس وقتی تازه از ماشین پیاده می‌شوند عاشق می‌شوند. یکی که باز نشسته است مثل آینده ی ما تازه می تواند یاد زندگی کردن و عاشقی بیافتد. 

ج- نمایش اخیر بهاره رهنما، مهناز افشار و غیره طوری است که طلب 35 هزار تومان ورودی نموده اند؟  عنایت بفرمایید که  حتما در مقایسه با تئاترهایی که هرساله از روی مکبث اقتباس می شود، این تئاترها متنوع تر و 35 تومانی تر خواهند بود.
به هر صورت توی این فضای کم جا برای تئاتر کار کردن، گرفتن 35 هزار تومان از مشتری تئاتر، هنرمندانه ترین بخش آن است. باور بفرمایید این روزها توی تهران اینقدر جا کم است که پیشنهاد می شود به جای مراسم تدفین مردگان خود، از بنزین تولید داخل برای سوزاندن استفاده بفرمایید. 

د- اخبار حوادث که زیاد می شود می توان به طور تخصصی یک روز اخبار مربوط به سقوط هواپیما را کار کرد، یک روز فقط و فقط و بدون هیچ دغدغه ای به -خروج ریل قطار مسافربری از تهران به شهرستانها پرداخت، یک روز یا یک هفته هم به دیگر انواع اخبار حوادث پرداخت. تخصصی شدن اخبار حوادث یکی از دستاورد های اخیر است. اما در حاشیه خبر برنده شدن شرکت نفت کرسنت در مقابل شرکت ملی نفت ایران روی دلم گیر کرده است. 
پ.ن: 
برخی هنرمندان در هر دوره ای شکل ملوک و به تعبیر امروزی دولتمردان خود را می گیرند. برای همین هم انتقادهایی که در این آینه مشاهده می نمایید علمی ترین نوع آن است چنانکه رییس جمهور اخیرا خواستار وجود نقد علمی برای ساز و کار دولت شده است
عکس بهاره رهنما.   

کافه اعترافات-قسمت اول

اعترافات برای نویسنده ها، خودم را نگفتم، مثل نوشتن چهل حدیث برای طلبه هاست، اینجا هم منظورم خودم نبودم: 

روزگاری افتاده بودیم ویکی دونفر یا بیشتر هماهنگ می‌کردیم و می‌رفتیم کافه. انگار یک پدر بزرگ مهربانی توی آلمان شرقی داشتیم و بهمان گوشزد می‌کرد: بچه‌ها بروید ببینید ما روزگار جوانی خودمان را چطور می‌گذراندیم. کافه‌هایی با در و دیوارهای آلمانی و فرانسه و انگلیسی،‌ پیدا کردن یک عبارت با خط نزدیک به خوشنویسی که روی یک کاغذ ابریشمی چاپ   شده باشد حکم طلا را داشت. رنگهای جگری و قهوه‌ای دیوارها، می‌خواست ما را که عادت به رنگهای پلاستیکی کرم و شیری داشتیم را به یک زمانی ببرد که هیچ وقت ازش خبر نداشتیم.  

 شاید این رنگ دیوارها را در فیلمهایی که درباره‌‌ی طاغوتی‌ها می‌دیدیم، موقعی که گلوله‌ها اغلب به لبه‌ی دیوار می‌خوردند تا متهم ساواکی دستگیر شود،‌ تازه می‌فهمیدیم که این دیوار همین دیوار با همین گچ است. کافه‌ها این دفعه به ما یاد می‌دادند که توی فیلمهای غیر روستایی – وسترن- آمریکایی، دنبال چنین جاهایی بگردیم. مثلا  نوری که ممکن است از توی دیوار در آمده باشد. یک روز فقط برای همین رفته بودم یک کافه‌ی به قولی دنج، منتظر بودم آدم قد بلندی بیاید تو و آن گوشه بنشیند. بعد من ببینم که ریختن نور از پایین شکلش را چطوری خواهد نمود. برای اینکار لازم بود این مرد، تنها باشد چون اگر با کسی می‌نشست درست روی آن صندلی حواسم پرت می‌شد و به سختی می‌توانستم خباثتش را ببینم. بعد از تونل وحشت  که در کودکی تجربه کرده بودیم، کافه نشینی سالنی جدید و اغراق آمیز مملو از آرزوهای ما بود. جفت گیری. کار درست و هنرمند به نظر رسیدن و ... . یکی بود که فقط دوست داشت فندک، گوشی و جعبه‌ی  سیگارش به همراه قهوه، آن هم از هر نوعش،‌ تنها موجودات دور و برش باشند. محمد رضا دوست داشت با ساناز بروند و یکی دو ساعت آنجا فقط روی کاغذهای پوست پیازی،‌ کاهی و هر نوع کاغذی که شما ممکن است برای نوشتن تصور کنید، نمایشنامه بنویسند. یا فقط بنویسند. افشین یک استثناء‌بود. چون توانسته بود با پیمانه‌ی پدرش کافه‌ی جمع و جوری درست کند. شیشه‌های دودی آبی و سرجمع چهارتا نیمکت خسته و کوچک که می‌شد کافه. جایش هم اجاره‌ای بود. از حل المسایل تا کتابهای شعر دوره‌ی بلوغش را هم آورده بود تا کتابخانه‌هم داشته باشد. تفریح شبهاشان هم این بود که برای هم تعریف کنند امروز چند نفر آمده اند و سراغ دیزی، سیرابی و آب گوشت و قلیان گرفته‌اند. یک مورد دیگر از تفریحاتشان هم مربوط به سخت بودن منوها بود. یک دفعه عده‌ی زیادی که توی زبان انگلیسی هم خیلی ماهر نبودند باید عبارات و اصطلاحات فرانسه و اسپانیایی بلغور می‌کردند. آدمهایی که با صدای دستگاه آب میوه گیری اخت بودند،‌خودشان یا ناخواسته تصمیم گرفته بودند به اسپرسو گوش کنند.

افشین اهل مسابقه بود. کنتور ‌آدم یک زمانی کار می‌افتد. می‌بیند همه دارند می‌دوند و می‌روند. اگر خیلی خسته باشد و فاصله‌اش زیاد باشد، می‌گوید ولش  کن حالا که چی بشود؟‌ اصلا نمی فهمم این کارها چه فایده‌ای دارد؟‌به نظرم خیلی غیر اخلاقی است. برای همین هم اصولا اهل مسابقه نخواهند شد مگر اینکه یک وقت درست وقتی که کسی مواظبشان نیست شروع کنند به دویدن. صدای اسپرسو بعد از صدای مودم دیال آپ، عاشقانه‌ترین صدا بود. بعد از کار و دانشگاه تنها یک رنگ رژ لب برای هر روز کافی بود. یک خط روی لب باریک دختر 48 کیلویی، چادری  که تازه کفش کتانی سورمه‌ای اش را به یک رنگ شب رنگ تغییر داده بود، دنیای دانشگاه و بعد از آن را جدا می‌کرد. پسر اما توی عرشه‌ی کشتی منتظر او بود. شب قبل داشت به دوستش می‌گفت: بگیر این کش رو ببین دم موهام به هم میرسه می‌خوام ببندم. 

امروز با موهای بسته با یک کش مشکی  دخترانه توی اولین میز سمت چپ نشسته بود. حداقل سه پله بالاتر از کف کافه، زیر نور یک فانوس کم جان. مه دود  هربار از روی یک میز بلندتر می‌شد و چشیدن تلخی قهوه انتظار را طولانی تر می‌کرد. 

افشین ازش پرسید: قربان ملاحظه کردید؟ 

ناخدا به خودش‌اش آمد. مثل وقتی بود که پدرش توی آن اتاق گوشی را برمی‌داشت. 3 ثانیه وسط هر گفتگویی کافی بود تا 3 ساعتی مراقب باشد و در یک فرصت مناسب از اتاقش خارج شود. 

 

گراهام گرین- آمریکایی آرام

گراهام گرین با اینکه یک بریتانیایی اصیل بود بعد از سالهای زندگی اش سر انجام در سوییس آرام ترین کشور دنیا مرد. زندگی پر فراز و نشیب اصلی پذیرفته شده برای نویسنده شدن است او نیز از این قاعده به دور نبود. دو تا از معروف ترین کارهایش وزارت ترس و آمریکایی آرام است. تلخی سالیانی که نویسنده یعنی مستر گرین را نیز از آن مبرا نمی کند، به قلم او نیز سرایت کرد. بخشهایی از کتاب آمریکایی آرام را که برای خودم جذاب بوده است بدون هیچ اضافه ای آورده ام. اگر فرصت کردید این کتاب حکمت آموز را مرور نمایید:  

گراهام گرین

مرگ خودپسندی و غرور را زائل می‌کند حتی غرور مردی که به او خیانت شده و دردش باید پنهان بماند. 

وقتی آدم در جایی زیاد می‌ماند، دیگر در موردش زیاد نمی‌خواند. 

بالاخانه ای که انسان در کودکی می کوشد به آن نزدیک نشود. 

با توجه ب وضع بشر بگذار جنگ کنند عاشق شوند و بکشند اصلا به من مربوط نیست. 

مثل آدمی که می‌داند دوستش را از دست نخواهد داد چون به عطری که زیر بغلش می‌زند اطمینان دارد. 

بهم زل زد مثل برادری که از روز ازل سر از کار برادر بزرگترش درنیاورده ا ست. 

معصومیت به طور غیر ارادی آدم را دعوت به مراقبت می‌کند در صورتی که عاقلانه تر آن است که آدم در مقابل آدمهای معصوم بیشتر از خودش مراقبت کند.

تنها کاری که می‌شد کرد این بود که از سختی آینده کاست و هنگامی که آینده رسید ملایم‌تر آنرا خبر داد. ارزش افیون در همین بود. 



جواد عزتی در برنامه سینمایی هفت

مهمان این دفعه ی برنامه هفت جواد عزتی است. می نشینم و قبل ترش را می بینم. سریالی مثل هزارتای دیگرش از یک از شبکه ها بیرون می آید. دختر بازیگر دائم این جمله را تکرار می کند: پیداش می کنیم، مقر می آد. بعد چایی را هورت می کشد. صدای افسرده اش نشان می دهد با بی حوصلگی تمام از دایی سینمایی اش خواسته تا توی این سریال پلیسی دلبری بازی کند. ای کاش همان سریالهای دود  و کلاه و برنج شفته ی کره ای را دوباره پخش کنند.  

الف- صدا و سیما هر سریالی که میسازه انگار یک سوره بقره نازل کرده، همه میشینن دور هم استراحت می کنن تا ببینن کی دوباره سوره نازل میشه

ب- این تلاشی که ما در دنیای مجازی می کنیم اعم از بازی و سرکشی و گشت و گذار اگر در واقعیت بود، تمدن آریایی ما دوباره زنده می شد

پ- این تعطیلات طولانی که ما می گذرونیم، اگر هیات مذاکرات می گذروند دوباره می فرمودند یه کم بیشتر غنی سازی کنید، ما از اون در می آیم گیر میدیم، غافلگیر شید بیشتر بخندیم.

ت- جواد عزتی توی برنامه ی هفت ظاهر شد و با تواضع و دوندگی تمام حرف خوبی زد. اینقدر نگوییم بازیگرهای سینما پولدارند، فلانی بچه خوشگل است و غیره. این باعث شده بازیگرهایمان تحقیر شده باشند و بازیگر بزرگ نداشته باشیم. تحلیل اولیه ی ایشان و همچنین دعوت به تقوا از جانب ایشان بسیار ستوده است. مشکل کمبود فرصتها برای موفق شدن هم برای همه ی آدمهای این دوره و زمانه  باعث باریک شدن و رقابت فراوان است ولی به نظر شخصی خودم،  قدم گذاشتن به دنیای مدرن، باعث شده است کوزه ی آب روستایی مدهوشی که وارد این دنیا شده است را روی سرش کج کند و تلاطمی ایجاد کند که شاید نمودش در دنیای هنرمندان و سینما، چنین پس زدنی باشد. 


ث- توی کف بودن یک هنر است. این را به شکل دفعه ای فهمیدم. 


رستوران دوشعبه ای شاندیز

رستوران همان مهم ترین تعریف خوش بختی در روزگار ما مهمترین رویداد است. 
اولین مجری گیاهی تلویزیون شاید همین احسان علیخانی باشد. البته این به معنی گیاه خواری نیست بلکه وقتی به چشمان رنگی احسان علیخانی یا علی ضیاء نگاه می‌کنید و رفتار تین اجری و بچه زرنگی‌شان را می‌بینید که در راستای آموزش مثبت نمایی به جوانان به کار می‌رود، به یک ژانر مهم در اجرای تلویزیونی به نام- مجری‌های گیاهی- پی‌خواهید برد. 
دوم این که آدم توی هوای 45 درجه‌ی روزهای تهران تعطیلات را غنیمت می‌شمارد و می‌رود شمال برای سفر. بعضی برندسازی‌های شرکتی درکش سخت است. مثلا اینکه آمل شاندیز داشته باشد. جدا از بحث کیفیت، مثلا اگر شما به شعبه‌ای از حاج حسین سوهانی و پسران برخورد کنید و خارج از قم باشید چقدر واقعی بودنش را باور می‌کنید. در انتهای جاده‌ی هراز و ابتدای ورود به آمل شاندیز دوشعبه‌ای رخ  نموده‌است. علما این پدیده‌ را نه تنها پدیده‌ی شاندیز نمی‌نامند بلکه به اختصار دوشز یعنی – دو شعبه‌ای شاندیز- بهترین گزینه‌ی شما برای غذا خوردن است. البته وقتی با واژه‌ی – مدوشز- روبرو هستید، باید بدانید اشاره به مدیر رستوران دوشعبه‌ای شاندیز دارد و  مودبانه‌تر از آن – آمدوشز- آقای مدیر رستوران دوشعبه‌ای شاندیز آمل است.

سوم یک خلال دندان که لای کتاب جا گذاشته‌ای می‌تواند خوشحالت کند. یک بی نظمی کامل که می تواند بخشهایی از یک رفتار فراموش شده و اشتباه باشد. مثل همان بخشی از کتاب که برای به خاطر آوردنش باید نشانه ای از لای کتاب پیدا کنید. 

ای قوم به حج نرفته کجایید؟

ای قوم به حج نرفته کجایید؟ 

1- زمانی حج رفتن برای ایجاد برادری بیشتر و ایجاد جمعیت و اتحاد بین مسلمانان بود. یک جور احوال پرسی پیشرفته که آدمها شانه به شانه‌ی همدیگر می‌توانستند طواف کنند. و البته قیاس مع الفارق آن همین شانه به شانه‌ی هم و گاهی معانقه کنان به مقصد رسیدن در متروست که شاید ما از آن درست استفاده نمی‌کنیم.  

2- مجلس ضربت زدن بهرام بیضایی به شکل نمایشنامه‌خوانی در حال برگزاری است. علی عمرانی را هم که مانند نقش بر سنگ کودکی ما نشسته، آنجا دارد روخوانی نمایشنامه می‌کند. اگر گرمای تنوره کش مرداد گذاشت، می‌روم. اما حیف که روزگار گذشته ربطی به گرما ندارد. 

3- این همه سال مهندسی خواندن، چیزی ته کیسه‌مان نگذاشت، ولی تا این ورقهای کناری پله برقی، از جلوی چشممان کنار می‌رود طوری قدم می‌زنیم و تسمه و قرقره‌ها را نگاه می‌کنیم انگار آمده‌ایم گردش علمی.  

4- یکی از خطیهای مسیر انگار به جای اینکه ما را آدم زبان درازی بداند، هر روز کلی محترمانه پیدایش می‌شود و اگر 5 متر آن طرف تر هم پیاده‌مان کند کلی عذر خواهی می‌کند. خلاصه اینطوری است که ریختن موی سر یک جور احترام اتوماتیک دارد که لابد سعدی هم ازش حکایتی استاندارد دارد. 

5- این قوم به حج نرفته ی هنرمند و به طور کلی چهره، روز قدس را هر چه بهتر برگزار کردند بدون هیچ نقد و مسخره ای. عشق کردم از دیدن پرچم های نقاشی شده روی صورت و بُر خوردن حسابی رنگ ها بر روی آن. 


داستانهای موبایلی رادیو هفت - بچه های غزه

رادیو هفت دارد بهنام علمشاهی را بدون آرایش پخش می‌کند. یک دوستی از این دوستانی که توی صدا و سیما پروژه‌های مدیریت رسانه‌ای کار می‌کنند، بارها به این پاپ خواندن آخر شب رادیو هفت اعتراض کرده است. مراجع قضایی‌اش را نمی‌دانم ولی در جمع ما یعنی من و خودش این را گفته است. معلوم است که مخالفم چون گاهی آدم می‌شود با گیتار تند گروه جیپسی کینگ هم، بخوابد. منصور ضابطیان هم دارد کادوهای حجیم بیننده‌های رادیو هفت را باز می‌کند.   شنونده‌های رادیو هفت یعنی آنهایی که آخر شب مشغول کارهای خودشان هم هستند و تلویزیون را گوش می‌دهند، خیلی با برنامه ارتباط ندارند. لایه‌ی خزنده‌ای از برنامه سازی، لابه لای صحبتهای موبایلی  بهاره رهنما، به ترویج بچه‌دار شدن کمک می‌کند. یک گفتگوی تلفنی تقلبی که شاید برسد به بحث آمار آدمهای پیر در سالهای آینده و اجبار به ساختن بچه.  اما اینطور نمی‌شود. آیتم جذابی از آموزش روش درست خاله زنک بازی است. کار جالبی است که شاید بهتر از عوض کردن خاک گلدان جلوی دوربین باشد. خدا را شکر که شبهایی هم موسیقی دموکراسی دینی  یعنی همان آهنگ عشق سرعت گروه کیوسک پخش می‌شود. کاش هوا اینقدر گرم نبود و نوشیدن آب تعجب و تهدیدی نداشت تا ما هم می‌رفتیم بیرون برای روز قدس و حمایت از بچه‌های مظلوم غزه.
بهترین وقت شکستن کلیشه زمانی است که خودمان به درستی فهمیده ایم که واقعا خبری هست. داستان بچه های غزه، داستانی واقعی از سیاست امروز است. کشورهایی که با سکوت حمایت می کنند و شما به سختی باور می کنید در دنیای جدید این همه اسلحه برای گوشت تن انسانها، درست می شود. اینطوری هم می شود عاشق دنیای مدرن بود. 

تفریح با فیلم فرش قرمز رضا عطاران در جشنواره کن

تفریح کردن تنها چیزی است که مثل روغن کاری به حرکت جامعه و دیگر اعضای آن کمک می کند. تفریح دائمی مثل خواب خوب شیرینی باعث می شود برای تفریح روز بعد آماده شویم. تفریح یک جور رحلت در زمان حیات است که ضمیر شاد آدمی را همواره سبز نگاه می دارد. 

الف- طنز خوب شاید طنزی است که آدم بعد از چند بار دیدن و شنیدن و خواندن، به حال مولف دلش بسوزد. من اعتراف می کنم گاهی حسن عباسی را در سایت آپارات و اخیرا در یوتیوب می بینم و همین حال را دارم. 

 

ب- کف گیر که سالهاست به ته دیگ خورده است  و سینمای یتیم ما با توجه به نیاز آدمها به سرگرمی رضا عطاران را یکتنه فرستاده است سراغ گیشه. اگر دوست داشتید، وقت داشتید فیلم فرش قرمز رضا عطاران را هم اگر شد ببینید. کوله بار شخصی اش را از شوخی پر کرده و دل و دماغ مخاطب را می جوید. 


ج- دلمردگی توی تلویزیون زیاد توی ذوق می زند. رادیو هفتی ها می نشینند و کنتور می اندازند: این برنامه ی فلانم بود.  مثل بقیه ی باقیات مرز پر گهر که بعد از انتظار برای تعیین قهرمان جام جهانی فوتبال، چشمشان به دست و کمر ظریف است برای نتیجه ی مذاکرات. 


د- کسی که مسلسل را اختراع کرد به احتمال قوی یک کارمند دولتی بود. کارمندی اسیر فساد اداری بی پایان که برایش برنامه هم ساخته می شود: برنامه پایش که دیگر اعتقادی به برنو و دیگر تفنگهای معاشقه گر با تیر انداز ندارند. باید پشت هم تیز انذازی نمود. 


ه- خدا را شکر وی چت و لاین آمدند و مردم همیشه بر حق را که سالهاست می دانند و برای همین کتاب نمی خوانند، به حق و حقوق واقعی شان رساند. دیگر جهانیان هم فهمیدند ما باید از سالها پیش به چنین ابزارهایی مفتخر می شدیم.


و- برنامه ی قند پهلو مثل تمام بخشهای دیگر حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، توانسته است صنعت شعر و  مجری گری را به ترکیبهای بهتری نسبت به مجریهای قحط الرجال کنونی، برساند. این است صنعت شعری ملی در رسانه ی ملی 


ز- سایتهایی مثل تابناک و عصر  ایران نیز به این سرگرمی عمومی دامن زده اند. یعنی برای هر اتفاقی یک سری استاتوس منتشر می کنند و بعد از یکی دو ساعت مطلب را از روی سایت بر می دارند. استاتوسهایی از علی شریعتی و دیگر حرفه ای های شبکه های اجتماعی. 


تنها بخش غیر قابل تحمل این اکوسیستم افسردگی، تفریح و فراموشی و تفریح، همانا مجری عسلی برنامه ماه عسل است که تصوراتی قوی از ایفای جواب به استاتوسهای فیس بوکی، در رسانه ملی دارند. 


پ.ن: برای همین زندگی یا زندگی بعدی باید جادوگر بود و الا با این روالهای عادی زندگی هیچ اتفاقی نخواد افتاد. 

انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کتاب تلخون - صمد بهرنگی

کتاب تلخون از کتابهای صمد بهرنگی، یک زمانی، یعنی همان دهه ی شست که ما کلی از آن فراری هستیم، از کتابهای منتشر شده توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود. روی جلد عکس یک قارداش درست و درمان بود که بر خلاف قارداشهای با سبیل ازبنا گوش در رفته، خیلی هم معقول و موجه بود. توگویی معلمی باشد که شبها توی تنهایی اش به صدای شجریان گوش می دهد و مثل تمام شخصیتهای  قصه های با کلاس، افسردگی درونی و تاسف بیرونی دارد. تلخون چه داستانی داشت بماند. افسانه بود یک افسانه که به حق هم افسانه می ماند. 

  امروز صبح فهمیدم، بعضی لحظه ها اصلا هر چقدر هم بگردید توی زندگی ادم سر به راه نمی شوند تا از گوشه ای، کناری دوباره اتفاق بیفتند. برای همین لبهایم از تو خشک شده است. اعصابم خراب است. مثل کسی که بعد از یک آب تنی حسابی توی دریاف چند جرعه ای آب شور خورده باشد. آمده ام سر بساط کودکی و نوجوانی، می بینم ان هندوانه ای که همراهم آورده بودم روی شنها یک جای خنک دفن کرده بودم را کسی سگ خور کرده است. هندوانه را چاک چاک کرده و پخش کرده است توی شنها. شیرینی لخته هایش هم سرخ سرخ روی شنها و زیر آفتاب داغ این روزگار، تباه شده است. تباه شده ایم. می توانستیم آدمهای بهتری بشویم ولی رسما لخته لخته زیر آفتاب سرزمین خودمان پلاسیده ایم.

بدیهی است که دیگر کسی چیزی نمی خواندو شاید برای فاتحه ی جوانی و نوجوانی اش برود به زحمت کتابی از صمد بهرنگی گیر بیاوردو با دو قطره اشکی، دوباره ورق بزند که یعنی خوانده.